کانادا، كشورى كه براى زندگى انتخاب كرده ایم

هوشنگ سارنج – تورنتو

كانادا پهناورترین كشور روى زمین با وسعتى نزدیك به ۹۳۷۴۷۷۰  كیلومتر مربع در شمال قاره آمریكا با زمستانهاى بس طوﻻنى و سرد، پوشیده از جنگلهاى سوزنى برگ آرام و زیبا روییده بر سرپنجه هاى توانمند نخستین پویندگان و در آغوش آزادى مرام و بنیاد باورى قوانین آدمى خواسته در نظام پارلمانى سرمایه و كار، پیشرفته و متمدن، قرار گرفته است.

 سرزمینهاى همسایه قطب بسیار سرد و گاه مناسب زندگانى آسوده نیست. تنها نیروى خستگى ناپذیر و سازنده ی انسانى بوده كه حلقه فرمانبردارى را در گوش طبیعت ناسازوار كرده است. بخش جنوبى و كناره هاى باخترى چسبیده به اقیانوس آرام، اقلیم پذیرفته ترى دارد. سرتاسر این سرزمین در دوران یخبندان پوشیده از یخپهنه هاى یخچالهاى عظیم و دیرپا بوده است. زمانى كه اندك اندك یختوده هاى كوهین به سوى جنوب كه امروزه ایاﻻت متحده نام دارد – لغزیده و پیش راندند، خاك ﻻیه هاى ارزنده را در یخپهنه ها با خود به آن سو كشاندند و امروز كانادا، خاكى نازك و ناتوان دارد.

با گرمترشدن هواى زمین و ذوب گشتن یخچالها، كوه آبهاى پدید آمده، واپس آمدند و گودالهاى ژرف و پرپهناى پست خویش را پر كردند و پنج دریاچه بزرگ (میشیگان، سوپریور، هورن، اریه، انتاریو) را آفریدند. رشته كوههاى راكى (روشوز یا راكى یا سنگى) با سنى نزدیك به ۶۰ میلیون سال كه در كنار كوههاى سالمندتر بس جوانست، از زیر آﻻسكا تا ایالت نیومكزیكوهمچون ستون مهره ها كناره ی باخترى را مى پیماید.

با برهنگى از پوشش فراوان گیاهى زیباترین آبسارها و دره هاى دیدنى و پهندشتهاى گسترده ی بى مانند و مناظر دست نخورده ی روزهاى نخستین زمین را در حضور دارند. چه بخشهاى زیادى ازین ارتفاعات همیشه سال برفپوش و میعادگاه دوستداران ورزشهاى زمستانى و دیدنیهاى بى مانند است. چسبیده به مرز خاورى آﻻسكا، قلمرو یوكان، با داشتن معادت طلاى كلوندایك روزگارى تب زرد شكارچیان زر را از سر گذرانده است. و دستمایه بسى داستانهاى خواندنى ادبیات جهان گشته است.

نیاگارا سرخپوستان، نخستین زیستمندان این جوﻻنگاه آزاد و بهشت آفریدگان، آبشار فرابزرگ را “رعدانگیز آبها” نامیده اند زیرا فروریختن آب دریاچه اى به دریاچه اى دیگر با پهناى۱۰۹۰ متر از بلنداى ۵۰ مترى آواى رعد مى سازد. زلزله مى آفریند و خاك را مى جود. این سرریز اریه در پیكر رودخانه نیاگارا تا فراز انتاریو پیش مى آید و پرآب ترین آبشار زمین، نیاگارا بر انتاریو مى ریزد و این آب تا اقیانوس اطلس در تن رودخانه سنت ﻻرنس، بزرگترین آبراهه ۳۲۰۰ كیلومترى درون بومى كه در سال ۱۹۵۸ گشایش یافته – خاورى كانادا را مى سازد و پیش مى ود. بر كرانه هاى این همه آب شیرین دریابندرهاى تورنتو كبك و مونترال بنا شده اند كه از شمال كشتى هاى اقیانوس پیما براى تخلیه بارهاى گونه گون یا بارگیرى فرآورده هاى صنعتى، غذایى، كاغذ و الوار… و بردن به دیگر بندرهاى جهانى آمد و شد مى كنند.

تورنتو مركز استان بزرگ انتاریو، به داشتن دانشگاههاى پیشرفته و تولیدات صنعتى، كارخانه هاى ذوب آهن و نهادهاى مردمى سرفراز مى باشد. درین شهر بیش از دیگر شهرهاى كانادا، ایرانیان زندگى مى كنند، و در گسترش و حفظ فرهنگ ایران زمین و انتشار و پشتیبانى بیش از پنجاه نشریه فارسى زبان و چند كانون گردآمدن ایرانیان سختكوش و علاقه مندند.

