تو گلی

هوشنگ سارنج

درختان پنجه زرین چنار، از دو سوی گذرگاه تنگ، بر خانه های دیوار کاهگلی با هره های آجرین، سایه می انداخت. در خم چهار راه، سقا خانه، قدبرافراشته، آبی خنک رابه پیاله زنجیری، سرازیر می کرد؛ از شیری برنجین و آسانتاب. زمینه ی  آبی  کاشیکاری، آب را می گفت و تشنگی ی ستمکاری و غریبی و سوزش هرم شنزارهای بیکرانه، تا دیدنگاه چشمان عقابگون. زردی پیچیده در کلاف آبی و سرمه ای با شیر و شکار و نخل همه نگاره های لحظه ی سرمستی و سرور دویدن خنکای سیال آب زندگیبخش در رگهای تفتیده بود و یاد درودی ناب و باور مندانه بر نماد مروت و تشنگی.

اسب و شال سبز، هم،آزادگی مجسم در طلسم خمیر خاک، و، ورزیدن باور و ایمان به رهایی و پختن در تنور سینه های داغ به یارمندی زیباییهای مذاب خفته در متن  هر  کاشی کنار بر کنار. راه به مدرسه می پیوست، با درختان به های خوشبوی حسرتی ی پنهان، پشت چشمان نگهبانی ترسناک و دور از کلاسها. و هم ترس از ناظم و چوب و فلک و نشستن ترکه های سفت و خیس ستاکهای به بر ان سوی پنجه های نزار. آبگیر چهار گوشه ،همیشه پر آب بود؛ با تلمبه زدن بچه ها، بیهوده و آرام. کلاسها و دوچرخه ی رالی ناظم، همواره آماده تمیز شدن با دستمال جیب بچه ها.

کلاس پنجم، ردیف دیگر کلاسهای پر دانش آموز، با چشمان تراخمی و اغلب سر های کچل در جامه های پشمی خاکستری رنگ و برگردان سپید یقه های چرکمرده، قرار گرفته بود. پای سقا خانه، برق نگاه تصویر مرد سوار سبزینه شال، مرا میخکوب زمین آبخیس می کرد. بعد، شر شر زنجیر پیاله بود؛ بر لبه ی دیواره تا رسیدن به لبهای دور من از شیر آب در بلندا. هنوز جام خالی بود تا رسیدن مددی. شعر را از یاد می بردم؛ که تکلیف مدرسه بود و معلم همیشه مالامال از خشم در برابرم؛ قد بر می افراشت و که باید دو چرخه را با چشم پاک کن خویش امروز هم تمیز کنم. شعر  ‎” سیر و پیاز ” بود و از بر کردن.  شیر آب و شیر یالمند زرد و نخلستان دور تر از کرانه های آب و آهوان گردن بلند و سوزندگی کویر؛ که همه بر سینه ی انباره آب سقا خانه، نشسته بودند. به پای ابزار که می نگریستم، فضولی بود و گستاخی

ی شست پا. شعر را از یاد برده بودم. سر گردان در هزار پیشه ی نگاره ها، که سخن می گفتند، از مظلومیت چشمان درخشنده و جاذبه ی ابروان سیاه و حمایل و هلال شمشیر و آبی که به زنجیر بسته بود.  پیاله با لبهای گشوده و تشنه ی راه نشین لب بسته، چشم به راه کسی، تا آب را سبیل کند.  شعر را از یاد برده بودم، سیر بود و پیاز، نماد توانایی و شایندگی، در برابر کوتاه دستی، به رسیدن.  آن نگاره های شجاعت و دادگری.

در کلاس بودم؛ میان بچه ها و از سرم پریده بود که شعر را از بر نیستم؛ تکلیف روز را و معلم با  همیانی از خشم یکرویه و معنیدار، همراه بافه ای ترکه های آبچکان ،زلفها را به سوی خالی سر از مو، سرانده، و نظم داده، بچه  ها را صدا می زد. کودکان _ که باید، انتقامجویی را پس از دیدن دیواره های پر نگار کویر تنفر و بیداد در کلاس می آموختند، با دو دست گشوده  چون شاهین شکارگر پای تخته سیاه  می رفتند و اشکریز و خونین پنجه باز می گشتند.

من به چشمان پر فروغ سوار بالای شیر و زنجیر و آب زندانی فکر می کردم. که، فریاد تندیس خشم انباشته مرا از جا پرانید. در خود می لرزیدم؛ ماسیده از سردی نامهربانی ی جاری درنبض کلاسی، فراسوی هزار ساله، انجماد قهری و غربت غریبانه ی ناتوانی .دست و پایم، مرده بود. بهروزی، با رنگ پریده و دو دست گشوده، برای مسخ شدن پای تخته و دیوار سیاهی بود. و تن بیمار همیشه نزارش، آماج شکستن. بهروزی الکن بود و سهم ریشخند بزرگان. شعر تکلیفی را میان دو سنگ آسیای آرواره ها، بلغور می کرد؛ می سایید و می جوید و تکه تکه، گاه، ذره ذره، بیرون می ریخت .

