پارك الگانكویین

هوشنگ سارنج – تورنتو

الگانكویین دومین پارك بزرگ كانادا و بزرگترین پارك استان با گستره ۷۷۲۵ كیلومترمربع در شمال خاورى انتاریو قرار گرفته است. این بهشت زمینى را الكساندر كرك وود همراه جیمز دیكسون یكصد و اندى سال پیش شناسایى، نشانه گذارى و نقشه بردارى كردند. آن سرزمین سرچشمه بزرگترین رودخانه هاى پرآب و زندگانى گیاهى و جانورى است. ﻻبلاى آن جنگلهاى سبز سالمند و پایان ناپذیر، بیش از هزار دریاچه كوچك و بزرگ، پراكنده اند; پرآب شیرین شفاف و كانون ماهیان فراوان. دویست گونه پرنده بومى و مهاجر، هزارگونه گیاهى و چهل نوع جانور پستاندار وحشى كنار هم و بر هم اثرگذار، در آن پناهگاه محافظت شده آرام مى زیند.

در بخش هاى جنوبى تر، گوزنهاى دم سپید، قهوه اى، مرال، خرس سیاه و از همه دل انگیزتر، موس هاى بلندپاى تنومند و بى آزار به فراوانى یافت مى شوند.  در زمینهاى شمال تر كه دور از دسترس انسان و در پناه آرامش طبیعى تر است، دوستداران حیات وحش و طبیعت  گرایان پاسخى عملی به برآمدن آرزوى همیشگى خود یعنى ادامه زندگى جانورى – گیاهى و تندرست ماندن اكوسیستم یافته اند. چرا این پهنه سرزمین كانادا از چنین گوناگونى حیات وحش و پوشش گیاهى برخوردار گشته است؟

پاسخ وابستگى به موقعیت جغرافیایى و ویژگیهاى ژیوفیزیكى آن مكان دارد. پارك در بلنداى ۵۸۵ مترى سطح دریاهاى آزاد برآمده و آخرین دوران یخبندان در یازده  هزارسال پیش برجسته ترین موقعیت مكانى را سامان بخشیده است. پس از گذار یخپهنه ها و سپس تر یخرودهاى عظیم و یخپاره ها، زمین زیر پوششى از سنگهاى آهكى و شن سارها و ﻻیه هاى گل، زمینه ساز مساعدى براى رویش درختان سختچوب جنگلی گردید و گونه هاى افرا، توس، غان، راش، آلش، و دیگر انواع چوبسختان جنگلی و صنعتى بر كرانه هاى تپه سارها روییدند. جریان یخرودهاى باخترى نیز همچون بخش خاورى به ساختار بسترهاى شنى و مناسب رویش سختدارها (۲) و تشكیل چنین جنگلها و بوته زارها، یارى رسانید و زیرساخت روییدن كاجهاى گونه گون و سوزنى برگهاى دیگر را پدید آورد كه امروزه پناهگاه بى مانندى براى موس هاى بزرگ اندام و گرگهاى خاكسترى به ویژه و دیگر گونه هاى جانوریست.

نخستین مهاجران اروپایى، به دنبال تجارت سودآور چوب و الوار، دست به تاراج این جهان زنده زیبا و پربها زدند و عارضه گیاهى و جانورى منطقه از ویرانسازى سودجویانه در امان نماند. از آغاز فصل ذوب شدن یخها تا هنگام دوباره یخ بستن آب دریاچه ها، آواى تبر زنى چوببران بر تنه درختان، سكوتشكن آن جنگلهاى ارزنده و میراث بشرى بود، روزانه هزاران مرد، در كار بریدن و نابودى درختان جنگلی بودند. شبا  هنگام را در سرپناهى چوبساخت به نام كامبوس (۳) گرد شعله هاى افروخته در اجاقى میان فضاى سالن، سر  مى كردند. در محیطى سخت دلگیر و ناآرام، بدبو و كم آسایش، بى  هیچگونه ابزار ارتباطى با خانواده هاى دور از خویش. و روزى دیگر، الوارهاى آماده و تراشیده بى شاخ و برگ از تنده (۴)  هاى خطرناك با نیروى اسب و مرد و طناب و سیم هاى نقاله به آب بندهاى دست ساز و آبراهه هاى چوبین تا آبرودها و آبگیرواره ها رسانده مى شد و سپس دنبال آب پیماهاى بخارى هیمه سوز یا كلك (۵) تا بندرگاههاى كوچك یا شاهبندرهاى دریایى برده مى شد.

