عدل مظفر

هوشنگ سارنج – تورنتو

یكصدمین سال “صدور فرمان مشروطیت” ۱۴۲۴ – ۱۳۲۴ ایرانیان در سازماندهى شیوه ی كشوردارى، در تاریخ زندگى بشر، جزو بنیانگذاران بوده اند. سرگذشت روند سازمانى مملكتدارى در ایران باستان باید گذار جامعه از دوره هاى آغازین الیگارشى (جرگه ساﻻرى) به سوى مونارشى (سلطنتى) بوده باشد.

اسناد تاریخى مانده، نشانگر اداره ی ایرانزمین بزرگ بر بنیاد جامعه طبقاتى سخت مرزبندى شده و خودكامگى مطلق فرمانروایان دیرین بوده است. گذشت زمان و تكامل اندیشه هاى اجتماعى انسان زیر نفوذ فلاسفه، جامعه شناسان، اصلاح طلبان طرفدار حقوق شهروندى بشر، در پى رنسانس و انقلاب صنعتى اروپا، ایرانیان را نیز به سوى آزادى بیان باورهاى اجتماعى گروه گرایى، هماندیشى و یارى رساندن همگانى در راهبرى و اداره ی كشور، رهنمون گشت. در كاربست اندیشه مردمساﻻرى، آزادیخواهان آگاه، گامهاى نظرى مهم برداشتند.

در زمینه كارآمدى حقوق اجتماعى و زیر چتر پشتیبانى قانون فراگیر رفتن، با پشتوانه فرهنگ سیاسى دستاورد آموزش پیگیر، باﻻبردن دانش گسترده و تخصصى، پهناورى بینش همگانى بسیار كوشیده اند. آنان در فرایند مبارزات بسته و سركوفته، خفقان و آزادى كشى – در سایه – به نیرو ورى و باﻻبردن توان حق طلبى پرداختند. همراه مطالعات پیوسته و پیوندیافته با دانسته ها و كاربسته هاى جهانى دو خیزش بس پراهمیت گروهى نمودند. در راه بدست آوردن آزادمنشى در تاریخ یكصدساله اخیر دست به دو انقلاب رهایى بخش زده اند.

نخستین جنبش آزادیخواهانه كه خیزشى راهنمون و پیریز بیدارى ﻻیه هاى اجتماعى ستمدیده ی سده هاى بسیار بود “انقلاب مشروطه” در سال۱۳۲۴ ه.ق است. اكنون به مناسبت یكصدمین سال صدور فرمان مشروطیت نگاهى كوتاه، گذرا و یادآورانه به آن رویداد تاریخى مى اندازیم. …..

از نخستین سالهاى پادشاهى ناصرالدینشاه قاجار زمینه و پیشدرآمد انقلاب مشروطیت در ایران، فراهم آمده بود. رویدادهاى برجسته اى كه آغازگر پیشینه پیدایى اندیشه مشروطه خواهى بین ایرانیان شده بود، مى توان به عاملهاى زیر اشاره نمود.

۱) بنیانگذارى دارالفنون، گشایش راه رفت و آمد ایرانیان به كشورهاى اروپایى و ایجاد ارتباط فرهنگى با غرب.

۲) پایه ریزى سازمان پست و تلگراف.

۳) انتشار روزنامه و نشریه هایى كه گزارش رویدادى كشورى را به آگاهى همگانى مى رسانیدند.

۴) پا گرفتن كسانى همچون میرزا ملكم خان و سیدجمال الدین اسدآبادى كه در احقاق حقوق مردمى و روشنگرى توده هاى تحت ستم، كوتاهى نمى كردند.

۵) آگاهى یافتن مردم از خیزشهاى بزرگ مردم فرانسه، آمریكا و اروپا و فروپاشاندن نظامهاى فئودالیته خودكامه و برقرارى سیستم هاى حكومتى بر پایه نیروى همگانى و قانونمدار.

۶) رواج روزافزون تباهى در گذران زندگى مردمان، زورگویى نیروهاى سركوبگر و بازوهاى قدرت حكومتهاى استبدادى ستمگرى و دست درازى كارگزاران به جان و مال و ناموس ایرانیان. تبعیض در كارگردانى كشور بین توده هاى زحمتكش روستایى و خدمتكاران شهرى.

۷) سرسپردگى مردان قدرت و كشورگردانان و سیاستمداران به درگاه بیگانگان و چیرگى روزافزون دو قدرت زورگو و سودجوى زمانه – روس و انگلیس – بر ایران رو به نزارى. گسترش نوشته هاى نو، آگاه كننده و انقلابى – میرزا آقاخان كرمانى، آخوندزاده و احمد روحى – بین توده هاى زحمتكش و تشنه رهایى از چنبره ی ستمگریهاى رو به رشد هزار فامیل قاجار و دست نشاندگان غافل و زورگوى آنان.

۸) وامگیریهاى پیگیر و زیاد و ایران بر باد ده شاه بى اختیار، بیمار و ناتوان – مظفرالدینشاه – كه هزینه سفرهاى گردشى و خوشگذرانى او مى گردید.

