جلادان هم مى میرند (۵)

هوشنگ سارنج – تورنتو

دو رودخانه ى “دجله” و “فرات”، پیش از رسیدن به خلیج فارس، دشتهاى بزرگ و حاصلخیز “میانرودان” را سیراب مى كنند، جایى كه روزگارى “بابل” نام داشت. پیشینیه ى تاریخى این سرزمین، فراتر از ۵۰۰۰ سال، بر پایه ى تمدنهاى دیرینه “سومریان، اكدیان، بابلیان، ایلامیان و آشوریان” استوار است; بخشى آباد و سرسبز از “هلال خصیب”. بابل، یكى از برجسته ترین گاهواره هاى تمدن خیز بشرى است. همزمان با دوران فرمانروایى نیرومند مصریان، “سومریان” هم در “میانرودان” زندگى مى كردند. آنان، مردمانى پیشرو در شهرسازى و كشاورزپیشه و آگاه بر استفاده از گاو آهن و گاوهاى نر در شخم زمین و كشت گندم و جو، نهرسازى و آبیارى بودند.

در خانه سازى از بن مایه هاى خشت و آجر بهره مى جستند و امروزه ردپایى از آن ساختمانها نیست و در گذر زمان فروپاشیده و نابود گشته اند. برآبهاى دجله و فرات، قایقرانى مى كردند و از گارى و ارابه در باربرى بهره مى جستند. توان ساخت بسیارى ابزارهاى تیغ و تراش و زیورهاى زینتى مسین و زرین و سمین را داشتند. براى كودكان شان، بازیچه ها مى ساختند. سومریان نوشتن مى دانستند، با چوبهاى نوك تیز و تراشیده بر گلهاى خاك رس كه در آن سرزمین فراوان بود، مى نوشتند (خط میخى).

بر شمار و شمارش آگاهى داشتند. در دست بندى، شمارشان بر ۶۰ بود(امروز ده دهى است)، این بخشبندى ساعت بر پایه ى ۶۰ دقیقه و ۶۰ ثانیه یادگار آن دوران است. نزدیك به ۳۷۰۰ سال پیش، یكى از فرماندهان كوه نشینان شمال میانرودان، “حمورابى” بر مردمان سرزمین بابل چیره گشت و شهر بابل را پایتخت خویش قرار داد و به نهادینه كردن ۲۸۲ بند قانونى شناخته به نام “قانون حمورابى” كه در آن، دوران بس درخشان بوده است، پرداخت. لوح قانون حمورابى اكنون برجاست. در دوران وى، بابلیان، بازرگانان پرآوازه اى شدند و در كارهاى بازرگانى و تهیه ى اسناد كارى از مهر و لوح هاى گلی استفاده مى كردند. از آنان نیز آثارى ساخته، به جا نمانده است. -یادى از برج بابل و شكل قوس دار اتاقها و مصالح خشت و آجر به ما رسیده است.

پیش از حمورابى، در شمال دجله، كشور كوچكى به نام “آشور” به وجود آمده بود كه چند سال پس از حمورابى بر بابل چیره گشتند و با دستیابى بر سرزمینهاى گرداگرد خویش، امپراتورى قدرتمندى پى ریزى كردند. سپاهیان آشورى از جنگ افزارهاى آهنین و ارابه هاى جنگى اسب دار، استفاده مى كردند. آنان نیز به آبادانى دلبستگى داشتند و شهرهایشان به تندیس هاى زیبا آراسته بود. “نینوا” پایتخت آنان نیز شهرى بزرگ و آباد و مزین بوده است.