قتل عام و چپاول بى  جانشین كاجهاى غول  پیكر و مناره سان سالمند تا سال ۱۸۰۰ میلادى پیگیرى شد. از آن سال به بعد، نیروى بخار و قطار و تكنولژى نوپاى ماشینى هم در نابودى دیگرمانده ها به یارى غارتگران آمد. قطار قطار تنه هاى حجیم الوارهاى ارزان به دست آمده از درختان پربهاراهى بازارهاى آزمند و پرنیاز گردید و هر روز زمین، آبروباخته و عریانتر شد. تا سرانجام بخشى از وجدان بیدار جامعه، طبیعت  گرایان، قانونمندى و آگاهى باﻻتر و استقلال ملی، جنگلهاى مرده و محیط زیست ستمدیده را از چنگال تاراج و آزار بیشتر و غیرمنطقى رهانید.

با  اعلام رسمى و تعلق میراث مردمى پارك براى كل جامعه و فرصت دادن به بهسازى و بازسازى طبیعت نیمه جان نزار و تراشیده همراه با اجراى كارهاى كارشناسى – پژوهشى، به كمك دوباره جانگرفتن سرزمین سبز آمدند. بخشى از آن گستره ملی براى استفاده عمومى، ورزش دوستان در زمینه هاى قایقرانى، ماهیگیرى، كمپینگ، راهپیمایى و… تخصیص یافت و نیز پناهگاه امنى براى بقا و ادامه نسل جانداران رو به انقراض چون اوتر، روباه سرخ، موس، گرگ، خرس، بیور… شده است. اكنون سازمان پاركهاى ملی استان انتاریو با همكارى كارشناسان دلبسته به حیات وحش براى گردشگران و بینندگان دلباخته گردش در آغوش طبیعت زنده و كاربست پژوهش و بازسازى طبیعت آسیب دیده نهادهاى خدماتى – بهداشتى و ارتباطى رفاهى ارزنده فراهم آورده است.

از سال ۱۹۹۳ هم، مركز راهنمایى گردشگران پارك گشوده گشته. در آنجا یك موزه تاریخ طبیعى با بخش گزارش تاریخچه پارك به راهیان كمك اطلاعاتى مى دهد و نمایشگاه نقاشى پاره اى هنرمندان طبیعت كار، از جمله چند هنرمند كانادایى در كنار مركز راهنماى گردشگرى همواره برپاست. یگانه راه رسیدن به آن پارك جاده شماره شصت مى باشد. بخش جداشده پارك زیرنظر و همكارى رنجرهاى دوره   دیده و یارى سازمان پاركها براى كمپینگ محافظت و امن گشته و از دوشهاى آب گرم و دیگر سرویسهاى خدماتى عمومى بهره  مند است و آدمى با خیال آسوده مى تواند در چادر برپاشده خود در جایگاه مجاز، آسوده، جان خسته را آرامش بدهد. ماهیگیران هم از دریاچه اپه انگو “O Pe Ongo” مى توانند ماهى صید كنند چه آن دریاچه به فراوانى قزل آﻻى دریاچه اى و ماهى خاردار شهره است. و هیچ بیننده طبیعت گرا و عكاس شكارگر مناظر خاطره انگیز، نمى تواند زیباییهاى یكتاى پارك الگانكویین را با آن همه پژواك دلبرباى پرندگان و فریادهاى گهگاهى غازها در آن فضاى اسرارآمیز و نیمه تاریك، خنك و رویایى فراموش كند.

بامدادهاى مه آلود تابستان، روى دریاچه ها و آبراه ها، و برگهاى ارغوانى افراهاى شیرین و زوزه هاى رعب انگیز گرگهاى خاكسترى را. گویا بر باریكه دیوارهاى بین كشتزارهاى شالی در موسیقى جمعى غوكان مست و آواى نرم نالش دریا پاى دیوار سبز راش و بلوط هاى پارك سى سنگان، بنفشه، یا نور و نكا راه مى سپارى. كه بوى آشناى ساقه هاى خوشه بسته شالیزار و نم جنگل و بوى برگهاى پوسیده و خزه، جان جام زندگى است. بوى شیرین تراونده تلخ از سبزینه پوست و برگ هر دانه از باغ مركبات محو در پشت پرده هاى وهم. شرمناكى هر برگدانه خیس، در هر شهر خرم، بوى تازه بودن و دیدن، تن شویى در شوراب  دریا و بیرون جهیدن از پیكر خستگى هاى سخت.

چالوس و زمرد راه، جواهر ده و دیلمان و اسپیلی. نشخوار گاوهاى گیج خواب در آرامش ابدى تپه هاى مخمل پوش، استپ زارهاى بام كوهین دریابار. نمك  آبرود و هزاران هزار رود و رودك آبدار و آوازه خوان، بر پهلوى بازارهاى روز مرغ و ماهى و بند سیر، سبزى و پیاز و مرغانه، بوى صادق آدمى، مهربانى ناب، راه به راست تا خراسان عشق راه به چپ تا آذرآبادگان نور.