كبك سموئل شامپلن یكى از نخستین پویندگان فرانسوى كه از آبراهه سنت ﻻرنس به جستجوى ناشناخته ها پیش مى رفت به سال ۱۶۷۰ در جایى كه پهنه رودخانه كم مى شود قرارگاهى بنیاد نهاد كه از زبان بومیان سرخپوست، كبك به معنى “محلی كه رودخانه باریك مى شود” نام گرفت. انگلیسى ها كه آن زمان بر بیشتر قلمرو كانادا فرمانروایى یافته بودند نیز در آن مكان استراتژیك یك یك دژ پدافندى قدرتمندى ساختند و به گرداگرد شهر بارویى كشیدند كه هنوز پابرجاست. كبك بر دو پاره ی زمینهاى هموار پست بوم كرانه اى و بلندبوم “دماغه الماس” گسترده و شهرسازى شد. كبك نو با خیابانهاى پهناور در كنار كبك كهنه و خیابانها باریك و پیچاپیچش رو به رشد دارد. شاتوفرونتناك و “ارك نظامى انگلیسى ها” دو ساختمان تاریخى یادآور روزگار نبردهاى سه سویه جنگجویان بومى، فرانسوى و انگلیسى مى باشد.

مونترال كه به زبان فرانسه “تپه شاهانه” معنى مى دهد. همچون نیویورك بر جزیره اى در فاصله ۱۶۰۰ كیلومترى اقیانوس و تا اندازه اى پایان بزرگراه آبى سنت ﻻرنس پا گرفته است. شناورهاى اقیانوس نورد به آسانى این شاه بندر را به بازارهاى اقتصادى جهان پیوند مى دهند. ماندگاران فرانسوى بیش از ۳۰۰ سال پیش تر پى ریز این بزرگ شهر كانادایى بوده اند; با اینهمه، معمارى دوگانه فرانسوى – انگلیسى چشمگیر است. از دیدنیها، ناقوس ۱۲ تنى كلیساى نتردامش باورنكردنى است.

روز كانادا (Canada Day) روز بیستم جون ۱۸۶۸ لرد منك فرماندار كل آن زمان كانادا، اعلامیه اى را امضا كرد مبنى بر دلبستگى علیاحضرت ملكه انگلیس كه مردم سرتاسر، ایالتهاى تابع بریتانیا، مى توانند در سالجشنهاى استانهاى انگلیسى شمال آمریكا، به نام فدراسیون كانادا شركت كنند و روز یكم جوﻻى بر پایه آن فرمان “Dominion Day” روز دومینیون نامیده شد. گزارشى رسمى نسبت به برگزارى جشنى جز در پنجاهمین سال پاگرفتن اتحادیه (در سال ۱۹۱۷) در دست نیست; البته در بخشى از ساختمان پارلمان در شهر اتاوا یادبودى از بنیانگذاران كنفدراسیون و دلیریهاى كشتگان جنگ جهانى نخست وجود دارد.

جشن بعدى در سال ۱۹۲۷ همزمان با شصتمین سال پادشاهى ملكه ویكتوریا برگزار شده است و از سال ۱۹۵۸ حاكمیت یك جشن روز ملی را رسمیت داده كه بر پیش پارلمان اتاوا بعدازظهر همراه كنسرت گروههاى هنرمندان نوازنده و پس از شامگاه، به آتش بازى مى انجامید.

سال ۱۹۶۷ جشن دیگرى با حضور ملكه الیزابت دوم در پارلمان اجرا گردید و سپس در ۲۷ اكتبر سال ۱۹۸۲ روز یكم ماه جوﻻى با نام Dominion Day به روز كانادا Canada Day   تغییر نام داده است و از سال ۱۹۸۵ روز كانادا در تمام استانهاى كشور رسمیت یافته و یك روز ملی همراه با تعطیل همگانى گشته است.

درین روز جشن همگان شادمانه شركت مى كنند و هنرنمایى و به دست آورد خود، پدران و نسلهایى كه مردانه با سختى ها جنگیدند و كشورى آباد، خوشنام، پیشرفته را به وجود آوردند، سرافرازى مى كنند.

