بمبئی در آتشِ کور

هوشنگ سارنج – تورنتو

الهه ی خون آشام انتقامجویی کی سیراب خواهد شد؟

بمبئی خیلی نزدیک به  Indusvally است که آثار تمدنِ بشری ی  Harappa وابسته به 2500 سال پیش از میلاد، و نیز، تمدن Mohenjo-Daro  در آن منطقه، حدود 1700 سال پیش از میلاد،  از میان رفته است. 1500 ق.م، آریایی ها به منطقه ی پنجاب آمدند. دیرتر، سرتاسرِ شمال هند را گرفتند.

500 ق. م. بخش عمده ی شمالی ی هند و پاکستان، جزو قلمرو امپراتوری هخامنشی بود و 326 ق. م. اسکندر مقدونی پیش از امپراتوری Maurya بر آن خطه تاخت و تازی داشت. اسلام هم در 1000 میلادی بر شمال راه یافت و محمود غزنوی در توسعه آن کوشید و شاهانِ مغولی ـ بابریان گورکانی ـ هم. . . . و اروپا در سده ی دهم میلادی هنوز در تاریکی فکری می زیست. دانش برتر از زبان کتابهای انجیل و تورات و حکمت و جهانشناسی ارسطو و  هیات بطلمیوسی بیان می شد.

هر نواندیشی دیگر، در محکمه ی انکیزاسیون، سرکوب و “تیکوبراهه”وار، در آتش می سوخت یا “گالیله” آسا، لب با توبه، برمی دوخت. زمینها ازآنِ کلیسا و بازوهای قدرتِ وابسته به آن “دوکها”، “فئودالها”، “شاهان” و “شاهزادگان” سرسپرده بود.

از آغاز سده ی دوازدهم که شهرهای پرسرمایه ی اسلامی ی خاوری، چشمان باختریان را خیره کرده بود؛ انگیزه ی جنگهای یکصد و پنجاه ساله ی صلیبی، سامان داده شد. غربیان، که با نیتِ غارتِ شهرهای آباد، نگهبانی ی دین و آیین را بهانه داشتند؛ در پایان سالهای خونریزی و زندگانی سوزی، با کتابهایی غیر ارسطویی و منطقی نو، آشنا شدند. به دنبال “رنسانس” آمد؛ انقلاب فرانسه رخ داد؛ آمریکا کشف شد؛ و سرانجام بر تمدنهای دیرینه چیره آمدند.

هندوستان هم با پشتوانه ی  سه هزار سال سابقه ی تاریخی مستند به آثار برجا مانده، مقهور پرتغالیها، انگلیسی ها، فرانسوی ها، و هلندیها گردید. بمبئی بزرگترین، شهبندر امروزین هند، با آن معماری فخیم سنتی ی هندی ـ اسلامی، با جمعیتی نزدیک به دوازده میلیون بر ساحل باختری کشور، میراثِ فرهنگِ استعماری ی دریانوردان بازرگان پیشه ی پرتغالی است، که در سال 1530 میلادی بنیان نهاده شد.

پرتغالیها با پس زمینه ی اندیشه ی توسعه طلبی جزیره را پایگاه بازرگانی ی خود ساختند، ولی سال 1661 م. چارلز دوم، شاه انگلستان که شاهزاده خانمی از کشور پرتغال را به همسری برگزید، بمبئی به رسم هدیه به وی، ارزانی شد و شاه هم سال 1668م. شهر بمبئی را که آن زمان مرکز تجارت پنبه و صنایع وابسته به آن شده بود، به کمپانی هند شرقی (بهادر) اجاره داد.

جنگهای داخلی آمریکا (1865ـ1861) که موجب جلوگیری از صدور پنبه ی ایالت های جنوبی شد و نیز گشایش “کانال سوئز” و عوامل دیگر، شهر بمبئی را به بزرگترین قطب تجارت سودآور پنبه ی عصر جهانخواران استعمارگر، بدل ساخت. بمبئی در جنگ جهانی دوم (1945 ـ 1939) به ستاد پشتیبانی ی تجهیزات جنگی و تدارکاتی ی متفقین درآمد. سابقه ی ورود بیگانگان و اشغال سراسری هند به دورانِ بعد از مرگِ شاه جهان و حکمرانی ی ضعیف پسرش “اورنگ زیب” و دادن امتیازهای بازرگانی به خارجیان از سوی حاکمان ناتوان، وابسته می شود.

