اصفهان

هوشنگ سارنج – تورنتو

اصفهان، موزه ى معمارى ایران، یكى از هفده شهر میراث فرهنگ بشرى است.

چهارشنبه شب كه بریده از سرما و باد و برف یخ، مركب پیرتن را به خانه، كشیدم; ناچار، روز چروكیده را، زیر پرده ى گرم بیدارى در ذهن نیمه ماسیده ام نشخوار مى كردم. بایست دیده باشید; تك درختانى ستبر و پیر را، كه زیر بار تكه رگوهاى هزار رنگ  «دخیل»  شانه، خمانده  و هنوز چشم به راه آرزومندى دیگر، پا بر جا، ایستاده اند. آن سهم ساده دﻻن آسان باور بوده است; كه نه از روى دشمنى، كه از سرنیاز، تیشه ى نابودى به ریشه ى زندگانى گیاهى، فرود مى آورند. در آن میانه، فرزانه اى هوشمند مى خواسته تا با پاشیدن بذر اندیشه ى اعجار و كار گشایى، درخت سایه گستر بر راه مسافران خسته در سرزمینى بیابانى و همیشه خشك و تشنه را، از تبر تاراج و جانستانى و نابودى، وارهاند. كه درخت كوتاه دست بى اندیشه كجا و مشكل گشایى! و هنگامى كه سرما هم از پوست كلفت زیره ى پاى افراز، درز مى كند و بر پیكر پنجه ها، در كلبه ى كوچك آن مى نشیند; هیچ، از آفتاب سوزان كویر و پناهجویى زیر رداى گرمش و پس از گر گرفتن; فرار به سایه سار آن درخت معجزه گر، دل انگیزتر جایى نخواهد بود. آدمى چه طرفه معجونیست!

سرریز آرزوهاى بیمرز، سیرى ناپذیر آزمند. با پوست و گوشت خود، كم تابى و ناچیزى را حس مى كند و نمى آموزد; از سرما مى فسرد، از گرما مى پژمرد، مانده مى شود و بر مى تابد و باز با خود نمى آید. گویا، كه » بودن « آزار است و » نابودن « آسایش. نه مرگ هزارانى و ویرانى نه سر گذشت پند آموز جهانداریهاى بر باد شده، به گوش هوش او مى نشیند. مى جنگد و مى هراساند و دست از سفره ى یتیم كردگان بر نمى كشد. نه بر خرد مهرى دارد نه بر كلان، حتى از صدقه هم، مى رباید. با درماندگى تنگ خلقانه، روز سخت و نوبت دیدار با پزشك و نوكردن كارت بهداشت در بهدارى – كه همه بى نتیجه بود – و بدنهادى ها و ناتوانى آدمى را در چرخشت خیال مى چرخاندم كه به بانگى، فراخوان دیدن فیلمى از » ایران « شدم.

فیلمهاى گروه Pilot Guides به منظور شناساندن سرزمینهاى دیدنى به جهانگردان و گردشگران ساخته مى شود. واگر، انصاف، مایه ى اندیشه و وجدان، زیر ساخت كار فیلمسازان باشد; این غول یك چشم (Cyclops- سایكلوپ) روزگار ما، خوب مى تواند; دنیاى دور از دسترس را به نمایش بگذارد و بر دیدنیهاى آگاه كننده گذر كند. كه ندیدنیهاى پوشاندنى همه جا فراوان است. دوربین نه از چشمان من دلداده و نه از چشمان دیگر ماهیان دریاى یخ لرزیده، بر هر آشناى معنى دار درنگى داشت; كه تند و گذرا، در تنگناى زمان و هزینه بر شهرهاى پر دیدنى مى سرید و شتابان خط رفتن مى كشید. آن چشم بى حس كه تنها فن دیدن بود بى ذوق چشیدن هر نما، مى پرید; نه بر متن كه بر حاشیه اى باریك و گذرنده، بى ماندنى مایه دار و بوییدنى.

پهناى پیكر گزارشگر شوخ IAN WRIGHT بازیساز بود كه حدقه ى سیاه فلزین، دوربین بینا  را پر مى كرد; هركجا هم كه دورنمایى، به خواست ستمگرانه ى تدوینگر پاسخ دلپسندى داده بود. درنگ و بزرگ نمایى به قصد هراساندن، بیشتر بود; تا واهمه ى ریشه دار در یاد بیننده ى گردشخواه آبیارى شود. رد این تیغ جهت دار، جاى جاى این مسافرت تصویرى در كادرهاى ویژه و چهره هاى سیاهقابگرفته، پیاپى دیده مى شود. گویا سنگواره به آزمایشگاه دیرین شناسى كشانده اند.