**********

Houshang Saranj – Toronto

داغ دل ﻻله به ﻻدن نشست

هوشنگ سارنج – تورنتو

داغ ﻻله به ﻻدن نشست

ﻻدن دلسوخته هم ﻻله گشت

در بزرگداشت قهرمانانه ﻻله و ﻻدن كه در آرزوى رهایى از چنگال اسارتى بیست و نه ساله، در راه آزادى، مرگ را هراسان ساختند، سر  فرود مى آوریم. آنان، جاودانه در آغوش خاك روستاى لهراسب فیروزآباد، پس از عمرى بردبارى سختى و اندیشه رهایى، آسوده و جداى از یكدیگر خفتند. آن دو ” پرومته” ى زنجیرى و “اطلس” گرفتار رنج بى پایان گناهى ناكرده بودند كه دور از چشمان باز وجدان جامعه، پشت پرده ی شرمناكى فقر، رانده شده، در محیط صدقه و افلاس و نامهربانى. درماندگان پیشه و كار، كودكى قربانى شده ی خود را گذراندند و در نوجوانى، نیكوكارى از تبار فرشتگان دردشناس، به شایستگى نهادى انسان یارى مى رساند و آن دو را تا فرهیختگى مى رساند و بدا، كه بخت نایار، در اوج فرزانگى مقدور و مقدر در آستانه درك هوشمندانه زندگى به راه اندیشه جدایى به كام مى كشاندشان. آفرینش، گاه در فرآیند زنجیره ی هنرنمایى هاى خود، بیداد مى كند و بیرحمانه ستمى پایدار و بى فرجام درباره ی آفریده اى روا مى دارد. البته مفاهیمى چون داد، دلسوزى و بیداد، مهربانى و ستم، زشتى و زیبایى، بدى و خوبى…. در پروسه تكامل جسمى و قراردادهاى اجتماعى بشرى، هستى و پا گرفته  و دسته بندى شده اند.

هر قومى نیز نسبت به میزان درك و آگاهى و بیدارى وجدان و شعور جمعى با موضوع برخورد مى كند. ژرف اندیشان دانادل، كمبودهاى جسمانى و بى دخالت آدمى را عین درستى مى بینند و جامعه خویش را به سوى كاربست این دیدگاه مى رانند و بهنگام، دست یارمندى پیش مى تازند و بنیادهاى رفاهى، كمك رسانى و تیماردارى، همراه كادرهاى ورزیده و دلسوز، در جامه پزشكان بى مرز، انجمن حمایت از كودكان بى سرپرست یا عقب افتاده و معلول، زنان ستمدیده ی بى پناه، دیالیزیها، پاركینسونى ها، سرطانى ها، حمایت از زندانیان و…. هزاران نهاد بشردوستانه دیگر براى نیازمندان به وجود مى آورند.

از دیگرسو، كم نیستند فرصت طلبان سایه نشین كه در آشفته بازار گرفتاریها به تبلیغ و بهره بردارى رو مى آورند. ناگهان از پشت سنگر آسایش، با ماسك انساندوستى و به منظور كاستن از بار عذاب وجدان، در غارتگرى و انباشتن و كامیابى خود به روى صحنه جسته، نهادهایى كمرنگ و نابسنده سنگین نام و سبك رفتار به وجود مى آورند و اشك تمساح در مرگ و از دست رفتن انسان مى ریزند; سوگنامه مى نویسند و همگام با تپش شلوغ شهرهاى دوزخى و شتابنده، موذیانه، در دل مى خندند و در خلوت، پایكوبى مى كنند، نقش دلسدختگان بازى كرده و به ظاهر مویه سر مى دهند و در سایه ادعاى طرفداران حقوق بشر به بند و بست هاى چپاولگرانه ثروت ملی و نیروى كارآمدشان مى پردازند.

خیلی دور نیستیم با روزگارى كه به دست ایلغار كلان سرمایه جهانى كه از آستین صدامیان برآمد، یك میلیون جوان پرآرزوى ایرانى در جنگ نابرابر كه همه اعراب از آن پشتیبانى مى كردند، به خاك غلتیدند. در آن بیداد پیكار هشت ساله تمام جنگ افزارهاى آلمانى، آمریكایى، انگلیسى، اسراییلی، ایتالیایى، سوئدى، سویسى، روسى، چینى، كره اى……. جان ستان جوانان بیگناه سرزمین ما گشت و آن پیكرهاى نازنین در سكوت خفقان بار مجامع طرفدار انسانهاى جاندار، بر شنزارهاى تفتیده ی عراق، زیر آفتاب سوزنده خشكیدند یا در مردابهاى هورحویزه پوسیدند; كه هنوز از خشكسار آن مزارع مرگ استخوانپاره ی آدمیانى رشید، كامل، بى نقص و جوان را برداشت مى كنند.