ناتوانی های حکومت مرکزی، سودجویی های شخصی ی فرمانروایان و وابستگان آنها، اختلاف های مذهبی، درگیری های فرقه ای، فراوانی ی مواد اولیه ی مورد نیاز صنایع رو به رشد اروپا، پای پرتغالی ها و انگلیس و فرانسه را به بهانه ی بازرگانی سودآور دو سویه به آن سرزمین باز کرد. سرانجام در نیمه ی سده نوزدهم انگلستان با بیرون راندن رقبای سلطه گر خود بر سرتاسر هند افسانه ای چیرگی یافت. این سیطره ی پرتغال و اسپانیا و نابودسازی تمدنهای باستانی و نیز دست داشتن انگلیس و فرانسه، روس و پروس و هلند  و . . . در این ویرانی در جای جای کره زمین سابقه و اثر دارد.

هنوز زخم های ـ دست کم ـ دویست و پنجاه سال گذشته ی آنان از عهد “زندیه” حتی پیشتر بر پیکر جزایر ایرانی ی “بحرین”، “خارک”، “خارکو”،  “تنب بزرگ و کوچک”، “هنگام”، “ابوموسی”، و بندرهای “گمبرون”، “ریگ”، “بوشهر”، “چارک”، “خمیر” . . . و کناره های خلیج فارس و دریای عمان باقیست. خون پاک جنگجویانِ “میرمهنای ریگی دوغابی” و “دلیران تنگستانی” بر شن های داغ و خاک های تفته ی نیمروزگان ایران نخشکیده. بمبئی، برگی از کارنامه ی درخشان زندگینامه ی “گاندی” بزرگ را بر سینه دارد.

نخستین دفتر کار و ستاد مبارزاتی او با انگلیسیان اشغالگر. گاندی روز  26 ژانویه 1931 م. هنگامی که همراه با “نهرو” از زندان انگلیسی ها، آزاد گردید، برای اهالی بمبئی در یک سخنرانی طولانی، گفته است: “. . . من مثل هر فرد خوب هندو، دعا و نماز می خوانم و باور دارم که همه می توانیم پیغمبران خدا باشیم، لیکن من هیچگونه پیامی از سوی خداوند ندارم. ایمان استوار من، این است که، به هر موجودی بشری الهام می شود ولی ما گوشهای خود را می گیریم؛ تا صدای آهسته ی درون را نشنویم. من خود را یک کارگر ناچیز، یک خدمتگزار ناچیز هند و جهان آدمیگری می دانم . . . من هیچ نمی خواهم راهنما و آیین گذار باشم . . . من حقیقت نوینی را به میان نمی آورم، بلکه می کوشم حقیقت را به صورتی که می شناسم نشان دهم و خود پیروی کنم. من نور تازه ای بر هزاران واقعیت کهن می تابانم  . . . (نقل از: رومن رولان).

جانبداری حیله گرانه ی انگلیس از مسلمانان، هند را دو پاره کرد. خط های مرزی جداسازی “وزارت مستعمرات” منافقانه بود. هزار و ششصد کیلومتر فاصله بین پاکستان خاوری و باختری، کشور پرمشکل بنگلادش را ساخت. سه جنگ بزرگ بین دو پاره ی هند خانمانهایی را بر باد داد، هر دو به بمب اتمی مسلح شدند، عدم دلبستگی به انسان، فقر اقتصادی و مالی، زمینه ساز دسیسه های انسان بر باد ده جهانخواران شده است. اختلافات مذهبی، روز به روز کاربردی تر می شوند. بمبئی در سال 1960 از سوی حکومت به  Manarashtra و  Gujarat بر پایه ی اختلاف زبانی بخش شد. بخشبندی هنوز ادامه دارد. آشوب گروگانگیری و آدمکشی از همین بخش آغاز شد. شهر زیبای بمبئی با آن همه آثار فرهنگی ماندگار را در هم آشوفتند، چشمان سرخسنگ Gateway یا دروازه ی هند را خستند. بیگناهانی چند را در قربانگاه بی عدالتی اجتماعی، انحصارطلبی عقیدتی قربانی کردند. الهه ی خون آشام انتقامجویی کی سیراب خواهد شد؟