تهران پر دیدنى در چند كادر شهرى شلوغ با چهره هاى خسته، كوچك شده است. در پلك زدنى بر بال خط سرخى كه بر نقشه مى كشد، و نادیده گرفتن آنهمه گستره ى سبز و كرانه هاى با طراوت بخش جانمند شمال، گزارشگر در آبهاى بندر تركمن به تماشاى شكارچیان ماهى استروژن مى ایستد و بیرون از دایره ى آن دنیاى رازدار زیباییها پرنگار آدمى و اندیشه و امیدهایشان پاى سفره ى میزبان پر ترفند و مزه ى گرانبهاى باده ى مالداران (پرشین خاویار ) مى نشیند و به خوردنى بسنده مى شود. گزارشگر همراه گروه فیلمبردارى، باز چون ماهى گرفتار، شتابناك خود را به سینه ى شهرى دیگر مى رساند تا بى شناخت بنیادین و نارسا، با موچین خرده یاب، كاستى نمایى كند; چون در ﻻیه ى آشكار هر جامعه كه دستیافتنى ترین و عادیترین است، مى شود به نكته هایى دست نهاد و با چوب بى انصافى سخت فرو كوبید.

اصفهان كه موزه ى تاریخ معمارى و یكى از هفده شهر میراث فرهنگ بشرى است، و به حق باید به جهانگردان جهان معرفى جانانه شود، در چشم به همزدنى، طومار آنهمه دیدنى و جاذبه هاى گردشگریش درهم پیچانده مى شود و آسان از سر آن بسیار زیباییهاى آدمى آفریده كه در ذره ذره ى زمان، از نوك پنجه هاى هنر آفرینان آیینى تراویده، مى گذرند و از كران آن دریاهاى مذاب فیروزه و زر، بى شستشویى، فراموشانه رد مى شوند و نیلرفرانه هاى سفالینه ى لعابدار هفت رنگ درهم تنیده، قربانى چشم اندازهایى كم  جان، از اتاقى در عالی قاپو و كلوزآپى از دو سر پیچه پوش سرپله هاى آب نماى پل خواجو شده اند. ترمه ى » معرق « هاى هفت رنگ » شیخ لطف الله «كه جاى خود دارد. اصفهان بیش از دوهزار یادمانه ى باستانى با شناسنامه دارد و برجسته ترینهایشان از جمله » مسجد جامع « یا موزه ى معمارى تاریخ ایران با داشتن آثارى ازدوران زرتشتیان تا پایان دوران صفوى، از دیدن دور مانده اند. گزارشگر، در بازار آهنگران شیراز در حجره ى آهنكارى سنتى، رندانه دست زیر شرابه ى » زنجیر « مشته دار مى برد و ناشیانه، كاربرد آنرا در دسته ى عزاداران و دو رده ى بلند آنان نشان مى دهد; نه انگار كه این دادخواهى و گلایه در شكل هاى گونه گون بومى در سر تا سر جهان همیشه ستمبار دیده مى شود.

خوشبختانه، چیزى كه در پس زمینه و فرازهایى كه دست مى دهد; آشكارا دیده مى شود; صفاى رفتار ساده و بیریاى به ریشخند كشیدگان است كه بى توجه به نگاه خیره و لگام گسیخته ى توسن دوربین، با گذشت و هیچگونه پیشداورى، میهمانان ناشناس را به چاشت مهربانى مى خوانند و در این جایگاه، اگر پیك غربى سر معرفى نداشته باشد و بخواهد با كوچك بینى، انگشت نقد تلخ بر حساسیت هاى اجتماعى دیگران بفشارد، خود یك بیداد آشكار درباره ى صنعت » توریسم « ایران است كه براى كشور پر دیدنى ما و جذب درآمدهاى ناب جهانگردى، برتر از، صنعت نفت مى باشد و بهره اى كه ازین راه مى رسد، چون خون تازه زندگى بخش، بیواسطه و سایش به رگهاى جامعه مى ریزد و مردم به شاه لوله ى درآمدى كم  هزینه دست مى یابند و پیوند مى خورند، درآمد سرانه ى ملی و توان اقتصادى كشور باﻻ مى رود. فیلم ایران، با سرعت و پراكنده، سرى هم به » پارسه « یا تخت جمشید زد. ستونپایه هاى » كاخ آپادانا« و دروازه ى تاﻻر » تجر « را نشان داد یادى از » پازارگاد « كرد. بى نمایشى، غریب تر آنكه، تند به كازرون و » تنگ چوگان « رفت، درنگى بر نقش، » والریانوس « پیش پاى » شاپور « داشت.