 

پانویس ها :

۱) «Algonquin زبان سرخپوستان جنگل نشین شمال. با آن زبان در جنوب و شرق رودخانه چرچیل هم سخن گفته مى شده است. ۲) سختدار: به معنى درختان با چوبهاى صنعتى. ۳) Camboose سالنى دراز با سقف كوتاه بى پنجره، با یك در ورودى و گنجایش ۲۵ مرد ساخته از تنه درختان درهم چفت  شده.   ۴) تنده: شیب.  ۵) كلك: از بهم پیوستن چوب، قایق واره ساختن.

**********

Houshang Saranj – Toronto

فراگیرى زبان پارسى

هوشنگ سارنج – تورنتو

آنچه مسلم است، مساله میهن پرستى، جهان وطنى، اینجایى یا آنجایى بودن به مقوله هاى منطق، فلسفه و دایره ى باورهاى مردمان بر سیاست و دیگر زمینه هاى عقیدتى وابسته است. پیدایى انسان بر روى زمین، از دیدگاه دین باورى و دانش تكامل تك سلولی بر پایه ى اسید هاى آمینه ى نخستین روزهاى تولد كره ى زمین هر دو گانه تفسیر و در باور انسانها نشسته است. (متافیزیكز و فیزیكز ) و اینكه آدمها دو بوده اند و كم نیز مسلم است و كه آدم و حواى دین باوران از بهشت به سراندیب رانده شدند – جالب، دانستن آنستكه، سرزمین هند با داشتن تمدنى باستانى به نام موهانچود را یكى از خاستگاه هاى تمدن بشرى است – یا دانشمندان انسان شناس كه خاستگاه بشر آغازین را بخش شرقى آفریقا مى دانند نیز در بحث هاى گونه گون وجود دارد. و اینكه در آغاز، سرزمین ها بى نام بودند و بى مرز هم چیزى قابل تصور و باور است، و در زمینه ى نام گرفتن سرزمینها و مرزبندیهاى امروزین به چرخه ى سیاستمدارى پا مى گذاریم.

براى نمونه، اقوامى كه در سرزمینهاى شمال دریاچه ى خزر مى زیسته اند و یا در میانه ى آسیاى مركزى به دنبال یافتن چراگاه هاى فراوان و بهتر  و هوایى گرمتر، بخشهایى از زمین هاى بى نام را گرفتند و خود را آریایى نامیدند و سرزمینشان را ایران. هنگام مرزبندى یا جدایى سیاسى بخشهایى از سرزمینى آیا خود را اینجایى یا آنجایى بنامیم؟ نمونه دیگر جدایى بخشى از ایران قدیم كه تمام قصه هاى اسطوره اى شاهنامه كه از سندهاى دیرین تاریخ زندگى باستانیان، نیاكان ما ایرانیان در آن روى داده امروز افغانستان نام دارد یا عراق كه با آنان سالها جنگیدیم و درست معنى ایران را دارد.

اگر كسى پیش از ایجاد خط مرزى بین المللی درست بر روى خط مى زیست، روز بعد خود را كجایى بنامد؟ و بنام چه سرزمینى بر پایه ى اندیشه ى ناسیونالیسم با دیگر برادر خود ( انسان) بجنگند؟

و در اینكه هم جهان وطنى بودن مشكل دارد، هم میهن پرستى ناب و مهاجرت آدمیان بوده و خواهد بود هم تردیدى نیست نسلها در پى گذشت زمان همآنجایى مى شوند كه با عرق غیرت و كار توانفرسا، بذر نعمتهایش را آبیارى مى كنند و خون ماسیده ى حیاتشان را با خاك آن مكان، خشت بالین گور مى سازند تا قوقنوس وار از گل گور آنان حوایى و آدمى دیگر برویند كه زمین از آدمى خالی نماند هم یك واقعیت از حقیقتى دیگر است. این همه باشد براى منطق، فلسفه، سیاست، دین باورى، ناسیونالیسم و كاسموپولیتیزم، حرف ما، بر فرا گرفتن زبان پارسى است و چرا بایدش.

زبان شناسان با یارى جستن از رشته اى بنام شناخت شناسى Cognitive Senses بر پایه ى روانشناسى، كامپیوتر و فلسفه، درباره ى پدیده ى زبان، كه برترین ابزار انتقال مجموعه ى خواسته ها و باورها و آرزوهاى بین افراد بشر و باﻻترین توانایى وى است، در پژوهش بوده اند. هر یك به دستاوردى رسیده و نظریه پردازى نموده اند. درین راستا، زبانشناسان ایرانى هم، درباره زبان فارسى روند تكاملی و سرانجام پیدایى دانش گرامرى آن كند و كاوهایى داشته اند. پاره اى از آنان بر آن باورند كه زبان در بستر پیشرفت بشر و زندگانى او كار آمد گشته، باید در همان گذرگاه ببالد و نیازهاى روزافزون آنان را برآورد و كار واژه سازى در همان كارگاه سامان پذیرد.