آنها كتابخانه اى با ۲۰ هزار لوح گلین بوجود آوردند كه جزو نخستین كتابخانه هاى تاریخ بشر رقم خورده است. بیابانگردان كلدانى، آشوریان را از بابل راندند و یكى از بزرگترین فرمانروایى هاى دوران گذشته را هست كردند. نبوكودنسر (بخت النصر) دوم بنیانگذار كلدانیان، دوباره شهر بابل را به پایتختى برگزید و به آبادانى و كاخ سازى روى آورد. بر گرد كاخها، دیوارهاى بلند برآورد كه گاه تا ۹۱ متر مى رسیده است گویا براى رفع دلتنگى شاهبانوى سبزه گراى خویش، برآن دیوارها باغهاى بس زیبا به نام “باغهاى معلق” بوجود آورد و آن باغها در شگفتى هاى هفت گانه ى دنیاى گذشته پرآوازه بود. كلدانیان، به ستایش خورشید و ماه و ستارگان، سخت باور داشتند و در آن راستا، بر دانش ستاره شناسى آگاهى فراوان یافته بودند. آنان، هفت روز هفته را براى ستودن خورشید و ماه و پنج سیاره ى دیگر بخشبندى كردند. در اوج توان كشوردارى كلدانیان، سرزمین آنها به دست امپراتورى ایرانیان افتاد و از آن پس، همواره میانرودان بخشى كوچك از امپراتوریهاى بزرگ چون ایران، یونان یا روم بود، تا در سده ى هفتم میلادى، اسلام بر آنجا تسلط یافت و در دوران خلفاى عباسى به ویژه هارون الرشید، شهره گشت. در سده ى هفتم هجرى مورد تاخت و تاز هلاكوخان مغول واقع گشت و در سده ى هشتم هجرى یورش تیمور گوركانى توان آن خطه را گرفت و بغداد زیر سم ستوران نوادگان چنگیزى از هم درید.

این بخش از امپراتورى عثمانى چندین بار در زمان شاه عباس كبیر و نادرشاه افشار (در جنگهاى ایران و عثمانى) دست به دست شده است. با پایان یافتن جنگ جهانى نخست و فروپاشى عثمانى و تجزیه ى آن و ایجاد كشورهایى، چند عرب زبان در غرب آسیا، كشور عراق با گستره ى ۴۳۵۲۲۴ كیلومترمربع نزدیك به یك سوم خاك ایران و هم معناى آن  (تحت سرپرستى انگلستان)، پا به هستى نهاد. این سرزمین نیمى پوشیده از نخلستانهاى بسیار – چهارپنجم فرآورده ى خرماى جهان – با كشتزارهاى پنبه و باﻻتر، كشاورزى غنى و نیمى دیگر، دنباله شنزارهاى كویت و عربستان بر حوزه هاى بسیار گسترده ى نفتى، میراث استعمار آغاز سده ى بیستم در نظامهاى سنتى خودكامه شاهان دست نشانده ى انگلیس و سپس كودتاهاى پى در پى نظامى و سرانجام حزب بعث افلقى روى پى ساخت نژادهاى گوناگون با باورهاى عقیدتى متفاوت است. كردها، در بخش كوهستانى شمال، آناتول شرقى، شهرهاى موصل و اربیل و سلیمانیه با ۳ هزار سال پشتوانه تاریخ و آداب و ساختار زندگانى كوه نشینان. شیعیان، در جنوب و جنوب مركزى، شمال و شمال مركزى، شهرهاى نجف، كربلا، كاظمین، سامره، سنیان در بخش هاى مانده، اندكى لر، اروپایى، آمریكایى، یهودى بازرگان در مركز و بیشتر در بغداد. رواج زبانهاى عربى، كردى، تركى. وجود  مذاهب سنى، شیعه، كاتولیك، ارتدكس، نستورى ارمنى، یهودى، بهایى، یزیدى، صبى…. براین آشفتگى بازار، پیدایى نفت و چشمداشت نفتخواران جهانى را بیفزایید.

روزى كه نیروهاى آمریكایى – انگلیسى، چوب كیفر نافرمانى را بر سر یكى از ترسناكترین رژیمهاى خودكامه و آزادى كش دستپروده ى خویش فرود مى آوردند، پیشرفته ترین جنگ افزارهاى كشتار آدمى، خواب نوكران ثروتمند و كوچه هاى فقرزده ى بیچارگان را درهم آشوبید.