فیلم كوتاه » ایران « از سرزمینى بزرگ و پر یادمان و تاریخى مرا، آزرد، سرماى روز را تا ژرفاى جانم رسوخ داد، چه ایران را در خط سیرى كوتاه و از سر غیظ درهم فشرده بود. بدتر آنكه، پایان گردش با پایین آمدن گزارشگر از برج دیدبانى » ارگ بم « همراه بود. برجى كه امروز تلواره خاكى بهم خفته است.

**********

Houshang Saranj – Toronto  

مسجد سلیمان بر گسل زلزله خیز …

هوشنگ سارنج – تورنتو

مسجد سلیمان شهرى بى قواره و نقشه ى شهرى بر ستون فقرات یك راه دراز سنگینى مى كند.

ایران بر سه گسل زلزله خیز قرار گرفته است كه از شمال، میان و جنوب آن مى گذرند. از حركت صفحه هاى بین این گسل ها و ایجاد فشارهاى جانبى با فرورفتن سنگ پهنه اى زیر صفحه یا موزاییكى دیگر، زمین لرزه هاى نیرومند یا كم نیروتر، پیش مى آیند. در هفت روز گذشته و به دنبال پس لرزه هاى زلزله ى ویرانگر » بم « در خوزستان، همسایه ى جنوبغربى آن كه بر گسل جنوبى سوار است، چندین زمین لرزه ى خفیفت تر روى داد.

شهرهاى مسجد سلیمان، ایذه و باغملك هر سه در خاور خوزستان و چسبیده به فارس و در جنوب باختر بم ویرانشده هستند. خوزستان با گستره اى نزدیك به ۶۴۲۳۶ كیلومتر مربع بر پایه ى آخرین تقسیمهاى كشورى، پانزده شهر، سى و پنج بخش، سیزده دهستان و چهارهزار و چهارصد و نود و شش روستاى زیستمند كهنه ساز و قدیمى دارد و هر سه شهر جنبیده هم در شمال خاورى خوزستان و بر قلب گسل جنوبى نشسته اند. ایذه و باغملك، یكسره روستا – شهرهایى هستند كهنسال – ناصر خسرو، در سفرنامه ى خود، سال ۴۴۴ ه  . ق هنگام بازگشت از سفر حج بر سر راه خود از » عبادان « به » اصفهان « از » ایذج « یا » مالمیر « یاد كرده است – كه با ابزارهاى ساخت و ساز بومى و بیرون از استانداردهاى مناطق زلزله زا ساخته شده اند و اگر زلزله اى شدید و بد هنگام روى دهد، بیم ویرانگرى سخت مى رود.

مسجد سلیمان یا M.I.S – نزدیك به یكصد و بیست سال پیش، مهندس رینولدز كه یك نفت یاب كاوشگر بود، در پى دستیابى انگلستان با دﻻل دارسى به قرارداد اكتشاف و بهربردارى نفت در ایران زمین از عراق به جستجوى نفت به ایران آمد. نخست در مرز غربى كشور در محل » چاه سرخ « به كندن چاه هاى گمانه زنى پرداخت و به خواسته نرسید به دنبال نشانه هاى زمین شناختى و چشمه هاى جارى نفت و قیر در جایى به نام » میدان نفتون « كه بعدتر مسجد سلیمان نامید شد – در میان  تپه هاى آن مكان، بازمانده ویرانه هایى از دوران اشكانى هست كه پنداشته مى شود رد آتشكده اى همیشه روشن از گاز نفت هم در آن بوده است و بهمین رو آنجا را معبد سلیمان یا » مسجدسلیمان « نام گذاردند و استاد گیریشمن باستانشناس سرشناس فرانسوى و روانشاد به حفارى و شناسایى آنجا پرداخت.