۹) باجگیریهاى كشورهاى بیگانه در برابر وامهاى پرداختى.

۱۰) دخالت روزافزون بیگانگان، در عقب نگهداشتن آگاهى فرهنگى و دانایى نسبت به حقوق انسانى مردم ایران. و… بیشتر مردم زیر فشار ستم را برآن داشت كه در پى حاكمیت قانون و مجلسى دادپیشه بروند.

سرانجام بخشى از پیشه وران و بازرگانان و طالبان علوم دینى و دینورزان خداشناس به نام زبان آورى به ستمگریهاى عین الدوله – صدراعظم – در مسجد شاه تهران گرد آمدند. پس از بیرون راندن آنان و بهم ریختن آن گردهمآیى دادخواهانه ناچار، به سوى بارگاه حضرت عبدالعظیم در شهر رى رهسپار شدند و در آنجا بست نشستند و بركنارى صدراعظم را از شاه مظفرالدین خواستار گشتند (شانزدهم شوال ۱۳۲۳ ه. ق) شاه به خواسته مردم توجهى نكرد. اما در نوشته اى به مردم امید بنیانگذارى “مجلس عدالت” را داد و اینگونه به پناهجویى و دادخواهى مردم دادخواه پایان داد. و مظفرالدینشاه در برآورد خواسته مردم در راستاى قول خویش سستى ورزید و در آن میان، بیمارى وى روز به روز شدت مى گرفت و عین الدوله بر بیداد خویش مى افزود.

زبان دادخواهى مردم باز نیرو گرفت و سیدجمال الدین كه پیشوا و راهنماى دادخواهان بود در گیرودار درگیریهاى دوباره ی مردم به شهر قم تبعید گردید و بسى اعتراض كنندگان دستگیر و زندانى شدند. در آن برخوردهاى سخت سید طلبه اى كشته و غوغاى تازه و بزرگى به همراه آن رویداد پدید آمد. باز گروه بسیارى بازاریان و پیشه وران و علما و طلبگان در مسجد جامع تهران، دست به تحصن و ماندن و دادخواهى زدند. گروهى از روحانیون به قم مهاجرت كردند و از آن شهر ستادى مذهبى نامه هاى ترساننده اى به شاه فرستادند كه اگر شاه به گفته هاى خود در راستاى ایجاد مجلس عدالت و رفع ستم نكوشد، ایران را رها كرده به شهرهاى مقدس عراق مهاجرت خواهند كرد.

همزمان گروهى از پیشه وران تهرانى از سر ناچارى در باغ سفارتخانه انگلیس در تهران پناهیده و خواستار بركنارى عین الدوله، اجراى دادگرى و مجلس داد و بازگشت عالمان دین به تهران شدند (مهاجران به قم).

به این جمع روز به روز افزوده مى گشت تا سرانجام كه آن جمعیت نزدیك ۱۴ هزار نفر رسید، در نتیجه فشار مردم، عین الدوله از صدارت عظما بركنار و به جاى وى میرزا نصراله خان مشیرالدوله گماشته شد، وى از پیشوایان دینى درخواست بازگشت از قم به تهران نمود. در جمادى الثانى سال ۱۳۲۴ هجرى قمرى فرمانى بر پایه بنیانگذارى “مجلس شوراى ملی” از سوى مظفرالدینشاه صادر گشت. آن فرمان براى پناهگزینان باغ سفارت خوانده شد و پس از آن مردم باغ را ترك و به تحصن پایان دادند. در روز ۲۳ رجب ۱۳۲۴ ه.ق شاه قانون انتخابات را نیز امضا (توشیح) كرد و سرانجام در هفدهم شعبان ۱۳۲۴ نخستین مجلس ملی با حضور نمایندگان تهران و كمى از نمایندگان دیگر شهرها در كاخ گلستان شكل گرفت و قانون اساسى گردآمده در ۱۴ ذیقعده ی همان سال گذرانده شد.

مظفرالدینشاه در ۲۳ ذیقعده ی ۱۳۲۴ ه.ق درگذشت، جانشین وى محمدعلیشاه كه هیچ بویى از مردمساﻻرى نبرده و در كانون استبداد و با اندیشه استبدادى بالیده بود از همان نخستین روزهاى آغاز سلطنتش با مجلس برگزیده مردم و قانونمدارى سر به مخالفت برداشت و هیچگونه توجهى به نمایندگان نداشت. وزیران را به دشمنى با نمایندگان وامى داشت و پس از چندى نیز میرزاعلی اصغرخان اتابك یكى دیگر از سرسپردگان خشونت و بیداد را براى نابودى مجلس و بازگرداندن بنیاد زورگویى و خودمحورى به صدارت گمارد.

اتابك به جاى پیروزى جان بر سر آن نهاد و كابینه مشرالدوله هم در پیشگاه قدرت و خواست مردم پایدار نماند و به زیر افتاد. به جاى او ناصرالملك صدراعظم گشت كه چون تا اندازه اى رو به سوى نمایندگان مجلس داشت مورد بى مهرى و دشمنى محمدعلیشاه واقع گردید و براى رهایى از چنگال وى او را به اروپا تبعید كرد.