جوانان رعنایى كه از روستاها و مدارس خراسان، سیستان و بلوچستان، مازندران و گیلان، آذربایجان و كردستان، خوزستان و استانهاى كرانه خلیج فارس، كرمان و یزد و اصفهان….. عاشقانه پا به میدان آتش زندگى سوز  جنگ نهادند و خاك پشته هاى دشت عباس و پشت  دیواره هاى خان یوسف و كرانه هاى كرخه و اروند رود و كوچه زمینهاى نه از آن خود، در سومار و ایلام و دهلران و سوسنگرد و خرمشهر و آبادان، كرمانشاهان با خون پاك و گرانمانه خویش سرشتند تا از اشغال ننگ آفرین دشمن آزاد كردند. پیكر آن نجیبان همیشه تاریخ، جانپناه دیگر رزمندگان گردید.

دردا، كه آن زمان چشمان وجدان جمعى جهانى بر روى آنهمه كشتار بیرحمانه و ویرانى و عقب افتادگى بسته ماند و پانصدهزار معلول آفریده دستان جنگجویان متجاوز كه براى همیشه تا بودن بر صندل هاى چرخدار، پرچ شده اند را ندیده گرفتند و كه هزاران جسم جاندار و هوشمند در آتش بمب هاى ناپالم و دود نفس سوز سلاح هاى شیمیایى، در كیسه هاى پوست بدن خویش چروكیدند و اسفندیارگونه پاره تركش گلوله هاى توپ و خمپاره از چشمخانه بیرون كشیدند. ندیدند!, ندیدند! فوران خون و خرخر آخرین دم هاى گلودریدگان را. سروقدان بیجان خفته پشت خاكریزهاى پدافندى را. پرواز و تلاشى آمبوﻻنس هاى پر زخمیان در انفجار آتشناك و مرگ بیز خط آتشبارى دشمن را.

باغ دلگشاى نوگوران بیش از پنجاه هزار روستا و شهر و خاك بیخته راه بر تارك نازنین مادران بهت زده و فرزندباخته را. یتیمان چشم به راه و پیرشدگان در بند اسارت بیست ساله صدامیان را. نادارى، ذلت و خجالت درماندگى بیكاران از تحریم ستمكاران را. اكنون مرگ دو قهرمان زندگى خواه را بهانه ساخته، همراه بخشى زنده و بیداردل از وجدان بشردوست و مرزناشناس، در سایه متظاهرانه، زنجموره مى كنند و مى نالند و پشت دست افسوس كنان مى گزند.

آن زمان كه به راه مدرسه و دانشگاه،كودكى و نوجوانى خویش را بر فرش نگاه سنگین و تیز و گاه دلسوزانه رهگذران در ﻻك تنگ و سخت دست  و  پا  گیر به هم فشرده مى كشیدند و تلوتلوخوران راه مى سپردند، كسى به تنهایى آن مرد نازنین پدرواره دل نمى سوزاند و نزدیك نمى شد، اكنون و بعد از فاجعه نوشداروى پس از مرگ سهراب پیشكش مى كنند و دنیاى ریا و چپاول به تعزیت فریاد اندوه برمى كشند.

و همزمان، فرصت طلبان میهن  فروش یادشان مى رود كه سپاه بیگانه را به میهمانى ناخوانده ی گنجشك روزیان گرسنه فرا  مى خوانند گویا ردچكمه متجاوزان و شنى تانكها و كشتار و ویرانى بدنام سازى زنان، موشك باران اسكادها و بمب افكنى هاى سوپراتاندارها و میگ ها و سوخوها بس نبوده است.

آنهمه بلاهاى چندسویه! دشمن ظاهرفریب، هیچگاه از پا ننشسته بوده است. همواره دست در خون ستمدیدگان بى پناه داشته. جنگهاى كره، ویتنام، اریتره، خاورمیانه عربى، خلیج فارس، شش روزه عراق با ایران، افغانستان، عراق با كویت، كشورهاى آمریكاى ﻻتین، جزایر مالدیناس پاناما…. قطره اى از دریاست.

درد اشغالگرى نیروهاى بیگانه در قصه غمبار “باسكها”، “ایرلندیها”، “كامبوجیها”، “ویتنامیها”، “افغانها”، “فلسطینى ها”، “عراقیها” نهفته است. اگر فرصت داشتید، كتابهاى; “پوست” و “شنبه و یكشنبه كنار دریا” را بخوانید.

