مسجد سلیمان بر گسل زلزله خیز …

هوشنگ سارنج – تورنتو

مسجد سلیمان شهرى بى قواره و نقشه ى شهرى بر ستون فقرات یك راه دراز سنگینى مى كند.

ایران بر سه گسل زلزله خیز قرار گرفته است كه از شمال، میان و جنوب آن مى گذرند. از حركت صفحه هاى بین این گسل ها و ایجاد فشارهاى جانبى با فرورفتن سنگ پهنه اى زیر صفحه یا موزاییكى دیگر، زمین لرزه هاى نیرومند یا كم نیروتر، پیش مى آیند. در هفت روز گذشته و به دنبال پس لرزه هاى زلزله ى ویرانگر » بم « در خوزستان، همسایه ى جنوبغربى آن كه بر گسل جنوبى سوار است، چندین زمین لرزه ى خفیفت تر روى داد.

شهرهاى مسجد سلیمان، ایذه و باغملك هر سه در خاور خوزستان و چسبیده به فارس و در جنوب باختر بم ویرانشده هستند. خوزستان با گستره اى نزدیك به ۶۴۲۳۶ كیلومتر مربع بر پایه ى آخرین تقسیمهاى كشورى، پانزده شهر، سى و پنج بخش، سیزده دهستان و چهارهزار و چهارصد و نود و شش روستاى زیستمند كهنه ساز و قدیمى دارد و هر سه شهر جنبیده هم در شمال خاورى خوزستان و بر قلب گسل جنوبى نشسته اند. ایذه و باغملك، یكسره روستا – شهرهایى هستند كهنسال – ناصر خسرو، در سفرنامه ى خود، سال ۴۴۴ ه  . ق هنگام بازگشت از سفر حج بر سر راه خود از » عبادان « به » اصفهان « از » ایذج « یا » مالمیر « یاد كرده است – كه با ابزارهاى ساخت و ساز بومى و بیرون از استانداردهاى مناطق زلزله زا ساخته شده اند و اگر زلزله اى شدید و بد هنگام روى دهد، بیم ویرانگرى سخت مى رود.

مسجد سلیمان یا M.I.S – نزدیك به یكصد و بیست سال پیش، مهندس رینولدز كه یك نفت یاب كاوشگر بود، در پى دستیابى انگلستان با دﻻل دارسى به قرارداد اكتشاف و بهربردارى نفت در ایران زمین از عراق به جستجوى نفت به ایران آمد. نخست در مرز غربى كشور در محل » چاه سرخ « به كندن چاه هاى گمانه زنى پرداخت و به خواسته نرسید به دنبال نشانه هاى زمین شناختى و چشمه هاى جارى نفت و قیر در جایى به نام » میدان نفتون « كه بعدتر مسجد سلیمان نامید شد – در میان  تپه هاى آن مكان، بازمانده ویرانه هایى از دوران اشكانى هست كه پنداشته مى شود رد آتشكده اى همیشه روشن از گاز نفت هم در آن بوده است و بهمین رو آنجا را معبد سلیمان یا » مسجدسلیمان « نام گذاردند و استاد گیریشمن باستانشناس سرشناس فرانسوى و روانشاد به حفارى و شناسایى آنجا پرداخت.

رینولدز در میدان نفتون بر فراز تاقدیسى نزدیك به زمین زیر سنگ ﻻیه ى » آسمارى « در ژرفاى كم به نفت رسید. هم اكنون نماد آن كار و كوشش در حصارى آهنین، موزه واره، تاریخنامه ى چاه شماره یك، زیارتگاه بازدید كنندگان پژوهنده یا گردشگران نوروزى است. به دنبال كشف نفت و نیاز به نیروى انسانى، كار و داشت و برداشت و جابجایى ابزارهاى فنى آن، هسته ى نخستین روستاى نوین صنعتى برگرد چاه شماره یك پا گرفت و با گذشت زمان و گسترش حوزه ى فعالیت هاى اكتشافى و تاسیساتى، شركت نفت انگلیس – ایران نزدیك به چهارده مایل مربع زمینهاى مورد نیاز خود را از خانهاى بختیارى خریدارى كرد و بر » ملك « شخصى خویش به كار حفارى و سپس، اداره و خانه سازى پرداخت.