محمد علیشاه در سال ۱۳۲۵ ه.ق به یارى نیروهاى ولگرد و بى پرنسیپ سیاسى و قزاقها، مجلس نمایندگان برگزیده مردم را بى اثر ساخت ولی در خواست خود به پیروزى نرسید و در برابر نیروهاى مردمى سر فرود آورد و به كتاب آسمانى قرآن سوگند وفادارى و پشتیبانى از مشروطیت خورد ولی در نتیجه سوءقصد نافرجامى كه به جانش گردید، بدگمانى وى نسبت به مجلس و نمایندگانش از گذشته افزونتر شد و پس از چندى شاه به پشتگرمى كامران میرزا و گروهى از علماء منفعت طلب و خودكامه در سوم جمادى اﻻول ۱۳۲۶ ه . ق با فرماندهى لیاخوف روسى فرمانده ی بریگارد قزاق، فرماندار نظامى تهران، مجلس نمایندگان به محاصره نیروهاى قزاق درآمد و سرانجام در تاریخ ۳۲ جمادى اﻻول پس از بیست روز كشمكش و محاصره ی مجلس و نمایندگان متحصن آن مكان مقدس و كعبه آمال، آرزومندان آزادى را به توپ بست.

گروهى از آزادیخواهان، همچون، میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل قشقایى شیرازى، ملك المتكلمین و دیگر كسان را اسیر و در باغشاه كشتند. جمعى نزدیك به ۰ ۷ نفر هم به سفارت انگلیس پناهنده شدند و نیز در سفارتخانه هاى دیگر گروهى پناه آوردند.

محمدعلیشاه اینگونه استبداد را به جاى آزادى نیمبند و با زحمت بدست آمده ی ایرانیان نشانید. كه آن روزها “استبداد صغیر” نام دارد. یكسال بعد، سرداران ملی – ستارخان و باقرخان – از آذربایجان، رزمجویان گیلانى و آزادیخواهان بختیارى (سردار اسعد بختیارى) در ۲۶ جمادى اﻻخر به تهران آمدند و بساط استبداد محمدعلیشاهى كه اكنون خود وى در پناه نیروهاى انگلیس و روس در زرگنده بود را در هم نوردیدند و پسر ۱۲ ساله وى به نام احمدشاه به تخت شاهى نشانیدند.

همه كودكان در سطح جهان شانس و فرصت بهرمندى از وجود پدران و مادران دلسوز و از خود گذشته را ندارند.

**********

Houshang Saranj – Toronto

دموكراسى، انتخابات و احزاب

هوشنگ سارنج – تورنتو

دموكراسى شكلی از حكومت، راهى براى زندگانى بهتر، یك باور و یك فلسفه سیاسى است.

كلمه دموكراسى از پیوند دو واژه یونانى “دمو” به معنى مردم و “كراسى” یعنى حكومت ساخته شده است. مفهوم دموكراسى، حكومتى است كه مردم خود بر خودشان حكومت مى كنند و اختیار اداره كشور و حق تعیین دولت را به دست نمایندگان برگزیده خود مى سپارند. نمایندگانى كه باید مردم آنان را از طریق انتخابات آزاد و درست و فهمیده برگزینند. ابراهام لینكلن – یكى از روساى جمهور آمریكا- در یكى از سخنرانى هاى مشهور خود حكومت دمكراسى را چنین تعریف كرده است. “حكومت مردم، بوسیله مردم و براى مردم” كه این ممكن نمى شود مگر از راه انتخاباتى، آزاد تا مردم بتوانند، خردمندانى انساندوست، آگاه و مسئول را به نمایندگى قانونگذارى و هیئت حاكم دستچین كنند، چه پایه و اساس دموكراسى بر آن است كه همه توده هاى مردمى یك كشور، حق زندگانى آزاد، تامین خوشبختى، بیان اندیشه، مطبوعات قدرتمند حقگو، گزینش مذهب و تحصیل دانش و پیشه دلخواه را داشته باشند و بتوانند از كجروى هاى دولت برگزیده خود انتقاد و در صورت لزوم آنان را عزل و طرد كنند.

اندیشه دموكراسى ریشه در تاریخ مردم یونان باستان دارد. در آتن كسانیكه از حق “شهروندى” برخوردار بودند، مى توانستند براى جمهورى نمایندگانى برگزینند. رومیان هم مدتى چنین شیوه اى در مملكت دارى را تجربه و دنبال كردند. پاره اى از قبایل ژرمن در سده هاى میانى فكر دموكراسى را زنده نگهداشتند. باید دانست و گفت كه: خودسرانه رفتار كردن با دموكراسى فرق بنیادى دارد. هر انسان آزاده در چهارچوب جامعه قانونمند به خود اجازه نمى دهد، بهیچ روى و بهانه به دیگرى آسیب برساند و به حقوق شهروندى و انسانى دیگرى تجاوز كند و نهادهاى قدرت برگزیده، از سوى مردم چنان اجازه اى به كسى نمى دهند.