**********

Houshang Saranj – Toronto

آسمان تورنتو هم پرستاره شد

هوشنگ سارنج – تورنتو

روز پنجشنبه چهاردهم آگوست، چندى از ساعت چهار گذشته، برق استان بزرگ و پرجمعیت انتاریو قطع شد.

نخست امرى عادى و كم اهمیت برآورد شد، ولی با گذشت زمان و خبررسانى و ادامه یافتن خاموشى پاره اى از مكانها تا بیش از ۴۲ ساعت، ابعادى كشورى حتى جهانى یافت. نگرانى شهروندان هر دم كه مى گذشت بیشتر مى شد. از آن كسان كه در ترافیك سنگین راهها، بر سر چهارراهها در ازدحام خروجى سازمانها و نهادهاى ادارى، اقتصادى، در قلب تپنده ی مركز شهر، در مترو یا آسانسورها و دیگر ابزارهاى برقى گرفتار مانده بودند، تمام كارهاى وابسته به كامپیوتر، ماشینهاى برقى بانكى، ورودى خروجى هاى با كارتهاى شناسایى و بسیار بسیار دیگر. براى انتقال نیروى برق از مراكز تولیدى نیروگاهها تاجایگاههاى پخش و سرانجام مصرف، به شبكه اى بس پیشرفته و فنى بر پایه محاسبات درست علمى، ساخت و ساز صحیح و ضریب اطمینان باﻻ، نیاز است.

هرچه كشور گسترده تر و قصد پهناورى شبكه توزیع، عدالت اجتماعى و باﻻبردن بهره ورى بیشتر اقتصادى در راستاى تولید ملی و توانمند ساختن مردمى باشد; آن مسئولیت، پراهمیت تر و نیاز به فرهنگ فنى و صنعتى و نیروى كارآزموده و آگاه كارشناس، باﻻتر خواهد رفت; كه درباره ی كانادا همه موردهاى یادشده، كاربردى و دیدگاهى بوده است و باید دانست، اداره ی چنین شبكه گسترده و پیشرفته اى، سراسرى، حتى پیوسته به شبكه كشور همسایه و داد و ستد نیرو به هنگام نیاز به فن آورى بسیار مترقى بر پایه محاسبات دقیق علمى و توان كار و هوشمندى دانش آگاهان، پشتیبانى مى شود.

درین زمینه، تخیل و گمانه زنى یا سهل انگارى هیچ جایگاهى نمى تواند داشته باشد، چه با یك كنسرت، تابلوى نقاشى، شعر یا ترانه سر و كار نداریم. در رخدادهاى پیش آمدى همچون ماشین فرسایشى اشتباه نیروى انسانى، برنامه اى، بیرون پرش نیروگاهى فرسوده از مدار تولید، فشار بیش از اندازه بر دیگر نیروگاهها، فروافتادن ناگهانى نیرو، فشار افزون بر توان خطوط انتقال و سویچ استیشن ها و… مى تواند زیانهاى فراتصورى فراهم آورد.

در چنین زمینه هاى پدید آمده، پذیرش، كنار آمدن و یارى رساندن به رفع كمبود و بازگرداندن نظم پیشین، خواهان جامعه اى فرهیخته و با فرهنگ و شعور باﻻ مى باشد. البته چنان رشد فنى هم، در خور چنان اجتماعى خواهد بود و در چنان بستر هایى مجال توسعه و فراگیرى مى یابد.

شهروندان تورنتواى، بخوبى، ادب جمعى همكارى و شایستگى خود را در پشتیبانى از برقرارى و ادامه ى نظم همیشگى اجتماعى نشان دادند، كار توانفرساى مدت دار، همكارى نیروهاى پلیس، آتش نشانى و دیگر ناظمان شهرى و داوطلبان همكارى… و كارشناسان فنى نیروگاهى، در بازگردانیدن موقعیت پیشین قابل ستایش و الگوبردارى است. شكیبایى و بى خشمى، آرامش و پذیرش یك رویداد سخت و بیرون از توان آدمى، برجسته ترین نمایش قدرت روانى و رفتارى یك جامعه ى قانونمند و تربیت شده بود.