*********

Houshang Saranj – Toronto

پرواز شورانگیز «مستان» درون دژ هوشربا

هوشنگ سارنج – تورنتو

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که پایان کار چیست

حافظ

موسیقی که از ارتعاشات پیوسته و قانونمند، آفریده می شود، به کهنسال ترین گروه هنرهای نمایشی وابسته و زبان بیان جهانی ی احساسات گوناگون انسان می باشد. آفریننده، آن را به منظورهایی ویژه، به کار می گیرد و در عام ساختن و انتقالِ شور و ارتباط حسی ـ برخلافِ شعر و نقاشی ـ به گروهِ نوازندگانِ چیره دست و کارشناسان نیازمند است و برای هر چه بهتر ساختن و  پرداختن و پذیرش یک “اجرا”، “ملودیهای” خوشاهنگ را، همگام با “ریتم” (وزن) و ضرباهنگ های متناسب، بر یالِ “آرمونی” یا هماهنگی نتهای گوناگون  پیش می راند. همانگونه که موسیقی ی غربی در دو شاخه ی “کلاسیک” (سمفونی، باله و اپرا) و “عامی” (کانتری میوزیک، فولک میوزیک، جاز، راک) گسترش داشته، موسیقی ی ایرانی که ریشه در دوران شکارگری ی اقوام نخستین دارد؛ آرام بر بسترِ زمان، در دو شاخه ی “روستایی” و “درباری ـ مجلسی” بالیده است.

ابزارِ نواختِ موسیقی ی روستایی ساده، با سرنا و دهل و همراهی ِ آوازِ سروده هایی ساده، از آرزوهای کوچک، لطیف و شاعرانه ی کشتگران یا ایلهای کوچنده است. موسیقی ی مجلسی با گسترش زندگی شهری و پا گرفتن فرمانروایی و زندگی ی درباری و سالاری و بزرگ منشی ی نژادگان برتر و رفاه روزافزون و نیاز به رامش و رامشگران، گسترش یافت و به دنبال، ابزارهای نواختن و کارشناسی دانشِ موسیقایی و چامه سرایی استادانه همراه با رامشگری هست شدند.

آن موسیقی ی فخیم با پشتیبانی زر و آزادی بیان و اجرا، نیکو بالید و کاربردِ مجلسی ی خود را، داشت تا پایانِ دورانِ ساسانی، که محدودیت اجرایی ی موسیقی آن را از پا در انداخت. آن افتاده در تاریکسرای تنهایی و بی مهری خود را تا دوران صفوی کشانید و از آن زمان بود که ویژگی ی موسیقی ی بشر ـ که از آغاز پیدایی، در خدمتِ مذهب و یاری رساندن به شکوهمندی مراسمِ ستایش آفریدگار، و اجرای آیینی ی آن بود. ـ در ایران هم آشکار گردید و با همتِ سوگ سرایان و نوحه پردازان، موسیقی ی مقامی و بازمانده های دستگاه های تاریخی سینه به سینه و بی خط نوشتاری، به آن دوران رسیده، ماندگار شد و کارآمد گردید.

پرداختِ ملودی و آهنگسازی از حوزه ی آفرینش های هنری و خلاقیتهای حسی و حالی ی شخصِ موسیقیدان و ساختِ ابزار ایجاد صوتِ موسیقیایی و نواخت آن، فنی ـ صنعتی است. چون هر دو “کار”ند؛ به مهارت، استادی، آموختن و صرف ِ عمر، نیاز دارند و برای “عام سازی” اندیشه های پنهانِ آهنگساز متفکر، به “پهنه ی اجرا”، شنونده ی خواهان و پشتیبانی ی جدی بستگی می باشد؛ نه کاربستِ پنهانسازی سازوکار و پذیرش و کاربردِ نفرت برانگیخته ی نخواسته. چه در راستای علمی سازی زبانِ موسیقایی، آزادی عملِ سازنده، شرط نخست و حمایت از هنرمندان، هستی ی بنیادین است.