تانكهاى ابرسنگین با تجهیزات الكترونیكى بسیار پیشرفته و ابزارهاى جنگ در شب، بر خاكمرده ى صدها سال عقب ماندگى و ندارى و از پیش روى زاغه گپرهاى گلین و آبچاله هاى عفن، شكمهاى گرسنه ى مردمانى درمانده، مى رفتند. گویا نه بیش از صد سال است كه شریانهاى نفت گرانبهاى منابع زیر پاى شان، گرمابخش جان جهان است و كه باید از آن نمد، كلاهكى هم بر تارك آنان مى نشست. شهر، عقب مانده… روستاها، بى چیز… مدرسه ها، تهى… بیمارستانها، خالی… زندگى، رنگ باخته… سایه ى هراس و مرگ بر سر… میدانها آراسته به شمشاد قد تندیس هاى جباریت. آن ارتش چهارصدهزارنفرى، نماد سركوب و ابزار دست درازى و آشفتن آرام آدمیان، یكباره از هم گسیخت.

سپاهیانى كه به پایمردى دیگر قدرتهاى دست نشانده آدمكش، هشت سال خونبار، بر ایران ما ستم كردند و جان هزاران هزار ارزش ناب را گرفتند و در خرمشهر و آبادان و دیگر شهرهاى مرزى بر هیچكس و هیچ چیز رحم نیاوردند و به ایلغار آدمى و انباررفته بودند، یكباره نیست شدند. در آن یورش كور، سخن از دفاع سرزمین و نام و ناموس نبود، سخن بر مارپرورى بود. این روند، پاسخ درست به جباران و جلادان است. تا هنگامیكه نظامهاى خودكامه و خودمحور و تك اندیش كه مردم را به هیچ مى انگارند و بر دایره ى نزدیكان و پیوندان و سرسپردگان برگزیده، اداره ى سرزمینى را با بندكردن و سوزاندن تخم اندیشه ى حق خواهى در دست نگه  دارند و به نیرو ورى نادانى و كاربست داغ و درفش و دهان دوزى روى آورند و به جاى مدرسه و دانشگاه و روشنگرى و دانش گسترى، زندان بسازند: غارت موزه ملی بغداد ( میراث جهانى و ارزنده ى تمدنهاى دیرینه ى كلده و آشور و سومر و اكد و بابل….) كه سهل است، باﻻتر از آن را هم براى سیر كردن جان تشنه ى آزادیخواهى و رسیدن به بزرگى و منزلت مقام انسانى له شده شان فدا مى كنند. غارتگران، نه تنها براى سیركردن پیكرهاى گرسنه و نیازمندشان چنان كردند كه انتقام بخشى از آنهمه اهانت و بى توجهى به بودن و نادیده گرفتن شان را مى گیرند. چپاول دارایى هاى مردم، بویژه آثار ملی، بسیار زشت، ناخوب و انسان ستیزى است. اما چه مى توان كرد با نسلهایى كه در محرومیت، نادانى و كم دانشى برآورده مى شوند.

از تربیت درست و آموزش مدرسه و دانشگاه علم آموز بى بهره اند؟ مگر آدمى كور باشد و كر تا در جهان پیشرفته ى امروزین آنهمه دوگانگى در داشت و برداشت، آسایش و تندرستى، تمیزى و ادب را نبیند. ایجاد گره هاى روانى گروهى براى مالكان واقعى یك سرزمین بالقوه ثروتمند، در دست رژیمهاى فاسد، دست نشانده، ستمگر و نامردمى است. تا هنگامیكه فرمانروایان غاصب، رجاله، نادان، آدمكش باشند و خردمداران، كاردانان، دلسوختگان بشردوست گوشه نشین، آواره و سرگردان آشپزخانه هاى دیگران، شیوه همین خواهد بود.