رینولدز در میدان نفتون بر فراز تاقدیسى نزدیك به زمین زیر سنگ ﻻیه ى » آسمارى « در ژرفاى كم به نفت رسید. هم اكنون نماد آن كار و كوشش در حصارى آهنین، موزه واره، تاریخنامه ى چاه شماره یك، زیارتگاه بازدید كنندگان پژوهنده یا گردشگران نوروزى است. به دنبال كشف نفت و نیاز به نیروى انسانى، كار و داشت و برداشت و جابجایى ابزارهاى فنى آن، هسته ى نخستین روستاى نوین صنعتى برگرد چاه شماره یك پا گرفت و با گذشت زمان و گسترش حوزه ى فعالیت هاى اكتشافى و تاسیساتى، شركت نفت انگلیس – ایران نزدیك به چهارده مایل مربع زمینهاى مورد نیاز خود را از خانهاى بختیارى خریدارى كرد و بر » ملك « شخصى خویش به كار حفارى و سپس، اداره و خانه سازى پرداخت.

حتى براى رسانیدن بارهایى كه از طریق رودخانه ى كارون به » درخزینه « آمده بودند راه آهنى تا منطقه ى » ریل وى « روبروى » سرمسجد « نزدیك محله ى » چشمه علی « احداث نمود و در كار ساخت و ساز از نیروى بنایان و نجاران اصفهانى بهره گرفت. و باز مانده ى آن سازه ها تا نزدیك به بیست سال پیش در محله هاى » مال كریم «، » سبز آباد «، » میدان «، » پشت كوه «،  «پشت برج»  خود » برج خانى «، »بى بیان «، » دره خرسان « و … به صورت خانه هاى گلین دیوار و تاق ضربى و ستونپایه هاى ستبرخشتى، پابرجا و مورد استفاده بود. در دور دوم باز قراردارد نفت با انگلیس، » روستاى نفتون « آرام آرام و بیشتر، در سایه ى نیازهاى صنعت نفت به شهر مسجد سلیمان گرایید. شركت كه از استقلال شگفت آور بهره ور بود و به قولی » دولتى در دولت مركزى « خانه ها و اداره ها و دیگر جایگاه هاى مورد نیاز خود را با مصالح ساختمانى انگلیسى از خانه هاى كوچك كارگرى نه فوتى تا بنگله هاى بزرگ استخر و باغ و بردار چند خوابه بر پا ساخت كه با همه ى سالمندى هنوز در برابر هرگونه زمین جنبشى تاب پایدارى دارند.

پس از ملی شدن نفت و قرارداد اجبارى كنسرسیوم با شركت هاى هفت خواهران نفتخوار جهانى و گسترش و نیاز روزافزون این صنعت به نیروى كار، مهاجرت دیگر شهروندان كاریاب، مركزیت ادارى صنعت نفت، توسعه ى شكبه ى استخدام و حسابدارى، تعمیرات، ماشین آﻻت، آموزش ، زمین شناسى، آزمایشگاه ها، پاﻻیشگاه، واحد گوگردسازى و دیگر نهادهاى وابسته دگرگونى عظیمى در شهر مسجد سلیمان بوجود آورد. جمعیت رو به افزایش چرخه ى زندگى حاشیه اى، لزوم ایجاد مسكن و بازار و مدرسه و مسجد و گرمابه و دیگر نیازمندیهاى ساختمانى را چه در ملك شخصى شركت نفت و چه بیرون از محدوده سبب گردید.

این ساخت و ساز و تصرف ها همه مغایر با خواست شركت بود. چه شركت هیچگونه تعهدى براى خدمات عمومى به شهروندان براى خود قایل نبود وزارت كشور هم در آنجا دستى نداشت. مردم، ناچار، شبانه با سنگپاره ها بر زمینى ناهموار و نامناسب یك چهار دیوارى سرپناه، و غیر ایمن با ملاط خاك و گاه گچ، تا زیر سقف شتابان باﻻ مى بردند و فردایش پس از دستگیرى از سوى شركت نفت و تشكیل پرونده و گاه زندان رفتنى كوتاه مدت، داراى یك ملك » اعیانى « بدون » عرصه « مى شدند و تاق زدن و دیواره كشى پس از ماجراهاى فراوان روى مى داد.