حتى براى رسانیدن بارهایى كه از طریق رودخانه ى كارون به » درخزینه « آمده بودند راه آهنى تا منطقه ى » ریل وى « روبروى » سرمسجد « نزدیك محله ى » چشمه علی « احداث نمود و در كار ساخت و ساز از نیروى بنایان و نجاران اصفهانى بهره گرفت. و باز مانده ى آن سازه ها تا نزدیك به بیست سال پیش در محله هاى » مال كریم «، » سبز آباد «، » میدان «، » پشت كوه «،  «پشت برج»  خود » برج خانى «، »بى بیان «، » دره خرسان « و … به صورت خانه هاى گلین دیوار و تاق ضربى و ستونپایه هاى ستبرخشتى، پابرجا و مورد استفاده بود. در دور دوم باز قراردارد نفت با انگلیس، » روستاى نفتون « آرام آرام و بیشتر، در سایه ى نیازهاى صنعت نفت به شهر مسجد سلیمان گرایید. شركت كه از استقلال شگفت آور بهره ور بود و به قولی » دولتى در دولت مركزى « خانه ها و اداره ها و دیگر جایگاه هاى مورد نیاز خود را با مصالح ساختمانى انگلیسى از خانه هاى كوچك كارگرى نه فوتى تا بنگله هاى بزرگ استخر و باغ و بردار چند خوابه بر پا ساخت كه با همه ى سالمندى هنوز در برابر هرگونه زمین جنبشى تاب پایدارى دارند.

پس از ملی شدن نفت و قرارداد اجبارى كنسرسیوم با شركت هاى هفت خواهران نفتخوار جهانى و گسترش و نیاز روزافزون این صنعت به نیروى كار، مهاجرت دیگر شهروندان كاریاب، مركزیت ادارى صنعت نفت، توسعه ى شكبه ى استخدام و حسابدارى، تعمیرات، ماشین آﻻت، آموزش ، زمین شناسى، آزمایشگاه ها، پاﻻیشگاه، واحد گوگردسازى و دیگر نهادهاى وابسته دگرگونى عظیمى در شهر مسجد سلیمان بوجود آورد. جمعیت رو به افزایش چرخه ى زندگى حاشیه اى، لزوم ایجاد مسكن و بازار و مدرسه و مسجد و گرمابه و دیگر نیازمندیهاى ساختمانى را چه در ملك شخصى شركت نفت و چه بیرون از محدوده سبب گردید.

این ساخت و ساز و تصرف ها همه مغایر با خواست شركت بود. چه شركت هیچگونه تعهدى براى خدمات عمومى به شهروندان براى خود قایل نبود وزارت كشور هم در آنجا دستى نداشت. مردم، ناچار، شبانه با سنگپاره ها بر زمینى ناهموار و نامناسب یك چهار دیوارى سرپناه، و غیر ایمن با ملاط خاك و گاه گچ، تا زیر سقف شتابان باﻻ مى بردند و فردایش پس از دستگیرى از سوى شركت نفت و تشكیل پرونده و گاه زندان رفتنى كوتاه مدت، داراى یك ملك » اعیانى « بدون » عرصه « مى شدند و تاق زدن و دیواره كشى پس از ماجراهاى فراوان روى مى داد.

بر كناره شهر هم ماندگاه هایى به نام روستا، پا گرفت كه تنها كشت و كارشان بر اندك جو و گندم دیمى هرساله بود. بعداز انقلاب و در دوران خودسرى، روستانشینان اطراف كه سر به یكصد و بیست هزار مى زدند، براى دستیابى به آب و برق و بهداشت و دیگر تسهیلات زندگانى شهرى به سوى شهر ناتوان و » مناطق شركتى « روى آوردند و در آن فرصت دست بدستى قدرت دولت و بى سرپرستى ادارى و دلسوزى مسووﻻنه همگام با پیوندهاى فامیلی و ایلی، هركس هركجا كه توانست، خانه اى بى اندام و خود نقشه برآورد و لوله هاى آب و گاز خانه اش را به لوله هاى آب و گاز خانه ها و نهادهاى شركتى متصل ساخت و چه جانها كه بر سر این كارهاى خودسرانه رفت.