موسیقی ی روستایی که لادبن موسیقی درباری و پیشرفته در همنوازی ی هنری ـ فنی است؛ در اوجِ سادگی، اندوه یا آرزوهای دست نیافتنی ی سازنده ـ نوازنده را فریاد می کشد. به کندی از پله ی فردی پایین می آید و پس از گذشتِ نسلی یا نسلهایی به زنجیره ی موسیقی ی فاخر راه می یابد. موسیقی ی ایرانی ـ سنتی ی مورد پسندِ خاص و عام، بخش عمده ای از آن “بداهه” نوازی است که به حساسیت و چگونگی ی اجرای نوازنده پیوند دارد. نوازنده که بیشتر، آهنگساز هم می باشد، در نواختن با سازهای محدودیت دار خویش، با ریش ریش کردنِ تارهای حسی اش بر جانِ شنوندگان می نشیند و درین راه یابی، او را با خود، در پیچ و تابِ نیلوفری ی خزنده ی خیال و سیلانِ سرودِ رنگهای نابِ آبی  و سرخ و ارغوانی و طلایی نقش های مینیاتوری چرخانده، در شفافیت تابنده ی شناختِ ذره ای بودنِ انسان رها می سازد.

این رهایی در فضای  بی وزنی (سبکی) ی شعر و موسیقی ی عارفانه، پناهگاه و گریزگاه عمده ای بر تنها شدگانِ تمام سده های گریختن، بوده است، که از آغاز موسیقی ی سنتی ایرانی، پای افزار شعر و شاعر نوازنده بوده و با دو زبان در یک دهان سخنوری کرده اند. سازها نیز نمایانگر حلقوم های بسته اند، کمانچه، می نالد، زخمه ی تار بر رگ جان می زند، نی با هفت بند گدازانِ تن، شاکی می سُراید؛ تنبور همه تن زاری است، بربط (عود) از پس پرده ی حیا، خجولانه، آه می کشد، دف سیلی می خورد و شکیبایی می کند. ساعت 5/8 شب چهاردهم نوامبر 2008 در  Roy Thomson Hall تورنتو کنسرت گروه هشت نفره ی “مستان”،  با جانمایه ی موسیقی ی سنتی ایرانی سیراب از چشمه های رخشانِ موسیقی ی معنی دار “روستایی” و همراهی ی سروده های “پرنگار مکتب صوفی” اجرا شد.

گروه فروتن و جوان، شعر صوفی را که همه، سخن، گلایه از هجران است در کمندِ سوزناکی ی نای و کمانچه و زنجموره ی سنتور و تلنگرهای شیرین “ضرب” در قالب های “چهارگاه”، “اصفهان” و “نوا” آتش به پا کردند. آن ذره ذره وجود بود که درون “دژ هوشربای” (1) بلند آسمانه ی شبی ماندگار، در ذهن شنوندگان نشست.

آوازگر، از زبانِ صوفی، خاموشی رمزآمیز را فریاد می کرد و سخت بر دهانِ سفالینه ها می کوبید. در غوغای ساز و سرود”ای وطن ایران من” همای در  پرواز شورانگیز، پر فشاند و ایستادگان، بلورِ مذابِ واژگان را نوشیدند. کسی هم گفت: چه غنیمت است این شب که دیگر برای ما تکراری نیست.

توضیح: دژ هوشربای، آخرین قصه از مثنوی مولوی است که روانشاد، استاد همایی آن را شرح کرده و درین نوشته حال و هوا و مکان اجرای کنسرت به دژ هوشربا مانند شده است.

*********

Houshang Saranj – Toronto

جشن سده, جشن آیینی

هوشنگ سارنج

دهم بهمن (30 ژانویه) جشن سده خجسته باد! … بى گمان، جشنهاى آیینى در میان ملت هاى مختلف جهان، به دوران ستایش از نمادهاى زندگى بخش طبعیت باز مى گردد. آن مراسم با سرودهاى ستاینده و رقصهاى نمادین ویژه همراهند و با گذشت دوران و باﻻ گرفتن آگاهى بشر و نوآیینى هاى دیگر، هنوز ردپایى از خردسالى و شیوه باورمندیهاى آغاز پاگیرى آدمى برزمین در آنها دیده مى شود.

جشن سده نیز یكى از آن بسیار مانده هاى دوره ى نمادستایى سرزمین نخستین اقوامى از نژاد آریاهاست. » سده « یكسره جشنى در بزرگذاشت و سپاسگزارى از خورشید و آتش و تابندگى و بازگشت » فصل « گرم و بارورى » زمین «، مادر راستین باشندگان در پاى پرستشگاه » میترا « یا » مهر « بوده است و آنچه به دوران ما رسیده، مى تواند یادواره اى كمرنگ و دگرگون شده اى از » مهرپرستى « یا میترایسیم سپرى یافته باشد و اتفاقى نیست در دوره باستان كه هر ماهه جشنى در ستایش یكى از پدیده هاى طبیعت در جامه ى رویدادى آیینى برگزار مى شد.