در یك جامعه با حكومت دموكراسى، همگان در برابر قانون از حقوق برابر و امكانات پیشرفت مساوى بر پایه ابراز شایستگى هاى فردى، بهره ورند، براى پیشبرد آرمانهاى واﻻى اجتماعى و آسایش  همگانى به تشكیل احزاب ترقى خواه با اندیشه هاى سازنده و اتحادیه هاى طرفدار حقوق صنفى مى پردازند. ملت هایى كه در جهان امروز حكومت دموكراتیك راستین دارند، براى بدست آوردنش، هزینه گزافى پرداخته اند. با مبارزات تاریخى بیشمار مدت دار و پرداخت خونبهاى گران توانسته اند به این جایگاه برسند. دشوارى مهم دستیابى به دموكراسى گزینش رهبران ارزنده، شایسته، دلسوز، میهن پرست غیروابسته از راه انتخابات صحیح و عاقلانه است. چه با گذشت زمان، عوامل گوناگون موجب دگرگونى آدمهاى منتخب – همچون لخ والسا با آنهمه آرزوهاى مردمى اهال لهستان – مى شود و یا دلسردى مردم انگیزه عدم شركت آنان در انتخابات شده است. مثلاً عمل نكردن به وعده هایى كه نمایندگان و برگزیدگان پیش از گزینش در ارگانهاى حزبى و رسمى به عامه مردم داده اند یا وابستگى احزاب و اتحادیه هاى پشتیبان به فرعونهاى تخت نشین پنهان در پس پرده سیاست بازى هاى سرنوشت ساز و مردم فریب، صاحبان قدرت هاى كلان مال، شركت هاى با نفوذ موثر، مالكان ثروتهاى نفتى، مافیاى زمینداران مستغلاتى، سهامداران شركت هاى داروسازى، بیمه ها و سهامداران كارخانه هاى اسلحه سازى میلیتاریست هاى جنگ افروز … و … با رفتارهاى زیركانه و بندبازى هاى سیاسى مردم را چنان دلسرد و از انتخابات رویگردان مى كنند كه تعداد راى دهندگان در هر دور رو به كاهش بیشتر دارد.

پاره اى مدعیان دموكراسى، انتخاباتى نمایشى راه مى اندازند، چنانكه مردم نتوانند به نمایندگان دلخواه و صلاحیتدار خود راى داده و به مجلس قانونگذارى فراگیر دست یابند، حاكمیت زور لیستى از نامزدهاى مورد تایید خود را تهیه كرده و راى دهندگان را مجبور به انتخاب گزینه هاى خود مى كند. مدعیان دموكراسى، مهاركنندگان حركت هاى مردمى هستند كه با در دست داشتن نهادهاى آموزشى، انتظامى، نظامى و چرخه نیرومند تولید و اقتصاد و اتحادیه هاى كارگرى و بازار مال مملكت، روز به روز تواناتر شده با جهت دادن به نحوه انتخابات به سوى آرمانهاى دلخواه، كار را تا آنجا پیش مى برند كه در انتخابات نمایشى سمت و سودار، شركت كردن، جلوه درخشان دموكراسى و شركت نكردن در آن نماد آزادى مى شود. در بیشتر بحرانهاى كشورى، حكومت هاى مردمى به سوى دیكتاتورى باز مى گردند- نمونه اورتگا و آلنده در آمریكاى ﻻتین، یا آسیا و آفریقا دیده مى شوند- شكل حكومت چندان اهمیت ندارد، اندیشه و اجراى دموكراسى براى مردم یك كشور مهم است، مى توان جمهورى داشت، در نمایش انتخابات هم شركت كرد و نمایندگانى را به ساختمانى به نام پارلمان فرستاد و مامورانى در جامه هیئت دولت برگزید كه همه بر ضد راى دهندگان برآیند و با وضع قوانین ضد مردمى از آن چهره هاى دلنشین و سخنبازان بى باور، فرانكو، هیتلر، موسولینى، برون، پینوشه، ساﻻزار، تیتو، استالین هاى نوین دیگرى سر برآورند و با در دست گرفتن مهار قدرت اجازه هیچگونه دخالتى را به مردم در اداره كشور خودشان ندهند.

خودكامگان در هر لباسى كه باشند با تمام توان و میل شخصى، خودسرانه بجاى مردم تصمیم مى گیرند، آن فاشیست ها به نام حاكمیت در تمام امور زندگانى اجتماعى و شخصى مردم دخالت مى كنند و بر حقوق شهروندى آنان مى تازند واختیار نحوه زندگانى، پیشه، تفكر و مذهب را از آنان مى گیرند، مطبوعات زنده و آزاد را سركوب و خفه كرده، راه و رسم زندگى، نیازهاى فكرى، هنرى، فلسفى و آیینى خودباور مى آموزند، چگونگى خفت و خیز و رفت و آمد، خورد و نوش و داشت و نداشت و پوشش و حد مرز دارایى آنان را تعیین مى كنند و سرانجام، افراد شایسته خانه نشین، متوارى، سر به نیست گشته، لمپن هاى بیسواد و آموزش دیده كه بر موج فرصت طلبى ها سوار گشته و در باد حوادث به پرواز درآمده اند، باﻻ كشیده مى شوند. مدرك و كرسى استادى مى یابند، تخصص علمى و ورزشى دریافت مى كنند و صاحب صلاحیت و تصمیم گیرى و فرمانروایى مى شوند. نمونه در حكومت سرهنگ هاى یونان اروپانشین هم دیده شده است.