گروهى دیگر مى گویند: با جهانى شدن فن آورى و یكسانى و همگونى استفاده از فرآورده هاى بسیار در شیوه ى زندگانى، واژه سازى به دست كارشناسان باید انجام بگیرد. چه گمان مى رود نخست، یكى از زبانهاى نیرومند بر دیگر زبانها، سایه افكن خواهد شد، سپس واژه هاى روزافزون علمى، هنرى، اقتصادى، سیاسى… بر دیگر زبانها سوار مى شود. درین میان اگر زبانى از پاسدارى آگاهانه بى بهره باشد، زودتر سیلوار یورش واژه هاى نو و روزافزون مى تواند ویرانگر آن زبان ناتوان بشود. در گذشته اى دور بین آریانژادان از هند تا اروپا زبانى رواج داشت كه پس از هزاره ها، شاخه ى بازمانده ى آن همراه درصدى چشمگیر واژه هاى عربى تا اندازه اى دگرگون شده ى آگاهانه – قانون ممال فردوسى، مصادر مركب – به خط – عربى مورد بهره جویى نسلهایى از دوران سامانى تا امروز بوده است. اكنون پارسى زبانان مى توانند ازین گنجینه ى گرانبهاى فرهنگى بجا مانده، بهره بگیرند و بار اندیشه و هنر دوران خود را هم بر آن بیفزایند.

زبان پارسى در گذر زمان به دو گونه ى ” ادبیات فارسى ” و ” زبان فارسى ” خود مى نماید.

۱) “ادبیات فارسى” مجموعه ایست از بیان هنرى اندیشه وران، در جامه اى كه كار هركس نیست. دانشى گسترده در زبان و اندیشه اى متخیل مى  خواهد. بیان مردمانیست، جانسوخته و آرزوخواه، هنر نابست و جان، كه در جواهر خانه ى سراینده یا نویسنده اى خداگونه رنگ هستى مى گیرد و براى نگهبانیش، پاسوران خردآگاه مى خواهد.

۲) “زبان فارسى” بى  پیرایه  هاى فن سخن، از دهان هر سخنگو مى تراود. ابزار ارتباطى است، به دور از هر هنر سخنپرورانه است، وسیله ى رفع نیازهاى روزانه ى زبانى است. همه گونه، رسانه هاى گفتارى و نوشتارى با آن كار مى كنند.

فارسى زبانان دور از سرزمین مادرى و دلبسته ى فرهنگ انسان گراى، ویرانى ستیز، دوستدار پیوند با سرچشمه ى زبان خوش آهنگ، ژرف و واژه ساز خویش هستند و نیك مى دانند، واژه سازى و نگارش درست ( دستورى – املایى ) درین دوران، با رشته هاى فراوان و پیچیده اش، به كارشناسان خبره و چیره بر – دست كم – یك رشته ى علمى یك زبان جهانى و فارسى، نیاز دارد، تا بتوانند با دانش خویش به نیرو ورى زبان فارسى، یارى رسانند. و از لغزشهاى ناآگاهانه جلوگیرى نمایند.

هرچند توان یورش سیل واژه هاى رشته هاى رو بگسترش جهان، بیش از یاراى دانشپژوهان زباندوست مى باشد. نسل بالنده ى فارسى زبانان، در آغوش فرهنگ علمى جهان تازنده و زبان قدرتمندش، نیازمند راهنمایى درست است.

باید به آنان واژه هاى آسان ساخت فارسى را آموخت. از واژه هاى سنگین و دور از یاد و مرده یا عربى هاى دخیل دشوار، دورى جست، آنچه در سرزمین مادرى – از زبان فارسى – در باور فارسى زبانان است، در گفتار و نوشتارشان به كار گرفت. زبانى درست و پاك بر بنیاد دستورى و واژگانى رواج داد. كارشناسان فارسى دان دست اندر كار این آموزش بشوند، این كار بس بزرگ بر گردن كسانیست كه زبان و ادبیات فارسى را بیشتر و بهتر مى دانند. براى زیبا نوشتن، زیباترین، آسان فهمترین و معنى دارترین واژه ها را برمى گزینیم. از واژه هاى ” دخیل ” تا جایى كه برابر فارسى آنها را داریم دورى مى كنیم. واژه هاى دور از زمان و ساختار زبان و همچنین سنگین، نوشته را نارسا مى كند. بسیارى واژه هاى عربى در فارسى، رنگ و ساخت زبان فارسى را به خود گرفته اند.