گاهنامه بعد چهارم یا زمان كه خود مفهومى زمینى در شكل روز و شب است و در فراسوى آن و در فضاى بى پایان و كرانه معنایى فنى دارد و در آغاز هم براى انسان بالنده  بر زمین وجودى مدون و در شكل گاهنامه (تقویم ) شناخته نبود، كم كم همراه باﻻ گرفتن پویایى و كنجكاوى وى با نگریستن به » تاریك « و » روشن « شدنهاى پى در پى و آمدن و رفتنهاى ماه و خورشید، شمار روزها را نگه مى داشتند و پى بردند كه ریخت ماه در آسمان دگرگون مى شود و در آغاز ماه تمام است (بدر) و رفته رفته كوچك و كوچكتر و ناپیدا و باز رو به تمامى مى گذارد.

این چرخه مى توانسته، راه خوبى براى نگهدارى و سنجه ى زمان باشد و جاى پاى آن، در واژه هاى » ماه تیر « یا » ماه روزه « هنوز هویدا است. مصریان دریافته بودند كه هنگام سیل نیل و فرونشستن آب، زمان كشت غله است. آنها با رصد كردن ستاره ى درخشان شعراى یمانى – thedogstar  – به اندازه ى سال رسیده بودند; سال مصریان هنگامى آغاز مى شد كه شعراى یمانى – ستاره ى بسیار درخشان صورت فلكى كلب اكبر (سگ بزرگ ) در گوشه ى راست آسمان – و خورشید با هم طلوع مى كردند و آن پس از سیصد و شصت و پنج بار باﻻ آمدن و فرو نشستن خورشید در افق بود. زمان بسیارى گذشت تا انسان دریافت، پیوندى میان روزها و ماه ها و سالها وجود دارد و این گذشتن روزها، با آمد و رفت » فصل « ها نیز در رابطه است و پس از فهم این همه، دریافتند كه شمار روزهاى بین دو » بدر «بیست و نه ونیم روز است و سال هم یك شماره تمام و كامل ندارد و از گردش وشصد و پنجروز و یک چهارم روز (شبانه روز) خورشید برگرد زمین، به ظاهر – چون تا دوران گالیله گردش زمین به گرد خورشید را نمى دانستند – سال پدید مى آید. همچنین ماه هاى قمرى هم در سال نمى گنجند. چه ماه در هر سال دوازده یا سیزده بار گرد زمین مى چرخد.

اسناد تاریخى و پژوهشهاى تاریخى، دانشمندان، چنان مى گویند، كه كاهنان بابلی توانسته اند، نخستین بار گاهنامه اى با سال دوازده ماهه، درست كنند كه پاره اى از ماه هاى بیست و نه روزه و پاره اى سى روزه داشته است كه آن خود مشكل بیرون افتادن ماه از سال را پیش آورد و براى رفع آن كاهنان بابلی هر دو یا سه سال یك ماه بر سال افزایش مى دادند.

جشن سده_» سده « در بین ایرانیانى كه گاهشمارى آنان ریشه در » سال فصلی « و بر پایه ى گردش ماه گرد زمین داشته، یكبار یكصد (سد= ۱۰۰) روز مانده به » نوروز « – روز اشتاد از آذرماه برابر با دوازدهم دسامبر – در آغاز فروردین و باره دیگر، صد (سد) روز بعداز گهنبار (گاهنیار) آیاتریما ayathrima در آغاز پاییز – برابر با سى ام ژانویه در سال دو فصلی – برگزار مى شده است و این در گاهشمارى نوین با دهم بهمن برابر است. در گذشته سال به شش گاهنبار (سال – فصلی ) میانه ى بهار، میانه ى تابستان، خرمنگاه، آغاز سرما میانه ى آرامش، پایان اندرگاه و آغاز بهار، نامگذارى شده بود، كه هریك نماد، آسمان، آب، زمین، گیاه، جانور و انسان در آفرینش یزدان جهان آفرین هستند.و سپس كه روز شمار سال بر بنیاد گاهنامه ى خورشیدى یا گردش زمین برگرد خورشید قرار یافت – سیصد و شصت و پنجروز و یک چهارم شبانه روز خورشیدى – جشن هاى دوبارى در سال به یكبار و در جاى ثابت سال تقلیل یافت.