صدام كه یك تنه ۱۰ درصد از درآمد نفت را از مردم پابرهنه ى عراق مى ربود و در آن كاخهاى آسوده افسانه اى با فرزندان گردنكش دردانه لوس هفت خط حقه بازش مى زیست، چگونه مى توانست به نیازهاى آن “بدو”هاى صحرانشین و درماندگى آنهمه روستاهاى قحطى زده بیندیشد؟ او جز چرب كردن چماق سركوب نوكران جان بركف و یارى به ستایشگران بى پشتوانه ى آزمند و كشتن و بستن مخالفان و دوختن دهان آزادیخواهان، راهى نمى شناخت. آنهمه تندیس و نقش بر در و دیوار و دروازه هاى عراق، نشانگر جان بیمار آن نماد ستمگرى بود. مردم براى درمان روح دردزده و خونخواهى سالها سركوب و لجن مال كردن شان، بر دهان و چشمان نگاره هاى صدام كوبیدند، بر تندیس درهم شكسته و فروافكنده اش پاى كوبیدند، با دستهاى خالی و جفتى دمپایى، بى ترس و خندان به یغماى كاخها رفتند با دشنه، پرده ها و نگاره ها را دریدند. آنان به فرداى خویش هم نیندیشیدند…. رادیو مى گوید:…..

یك گور دسته جمعى در بغداد پیدا شد. گروهى كرد كه سالیان درازیست سرگردانند پشت مرزهاى ایران رسیده اند. یك گنج ۶۵۰ میلیون دﻻرى در بغداد كشف شد. گزارش یونیسف مى گوید سالیانه چندین هزار كودك عراقى از گرسنگى مى مردند. صدام با دو میلیارد و دویست میلیون دﻻر پنجاه كاخ ساخت. عدى كلكسیون، سلاح هاى زرین داشت و با صد دﻻرى، سیگار برگ روشن مى كرد….

**********

Houshang Saranj – Toronto

جلادان هم مى میرند (۴)

هوشنگ سارنج – تورنتو

زمین ایستگاههاى “ازنا” و “دورود” زیرچرخ هاى شتابناك و بى امان قطارهاى پرجنگجو، غربال مى شد، تا رسیدن به جنوب. از پلیس راه “چاﻻنچوﻻن” پیش پاى گردنه ى “رازان” – بر سه راهى دورود، بروجرد و خرم آباد- باید گام به گام مى رفتى.

خودروهاى كمك رسانى مردمى، اتوبوسها، آمبوﻻنسها، باركش هاى ارتشى، باربرهاى وزارتى – تجارتى، در شیب هاى تند و پرپیچ و خطرخیز دامنه هاى “زاغه” و بعد “تنگ فنى” بسیار كند و سنگین و نفس گیر، پیش مى رفتند. راه در پرتو آبى رنگ چشمان شیشه اى روندگان، باریك، خسته و زمان كشدار شده بود.

قهوه  خانه هاى پر، آماسیده، پمپ هاى بنزین توان باخته، شب تفته و رفتن كشنده بود. در خط شلوغ رفتن صبور، راه یكپارچه پر بود از جنگ افزارهاى زرهى توپخانه سنگین و موشك اندازها بر گرده تانك برها و دیگر خودروهاى آغشته در گل و ﻻى استتار.

اندیمشك در تاریكى سیاه، زیر آسمانى كور و بى درخش، زخمدیده و كوفته و پریشیده، خفته بود و نبض شهر بر ریلهاى داغ پر آمد و رفت و تند قطارهاى نیروبر و آبستن جوانان دﻻور مى زد، كه به شوق وفادارى به مرزبانى و بیرون راندن دشمن، سر از پا نمى شناختند.