آن دگرگونیها در زمینه هاى، ” معنایى ” ” آوایى ” و ” دستورى ” روى داده است. چه زیباست، كه نویسنده بر خود بداند، آگاهانه در روایى واژگان فارسى بكوشد و از برابرهاى روشن معناى روزمره بهره جویى كند. همچون، كارواژه ” آغازید ” بجاى ” شروع كرد ” ناگفته نماند. نباید در پى بیرون راندن واژه هاى جا افتاده كه به غناى زبان افزوده است، بر آمد. درصدى نزدیك به ۵۳ از واژه هاى عربى در زبان فارسى كاربردى گسترده دارند. به ویژه در بخشهاى اسمهاى فاعل و مفعول و مصادر و صفات و قیود… امروزه براى بیان اندیشه هاى نوشتارى از ” نثر ساده ” استفاده مى كنیم  كاربردى ترین نثر در نامه نگارى، مقاله نویسى، ساده نگارى است كه بى همراهى آرایه هاى ادبى ویژه ى ” نثر فنى ” خواننده را زودتر به معنى و مفهوم دلخواه مى رساند. چه سادگى و دورى از پیچیدگیهاى هنرنمایى هاى ادبى از ویژگیهاى نثر دوران ماست.

جمله پردازى  درست، در بر گیرنده ى كار بست روند فرهنگستانى ” شیوه نگارش ” است. در سخن گفتارى سخنور مى تواند بیرون از چهار چوب ” دستورى ” آزادانه با زیر و بم كردن آوا، با شنونده پیوند معنایى برقرار سازد ول در نوشتن چنین نیست، با در هم ریختن اركان جمله خواننده به بدفهمى و كج راهى كشانده مى شود.

گاهى پاره اى فارسى زبانان ماندگار درین دیار مى گویند: دانستن زبان فارسى براى آیندگان كاربردى ندارد و فرزندان خویش را به فراگیرى آن وا نمى دارند. آنان به شایستگى و توان واﻻى یادگیرى خردساﻻن كم ارج مى نهند و ناخواسته یك برترى انسانى و جهانى را از بسیار كسان مى گیرند.

چه زبان فارسى خانواده ها، هفته نامه ها، سخنرانى هاى انجمنى، برنامه هاى رادیو تلویزیونى، به ویژه آموزشگاه ها و دیگر رسانه ها و نهادهاى وابسته به ایرانیان فارسى زبان بستر زبان آموزى خوبى است و خردساﻻن و نوجوانان بى سختى بردن بسیار دو زبان فارسى و انگلیسى را در كنار هم خواهند آموخت و اگر چنان نشود، با از دست دادن فرصت آموختن جاى افسوس دارد. زیرا كمترین دست آوردش، یافتن زمینه هاى كار زیستى بیشتر و بهتر در جهان پر رقابت شایستگان در بزرگسالی و آینده ى آنان است.

**********

Houshang Saranj – Toronto

سنت شكنى

هوشنگ سارنج – تورنتو

“سنت شكنى بر نیروى بى پروایى – نافرمانى استوار است”

چند هفته گذشته در شهر تورنتو، دو رویداد به هم وابسته رخ داد. یكى پیوند همسرى دو مرد سوخته در آتش چشم براهى قانونمندى خواستشان و دیگرى رژه همجنسگرایان پاره اى از نقاط جهان صنعتى، زیر پرچم رنگین كمان بهشت دلخواهشان. شگفت آورتر، گراورشدن تصویر آن دو نیم سوختگان بر روى برگ نخست یك نشریه فارسى زبان جهت دیدن و خواندن ایرانى تباران پایبند به بنیادهاى اخلاق دیرین كه انگیزه اى بر ناخرسندى سخت و گلایه هاى بسیار و اعتراض هاى شدید آنان شد.

گفتنى است كه این حق طلبى گروهى معدود هنوز در جامعه كانادایى كاملا”  پذیرفته و قانونى نشده است و آن گردهمایى و راهپیمایى نمایشى هم پایه و مایه اش سوداگرى است. گفتگو بر سر اثبات علمى كمبودهاى آفرینشى – كروموزمى، ژنتیكى، یك جنس نبودن آدمى در دوران جنینى، انشقاق و تكامل جنسى نرینه – مادینه به شكل مرحله اى و بعدى، تثبیت یا تصعید سیر “لیبیدو” در مكتب فروید یا نظرات یونگ و یا دیگر فرآیندهاى رفتارى از دوران كودكى و… دیگر سخنان تخصصى رفتارشناسى فردى – اجتماعى نیست.