-اندرگاه- آن پنج روزیست كه در آخر سال از دوران پادشاهى اردشیر ساسانى به آخر سال افزوده گشت چه دوازده ماه سى روزه، سیصد و شصت روز مى شد و سال پنج روز كم مى آورد. آنها سال را به دوازده ماه سى روزه و با سى نام بخشبندى كرده بودند و این پنج روز كم آمده با افزودن » اندرگاه « یا » پنجه دزدیده « یا » ایام مسترفه « جبران شد و سپس تر یک چهارمروز در چهار سال به شكل یك روز در سال كبیسه، كار را تكمیل تر نمود.

در گذشته ى تاریخى، زرتشتیان، بیشتر روز دهم بهمن را بس پر اهمیت و باورمندانه جشن مى گرفتند، چه در روایتى نه چندان دقیق آمده است كه این روز را سده نامیده اند چون تا » نوروز « پنجاه شب و پنجاه روز مانده است. در آن روز پیش از فرونشستن آفتاب و پایان یافتن روز، آتشى بزرگ مى افروختند و به برگزارى آیین » آتش نیایش « كه بزرگداشتى از روشنایى و نور، نماد پاكى و فروغ ایزدى باشد، مى پرداختند. آن مراسم، با پیشوایى » آذربدان « و همراهى پیروان، گرد آتش با سرود و پایكوبى، سرور و نوشیدن انجام مى گرفت.

در نوشته هاى دانشمندان اسلامى ایرانى همچون كتاب بسیار ارزنده ى » آثار الباقیه، عن القرون الخالیه « اخترشناس نامى، ابوریحان بیرونى و نیز كتاب » نوروزنامه « منسوب به دانشمند بزرگ، اخترشناس و ریاضیدان نامدار » عمرخیام « اشاره هایى به پاره اى شیوه هاى برگزارى » جشن سده « رفته است. امروزه هم، بین زرتشتیان ساكن ایران و شاید دیگر سرزمینها، از جمله شهرهاى یزد و كرمان جشن سده دگرگون شده، كوتاهتر و همرنگ باروند زندگانى جارى، برگزار مى شود. جوانان زرتشتى چند روز پیش تر به گرد آورى هیزم و هیمه و بوته مى پردازند چه در گذشته آنان، همراه و به راهنمایى بزرگترها، به تهیه ى سوخت مراسم جشن كمر مى بستند و این به كوهسار رفتن و جستار هیزم و بوته، خود بخشى از آزمون آیین گذار از كودكى به بزرگسالى و پذیرش مسوولیتهاى بزرگتر زندگانى بوده است. اكنون كه هیزم و سوخت جشن از دل طبیعت گردآورى نمى شود. جوانان به هر در خانه اى كه مى كوبند با خواندن سرودهایى، اینگونه، از خانه خدایان، هیمه و هیزم طلب مى كنند.

هركس شاخه بدهد، خدا مرادش بدهد هركس شاخه ندهد، خدا مرادش ندهد و درین خواهش لطیف، حواله ى نیكوكاران به اجر معنوى آشكار است. پس از گردآورى سوخت، آنها را در برابر ستایشگاه ایزد، برهم انباشته مى كنند، پیش از غروب آفتاب همراه با نیایش یزدان پاك، آتش، دور از سبزه و گیاه و نزدیك آب افروخته مى شود. آن آتش نماد دوباره زاد خورشید و بازگشت گرما و روشنایى و فصل گرم و نزدیكى كشت زمین، مادر مردمان است.

كوشش برآنست كه آتش تا سه روز افروخته بماند. فردا روز جشن زنان به پاى آتش مى روند و پاره اى از آن را به شگون به كانون خانواده مى برند. پس از سه روز دادن آش نذر و گوشت گوسپندان قربانى به نیازمندان جشن به پایان مى آید.

**********

Houshang Saranj – Toronto

كار از شرف كارگر شریف مى شود

هوشنگ سارنج – تورنتو

پشتوانه دانش هر كشور بستگى به هستى دانشگاهها و مراكز آموزش عال، تخصصى و آزادى اندیشیدن و پژوهش هاى پیگیر و دستیابى به آثار نوشتارى  –  گفتارى پژوهندگان، داد  و  ستد فرآیند دانشى پژوهشگران و……. دارد.