آنان، روییدگان در غوغاى انفجارهاى پیش پاى و پشت سر، بى اعتنا به آذرخش ها و تندرهاى زمینى به سوى رزمگاه مى شتافتند. پاى هر پنجره، چهره اى باورمند به رهایى در تاب آرام بازگشتى شیرین ساﻻرانه مى جنبید، در تاریكى ساعتها بر رگ راه و شاخ ترس و گمان فروافتادن به دامچاله هاى دو سوى راه  ناشناس تا شهر ظلمانى آمده بودیم، خسته كه نه، نیمه جان، شناختن در بیگانگى، سخت باشد. با نور دستى و تب لرزه ى هراس، فرو افتادن چادر آتشین مرگ بر سر، كنار ویرانه اى بر درى آهنین كوبیدیم.

برق نبود و آتش و آب. با هرم تن هاى بیخته و تكیده مى بایست جوش زندگى مى آفریدیم. تابامداد، چند بار تن بیمار شهر لرزید. روز دانستیم كه جانپناه ایمن گریختن است و هر چه دورتر رفتن. شهر كوچك ایستگاهى، بر تن راه آهن سراسرى از آن كارگران كشتزارهاى نیشكر در قلب خانه هاى ساده ى تنگ. و روستاییان پناه آورده و مردمان پخته در تنور باد گرم و باران ماسه بر چشمان خون چكان. قهوه خانه داران بى توش روز و شب بیدار، پیشه وران زندگى گردان كم سرمایه، درجه داران ارتش، كودكان كوچه  و خرده فروشان دوره گرد پاپتى….

بعثیان بذر خمپاره و گلوله هاى توپ در شیارهاى راكت زده بر بام و برزن اندیمشك فرو پاشیدند. صدها خانه در اصابت خونبار پیكان مرگ، در میدانكى ژرف، در جوشآب رگهاى غیرت زمین سوخته، فرونشسته بود. بر كج مانده دیوارهاى سیمانى هزاران تیغه ى بلورین شیشه – دسترنج انفجار و انهدام – روییده بود.

ﻻجورد مذاب در سیاهرگ دز مى غلتید و بر هزار دهانه ى پنهان راهآبه ها مى خزید. پیر پل و جوان پل، خیس آب، تا زانو بارها، بر سوگ شهر لرزیدند. روز و شب چندین بار دزفول با توپخانه و موشكهاى اسكاد دشمن كوبیده مى شد. پدافند هوایى، لرزه جان جنگنده بمب افكن هاى سوپراتاندارد و سوخو و میگ بود. موشكها، بى ترس به ویرانگرى بودند. تن پادگانها از نفس سربازان، گرم و شهرهاى شوش و اندیمشك و دزفول و شوشتر با روستاهاى گردشان، در خط بیرحم آتش جانسوز، خالی از تپش قلب آدمیان گشته بود.

با خفتن خورشید روستاهاى كوهپایه اى و باغهاى حسینه، میزبان شهریان مى شد. اسكادها، با خنجر كشتار كور، بارها پیكر نازك و زخم پذیر بخشى از گنجینه ى هنر بنایى روى زمین را چاك چاك كرده بودند; با خانه خدایان. نگارخانه هایى بس زیبا، از خاك زرین با آب تناسب سرشته را، آنها كه در كوره اندیشه پخته و با ملاط فایده، میان چهارچوب و فضاى معنى برآمده بودند.

تنها مى شد بر فرهنگنامه ى معمارى دیرین و دزفول، گریست.

رادیو مى گوید: هفت سرباز اسیر آمریكایى رهانده شدند. …. یكصد و هفتاد و یك سرباز آمریكایى كشته شده. در بغداد، مردم موزه ى ملی و فروشگاههاى بسیارى را غارت كردند… یك روحانى در شهر نجف به قتل رسید. صورت بعثیان فرارى روى برگهاى پاسور براى دستگیرى چاپ و بین سربازان تقسیم شده است.

تكریت، دژ مستحكم پایدارى بعثیان سقوط كرد.