بر كناره شهر هم ماندگاه هایى به نام روستا، پا گرفت كه تنها كشت و كارشان بر اندك جو و گندم دیمى هرساله بود. بعداز انقلاب و در دوران خودسرى، روستانشینان اطراف كه سر به یكصد و بیست هزار مى زدند، براى دستیابى به آب و برق و بهداشت و دیگر تسهیلات زندگانى شهرى به سوى شهر ناتوان و » مناطق شركتى « روى آوردند و در آن فرصت دست بدستى قدرت دولت و بى سرپرستى ادارى و دلسوزى مسووﻻنه همگام با پیوندهاى فامیلی و ایلی، هركس هركجا كه توانست، خانه اى بى اندام و خود نقشه برآورد و لوله هاى آب و گاز خانه اش را به لوله هاى آب و گاز خانه ها و نهادهاى شركتى متصل ساخت و چه جانها كه بر سر این كارهاى خودسرانه رفت.

حال ما یك مسجد سلیمان داریم پر خانه هاى لغزان، از حاشیه ى جاده ها تا فراز كول تپه ها، كم  آب نوشیدنى بى تسهیلات ﻻزم شهرى بى قواره و نقشه ى شهرى بر ستون فقرات یك راه دراز از دروازه ى » نفتك «تا دروازه » هفتكل « سنگینى مى كند. اگر زلزله اى رخ دهد – كه زمین لرزه هاى خرد همیشگى، زمین را چاكناك و پر شكاف و گازخیر كرده است. دره جنى را بیاد دارید؟ – و شدید باشد و زیانبار، آن دیوارهاى بیحساب ساخته و سقف هاى گل تلنبار بر ورق پوسیده هاى پیر و كهنسال، سر بر شانه ى آن ریل هاى تاریخ قطار، بر هم مى خوابند و آنگاه باید بر روزگار مهربانترین، بى آﻻیشترین تبار ایرانیان آزاده همچون اهالی بم گریست.

**********

Houshang Saranj – Toronto  

جایزه ى صلح نوبل سال ۲۰۰۳

هوشنگ سارنج – تورنتو

روز جهانى حقوق بشر، نمایندگان ملل بزرگ تمام قد به ایرانیان اداى احترام نمودند.

چهارشنبه دهم دسامبر در بزرگ تاﻻر شهر اسلو، جایزه ى صلح نوبل سال ۲۰۰۳ به مبلغ ۱،۴۰۰،۰۰۰ دﻻر، همراه مدال طلاى آن طى مراسم شكوهمندى در كنار خاندان شاهى نروژ، اعضاى كمیته ى جایزه صلح نوبل و برجستگانى از جهان معاصر به برگزیده ى آن، خانم شیرین عبادى، حقوقدان ایرانى و فعال سازمان جهانى حقوق بشر اعطا گردید.

برگزارى چنین مراسمى، بر بنیاد برنامه هایى سنجیده استوار است. مهمانگزینى، ریزبینانه و همراه با پیامهاى سیاسى و حركت برمدار و خط مشى روز جهانى، طراحى و اجرا مى شود

شركت اعضایى از خاندان سلطنتى نروژ و برگزارى مهمانیهاى رسمى در خلال آن جشنواره نشان از برجستگى این رویداد بزرگداشتى دارد. ابراز شادمانى و تهنیت گویى شهروندان اسلویى نسبت به میهمان گرامى شهرشان و گرداندن مشعلهاى روشن در تاریكى شب، حركتى نمادین است و نیز نشانگر هماهنگى دو سوى یك جامعه ى آسوده و آزاد در بخشى از نظام جهان غرب است.

خانم عبادى در خطابه ى حسابشده ى خویش به زبان دلنشین پارسى بسیارى گفتنى هاى باید را به زبان آورد. ایشان به سرزنش تلویحى آمریكا، توطئه آمیز بودن حمله به ساختمانهاى مركز تجارى جهان و فشار روز افزون اتحادیه ى پاره اى كشورهاى غربى به بخشى از جهان عقب نگه داشته شده، تجاوز آشكار به حقوق بشر در سرزمینهاى مسلمان نشین جهان، زندانیان دو ساله ى بندر گوانتانامو، نافرمانى و بى توجهى اسراییل نسبت به قطعنامه هاى سازمان ملل، بى توجهى امریكا به تصمیم گیرى شوراى امنیت و حمله ى خودسرانه اش به عراق و پایمالی حقوق زنان وكودكان بى سرپرست سخن گفت.