در اجتماعات سیستم دار و قانونمند، رشته هاى آموختنى برابر با نیازشان در مقاطع گوناگون آموزشى پیش بینى و برنامه ریزى مى شوند و هر سرزمینى بر پایه توان فرهنگى و استقرار در هرم موجودیت جهانى خود با برنامه ریزى هاى سنجیده، از پایین ترین تا برترین پایگاههاى آموزشى، به نیازهاى روزافزون جامعه از راههاى گوناگون دانشگاهى و دیگر نهادهاى موازى، پاسخ مى دهد. و نتیجه كار دانشمندان، بر زندگى باز مى تابد و در این راه، پیشگامان تحقیقات آزاد و ابراز عقیده هاى فردى یا گروهى بى بند و بست، پیشروتر هستند، بویژه كسانى كه سابقه ایجاد دانشگاهها و مراكز تحقیقاتى با پشتوانه ملی و مردمى چند صد ساله دارند.

پیشینه دانشگاه در ایران به دوران امیركبیر و دارالفنون و چهار رشته مورد نیاز آن دوره باز مى گردد. بعد از سال ۱۲۹۹ ه . ش و گسیختن از دوران ارباب رعیتى قاجار و گام نهادن در عصرى تازه با سازماندهى نظام ادارى بر ساختارى نو ایران، به نیروى انسانى كارآمد و شایسته گرداندن چرخهاى آن نظم نوین نیازمند گشت. ایجاد وزارتخانه هاى فرهنگ (آموزش  و  پرورش)، دادگسترى، جنگ، كشاورزى، بهدارى، خارجه و…. ارتش و ژاندارمرى و شهربانى و دیگر نهادها، از جمله دانشگاه; موجب پیدایى، نهادهاى آموزشى باب روز و پیشرفته گردید و سمت و سوى آموزش را در جهت پرورش كادرهاى گرداننده ی نظام ادارى نوپا سامان بخشید و بیشترین نیروى انسانى كه مى توانست، اشتهاى سیرى ناپذیر و بلعنده ی روزافزون سیستم ادارى را پاسخگو باشد، فرزندان طبقه بیرون از خاندان هزارفامیل و زمین داران و مالكان بزرگ بود كه آنان، سرفرماندهى ادارى، استانداران نمایندگان دو مجلس و دیگر كارگزاران سیاسى، امراى ارتش و ژاندارمرى، وزرا و بخش نمایندگى دولت در كشورهاى بیگانه را تغذیه مى كردند.

و روستازادگان و فرزندان طبقاتمیانه شهرى هم كادرهاى ثابت ارتش و ژاندارمرى و شهربانى را با جاذبه هایى كه داشت مورد استقبال قرار دادند و از همه بیشتر به معلم و كادر ادارى سازمان آموزشى نیاز روزافزون احساس و اجرا مى شد و بعد از شهریور ۱۳۲۰ فرزندان كارآمد همان گروههاى اجتماعى به كارمندى گرفته شده، بار فرهنگ آموزشى و فنى و نظامى كشور را به دوش مى كشیدند. البته هنوز عبور از خط قرمز و رسیدن به نزدیكى راس هرم قدرت مشروط بود.

اینهمه ارزش اجتماعى كارمندى را چنان باﻻ برد و در بافت اندیشه و باور آحاد جامعه نشاند كه كمتر كسى در سر داشت تا فرزندش را به پیشه اى جز گره زدن در ریسمان سیستم ادارى بگمارد. واژه هاى كارگر و كارمند چنان در ذهن و باور خانواده هاى شهرى جا گرفت كه زیر چتر ارزشى هر واژه نشستن، پایگاه اجتماعى فرد را باﻻ و پایین مى برد و این در پیوندهاى خانوادگى و به حریم طبقاتى واردشدن را ارزش و حد و مرزى شناخته شده داده بود. بعد از ۱۳۵۷ و فروپاشاندن سیستم ادارى پیشین، مرزبندى نو، گزینش بر پایه استانداردهاى نو، بهم ریختن مرز طبقاتى و جابجایى نظام ارزشى را به وجود آورد.

این جابجایى و ناچارى، سرانجام گروه بسیارى از كادرهاى پیشین ادارى را به  سوى كسب  و  كار  و  پیشه  و داد و ستد و بهره ورى از سیاه بازار تنگناهاى اقتصادى و فشارهاى جهانى روانه ساخت. این، پناهندگى اجبارى در سایه آن جابجایى، انگیزه ی آغاز درهم فروریختن چهارچوب اشرافیت ذهنى و باورمندى به ارزشهاى پندارى معنا واژه اى شد. ارزش مدارك تحصیلی در دست، دیگر پاسخگوى مناسب نبود. چه تنها داشتن یك مدرك دانشگاهى جواز ورود به پیشه اى دایمى با تضمین حقوق ماهیانه پیگیر و بازنشستگى در پایان ایام خدمت نبود.