در حاكمیت هاى دموكراسى هر انسانى شایسته داشتن حق شهروندى است و از حمایت دولت برگزیده خود در هر كجاى كره زمین بهره مند مى شود و در برابر این حمایت و موجودیت و هویت ملی بخشیدن، هر شهروند بر خود مى داند كه موظف به اجراى تكالیفى در برابر میهن بشود از قوانین آن مملكت اطاعت كند، در دفاع از مرزهایش جانفشان گردد و با پرداخت مسووﻻنه مالیات در توانمندى كشور بكوشد. دشواریهاى مملكت را تشخیص بدهد و با همیارى و همسازى انتخاباتى نامزدهاى صادق و خدمتگزار به نمایندگى از سوى همگان روانه خانه ملت بسازد اما در كشورهاى دیكتاتورزده، وامانده، عقب نگهداشته، كه هیچگاه فرصت تجربه دموكراسى و آزادى و شركت در انتخابات و بهبود بخشیدن به سرنوشت زندگى اجتماعى را نداشته اند. در جامعه دموكرات و آزادوار، مى توانند راه نوینى را بیازمایند.

ایرانیان هم براى نشان دادن دلبستگى به زندگى انسانى و كم توان كردن چهره هاى سازشكار و مدعیان خدمتگزارى اجتماعى، باید به تشكیل جمعیت هاى سیاسى، انجمن هاى انتخاباتى روى آورده، سهمى را در سرنوشت اجتماعى خود بدست آورند.

**********

Houshang Saranj – Toronto

روز جهانى بیابان زدایى (June 17)

هوشنگ سارنج – تورنتو

“بیش از یك  پنجم سطح كره ى زمین بیابان و كویر است كه گذشته از شرایط طبیعى، در گسترش روز افزون آن یاورى انسانهاى نیازمند و بى نیاز دخالت مستقیم داشته است” 

بیابان (Viapan به زبان پهلوى) زمینى است بس پهناور و بى  آب و علف. كویر و شوره  بوم نیز نامیده مى شود; زمینى آب و گیاه از دست داده كه نمى تواند حیات جانورى و گیاهى خود را در میزان متعارف تامین كند. دانشمندان براى پیدایى بیابان دﻻیل بسیارى مى آورند كه عمده ترین آنها عبارتند از: نخست عامل جغرافیایى و آب و هوایى كره ى زمین چه بیشتر زمین هاى بیابانى بین مدارهاى ۱۵ تا ۳۵ درجه در هر دو سوى خط استوا واقع شده اند. هوا در این مكان به علت تابش مستقیم خورشید گرم شده و با خود میزان فراوانى رطوبت را از سطح اقیانوس ها باﻻ مى كشد و در آن باﻻ سرد شده و بر مناطق حاره اى اطراف خط استوا آن رطوبت را باریده و به دنبال جریان بادهاى وزنده و گردش زمین، هواى گرم شده و بدون رطوبت به سوى سرزمین هایى مى رود كه با گذشت زمان به دلیل بى آبى بدل به بیابان شده اند.

دیگر، عریان شدن زمین از پوشش گیاهى مناسب و نگهدارنده ى ﻻیه هاى خاك. این مى تواند هم عامل طبیعى و هم انسانى داشته باشد. چراى بى رویه ى احشام، انهدام جنگلها و بوته زارها و نیز تغییر شرایط اقلیمى آب و هوایى چنانكه جایى خشك و گرم و جایى دیگر سرد و پررطوبت گردد. بد نیست بدانیم مناطق بیابانى تنها در نقاط گرم نیست بلكه در دو منطقه ى قطبى نیز ما زمین هاى بیابانى داریم. تقریبا” یك پنجم كل كره ى زمین را بیابان تشكیل مى دهد.

وسیع ترین زمین بیابانى “صحرا” در شمال آفریقا با وسعتى به اندازه ی ۹ میلیون كیلومتر مربع مى باشد. در واقع در هر پنج قاره، ما زمین بیابانى داریم: در آمریكاى شمال نزدیك به یك میلیون و ۳۰۰ هزار كیلومتر مربع بیابان هست. “صحراى كلرادو”، “صحراى مرگ”، “باسین بزرگ”، “دریاچه نمك” و در آمریكاى جنوبى: “بیابان Sechura” ، “بیابان Atacama” و “پاتاگونین” و در آفریقا: “صحرا” در شمال و “صحراى كاﻻهارى” در جنوب و “صحراى ویكتوریا” و در استرالیا: “صحراى استرالیا” و در آسیا هم “صحراى عربستان”، “دشت قراقوم”، “صحراى تارى”، “بیابان گبى”، “بیابان سورین” و در ایران: “كویر لوت” و “كویر نمك” كه میانگین گرما در تابستانها در آنجا باﻻى ۵۴ درجه سانتیگراد مى رسد و میزان بارندگى ساﻻنه ى آن بیابانها ۵ سانتى متر مى باشد.