اهمیت سخنان وى بیشتر به تریبونى وابسته است كه از آن به اظهار نظر شخصى پرداخت. دستیابى به چنین جایگاه هایى و سخنرانى و انتقاد از تجاوزگران نیرومند و نام یافته همچون امریكا در حضور برگزیدگان جهان و نمایندگان خبرگزاریهاى بسیار شهره و سرآمد، خیلی چشمگیر است. از دهان یك ایرانى – برآمده در تنگناهاى نجابت ذاتى بر بنیاد پرورش اخلاقى – دینى و دانش آموخته ى قانونمندى حقوق مدنى – الهى، در كوتاه زمانى كه در اختیار داشت – به پیامرسانى جهان تحت سلطه به گوش جهانخوران و نقد بیداد پرداخت. در جایى هم كه ظرافت زبان پارسى نسبت به گستاخى زبان سیاسى قد نمى داد، از دو پهلو گویى بهره جست. در اوج پدیدارى جو احترام و شناخت، این زبان موسیقایى پراحساس » كامكاران « بود كه روى دیگر سكه ى ایران زمین را به نمایش درآورد.

همنوایى سرود پرگلایه ى واژه هاى غم، فریاد رگ رگ تارهاى ساز از زخمه هاى دردناك و سوز شورابه هاى اشك شعر بر زﻻل ناسور زخم سخن. ناله ى كشدار كمانچه از كمان پرشكنج. پیچش نیلوفرانه ى آهنگ و لحن از گلوگاه چنگى و چوب و پوست دف.

به دست آوردن جایزه اى چنین; جهانى و سیاسى كه ثمره اى مردمى دارد و بر غرور ملی مى افزاید، براى هر ملتى افتخار آمیز است. كم روى مى دهد كه نمایندگان ملل بزرگ در رویدادى تاریخى و در لحظه ى ثبت شخصیت واﻻى ملتى وفادار به پیمانها و ارزشهاى اخلاقى بشرى، تمام قد به آن جامعه، اداى احترام كنند و به آنان، پاداش معنویت رفتارى بدهند. شرایط بحرانى بین المللی امروزین و در میان فشارهاى فراوان ژاندارمهاى جهانى و تهمت ها و بدنامسازى نارواى ملت هاى ضعیف و تقویت اندیشه هاى شیطانى » نظم نوین جهانى « و بزرگ نمایى درد محرومیتهاى اقلیتهاى قومى و ایجاد احزاب جدایى طلب و ترانه خوانى دشمنان وطن و …  چنین رویدادهاى خوش، فرخنده و مغتنم است.

براى نگاهداشت و تدام بخشیدن، به خوى تربیت یافته و پایگاه ارزشى دیرین، به دور از هرگونه جنجال آفرینى قومى و سودجویانه و گریز از راه هاى انحرافى و افتادن به دامچاله هاى عقب ماندگى و بى خبرى و نادانى، ایجاد باورهاى نو بر پایه هاى و زیرساختهاى اخلاقى، دوست داشتن و مهر ورزیدن به آموزش، هنر آموختن، آموزندگان فرهیخته، آموزشگاه هاى هدفمند و ابزارهاى نوین آموختن، برمتن فلسفه، روانشناختى، دانش اجتماعى، تاریخ، ادبیات زبان و هنر، روش و سرمایه نیازمندیم، این مهم دلبستگى به زنده نگهداشتن فرهنگ و آداب و رسوم بومى، تنها با چند نشریه ى تجارى یا چند رسانه ى صوتى و تصویرى جهت دار به انجام نخواهد رسید. پیوند با سرچشمه برداشت، زمان، تمرین و تكرار ضروریست.  و نیز هوچیگرى و بدنامسازى دیگران با تنگ نظرى و رجاله بازى ورشكستگان سیاسى نه از بهاى ارزندگان مى كاهد و نه بر قدر بدگویان مى افزاید.

پى آمد شادمانى نخستین هفته ى گذشته و زمینه ساز شادى دوباره ایرانیان، بویژه مادران دلخون و به داغ نشسته ى هزاران هزار، نوگل جوان ایرانى; گرفتار آمدن، خوارمایه ى صدام، بزرگترین جان ستیز و آدمخوار دوران ما روز شنبه ى گذشته بود. كارنامه ى فریبكارانه ى غربیان، در پیوند با آزادیخواهى ملتهاى خواستار رهایى از بند اسارت و تبعیض و بیدادگریهاى اجتماعى، چنان بد پیشینه است كه گروهى ذلت و نكبت و درماندگى تندیس خودكامگى و آزمندى  را سخت باور مى كنند. كه صدام را چون جانورى زبون و درمانده از ژرفاى سیاهچاله اى بیرون كشیدند. چنگال انتقامخواهى قربانیان ایرانى، از دشتهاى عباس، دهلران، نیزارهاى هورهویزه و دریاچه ى ماهى و از كردستان و حلبچه و كویت و جاى جاى گورهاى دستجمعى رملستانهاى عراق گریبان وى را گرفت.