كار ارزنده در هر لباس، هر اندازه و هر كجا پاسخگوى ادامه زندگى، سامان خانواده و رفع كننده ی نیازهاى فرد و وابستگان وى است و این را صیادان دام گستر غربى كه همواره درصدد شكار نیروهاى جوان، توانمند، تندرست و آگاه و كارآمد، بوده و هستند، خوب بهره ورى مى كردند. چه زیرآب زدن سیستم تحصیلاتى و ادارى جا افتاده ی یك سرزمین، كه نوآمدگان با دیدى ناباورانه و مشكوك به آن مى نگرند; چنین بهره اى را به دیگران كه نیاز به نیروى كارآمد و اخلاقى دارند، مى رساند.

این سیل واره ی جهنده ی دستگاه گریزاننده ( سانتریفوژ) باران نعمت آنان شده است. ادامه زندگى در سرزمینى تازه و دیگرگون با همه چیز گذشته، بى ارزى تمام آموخته ها، مدارك، مدارج علمى كارآیى، كاردانى، پختگى و پشتوانه هاى تجربى پیشین، نیاز، سنگینى بار تعهد اداره ی خانواده ی آبرومند، پایبندى به بنیادهاى خداباورى، اخلاق، انسانیت، حقوق بشر و احترام به قانون، نوزادان سالمند را با آنهمه آموختگى به سوى هر چه كه كار نامیده مى شود مى كشاند. دستهاى ناآزموده به كار گرفته مى شوند و مغزهاى پرورده به آسایش مى روند. اینجاست كه نوع كار از شرف كارگر شریف و گرانمایه مى شود و به جایى مى رسیم كه مرزبندى ارزش كار در گذشته چندان درست نبوده است. و همه مى دانیم كه مهره ها در جاى خود، براى خود و در راستاى آموخته ها و دانش خود ننشسته اند.

از این میان گروهى اندك به جریان تخصص و كاردانى خویش مى پیوندند و دیگران در بازار كارى اجبارى و نه دلبخواه مى مانند تا پوسیدگى و نسلی كه از آنان مى ماند براى ساختن جامعه نیازمند توان پرورش مى یابند. و اما بخشى از شكارشدگان، آرام از تور شكارچى بیرون مى خزند، مدتى در آغاز، خوب نفس عمیق مى كشند و مى گردند و شلتاق مى كنند و شادمانى و به عمق فاجعه آگاهى ندارند بدترین ویروسى كه با خود دارند، چركابه منش و رفتار پروریده در كویر اندیشیدن است. خود بزرگ بینى و تن در ندادن به باورهاى ریشه دار سرزمین نو است كه سرانجامش گرفتارى خود و دیگران خواهد بود. براى آسوده زیستن و آسوده نگهداشتن روند زندگانى دیگر كسان، باید از پوست تنگ دوران دگردیسى بیرون جست.

رفتار رندانه با پشتوانه دروغپردازى و تفاخر به آنچه ندارند را رها ساخت. از باﻻ همه را ریز  و خرد  و ناچیز دیدن خردمندانه نیست و با این روشهاى وامانده ره به جایى نمى توان برد.

زندگى در جامعه سیستم دار با چهارچوبهاى نیرومند حفظ امنیت اجتماعى و اجراى قوانین، براى مردمان خوش خیال، بى خیال یا كج خیال و خیالپرداز بسیار سخت و مشكل آفرین خواهد بود.

جامعه درست برآمده، همه پاسخگو و همه مسٶول، وقت نشناسى خلف وعده، سوءاستفاده هاى مال و رفتارى و اخلاقى و خلاصه قانون شكنى را برنمى تابد. ما زیان آنهمه را دیده ایم، پس چرا آزموده ها را دوباره با چرخه آزمون باز بچرخانیم؟ كلاهبازى و كلاه چرخانى با شیوه هاى كهنه یا نو، راه كارى پسندیده نیست و سودآور نخواهد بود. نخست رسوایى در دایره ی نزدیكان و سپس در پیشگاه همگان آشكار مى شود.

**********

Houshang Saranj – Toronto