حال ما یك مسجد سلیمان داریم پر خانه هاى لغزان، از حاشیه ى جاده ها تا فراز كول تپه ها، كم  آب نوشیدنى بى تسهیلات ﻻزم شهرى بى قواره و نقشه ى شهرى بر ستون فقرات یك راه دراز از دروازه ى » نفتك «تا دروازه » هفتكل « سنگینى مى كند. اگر زلزله اى رخ دهد – كه زمین لرزه هاى خرد همیشگى، زمین را چاكناك و پر شكاف و گازخیر كرده است. دره جنى را بیاد دارید؟ – و شدید باشد و زیانبار، آن دیوارهاى بیحساب ساخته و سقف هاى گل تلنبار بر ورق پوسیده هاى پیر و كهنسال، سر بر شانه ى آن ریل هاى تاریخ قطار، بر هم مى خوابند و آنگاه باید بر روزگار مهربانترین، بى آﻻیشترین تبار ایرانیان آزاده همچون اهالی بم گریست.

**********

Houshang Saranj – Toronto  

جایزه ى صلح نوبل سال ۲۰۰۳

هوشنگ سارنج – تورنتو

روز جهانى حقوق بشر، نمایندگان ملل بزرگ تمام قد به ایرانیان اداى احترام نمودند.

چهارشنبه دهم دسامبر در بزرگ تاﻻر شهر اسلو، جایزه ى صلح نوبل سال ۲۰۰۳ به مبلغ ۱،۴۰۰،۰۰۰ دﻻر، همراه مدال طلاى آن طى مراسم شكوهمندى در كنار خاندان شاهى نروژ، اعضاى كمیته ى جایزه صلح نوبل و برجستگانى از جهان معاصر به برگزیده ى آن، خانم شیرین عبادى، حقوقدان ایرانى و فعال سازمان جهانى حقوق بشر اعطا گردید.

برگزارى چنین مراسمى، بر بنیاد برنامه هایى سنجیده استوار است. مهمانگزینى، ریزبینانه و همراه با پیامهاى سیاسى و حركت برمدار و خط مشى روز جهانى، طراحى و اجرا مى شود

شركت اعضایى از خاندان سلطنتى نروژ و برگزارى مهمانیهاى رسمى در خلال آن جشنواره نشان از برجستگى این رویداد بزرگداشتى دارد. ابراز شادمانى و تهنیت گویى شهروندان اسلویى نسبت به میهمان گرامى شهرشان و گرداندن مشعلهاى روشن در تاریكى شب، حركتى نمادین است و نیز نشانگر هماهنگى دو سوى یك جامعه ى آسوده و آزاد در بخشى از نظام جهان غرب است.

خانم عبادى در خطابه ى حسابشده ى خویش به زبان دلنشین پارسى بسیارى گفتنى هاى باید را به زبان آورد. ایشان به سرزنش تلویحى آمریكا، توطئه آمیز بودن حمله به ساختمانهاى مركز تجارى جهان و فشار روز افزون اتحادیه ى پاره اى كشورهاى غربى به بخشى از جهان عقب نگه داشته شده، تجاوز آشكار به حقوق بشر در سرزمینهاى مسلمان نشین جهان، زندانیان دو ساله ى بندر گوانتانامو، نافرمانى و بى توجهى اسراییل نسبت به قطعنامه هاى سازمان ملل، بى توجهى امریكا به تصمیم گیرى شوراى امنیت و حمله ى خودسرانه اش به عراق و پایمالی حقوق زنان وكودكان بى سرپرست سخن گفت.