زندگى در بیابان به علت نبودن آب و خاك مناسب كشاورزى بسیار سخت است و شهرهاى حاشیه ى زمین هاى بیابانى براى تامین آب مورد نیاز و احیانا” كشاورزى مختصر یا آب را از دوردست ها با لوله یا كانال هاى زیرزمینى یا همچون ایران بوسیله ى كاریز (قنات) به زیستگاه خویش مى آورند و در سرزمین هاى غنى – آمریكا – با تامین دستگاههاى هوا خنك ساز، زندگانى را ممكن و آسوده مى سازند اما در سرزمین هاى فقیر نگهداشته شده ى آسیا و آفریقا در خانه هاى گلی و كپر – خانه هاى سایبانى – برف عمر خویش را به آب بى حاصل بدل مى كنند.

درد جانكاه پیشروى كویر یا بیابانزایى است كه با لخت شدن زمین، دریاى شن هاى روان به سوى آبادانى ها مى خزند. ۱۰ تا ۲۰ درصد عمده ترین بیابانها را شن پوشانده، مابقى سنگلاخ و شوره زار و تپه  ماهورهاى سنگى رد آب هاى چشمه ساران خشكیده و بستر دریاچه هاى بى آب است. بسیارى بیابانها، خاكى آغشته با نمك دارد – در مورد ایران، كه زیردریایى به نام مزوژه یا تتیس قرار داشته، دریاچه هاى شور آب داخلی همچون “حوض سلطان” در جنوب شرقى قم و “شور گز هامون” شمال شرقى بم یا “كویر نمك” از آن جمله اند. در تمام بیابانها – بویژه “لوت” و “نمك” باتلاق هایى وجود دارد كه حیات مختصر گیاهى جانورى خود را مى سازند. در بیابانها، اقسام حشرات، خزندگان، پرندگان و پستانداران – در “لوت” و “نمك” آهو و گورخر – همچون آهو، روباه و گرگ…. زندگى دارند و گیاهانى روینده و سازگار با شوره زارهاى كم  آب – در ایران درخت ” تاغ” و گز و…..

جانداران در بیابان به علت گرماى گزنده ی روز، شب شكارند و تمام روز را در داﻻنهاى زیرزمین كنده یا سایه سار “خرسنگها” مى گذرانند. دانشمندان به دنبال مطالعات و پژوهش هاى علمى به آن نتیجه رسیده اند كه با عملیات فنى و پرهزینه مى توان جلوى بیابانزایى را گرفت و با كاشت گیاهان كویرى و دیوارهاى دست ساز و یا “مالج” پاشى بر روى شن هاى روان و تثبیت آنها در برابر وزش بادهاى شدید، موجب بیابانزدایى شد.

این برنامه از سوى بخش كشاورزى سازمان ملل به كشورهاى همجوار با كویر آموزش داده مى شود و نامیدن چنین روزى به نام “روز جهانى بیابانزدایى” یادآور آنستكه بشر سودپرست امروزین كه با دستان خویش به مرگ كره ى زمین از راههاى آلوده ساختن آبها، انهدام جنگلها، نابودى پوشش گیاهى، محو بوته زارها، روانسازى پس  مانده ى مواد معدنى بر سطح زمین، آلودن هوا از راه دودكش كارخانه هاى گوناگون، چراى بى رویه در مراتع، بوته كنى جهت سوخت و گرماسازى و…… و…… به خود آید و تا خیلی دیر نشده راه  كارهایى خردمندانه براى رهاندن زندگانى جانمندان و گیاهان بر روى كره ى زمین برگزیند.

**********

Houshang Saranj – Toronto

مهاجرت

هوشنگ سارنج – تورنتو

شجاعت مهاجر در رويارويى با ندانسته ها بسيار است

بر پايه ى تحقيقات دانشمندان انسان شناس پس از بوجودآمدن انسان در آفريقا و آسيا و ازدياد هسته هاى اجتماعى، آنان به دنبال يافتن سرچشمه هاى جديد موادغذايى طبيعى، مجبور به كوچيدن به زيستگاه هاى ديگر شدند و با افزايش جمعيت و پا گرفتن زندگى روستايى – شهرى در سرتاسر كره ى زمين، تمدنهاى فراوان و شكلهاى گوناگون اجتماعات با فرهنگها و آداب و رسوم و رژيمهاى حكومتى متفاوت توسعه يافت. و اين همه از جابجايى ى دسته جمعى طوايف و قبايل انسانهاى نخستين پديد آمد كه مى توانسته بدى شرايط زيست  محيطى – قهر طبيعت – يا ستمكاريهاى همسايگان مهاجم و….. انگيزه ى عمده ى مهاجرت شده باشد. اما مهاجرت در قاموس امروزين، رويدادى نو از سده هاى نوزده و بيست مى باشد; دورانى كه مرزبندى كشورها و شكل  بندى حكومتى و بلوغ اجتماعات كامل شده و انسانها متمدن گشته و رها از نحوه ى اداره ى قبيله اى بودند. اما فشارهاى حكومتى و صدمات دوران اشغالگرى و تسخير سرزمينهاى ديگران به نام مستعمره موجب مهاجرتهاى فراوان بوميان مناطق اشغال  شده به ديگر مكانها جهت كسب آزادى، رهايى از زورگويى هاى گوناگون و محل اقامت و اسكان گرديد.