… و اما هر چه زندگى آدمى پیچیده تر بشود، شهرهایى مناسب با آن پیچش مى رویند و رشد مى یابند. براى پاسخگویى به روند رو به گسترش گونه اى از آسایش باید بسیارى از داشته ها را قربانى بدست آوردنى ها كرد. البته ما، چه بنالیم چه بسازیم، قربانى نظم نو ونوین جهانى خواهیم بود، چون ما بر سر راه دگرگونیها مهره ناچیزى هستیم و بر كنار ماندن نقشبندان كوچك، گردش و پردازش ماشین عظیم جامعه ى نوین را از پا نخواهد انداخت و همچنان سلیمان قدرت از فراز با نگاه ناظرى مى نشیند و همه ى نخبگان اندیشه ورى و هنرمندى و ابزارسازى را چون موم در چنگال توان مال و بازوهاى قدرت خویش، نرم و كارساز، دارد.

هراز گاهى هم، فیلسوفانى بیرونتر از دایره ی سیطره ى سرمایه فریادهایى در رثاى آزادى مرده بر مى دارند. آن آزادى نخستین كه رها بودن در گزینش زیستگاه و زندگى طبیعى و بهره ورى از رهایى مطلق و دامچاله هاى نوار نقاله ى دست آوردهاى كار و تقدیم جان در پاى نان بوده و درین میان گروهى نزدیك به ده میلیون، اندكى ناهنجارى اجتماعى را تجربه كردند. آنان كه در چهارچوبه ى امنیت مداوم و گاهواره ى آزادى تضمینى بالیده اند. و ایرانیان مهاجر و جنگدیده، كه در یادنامه ى پر لرزه ى زندگینامه شان، سیاهبرگهاى ماندنى از تباهكاریهاى بند و بستچى هاى جهانى-معامله گران جنگ افزارهاى نابود كننده، متمدن نماهاى تجاوز گر حرفه اى دارند. پرزهاى بویاییشان به بوى نان تازه ى كوچه هاى ماﻻمال از عطر زردآلوهاى آبدار و خیارهاى گل به سر و ریحان نازبوى تداعى بیدار گشته بود.

در یاد شبهاى هراسناك و تاریك بمبارانهاى عراقیان به خود لرزیدند. كه چگونه در كنار پیكر لرزان كودكان بیتوته كردند. در گرماى كشنده و بى آبى، آب تن باختند و بى قوت و خوردنى، در سوز سرماهاى بى برقى و بى سوختى باطفلان بى گناه و خواهشگر خویش ترسیدند. دور از چشمان فرو بسته ى جهانیان. ایرانیان در اتحاد نامقدس ستمكاران جهانى پیر شده آزمون نداریهاى بسیارى را از سر گذرانده بودند. آن شب یادآورى بود از بوى ناخوش هشت سال بى آبى، بى غذایى، بى برقى و دربدریهاى پیگیرشان. سالهایى كه تمام نهادهاى حساس زندگانى نیمبندشان مورد حمله هاى ویرانگر مادى و معنوى دشمنان آزمند نسبت به ذخایر انسانى و زیر زمینى آنان بود. جابران نه تنها به ویرانى زیر  ساختهاى اقتصادى پرداختند كه بر روان نسلی آسیب جدى وارد آوردند.

آرى آن شب، شب خاطره ها بود. شنیدنى است كه بسیار كسان از دیدن آسمان پر ستاره ى شهر تورنتو سخن گفتند، با شگفتى در شبى زیبا و ناچار، همان آسمانهاى شبانه اى كه براى نسلی از انسان، تفكر و باور، به هدیه آورده بود. همان آسمانهاى روشنى كه با سر به سویش گرداندن، نخستین گام برآفرینش هزاران پندار چه هستى و چرایى را در بر داشته بود. و با گذار عصر مظاهر پرستى و خدایان نمادین به دریافت الوهیت و شناخت كرویت، رسید و با تئوریزه كردن جهان گردنده، از ذره هاى بنیادین تا منظومه هاى كهكشانى در منطق ریاضى و پرگشودن به سفر و لمس كردن و آزمودن.

من نیز خود بیننده ی پرواز پرشتاب و تند سه ماهواره بودم، سیرسیركهاى همرنگ شب هم مى خواندند، راه  شیرى هم دیده مى شد، صورتهاى فلكى هم، نه در قصه ها كه در واقعیت یك شب رویایى.