اهمیت سخنان وى بیشتر به تریبونى وابسته است كه از آن به اظهار نظر شخصى پرداخت. دستیابى به چنین جایگاه هایى و سخنرانى و انتقاد از تجاوزگران نیرومند و نام یافته همچون امریكا در حضور برگزیدگان جهان و نمایندگان خبرگزاریهاى بسیار شهره و سرآمد، خیلی چشمگیر است. از دهان یك ایرانى – برآمده در تنگناهاى نجابت ذاتى بر بنیاد پرورش اخلاقى – دینى و دانش آموخته ى قانونمندى حقوق مدنى – الهى، در كوتاه زمانى كه در اختیار داشت – به پیامرسانى جهان تحت سلطه به گوش جهانخوران و نقد بیداد پرداخت. در جایى هم كه ظرافت زبان پارسى نسبت به گستاخى زبان سیاسى قد نمى داد، از دو پهلو گویى بهره جست. در اوج پدیدارى جو احترام و شناخت، این زبان موسیقایى پراحساس » كامكاران « بود كه روى دیگر سكه ى ایران زمین را به نمایش درآورد.

همنوایى سرود پرگلایه ى واژه هاى غم، فریاد رگ رگ تارهاى ساز از زخمه هاى دردناك و سوز شورابه هاى اشك شعر بر زﻻل ناسور زخم سخن. ناله ى كشدار كمانچه از كمان پرشكنج. پیچش نیلوفرانه ى آهنگ و لحن از گلوگاه چنگى و چوب و پوست دف.

به دست آوردن جایزه اى چنین; جهانى و سیاسى كه ثمره اى مردمى دارد و بر غرور ملی مى افزاید، براى هر ملتى افتخار آمیز است. كم روى مى دهد كه نمایندگان ملل بزرگ در رویدادى تاریخى و در لحظه ى ثبت شخصیت واﻻى ملتى وفادار به پیمانها و ارزشهاى اخلاقى بشرى، تمام قد به آن جامعه، اداى احترام كنند و به آنان، پاداش معنویت رفتارى بدهند. شرایط بحرانى بین المللی امروزین و در میان فشارهاى فراوان ژاندارمهاى جهانى و تهمت ها و بدنامسازى نارواى ملت هاى ضعیف و تقویت اندیشه هاى شیطانى » نظم نوین جهانى « و بزرگ نمایى درد محرومیتهاى اقلیتهاى قومى و ایجاد احزاب جدایى طلب و ترانه خوانى دشمنان وطن و …  چنین رویدادهاى خوش، فرخنده و مغتنم است.

براى نگاهداشت و تدام بخشیدن، به خوى تربیت یافته و پایگاه ارزشى دیرین، به دور از هرگونه جنجال آفرینى قومى و سودجویانه و گریز از راه هاى انحرافى و افتادن به دامچاله هاى عقب ماندگى و بى خبرى و نادانى، ایجاد باورهاى نو بر پایه هاى و زیرساختهاى اخلاقى، دوست داشتن و مهر ورزیدن به آموزش، هنر آموختن، آموزندگان فرهیخته، آموزشگاه هاى هدفمند و ابزارهاى نوین آموختن، برمتن فلسفه، روانشناختى، دانش اجتماعى، تاریخ، ادبیات زبان و هنر، روش و سرمایه نیازمندیم، این مهم دلبستگى به زنده نگهداشتن فرهنگ و آداب و رسوم بومى، تنها با چند نشریه ى تجارى یا چند رسانه ى صوتى و تصویرى جهت دار به انجام نخواهد رسید. پیوند با سرچشمه برداشت، زمان، تمرین و تكرار ضروریست.  و نیز هوچیگرى و بدنامسازى دیگران با تنگ نظرى و رجاله بازى ورشكستگان سیاسى نه از بهاى ارزندگان مى كاهد و نه بر قدر بدگویان مى افزاید.