سخن بر سر گونه اى بسیار ساده از راه و رسم و سابقه ذهنى در وادى اخلاقى قراردادى و پذیرفته  براى مردمانى است كه در دوران گذارى اجبارى (جبر تاریخى یا اجتماعى) از دوره اى پس مانده، بى شتاب، كهنه پرست به دوره اى فراپیشرفته، شتابنده و نو و تنها زیر سایه سكس، گرفتار آمده اند! آنان كه به حكم باور و تربیت یا به گفته دشمنان “فناتیزم” نمى پذیرند كه حركات گردونه سكس و بیماریهایش به حیطه افتخارات، از مقوله جانبازى در راه آزادى بردگان همیشه تاریخ، مبارزه با نابودى، گرسنگى و قحطى، خودفروشى براى نان و …. هزاران درد بى درمان و شرم آور جامعه  بشرى نرسیده است. بلكه مى اندیشند، این بخش از واقعیت هستى یك محق زیستن هنوز از لفاف واژگانى “شرمگاهى” پافراتر ننهاده و باز براى رعایت حق آزادى انسان و گزینش چگونگى زیستن در جامعه، بر همگان باید توجه داشت. چه آنان كه بیشتر در تاریخ حرمت انسان ریش دارند و كمتر ﻻى چرخدنده هاى اخلاق نظام پولساز كلان سرمایه، له شده اند; چنین سنت شكنى ها را شتابناك و آسان نمى پذیرند.

نظام تولید انبوه به هیچكس و هیچ كجا رحم نمى كند، بى ترس و به پشتگرمى دارایى بى حساب و خریدن هركس و هركجا، به ویرانگرى بنیادهاى اخلاقى هر قبیله و هر تبار، تباهى دودمان بشر، نابودى آب و خاك و جنگل، رود و كوه و حیات وحش و دیگر نمادهاى پاك زندگانى زمین نجیب مى پردازند. با نظام ارزشها، چنان مبارزه مى كند كه ضدارزشهاى فراآموخته از دیر تا دور، آرام و خزنده، جا خالی مى كنند و ننگ را با افتخار فریاد مى زنند. درین راه قربانى كردن انسان بس ارزانتر است بهاى یك آدم را با جانورى بسنجید. آموزشكده هایى پس پشت و فراسوى بخش دیدنى جهان پول و تولید و توزیع به ساماندهى، بازارسازى و بازاریابى كاربردى براى كاﻻهاى فریبنده و ناﻻزم در شكلهاى گونه گون فیلم و نمایش و فستیوال و كارناوال، موزیك و هنرهاى دیدارى و پندارى پلشت، دركارند.

چه بسیار بزهكاران كه گفته اند الگوى رفتارى خود را از فیلمهاى خشن برگرفته اند. گستراندن فرآورده هاى جانكاه از جنگ افزارهاى كشنده تا نرمترین روشها، همچون جلوه هاى هنرى مسموم و نابودكننده منش و روش آدمى، در فقر فرهنگى نگهداشتن و ایجاد پیكارهاى دایمى عقیدتى – سیاسى و ملی گرایى و سوداگرى موادمخدر، همه كارهاى برنامه ریزى شده شبانه روزى آنانست و درین میانه من و ماى سرگردان، رانده از روستا و وامانده از راه راست. حیران در كوچكى و تنهایى خویش و گرفتار در كلاف سردرگم فرعون ساخته، یا در سیاهچاله هاى نژندى و دلپریشى مى افتیم یا پس از چندى واماندگى در ناسازوارى و ناتوانى تطبیق و پذیرش نوروزگارى در اوج ناچارى به انكار هویت و گذشته مردمانى خود خواهیم پرداخت.

سنت شكنى بر نیروى بى پروایى – نافرمانى استوار است و چه با سرانجامى نیكو در راستاى نوآورى  و نوسویى بیابد و دستآورد سنت شكنان فرخنده و با هوده باشد چه هر سنت شكنى و هر نوراه گزینى به بدفرجامى نمى انجامد، اما در چه زمینه اى؟ پیشرفتهاى آدمى در آغاز نوعى كجروى از راه گذشتگان بوده است و اگر قرار بود همه یكسونگر و كهنه پذیر بمانند هیچگاه به این حد از بینش و توان ساخت و داشت و آسایش نرسیده بودیم، اما در چه راستایى؟

باید دانست اینهمه آسودگى به چه بهایى فراهم آمده است. و در راهش چه سرها و چه جانها خسته و فرسوده و نابود گشته است! و كه روباهان آماده خوار همواره از هوشمندى در جهت بهره كشى بیشتر سود برده اند و این نیز پایه دیگرى از یك حركت ضداخلاقى است. چنان عرصه را تنگ مى كنند كه هوشیاران راستین، خوارمایه وار، به پایبوس لقمه افكنان آلودست، مى لولند و هرگاه سخن از پروردن و آموختن بر زمینه هاى طبقه بندى شده و مرزدار اخلاقى پیش مى آید كسانى شتابناك جبهه مخالف خوانى مى سازند و با فریادهاى “واى آزادى” منطق غیرعالمانه، خودخواسته و احساساتى پیش مى كشند و از دگرگونى پرشتاب دنیاى مادى پشتیبانى مى كنند و اندوهى از واپس گرایى انسانمنشى در مذبح بدكردارى به دل راه نمى دهند. غافل از ذوب شدن مداوم شعور بیدار. ما مردمان خاورى از آغاز شكل گیرى اجتماعات با مردم باخترزمین تفاوت بنیادین ایستگاهى داشته ایم، ما سرسوى آسمان داشته ایم و آنان جستجوگر و زمین كاو بوده اند.