از همان شبهاى پرستاره در خواب خنك پشتبامخوابى تابستانهایمان كه بر رختخواب گسترده مى غلتیدیم و جیرجیركهاى پنهان در تاریكى ﻻﻻیى مى خواندند و برگهاى پشت نقره اى سپیدارهاى بلند در نسیم شب كف مى زدند. آن ستارگان آسمان شبهاى تاریك شهرها، باﻻى دسترس ما بر همه خستگان كار، مى خندیدند; كه اگر حوصله مى كردى در پشت پلكهاى بهم رفته مى توانستى یك سبد از آن روشنان مزرعه سرمه اى را بچینى و در هر چهارفصل سال با الماسدانه هاى اقیانوس شبهایش همه گدایان روى زمین شاه بودند.

بشر ناخواسته بهاى گزافى براى از دست دادن آنهمه آزادى طبیعى پرداخته است تا خود را در دام غربت انسانى و بیگانگى از طبیعت زیبا، گرفتار سازد. و اگر دست دهد تا به آغوش، مادر آفرینش راه یابد، چندان گذرا، شتابنده برنامه اى است كه خستگى اش افزون بر آسایش خواهد بود.

**********

Houshang Saranj – Toronto

کانادا، وادى امن

هوشنگ سارنج – تورنتو

همكار جوانم، با نجابت ذاتى، پشت پرده  ى خستگى كار و بى  زبانى گفتار، آهسته روبرویم نشست و سفره  ى كوچك، ساده و بى ریایش را گشود، به ناهار. فضاى كوچك اتاق، از بوى خوراك چرب پر شد. غمگنانه مى  نگریست و از خوردن امساك مى  كرد. پرسیدم چرا سرگردان مانده  اى؟ گفت: دوست ندارم، رنگ و بویش دلم را مى  زند. قلم را بر پهناى كاغذ بلند پرنوشته رهاندم و باورمندانه گفتمش: این خوردنى، جانمایه  ى تست كه در كاسه گرد آمده است. مى  دانى براى هر پنى ى ارزش  پرداخته آن، چندین بار انگشتان نازك و رمق باخته را بر شستى  هاى ماشین واژه  نگار، افشرده  اى، دور از مهربانى صادق و شیرین خانواده  ات در سراب آرزوهاى بزرگ، در خواب بیدارى، در آسیاى ساینده و شتابناك زمان، ﻻى چرخدنده  هاى خرد كننده  ى جوانى و ذوب توانایى؟ چه اندازه با بزك و آرایه  ى نا دلخواه، همچون دلقكان بند باز، بر ریسمان باریك كار بیدوام، لرزان و پردلهره بایست راه رفت و ریا  كارانه زیست!

از آن دیگر سو، مى  دانى این خوراك افسونساز، كارمایه چه دستانى است؟ این فرآورده  ى كانون هنرمندان با همكارى كارشناسان فنى است. هوسناكانى كه بلنداى تاق پرواز و سمت و سوى آنرا درست گمانه  زنى نكردند. آن كسان كه از صف بلند و پرپهناى مصاحبه و گزینش سفارت كانادا در تهران و دمشق با مدارك كارشناسى، كارشناسى ارشد، و دكترى دستچین و گزیده شدند و اكنون درین قرار گاه معهود و وادى امن باید از سد “Canadian Experience”  بگذرند و براى زنده ماندن و به سامان رساندن نیروى ماشین آینده، خود را چون قربانى به نسل بعد پیشكش كنند.

این آزمون بزرگ و گذار یعنى حمال كه گذرگاهى پر زحمت ارزان  مزد و نفسگیر دارد. از شاگردى، پادویى، دربانى، باربرى، بند  اندازى، شب   پایى ( ناطورى ) سگ بانى،  چمن   رویى، نظافت منازل و مبالهاى عمومى، مى  آغازد و در موقعیت  هاى برتر و حركت  هاى صعودى به نامه دلیورى، پیتزا دلیورى، خوراكى دلیورى، ویترى، شاگرد نانوایى، كمك قنادى، تاكسى  رانى، پیتزا    میكرى،  كار در ساب  وى به شرط مسلط بودن به زبان انگلیسى – عین گزینش استاد  یار دانشكده  ى زبانهاى خارجى – سرو غذا، كار در كافى شاپ – در بدترین ساعات شبانه   روز – معلم سر  خانه، نگهدارى بچه، لوله باز  كنى – فاضلاب، عملگى – به شرط عضویت یا وابستگى خاص به خانواده  ى مافیایى بساز و بفروشها – نصب ماهواره، كف  بینى، فال ورق، فال قهوه – با داشتن مدرك كارشناسى ارشد روانشناختى – تعویض روغنى و پنچر  گیرى – مشروط به داشتن مدرك ممتاز مهندسى مكانیك از معتبر ترین دانشكده  ى فنى پر سابقه  ترین دانشگاه خاورمیانه – مى  رسد.