پى آمد شادمانى نخستین هفته ى گذشته و زمینه ساز شادى دوباره ایرانیان، بویژه مادران دلخون و به داغ نشسته ى هزاران هزار، نوگل جوان ایرانى; گرفتار آمدن، خوارمایه ى صدام، بزرگترین جان ستیز و آدمخوار دوران ما روز شنبه ى گذشته بود. كارنامه ى فریبكارانه ى غربیان، در پیوند با آزادیخواهى ملتهاى خواستار رهایى از بند اسارت و تبعیض و بیدادگریهاى اجتماعى، چنان بد پیشینه است كه گروهى ذلت و نكبت و درماندگى تندیس خودكامگى و آزمندى  را سخت باور مى كنند. كه صدام را چون جانورى زبون و درمانده از ژرفاى سیاهچاله اى بیرون كشیدند. چنگال انتقامخواهى قربانیان ایرانى، از دشتهاى عباس، دهلران، نیزارهاى هورهویزه و دریاچه ى ماهى و از كردستان و حلبچه و كویت و جاى جاى گورهاى دستجمعى رملستانهاى عراق گریبان وى را گرفت.

بر مرغزار مرگ دشمن چمیدن، خوى انسانى نیست و بر مرگ دشمن شادى كردن شایسته نخواهد بود ولی چه باید گفت به آن خانواده هاى زور و ستم كه در برابر خواسته هایشان هیچ مانعى نبود. روستازادگان در ستم بالیده، بجاى درك بیداد و فهم كمبود و لمس ندارى و فقر فرهنگى و یارى رساندن به آن نیازمندان، از اریكه قدرت غارت، تسمه از گرده ى درماندگان عراقى كشیدند و در سایه ى شهوت مال اندوزى اندكى از ستمگرى كوتاه نیامدند. صدام، نماد فرو ریخته و مسخ شده ى یك دیكتاتور، را چون مرده ى گرم از گورى ایستاده، بر كشیدند تا در پیشگاه عدالت بشرى پاسخگوى آن همه، رذالت و ددمنشى خویش باشد.

درهم شكستن یك جلاد از گروه جلادان بر مادران فرزند باخته ى ایرانى مبارك باد.

**********

Houshang Saranj – Toronto  

مهاجرت آرى یا نه؟

هوشنگ سارنج – تورنتو

آمدم، چرا كه فكر مى كردم خانه ى مادرى، دیگر جایى براى بالیدنم ندارد. آمدم، چرا كه مى دانستم، شمال ۶۰تر براى توانمندى هایم است. آمدم، شاید كه بسیار رسم بود، آمدن در آن روزها، هرچه بود و هرچه شد، حاﻻ من اینجا هستم.

آمدم، تنها با دو چمدان و یك دوست به نام همسرم. حاﻻ پس از سالها رنج، شادى، خوشى و ناخوشى ها اینجا ایستاده ام با دو دست پر از باد. همسرم كه دیگر شاید از سنگینى كارها، نتوانیم همدیگر را دیدن یا شاید درك كردن و دخترم كه شاید سالهاى بعداز این در شهركى دور، در جنگلهاى سیاه كبك، ترمه پارچه ى میراث مادربزرگش را به جلوى در خانه اش بیندازد به جاى welcome  mat چرا كه دیگر من مهاجر نیست، چرا كه او دیگر غریبه ى شمال ۶۰ نیست و براى همین چراها نمى داند كه ترمه ى مادربزرگ یعنى چه; آیا مى پرسى باید مى آمدم؟

هنوز پس از سالها نمى دانم كه آیا گرفتن آن پاكت قهوه اى، حاوى immigration.visa . درست بود یا غلط؟ ولى مى دانم كه آمدم و اكنون نیمى از ریشه هایم در شمال ۶۰ و در سرماى آن مى دوند و با ولع هرچه بیشتر به جلو و جلوتر مى روند.,<تینا .> این نوشته ى مخملین، نواى سوناتى اندوه زده است برگرفته از وبلاگ < از امروز > كه بر تار و پود واژه هاى جاندار و گرم راستگو نوشته اند. این پاره اى از سوگنامه انسان بیگانه افتاده در میراث تنهایى برخاك هزار پاره ى فرزندان آدم است. وبلاگ نویسان فرزانه ى بسیار، به عرصه ى پهناور زبان < گفتن> باورها و احساس هاى هنرورانه پا نهاده اند و در گستره ى جهان خلوت، فریاد خاموش سر مى دهند، بر شانه هاى پهن و ستبر موج ها مى نویسند تا جاى خالى كتاب و روزنامه را پر كنند. سنگ بحران ابزارهاى نوشتن، در آب افتاده است.