تبعيد اجبارى نيز گونه اى ديگر از شكل مهاجرت را به وجود آورد كه موجد فرهنگى اختلاطى شده است  – در دوران استالين، تبعيدهاى جمعى – در آمريكا، سرخپوستان، در ايران كردها…. مثالهايى است. مهاجران سده ى نوزده از اروپا به آمريكا براى آزادى، زمين و استقلال و غذا و رهايى از اجبارهاى مذهبى مهاجرت كردند. تب مهاجرت در آن زمان جنبه ى ما لى داشت و فقر، خانواده هاى كارگر و كشاورز را به اضمحلال مى كشانيد. فشار سياسى نازيسم در سال ۱۹۳۰ بسيارى از مردمان تحت فشار نازيست هاى حكومتگر را به مهاجرت به اكناف جهان وادار كرد.

آمار نشان داده بدى وضع اقتصادى اروپاى آن زمان و آوازه ى آزادى اجتماعى و مذهبى در آمريكا، چگونه سيل مهاجرت به آن سامان را قوت بخشيد. رژيم هاى استعمارطلب با يورش به ديگر سرزمينها از راه لشگركشى هاى دريايى و محاصره ى آنان و ايجاد مستعمره و وزارتخانه هاى مستعمراتى باعث سرآغاز مهاجرتهاى بى امان دزدان و زاهدان، مجرمان اجتماعى و هم آزاديجويان شدند. اسپانيايى ها به سوى آمريكاى ﻻتين، فرانسويان به كانادا، آلمانها و انگليسى ها و ايتاليايى ها رهسپار آفريقاى سياه شدند. انگليسى ها فراتر رفته با “تجارت مثلث” جهت پر كردن جاى خا لى نيروى كار مزارع پنبه ى آمريكا به غارت سياهپوستان آفريقايى پرداخته براى هميشه بذر نفاق و دشمنى بين نژاد سياه و سفيد را آبيارى نمودند.

حكومت وقت انگليس بخاطر پاﻻيش جامعه از عناصر نامطلوب، بسيارى زندانيان خطرناك را به آمريكا و استراليا تبعيد كرد و در سال ۱۸۲۰ دولت به كسانى كه عازم كيپ تاون براى توسعه و آبادانى آفريقاى جنوبى مى شدند، كمك ما لى مى پرداخت. پارلمان انگليس هم با تقويت انديشه ى مهاجرت درصدد فرستادن فقيران به سوى مستعمرات برمى آمد. ايتاليايى ها هم در آغاز قرن بيستم براى رفع بسيارى مشكلات اقتصادى و اجتماعى ى كشور خود، راه را در ايجاد مستعمره دانسته اتيوپى و ليبى را تحت سلطه درآوردند. جمعيت اروپا كه در سال ۱۹۵۰ به پانصد ميليون رسيده بود راهكار رهايى از چنگال فقر روزافزون ركود پس از دو جنگ ويرانگر را در اشغال و چپاول سرمايه هاى ديگران و مهاجرت پيدا كرد. جمعيت كره ى زمين هم كه در آغاز سده  بيستم به سه ميليارد سر مى زد; در تنگناى بيكارى و جا و مكان و پول، جز مهاجرت به ديگر سرزمينهاى مناسب، چاره اى نداشت، چه ديگر نظريه ى مالتوس چندان كارآمد نمى آمد.

چينى ها و ژاپنى ها به جنوب آسيا و آفريقا، اروپاييان هم به آمريكا و استراليا روى آوردند. فاكتور مهم ديگر در مهاجرتهاى جمعى يا خانوادگى و فردى عامل مذهبى، عقيدتى و سياسى است. به ترك وطن گفتن سوئدى ها در سال ۱۸۲۵، مهاجرت مسلمانان هند به بخش استقلال يافته ى مسلمان نشين پاكستان، مهاجرت هندوها از پاكستان به هند، قتل عام هاى مذهبى ﻻهور، مهاجرت سياهان از جنوب به شمال آمريكا، بوميان آمريكا و…. توجه شود. بزرگترين انگيزه ى مهاجرت مى تواند “غذا” و “آزادى” باشد.