**********

Houshang Saranj – Toronto

جلادان هم مى میرند (۳)

هوشنگ سارنج – تورنتو

جلادان هم مى میرند (۳)  “برشت”

میدان نقش جهان - اصفهان

میدان بزرگ و بس زیباى نقش جهان، خوان گسترده ى زیبایى، با آن چهار شاه بیت معمارى بى همتا، كه بر چهار كرانش برآمده است; گلبوته هاى همیشه زنده اش را آفتاب مى داد. بازار، همچون كاروانى پركاﻻى شرقى، از زیر دهانه ى سر در قیصریه با صدها مدرسه و تیمچه و كارگاه هنرى، كنار كاروانسراهاى بارانداز و میان دكانهاى ماﻻمال از ریسمان و نخ و پشم و پارچه، قند و فرش و قالی، پیچیده در عطر خوش دارچین و فلفل و میخك و قرنفل، در نور باران خورشیدیهاى گنبدین طاقهاى ضربى، تن مى شست و با تاب و خمى نرم، تا پاى مسجدجامع نفس مى كشید.

مسجد بى صحن و تك گنبده و بى مناره ى شیخ لطف الله با رنگ آمیزى یگانه اش در جامه ى كاشى هاى معرق گرانتر از هر گوهر همرنگش به بلنداى اندام ستایشگرش مى نگریست.كوشك شش اشكوبه ى عالی قاپو با آن ساختار بس دلنشین و نگارگریهاى میناتورى بر بدنه هاى درونى اش – از فراز – مسجد شیخ لطف الله را مى ستود. پایین سوى میدان هم، در چندگامى دروازه هاى سنگین چوگان بازى دوره صفوى مسجد فیروزه اى چهار مناره، با آنهمه فضاى گسترده در بازى رنگهاى سبز و آبى و سرمه اى، با چشمان گلدسته ها، خوان سبز زیبایى را مى نگریست.هنگامى كه موشك تركید، نخست گیجى بود و فراموشى و سپس دیدن باران خاك مرده از بند آجرها و ریزش سقف و ابر قهوه اى نارنجى و ترس و ناباورى زنده بودن. گریز آدمها و یله گشتن كار و بار صندوق ها. پارگى جامه و پوست تن…

به یمن سبكسرى موشك، میدان از چنگال نفرت كور رهید و بخشى از گوهردانه هاى پوشش گنبد فیروزها هم از چفت و بست خاك و گچ بیرون جست. تن خشكیده و سالمند بناها لرزید و زیان دید، بازار و دكه ها و آدمها نیز…

دورتر موشكى دیگر، پشت دیوارهاى مسجدجامع را به ستوه آورد و درهم شكست، چه خوب كه دورتر سر به زمین آورده بود. زنى فرتوت، سخت مى گفت: ” این شهر میراث فرهنگى بشرى و جهانى است; چرا بعثى ها چنین مى كنند؟” گویا، آن روزها، شب جهان خفته بود. رادیو مى گوید: بغداد از سه سوى محاصره شده است….

موشكها، مركز بغداد و ساختمانهاى دولتى را مى كوبند….

فرودگاه صدام، به چنگ نیروهاى متحد درآمد و نامش به فرودگاه بغداد تغییر یافت… یك هواپیما و یك هلی كوپتر آمریكایى سقوط كرد… در بصره انبارى از تابوتهاى خالی و تعدادى استخوان كیسه هاى آدمى یافت شده است… مى گویند شاید استخوانها از آن سربازان شهید ایرانى باشد….

**********

Houshang Saranj – Toronto

جلادان هم مى میرند (۲)

جلادان هم مى میرند (۲) “برشت”

… بمبارانهاى كور جنگنده بمب افكن هاى عراقى، شهر آشناى فیروزه هاى درخشان و گلدسته ها را غریب و تنها ساخت. روز و شب بر آن پیكر گوهرین – هزار میراثه ى فرهنگى – بذر مرگ و داغ جگر، باریدند. از فراز تیررس، بار ویرانه ساز و آدمسوز خود را ریخته، مى گریختند. آژیرهاى خون رنگ مى نالیدند و هركس مانده در شهر رها، سر سوى آسمان، گنگ و منگ، به جستار پناهى مى رفت. ضربآهنگ رگبار دیوار آتش، بر فلز هراس، گیجى و تنهایى مى نواخت. آنگاه هر در پوسیده، پل كوتاه یا دیوار زخمناكى تا انفجار و كوبش و زنده ماندن، جان رها مى گشت.