ماهیگیران آسیا ىجنوب خاورى قره غاز (cormorant)را از جوجگى به صید ماهى دستاموز مى كنند. آن پرنده ى آبباز آبروزى همراه كمندى بلند و تنگ حلقه بر گلوگاه، در پى ماهى در آب غوص مى كند و پس از بلع ماهى و برآمدن، بر قایق آن پرنده ى جاندار، (صیاد آموخته) با فشار دست دامیار، ماهى هاى پشت دیوار رسن را در سبد قى مى كند.

نخبگان سرتاسرجهان كه در ﻻﻻیى خوش سرود آزادى و حقوق واﻻى بشرى كرخت شده اند و آرام در تور كاربافكان سپید مى افتند، جایى براى < فراهم آوردن > و < بخشیدن > یا » دریافت     موقعیت< بالیدن > برایشان وجود ندارد، چه آسانترین و ارزانترین راه شكارشان، < مهتابى > كردن آنان و در < خواب > , كشاندنشان به دامگاه آراسته است. واداشتن مرغكان دست آموز به باﻻ آوردن جان ومال كسب كرده شان. خانه ى مادرى ما، سده هاى بسیارى است كه چپاول شده است، حالیا نوبت اندیشه وران رسیده است. كه آنانرا بیاورند و بر سر چهارراهى  ى ندانم ها و چراها، پیر كنند. آنكه فریبیده گشت و با هر بها – كه جوانى گرانترینش مى باشد – سنگینى هر پذیرفتن را زیر بال گرفت، نخستین وزنه را به سبكبالى خویش افزوده است.

آنان كه در آواز واژه هاى خوشتراش، خیال غنودن در خنكاى آسایش و پیشرفت را در مخیله مى پرورند و در لباده ى پرافتخار فراغ از تحصیل خوش مى خندند، آزرده ترین مى شوند. آنكه پیوسته چون چرخ دوﻻب مى دود و به جایى نمى رسد، نمى آساید و در كار بى انجام سیاه ,مى پوسد و زندگانى را مى بازد همان مهره ى كار آى زبده است; كه عریان از شایستگى هاى به چنگ آورده پا به شمال شصت نهاده است. آنكس كه حسن یوسفى دانشى اش در بازار < برده داران > نیكنام خریدارى ندارد; همان جان برلبان چرخ دوار و شاگردان یكم یا دوم آزمونهاى رشته هاى كاربردى هستند كه تا پوست انداختن و روش آموختن و منش گزیدن در آتشخان كشتى جایشان مقرر شده است. به یاد بیاورید كه چنگیزیان هم، از دشتهاى برهوت و باد لیسیده به سرزمینهاى آباد و زحمت كشیده مى تاختند و بیرحمانه، كشتزار آدمیان را از پسران و دختران و ابزارمندان و نیروهاى كار و دام و غله، تهى مى ساختند و همه چیز را به یغما مى بردند. اكنون زمانه دگرگون گشته، آمریكا به افغانستان، به گرجستان و به عراق، دموكراسى مى برد!