بن مایه فلسفى ما از جهان و سرانجام آدمى، نگرشى باورمندانه در رستگارى رستاخیزى داشته است و باختریان با دورزدن و گذشتن از دیوار انكیزاسیون قرون وسطایى و نگاهداشتن گوشه چشمى هنرمندانه و باریك بینانه به رستگارى ابدى و پیوند آن به آسایش و بهره ورى این جهانى، روى به ما دیگرى و زیربناى اخلاقى وابسته به آن آوردند. و مردم بالیده بر تفكر آخرت گرایى به آسانى در دام فریبا و چنگالهاى آرایندگان روزاندیش نمى افتند و گوشهایشان به هرناسازى نمى سازد و آسایش خود را به هر بهایى نمى پذیرند و در خون و سیاهروزى كسى نمى شوند. كسانیكه در مكاتب اخلاقى آموزندگان فرهیخته كه شاگردان كوچكش، بزرگمردانى همچون فردوسى توسى، نظامى گنجوى، ناصرخسرو قبادیانى، مولوى بلخى، سعدى شیرازى و حافظ و ابوعلی سینا، ابوریحان بیرونى و…. برآمده اند هرگز در تاس لغزنده و مالیخولیاى نیهلیسم سده هاى اخیر و چه باید كرد هاى بى پایان نمى افتند.

هریك از آن بزرگان یادشده در استحكام بخشیدن به بن پایه هاى مردمى خویى، وقار و سنگینى رفتار، پاكدامنى، عفت كلام، پاك پندارى و…. كوشیده اند. براى نمونه، ابوعلی سینا نخستین دانشمند ایرانى است كه بعد از اسلام درباره پرورش و آموختن فرزندان بر ستون همان باورمندیهاى هزاران ساله پالوده، بر راه ماندگار و همه پذیر اخلاق نظریه پردازى كرده است. پیشنهادهاى كاربردى پرورشى وى در سه نامه از اندیشه هاى ایرانى در نوشته هاى به زبان عربى رساله تدابیرالمنازل – فن سوم از كتاب اول قانون كتاب شفا- آمده است. ایشان پنج پایه را در آموزش و پرورش خردساﻻن مهم مى داند; ۱) ایمان  ۲) اخلاق خوب  ۳) تندرستى ۴) سواد  ۵) هنر و پیشه كه اگر با تیزهوشى و از سر یكرنگى به این دستمایه ها كه در آموزش نوین جهان نیز كاربرد دارد، نگریسته و در هر خانواده آرزومند نیكبختى نسل خود كه به كار گرفته شود فرد، شایسته بار مى آید و به هر بادى از جا نمى جنبد و به هرگونه رهبرى ناشناخته ره نمى سپارد.

**********

Houshang Saranj – Toronto

روستا‌ی کوچک “کامو”

هوشنگ سارنج – تورنتو

خانه وبرج میرزا آقاخان کامو – اهدایی آقای همایون اربابیان

براى زيستن در پيكر تبدار کلان شهرهاى سرزمين هاى بزرگ و تاب آوردن زير فشار سنگينى بار كار بى پايان و انجاماندن و سامانبخشى وظيفه، هفته هاى هفت روزه كم مى آورد و انسان گرفتار در کلاف سردرگم گزينش شايد نادرست به هفته هاى ده يا بيست روزه نياز دارد! تا از گردش شتابناك ماشينهاى بى رگ و پى وانماند و براى رسيدن به ناكجاآباد! و سيرابى ندانم چه ها! جوانى را تند براند. آنگاه، فرصت سربلندكردن و ديدن زيباييهايى كه در آنست را نمى يابد. درخشيدن بهار و رقص پروانه را نمى بيند، آواز آب و خواستگارى پرندگان را نمى شنود، خنده گل و بالندگى كودكان و دگرگونى معصوميت فرشتگانه لطيف آنها تاراج كار بى وقفه مى شود. آدمى پير مى بايد و غريب راه نشين تا بى شتابى زمان، بلندى روز و بى انتهايى شب را بر گامهاى عمر خويش حس  كند.