با نشست چتر غبار، در قاب شكسته ى خانه ها، ویرانه نفس مى كشید و از خاك ژولیده، بخار خون داغ برمى خاست. زنى برهنه از تپش رگ، پاى دار درهم پیچیده ى قالی با گره اى ناتمام بر سر انگشت تا نیمه در آوار خشت خام و تیرك بام، درهم چمیده بود. یاریان با چنگ و شتاب و بى ترس از همسایگى مرگ عور و نیشخند جانستان، كودكى نیمه جان را مى یابند. سیاهكركسان مرگ آفرین و یورش خفاشان شب شكار، مردم را به روستاهاى تكیده و نادار كوهپایه هاى دور گریزاندند.

در یورش كور سایه هاى بلند مهربان، بى سایه نشین، مدرسه ها، خالی، مسجد بى سر سپار، بیمارستان و سربازخانه و زندان و كتابخانه و دیوانه سرا، ویران. دورتر، كران شمال شهر، میان رج خانه هاى زحمت و رنج و كار سیاه دردمند و كوره هاى سفالپزى پاى برجك كوره اى بهم شكسته، راكتى، گل هاى خیس و نمناك را به خون كارگران خشت مال، آغشته و نقش ستمكارى زده بود. آهنگ نبرد، كه تغییر یافت و جوﻻنگاه رهزنان هوایى ناامن و تنگ، هراى اسكاد موشكهاى كوبنده آرام جان و خورد و خواب از همگان گرفت.

آن پیك هاى ویرانگر و زندگى سوز، نه بر پیر و نه بر جوان، نه بر كاخ و نه بر كوخ و كومه و كپر، رحم نمى آوردند. به كندن و سوزاندن و نابودى، مى آمدند. سهم روزانه در صداى چرخ زندگى خفه مى شد، اما شبانه ها، جهنمى هول انگیز در رداى سیاه ترس بود. مرگ آنچنان رنگ باخته بود، كه هر كجا بر سر خانه زادن آشنا خیمه مى زد، رسم خاكسپارى، بى درنگ و كم شیون و ساده برگزار مى شد و تابوت سوار را تا گور خانه مى شتابیدند.

مرگ باشكوه در بازگشت روزانه ى سیصد سوار خفته بر موج دستها بود، با سنج و طبل و ناى سوگ. آنان كه با پاى افزارهاى كتانى و نوارین سربندهاى سرخ و سبز، در آغوش دوزخ آتشناك رزمگاه و تیغ تركش خمپاره ها بر پهنه ى كشتزار مین درو شدند. و بعثیان، بر هر گورستان روستاهاى نجیب سرزمین ما چند حجله گاه آهنین بر داماد خاك به یادگار، نشانه نهادند، با عكسى رنگ پریده در قاب سرد باران گزیده اى. بر سرتاسر نوار باخترى، آدمسرایى آباد به جا نگذاشتند، آنان نه تنها جان مردم ما را گرفتند، كه نام سرفراز مرزنشینان قهرمان را به انگ دژ نهادى خویش هم آلودند. رادیو مى گوید… دومین موشك، بخشى از بازار بغداد را در هم كوبید، كشتگان به ۶۸ نفر رسیده اند….

شهرهاى ناصرى و بصره، آب و برق ندارند…. نخستین كمكهاى غذایى بین روستاییان تقسیم مى شود…

پیشروى نیروهاى متحد به سوى بغداد، جهت تداركات نظامى چند روزى عقب افتاد… جبهه ى شمال بزودى گشوده مى شود….

**********

Houshang Saranj – Toronto