شانزده كانال تلویزیونى پارسى زبان از امریكا بر سر و كول هم مى كوبند، ناسزا مى گویند، فحاشى مى آموزند و براى غارت آخرین مانده ها، دروغ مى گویند و فریب مى بندند. درد ما از سترون شدن قوم ما از زاییدن مادران ترمه باف است; نسل پاكى كه در فریب و سراب غرق مى شود. در كتابخانه نشسته ام، در كنار من و زیر سایه ى حرمت آن جایگاه، در صفه ى سقراط و افلاطون، ارسطو و كانت، روسو، كركه گورد، …. هومر و شكسپیر و … دو پارسى زبان جوان، یكدیگر را در آغوش كشیده اند. دختر روى زانوان پسر چمباتمه درس مى خواند! پسر مى بوسد، مى بوید… شاید اینهمه درست باشد و من عقب مانده واپسگرا و گرفتار فناتیزم اندیشه و باور باشم، اما آنچه كه خردپسند است; دستكم كتابخانه جاى هرزه درایى به زبان فردوسى و مولوى و سعدى و حافظ نیست.

صداى دختر مظلومانه است و ادایش فریاد وقیح عصیان در پیشگاه نجابت آدمى. ترس ما از تاراج ترمه ى مادربزرگ نیست. هراس از پربها شدن حس وخوى جانورى در جامعه ى بشرى است. خورشید هر بامداد روز هاى من – نوه ام – با طلوع صادقانه اش در چهارچوب در، جان خسته ى مرا به تپش در مى آورد. مى لرزم كه این نسل پاك خوب در میان سیاه جنگل آدمیان ربوتى بى درد و سنگى ذوب شوند. و همه ى راست پنداریهایمان نقش برآب شوند. آنگاه باد در مشت خواهیم داشت كه ناتوانى فرهنگى ما در برابر غارتگران، زانو بزند، ناتوانى نشان بدهد، زارى كند بنالد و ببازد.

**********

Houshang Saranj – Toronto  

روانشناسى، آدمى و رفتار

هوشنگ سارنج – تورنتو

انسان غریب و تنها در جنگل آهن پاره هاى شهرهاى غول آسا باید در تنهایى خویش بزارد، بسوزد و بسازد. هر چه جوامع كامپیوترزده، ماشینى و برابر با خواسته گروهى خاص برنامه ریزى تر شود، انسان گرفتارتر خواهد شد. نخبگانش بیشتر و اجبارى تر، زیر چتر قدرت سرمایه گرد مى آیند و بازماندگان غربال گزینش و پاﻻیش، مهره اى، كم دان، غریب و تنهاتر خواهند شد. این تنهایى در جمع، رفته رفته به ترسى پایان ناپذیر و سرانجام به آشفتگى روانى و ناسازگارى اجتماعى بدل مى شود. این تنهایى در غربت فرهنگى هویداتر و جانكاه تر است. از جنگ گریختگان، ماتمزدگان و آوار بر سر آمدگان فرهنگى از بد هم بدتر مى شوند.

جغرافیایى كه به یقین، دیگرگونى زمینه فرهنگى را به همراه دارد با خود كولبارى از تفرعن، خودبزرگ  پندارى و ادعاى هوشیارى تاریخى را مى كشد.

این ترس از تنهایى كه ریشه در تنگناهاى دوران كودكى دارد در بزرگسال به ناآرامى جوانى و میانسال مى رسد كه تا پایان عمر زیربناى رفتارى فرد مى شود. شركت در جنگهاى نخواسته و تحمیلی، دیدن صحنه هاى مشمئز كننده، مرگ و میر بسیار عادى آدمیان و شدت ضربه هاى هر لحظه روانى، انگیزه  نفرتى دایمى از زندگى و در مجموع تخریب روانى – رفتارى یك انسان درگیر در جنگ مى گردد.

چه جنگجوى بلا دیده چه جنگ رسیده درمانده. در دوران حیات ما جنگ دیدگان جنگهاى دوم جهانى، كره، ویتنام، هند، پاكستان، كامبوج، افغانستان، كویت، عراق و ایران، جنگهاى داخلی یوگسلاوى و كشورهاى آمریكاى ﻻتین و یورش هاى قبیله اى، نسل كشى در آفریقا و …. موضوع قصه پردازى و فیلمهاى فراوان و روانپزشكان بوده است.