بر مرغزار مرگ دشمن چمیدن، خوى انسانى نیست و بر مرگ دشمن شادى كردن شایسته نخواهد بود ولی چه باید گفت به آن خانواده هاى زور و ستم كه در برابر خواسته هایشان هیچ مانعى نبود. روستازادگان در ستم بالیده، بجاى درك بیداد و فهم كمبود و لمس ندارى و فقر فرهنگى و یارى رساندن به آن نیازمندان، از اریكه قدرت غارت، تسمه از گرده ى درماندگان عراقى كشیدند و در سایه ى شهوت مال اندوزى اندكى از ستمگرى كوتاه نیامدند. صدام، نماد فرو ریخته و مسخ شده ى یك دیكتاتور، را چون مرده ى گرم از گورى ایستاده، بر كشیدند تا در پیشگاه عدالت بشرى پاسخگوى آن همه، رذالت و ددمنشى خویش باشد.

درهم شكستن یك جلاد از گروه جلادان بر مادران فرزند باخته ى ایرانى مبارك باد.

**********

Houshang Saranj – Toronto  

مهاجرت آرى یا نه؟

هوشنگ سارنج – تورنتو

آمدم، چرا كه فكر مى كردم خانه ى مادرى، دیگر جایى براى بالیدنم ندارد. آمدم، چرا كه مى دانستم، شمال ۶۰تر براى توانمندى هایم است. آمدم، شاید كه بسیار رسم بود، آمدن در آن روزها، هرچه بود و هرچه شد، حاﻻ من اینجا هستم.

آمدم، تنها با دو چمدان و یك دوست به نام همسرم. حاﻻ پس از سالها رنج، شادى، خوشى و ناخوشى ها اینجا ایستاده ام با دو دست پر از باد. همسرم كه دیگر شاید از سنگینى كارها، نتوانیم همدیگر را دیدن یا شاید درك كردن و دخترم كه شاید سالهاى بعداز این در شهركى دور، در جنگلهاى سیاه كبك، ترمه پارچه ى میراث مادربزرگش را به جلوى در خانه اش بیندازد به جاى welcome  mat چرا كه دیگر من مهاجر نیست، چرا كه او دیگر غریبه ى شمال ۶۰ نیست و براى همین چراها نمى داند كه ترمه ى مادربزرگ یعنى چه; آیا مى پرسى باید مى آمدم؟

هنوز پس از سالها نمى دانم كه آیا گرفتن آن پاكت قهوه اى، حاوى immigration.visa . درست بود یا غلط؟ ولى مى دانم كه آمدم و اكنون نیمى از ریشه هایم در شمال ۶۰ و در سرماى آن مى دوند و با ولع هرچه بیشتر به جلو و جلوتر مى روند.,<تینا .> این نوشته ى مخملین، نواى سوناتى اندوه زده است برگرفته از وبلاگ < از امروز > كه بر تار و پود واژه هاى جاندار و گرم راستگو نوشته اند. این پاره اى از سوگنامه انسان بیگانه افتاده در میراث تنهایى برخاك هزار پاره ى فرزندان آدم است. وبلاگ نویسان فرزانه ى بسیار، به عرصه ى پهناور زبان < گفتن> باورها و احساس هاى هنرورانه پا نهاده اند و در گستره ى جهان خلوت، فریاد خاموش سر مى دهند، بر شانه هاى پهن و ستبر موج ها مى نویسند تا جاى خالى كتاب و روزنامه را پر كنند. سنگ بحران ابزارهاى نوشتن، در آب افتاده است.

ماهیگیران آسیا ىجنوب خاورى قره غاز (cormorant)را از جوجگى به صید ماهى دستاموز مى كنند. آن پرنده ى آبباز آبروزى همراه كمندى بلند و تنگ حلقه بر گلوگاه، در پى ماهى در آب غوص مى كند و پس از بلع ماهى و برآمدن، بر قایق آن پرنده ى جاندار، (صیاد آموخته) با فشار دست دامیار، ماهى هاى پشت دیوار رسن را در سبد قى مى كند.