انقلاب صنعتى و توسعه ى آن طبقه ى كارگر را به وجود آورد و به دنبال ركود بازار صنعت و اشباع بازار نياز كارگرى، فقر خانوادگى كارگران بى زمين و كارِ اروپايى آنان را وادار به مهاجرت نمود. بين سالهاى ۱۸۲۱ تا ۱۹۰۰ حدود ۱۹ ميليون از ايرلند و ديگر مناطق اروپا مهاجرت كردند كه از آن ميزان حدود ۸۵ درصد به آمريكا رفتند. دستآورد اروپا از مهاجرت شصت ميليونى مردمان خود به ديگر نقاط جهان و بازگشت دوباره ى بيست ميليون از آنان پس از مدتى ماندن، گذشته از بازگردانى سرمايه هاى ما لى فراوان، آوردن فرهنگى غنى و آميخته با انديشه هاى آزاديخواهى و ايده آلهاى نو بود كه اهميت اين دگرگونى فكرى در ساختار اروپاى نو بيشتر از ديگر عوامل سازنده بود.

به هر روى مهاجرت آدمى، امرى شخصى است. يك مهاجر كسى است كه به كشورى مى رود كه در آنجا زاده نشده، مى خواهد آنجا ساكن، شهروند و داراى حقوق برابر با ديگر نو-هموطنان بشود. يك مهاجر، احساس آزاديخواهى با فكرى تازه تر دارد. در راستاى تنفس اجتماعى تازه نسبت به جامعه ى گذشته كه احساس اختناق و نارسايى داشت – درك رهايى و آزادى بيشتر دارد. وى در اجتماع پيشين احساس ارزش لياقتى و امنيت كلی نداشته. مهاجر در مجموع انديشه اى انقلابى دارد، مى خواهد تمام بنيادهاى ارزشى گذشته را ويران و طرحى نو دراندازد. واهمه اى از التقاط فرهنگى، اختلاط و آميزش و اكتساب تجربه هاى نو ندارد. باور دارد كه به آزادى دلخواه مى رسد، مى خواهد از هر گونه قيد و بند سنتى، آيينى و عرفى ى دست و پا گير، آزاد و رها باشد. ممكن است در پيشه ى تخصصى خود قرار نگيرد اما رهايى از بند تبعيض خودى و نه خودى و استقرار همپايگى شايستگى ها به او نيرو مى بخشد. شجاعتش در رويارويى با ندانسته ها بسيار است.

مهاجر در پى ايجاد عشقى فراگير نسبت به همزيستان خود است. از رنگ و باور مذهبى ديگران نمى هراسد. اصلاً در انديشه ى ذهنيت ديگران نيست. دنياانديش و خودباور است. در كار آخرت و ساماندهى و سنجش اين و آن در آن باورها دخالت نمى كند. ارزيابى هايش در رابطه با قانونگذارى اجتماعيست، برابر با ميل باطنى ى صحيح، مى پوشد و مى نوشد، مى رود و مى آيد بى هيچ ايجاد زحمتى يا دردسرى براى ديگرى كه در همان ديگ با وى مى جوشد. و لى …. مهاجر يكسره در آسايش و رفاه نمى افتد در قبال كمى دريافت بسى چيزهاى ارزشى مى پردازد.

مهاجران نو كه از بند سخت جامعه اى كه نتوانسته به او پاسخى دلخواه بدهد رهايى يافته، در دام سختى هاى فراوان ديگر- زبان، كار، سرپناه، تطابق فرهنگى، همگونى اجتماعى و … گرفتار مى آيد و باﻻترين آنها، اذناب و دنباله هايى ست كه به علت دلبستگى هاى سنتى و رسم و رسوم آبا اجدادى نمى توانند آنها را رها كنند. پدران و مادرانى كه در عادت به گونه ى زندگانى بومى خود باليده اند، آنان كه همراه  بانگ خروس برخاسته اند و با اذان آشناى روستاهاى آرام و همه فاميل پشت ديوارهاى همبستگى غريب خفته اند. آنان همه مى نالند و در خلوت خود مى گريند چون سنگينى كوله بار خاطره ها مى آزارد.

گورخانه ى همه يادها پشت خاكريز وطن مانده است. جشن ها و عزاها، طعم و مزه ى همه ى روزها، داربست انگور باغ همه ى يادها، جانماز و قبله، بوى عطر ياس سفيد و داغى نان تازه، غبار كوچه هاى پرآشنا، راه روستا و دوستى ها… خود را مى بينم كه چه آسان به آن همكار آشپزم روى ليزى كف آشپزخانه صميمانه گفتم چه خوب بود آخرين شب بى صبح را داشتم كه از مرگ رو در رو مى هراسم. آن پير واداده ى سرگردان را كه با چشمان عسلی اش از درد غربت و زندگى ى باخته و خانواده ى ناسازگار پسرش اشك مى پالود. آن تيمسار متوقع عصبى، آن پزشك بى كار آواره. آن مهندس، آن بسيار بسيار تنهايان از پگاه تا شامگاه چشم به راهان فرزندان خسته از كار و آن تنهايى ممتد بى پايان از روزى به شبى ديگر پيوسته.

بى زبانى، بيگانگى فرهنگى، ناباورى اعتقادى، گرانى مزد خدماتى و … اين نخستين وصله ى ناهمرنگ درد بزرگ ناتوانى ها در سلسله دردهاى فاصله انداز بين نسل پير پرآرزو با نسل دربند كار بى امان نفس گير در ناكجاآباد آرمان سوز است.

**********

Houshang Saranj – Toronto