روانشناسى، علم تازه شناخته ایست كه از عمرش بیش از یكصد و چند سال نمى گذرد. روانشناسى از مطالبى مانند حافظه، تخیل، قابلیت اندیشه، احساسات و عواطف گفتگو دارد. پیش از تدوین علم روانشناسى درباره رفتار آدمى، اندیشه هاى نادرستى وجود داشت. رفتار بد را نتیجه ارواح پلید و شیطانى نفوذ كرده در جسم بیمار مى دانستند. قرنها عقیده بر آن بود كه جادوگران، افسون كنندگان مردمانند. فكر دیگر آن بود كه ماه مى تواند بر عقل آدمى اثر بگذارد. اكنون در زبانهاى فرنگى دیوانه را “لوناتیك” از واژه یونانى “لونا” به معنى ماه، مى نامند و ما در زبان فارسى “ماهزده” مى گوییم.

زیگموند فروید (Sigmund Freud ۱۸۵۶-۱۹۳۹) اتریشى، باب تازه اى در شناخت و كاربست روانشناسى بر روى انسان گشود و شاگردان وى، كارل گوستاویونگ و آلفرد آدیر (Adier) راه او را تكمیل كردند و امروزه روانشناسان و روانكاوان به انسانهایى كه گرفتار گره هاى روانى، بازمانده از دوران كودكى ستمبار شده اند، كمك هاى جدى و رهایى بخش مى رسانند، روانشناسى، شاخه هاى كاربردى فراوان یافته و همگان بهره مى جویند. روانشناسى پزشكى، تبلیغاتى، تربیتى، جانورى، قانونى و كودك از آن جمله اند. از دیرباز، روان درمانى در شكل زیارت اماكن مقدس و زاریدن در مجالس سوگوارى، در كارنامه بشرى موجود بوده كه موجب تخلیه روانى و سبك شدن ارواح آنان مى شده است و امروز عالمانه تر با ایجاد خواب مصنوعى، روان درمانگرها تا ژرفاى ضمیر ناخودآگاه بیمارانشان – اصطلاح از فروید- فرو مى روند تا بیماران را وادار به عقده گشایى و سرانجام، رهایى از چنگال اوهام آزار دهنده بنمایند. كارورزان این رشته هم اكنون در تورنتو، در كلاسهاى دوستانه و گردهمایى هاى ویژه، نیازمندان گرفتاریهاى رفتارى خود را با دریافت ورودیه هاى نه چندان كم به بازگویى گذشته خویش و اغلب به گریستن در حضور جمع وادار مى كنند تا شانه از زیر بار سنگین ناگفتنى ها رها كرده موجب سبكبارى بشوند.

آن تنهایى در بین پاره اى از خودمان پارسى گویان به رفتارى شیشه اى رسیده و آن شكنندگى در برخوردهاى كوچك كننده موهن بسیار دیده مى شود. عصبیت، درگیریهاى لفظى و فحاشى كه میراثى نافرخنده از دورانى پر ستم است، در شكل هاى توهین و امر و دستورهاى بى پشتوانه، جلوه مى كند كه در همه موارد، رد پاى ناآرامى روانى دیده مى شود. بسیارى هنوز باور ندارند كه در زیستگاه نوین، نظام ارباب رعیتى، سده هاى پیش در هم نوردیده شده است. این هوس پرواز به سوى كوهپایه هاى پرچشمه و چهره به دست نسیم خنك كوهسارى سپردن و به موسیقى زنگوله هاى گله هاى در چرا بر دشت پر شقایق بهاران، گوش دادن و آسوده تن پرورانه و بى زحمت كشت و درو و با اشاره سرانگشتى، آسوده بر قلمرو بى انتهاى غرورِ داشتن فرمانروایى كردن، آرزوى یادهاى بجا مانده ایست از خوابى در بیدارى. انسان گرفتار در غربت تنهایى روزافزون، در جنگل آهنپاره هاى شهرهاى غول آسا، باید بر سایه خویش بدود، بزارد، بسوزد و بسازد.

**********

Houshang Saranj – Toronto