نخبگان سرتاسرجهان كه در ﻻﻻیى خوش سرود آزادى و حقوق واﻻى بشرى كرخت شده اند و آرام در تور كاربافكان سپید مى افتند، جایى براى < فراهم آوردن > و < بخشیدن > یا » دریافت     موقعیت< بالیدن > برایشان وجود ندارد، چه آسانترین و ارزانترین راه شكارشان، < مهتابى > كردن آنان و در < خواب > , كشاندنشان به دامگاه آراسته است. واداشتن مرغكان دست آموز به باﻻ آوردن جان ومال كسب كرده شان. خانه ى مادرى ما، سده هاى بسیارى است كه چپاول شده است، حالیا نوبت اندیشه وران رسیده است. كه آنانرا بیاورند و بر سر چهارراهى  ى ندانم ها و چراها، پیر كنند. آنكه فریبیده گشت و با هر بها – كه جوانى گرانترینش مى باشد – سنگینى هر پذیرفتن را زیر بال گرفت، نخستین وزنه را به سبكبالى خویش افزوده است.

آنان كه در آواز واژه هاى خوشتراش، خیال غنودن در خنكاى آسایش و پیشرفت را در مخیله مى پرورند و در لباده ى پرافتخار فراغ از تحصیل خوش مى خندند، آزرده ترین مى شوند. آنكه پیوسته چون چرخ دوﻻب مى دود و به جایى نمى رسد، نمى آساید و در كار بى انجام سیاه ,مى پوسد و زندگانى را مى بازد همان مهره ى كار آى زبده است; كه عریان از شایستگى هاى به چنگ آورده پا به شمال شصت نهاده است. آنكس كه حسن یوسفى دانشى اش در بازار < برده داران > نیكنام خریدارى ندارد; همان جان برلبان چرخ دوار و شاگردان یكم یا دوم آزمونهاى رشته هاى كاربردى هستند كه تا پوست انداختن و روش آموختن و منش گزیدن در آتشخان كشتى جایشان مقرر شده است. به یاد بیاورید كه چنگیزیان هم، از دشتهاى برهوت و باد لیسیده به سرزمینهاى آباد و زحمت كشیده مى تاختند و بیرحمانه، كشتزار آدمیان را از پسران و دختران و ابزارمندان و نیروهاى كار و دام و غله، تهى مى ساختند و همه چیز را به یغما مى بردند. اكنون زمانه دگرگون گشته، آمریكا به افغانستان، به گرجستان و به عراق، دموكراسى مى برد!

شانزده كانال تلویزیونى پارسى زبان از امریكا بر سر و كول هم مى كوبند، ناسزا مى گویند، فحاشى مى آموزند و براى غارت آخرین مانده ها، دروغ مى گویند و فریب مى بندند. درد ما از سترون شدن قوم ما از زاییدن مادران ترمه باف است; نسل پاكى كه در فریب و سراب غرق مى شود. در كتابخانه نشسته ام، در كنار من و زیر سایه ى حرمت آن جایگاه، در صفه ى سقراط و افلاطون، ارسطو و كانت، روسو، كركه گورد، …. هومر و شكسپیر و … دو پارسى زبان جوان، یكدیگر را در آغوش كشیده اند. دختر روى زانوان پسر چمباتمه درس مى خواند! پسر مى بوسد، مى بوید… شاید اینهمه درست باشد و من عقب مانده واپسگرا و گرفتار فناتیزم اندیشه و باور باشم، اما آنچه كه خردپسند است; دستكم كتابخانه جاى هرزه درایى به زبان فردوسى و مولوى و سعدى و حافظ نیست.

صداى دختر مظلومانه است و ادایش فریاد وقیح عصیان در پیشگاه نجابت آدمى. ترس ما از تاراج ترمه ى مادربزرگ نیست. هراس از پربها شدن حس وخوى جانورى در جامعه ى بشرى است. خورشید هر بامداد روز هاى من – نوه ام – با طلوع صادقانه اش در چهارچوب در، جان خسته ى مرا به تپش در مى آورد. مى لرزم كه این نسل پاك خوب در میان سیاه جنگل آدمیان ربوتى بى درد و سنگى ذوب شوند. و همه ى راست پنداریهایمان نقش برآب شوند. آنگاه باد در مشت خواهیم داشت كه ناتوانى فرهنگى ما در برابر غارتگران، زانو بزند، ناتوانى نشان بدهد، زارى كند بنالد و ببازد.

**********

Houshang Saranj – Toronto