بركران بن بست وينچستر در راستاى خيابان پارلمان – رو به شمال – مزرعه  River Dale Farm رو در روى گورستانى كهن، پهلوى پاركى چمن باخته و پرسايه همسايه كبوتران رها، با دستان دراز شاهراه تا درياچه انتاريو، بر گرد تپه اى چند پله، پشت ديوارك مفتولی ميخكوب شده است. از دروازه گل درود مى فرستد و از خاك سياه غرق در طيف هزاران رنگ به شكرانه نعمت امن جام بر سر دست كرده  است.

نسيم در سايه بوته ها، گيسوان بنفشه هاى شرمگين را مى نوازد. آسمان و ابرپاره هايش در آب قهوه اى رنگ آبگيرها، خيسانده مانده است. باغهاى هفتگانه واژگون از زير پاى و پشت سنگ چين هاى خزه بسته تا باﻻى ديد گرد روستايى به كوچكى يك غربال حلقه بسته اند. بهاربند اسبان مجار و گاوجاى چند گاو سربزير، آغل گوسپندان فربه و مرغﻼنه هاى خلوت، دانه چينى ماكيانهاى كم جوجه همراه پابلندى و نگهبانى خروسان دلفريب. راهى باريك سر بر بالين سبزه ها، با پيچشى نرم از روى برگهاى خفته در شن و كنار جانپناه هاى چوبين پوسيده تا فراز دو مانداب كم ژرفا پيش مى سرد.

و بوى بى شتاب و ماندگار ده و رقص نرم دودچوب در بخار آبيرنگ آويخته ميان شاخه هاى سبز، زير درختان تناور دست در دست طراوت شيدا مى توان پرواز كرد. روستاى كوچك “كامو”(۲) پشت دره كوههاى ابيانه، دورتر از دليجان، پايين تر از امامزاده شهسواران سوار بر دوش پاره اى از كركس كوه چسبيده به آسمان ‘ مانده به كاشان ‘ كوركى بر رگ راه. سبز و سرد و طربناك بر خاك شن آجين و برشته در آغوش خر سنگهاى زاده از خاك تنها و رها، در گذرگاه باد نشسته است; باد روبند  ويرانساز خاك بى جگر مانده و ترسيده از هيمنه (۳)  يورشهاى پى در پى و هوهوى ليسنده هر بوته گياه.

پياله آبگير، در مشت سپيدارهاى برگ نقره اى و درختان زردآلو و گوجه و تاكهاى بى داربست لمیده است. در پياله اشك زمين از دل سنگ ‘ در زارى نبايد ‘ براى چشمان گردآكين سرخ گلهاى ستمكش مى تراود. كه دهقان پيرنماى كليجه پوش (۴)  با دستان آژده (۵)  و يارى همسر رنگ باخته و بى نشاطش همراه كودكان نزار پيش از برآمدن خورشيد به گلچينى روند كه بهار موسم گلجوش گلابخانه (۶) است. اگر در كوهسار باﻻدست رگى از سنگ سر بگشايد، باريكه آبى بر خراش زمين و فراز ريشه هاى زرد سرخ بيدبن ها و سنجدهاى خميده پشت تا توتستانهاى سنگزارى پا مى كشاند: كه هر دانه آبدارش در آن گرماى مكنده يادآور شيرينى پرواز شاهينى جستاگر بر بال باد داغ خشكسارهاى پرپهناست. بر درمنه زارهاى (۷)  خوشيده (۸)  و پر مردار، فراز كاشانه هاى رهاشد  بى آسمانه (۹) و ديوارهاى فروريخته و درگاههاى چروكيده و چشمخانه هاى خالی از چهارچوب و پنجره و انسان. و آبراهه هاى پرماسه بى آب. و نفس سياه سبزه سوز بيابان، كه بى ترحم بر باريكه كرتهاى ﻻغر كدوبن و شنبر خيار (۱۰)  و تك بوته هاى ذرت بى كاكل در آن پهنه بى پهلوان، آن برهوت سوخته مى تازد. بوى شهد مزرعه سبز، خنكى آينه آب و نسيم، چشم خيال را مى شويد. آنجا خیلی دورتر از دور پتياره (۱۱)  سبزه خوار آدمى سوز، ﻻى سنگهاى آفتابسوخته به كمين نشسته است.

*************

Houshang Saranj – July 2003

************************************

(۱) اشاره به بيتى از رودكى (ياد يار مهربان آيد همى)

(۲) روستايى بس كوچك و ييﻼقى نزديك كاشان

(۳) ترس زاده از شكوه

(۴)نوعى تن پوش قديمى

(۵) آژده، آجيده، خراشيده و آجدار

(۶)اشاره به فصل گﻼبگيرى در روستاهاى اطراف كاشان

(۷) درمنه، نوعى گياهبوتé كويرى

(۸) خوشيده، خشكيده

(۹) آسمانه، طارق، سقف

(۱۰) شنبر خيار، خيارچنبر

(۱۱)پتياره، ماده  ديو