زرنگتر  ها، در اوج قله  ى پیشرفت، پایین قوزك فرعون توانمند و مدیر جامعه  ى آزاد، با پیشه  هایى همچون آموزشگاه رانندگى گردانى، دﻻل زمین و خودرو، گاراژدارى، باركشى (موینگ)،  قالی شویى، كاباره دارى و… رسوب مى  كنند و چندان بعید نیست كه در كافه ى ساز و ضربى، ببینید یا بشنوید دانشجوى مدرسه  ى طب مى  رقصد، پزشك مى  نوازد، مهندس راه و ساختمان گارسنى مى  كند و مشروب سرو. ناگفته نماند، كار جوهر انسانى انگیزه  ى ادامه حیات و شرف انسانى است، به شرط بازى درست و مهره  هاى بجاى خویش.

در كودكى ما و شهرهاى ما و میان خانواده  هاى میانه رسم بود، براى رهایى از بند ندارى و شرایط سخت زیستن، بچه  ها را به دانش  آموزى و هنگام تعطیلی آموزشگاه  ها به شاگردى استادان پیشه  ور، حرفه  دان و كار  آمد، با اخلاق و شهره  ى درستكارى، مى  فرستادند و در آن دوران، ثروتمندان متمكن كم بودند و مالكان دهدار انگشت  شمار. بجایش زحمتكشان پر   زاد  و  ولد، بسیار، و ناچاران عاشق كار و كارگرى هم، همانها بودند. تابستانهاى گرم مدرسه  ها در هزار پیشه  ى شهر، خال مى  شد و استادان هنرمند و صنعتكاران، شاگردان بى  مزد و پادوهاى فراوان مى  یافتند. در واقع طرح كاد ( كار – دانش ) بیش از پنجاه سال پیش در شهرهاى كارگرى – كشاورزى ایران شكل كاربردى، داشت و آن شاگردان فقر زده ى نظام نادرست اجتماعى دست آشناى كار مى  شدند و بى  شرمندگى از كار و كارگرى بر  مى  آمدند و مى  بالیدند.

اما دگرگونى و شكل  پذیرى نوین جامعه در الگو بردارى در بایست از غرب و جایگزینى خودرو بجاى درشكه و موتور در  ازاى شتر و دست بدستى نظام آموزش سعدى  وار به متد جان دیویى در آموزش سراسرى ایران خشكیدن عرق كار بر پیكر جامعه و رنگبازى شرفمندى آن، منافع روز  افزون بیگانگان غارتگر ثروتهاى ملی، تن پروراندن آن جامعه در حال و هواى اخلاق اشرافیت بى  مایه و سوق  دادنشان به سوى افتخارات بر پایه ى استخوانپاره  هاى گذشته  هاى دور از دسترس را ایجاب كرد. و سرانجام عزت كار از میانه رخت بر  بست.

اكنون درین سراى نو تخت قاپو كرده و جا گزیده، اجبار به زیستن و ادامه ى زندگى جگر  گوشگان ناز پرورده و تحصیلكردگان بسیارى را به كار گل وا  داشته است. كم  كم پوست  هاى نرم دستان عزیز و نا آزموده  ى نازنینان در آب جوش ظرفشوییها پیر و چروكیده كلفت و زبر مى  شود، پشت اجاق داغ و كوره  هاى گرم نرمك نرمك جویهاى اشك تنهایى در غربت و دورى از ناز  كشان درد احساس، روان مى شود. بایست دانست كه این  همه باران سر زنده   ساز كویر خشكیده است.

بذر مانده در پیكر خاك سوخته باید بروید دوباره بایست ارزش شرفمند كار را باز آفرید. بى  هراس و شرم  در آنش كار اخلاق  پسند دوید با چنگ و دندان، هزینه  ى زندگى را از سنگ و پوﻻد و آتش بیرون كشید، و در پاى عصاره  هاى زندگى نثار كرد. آنچه را كه نداریم در رنگین كمان جامعه ى پر فرهنگ به دست آوریم. شكیبایى، بردبارى، توان پذیرش كارهاى سخت و سازنده، همبستگى بزرگداشت دیگران، نمودن به اندازه ى بودن، انتقاد  پذیرى، رها ساختن، كمبودهاى رفتارى، خوشخویى و سرانجام سازش با ناملایمات هر روزه ى زندگانى.

**********

Houshang Saranj – Toronto