الماس دانه های شرم یک تن شریف، در تشنه زار برهوت خفت بیماری، بر پیشانیش نشسته بود. او، بر خود می تابید؛ چون شبتابی لهیده.  آخرین رمق را گرد می کرد و خویش را تاب می داد و به جلو می کشانید. شعر گره خورده  در میان دو لبش، جان می کند. نفیر نفسی خونین، پره های بینی عرق اجینش را می لرزاند. پشت واژگان بیت شعر پیچ و مهره شده بود و منجمد.

کلاس در سکوت و دلهره ی انفجار، بهروزی را همراهی می کرد. در و دیوار و خشم مجسم، نفس بریده های همه چشم و دهان مرده های بهت، نگاره های نجیب دیواره ی آبی و زرد و سبز سقا خانه شدند. چوب در دست بد خلقی آخته بود.

بهروزی جنبید؛ یخ وجودش در هم ریخت؛ خم شد؛ از پای تخته سیاه، پاره گچی بر داشت؛ درشت، سنگین، رها، بر تخته نوشت : ” تو گمان می کنی که شاخه گلی “.

کلاس از هم درید، بهروزی گریخت، کتاب و کلاه و دفتر به هوا پرتابید. خشم در هم لولیده، سر بر مشت، مشت بر میز، می گریست.

اصفهان
**********
Houshang Saranj

عاشورای ۸۸

هوشنگ سارنج

وقتی رسیدم ؛ کوچه در دریای عشق و عاشقی بود. در التهاب آتش دلدادگی بود. یک جوی جاری ، خون خدا بود. موج بلند آدمی، سپر آسا ،پیش رفتن را ،دیواره می ساخت و بر جا ماندن و خیرگی،تا انتهای واماندگی . به چهار گذر که  رسیدم؛ بر خون می رفتم . آبشاری از خون دلمه ، آغشته به آب را، کسی به جوی خشک لجندار ، می کشانید. کسی هم ، خم خمانه ، آب می ریخت و کسانی دیگر ان فرصت را می گرفتند. علم پولادین با کسوت شکوهمندش ، هنوز با تمام سنگینی -از حلقه ی  کمر حمایل چرمین گذشته بر ستون مهره های یک مرد  کو هین  – گرد خویش می چرخید. زیره های هر پای افزار، در خضاب خون قربانیها ،یاقوتی بود. والگان شیدا، گرد خویش ،چرخ می زدند؛ بر فرشینه ای لزج. بر عقیق مذابی که از دهانه های گشوده ی رگها ،فواره میزد.

بخاری نمدار ، آهسته، در فضای سرد بامدادی ،بالاتر از قوزکهای بردبار،پرپر می شد.  عطر جامه های عرقناک،و بوی شیدایی گسلیده ، می تراوید تا ، دور ترین دور ها …برای رسیدن ، لابلای جمع به تنگ آمده ؛ می بایست ؛سرید. گامی به پیش نهادن ، در سنگلاخ ،معنی می شد.  گاهی که چرخابی از خلا ،یاور پیش رفتن می شد و شد. بر گرده ی دو سوی گذرگاه غرق  رهروان ،سیاهپوشان ،درمانجویان هزاره ها ،درد رها مانده بر کویردرد مندیها ،زایران، می پیوستی. و اجاقهای سرد مانده بر راه را می دیدی و رد شعله های بر دیوارو شمع آجینی ی خاک مرده و سیلان پیه ماسیده ی جویباری پهن که تا میانه ی گذرگاه ، کشیده بود.

سخت سفینه ی تن را به پیش می راندیم. بر گذرگاهی چرب و پر ازدحام که به زیارتگاه نزدیک مسجدی تنها مانده ، می رسید. نفس ،از سینه ی فشرده به دیوار و تنگنای خیل خواهنده،بد بیرون می آمد و دردناک به درون می رفت.  جایی بر گردونه ی جمع رونده، بی پای خویش و در هوا – در دایره بیوزنی – در دسته ی   پروانگان ،بر بالهایشان ،تا میانه ی دالان رسیده بودم ؛ که رها شدم؛ مشرف ‎ ، بر حسینیه و بالاتر از عزاداران ،آنانکه ،با نوای سنج و دهل ،زنجیر می زدند . سینه زنان . حسینیه یکسره سیاهپوش . از پوشش کبود،رگه های رنگین ،می درخشید  که شعاری از آن سر می کشید . سقف برزنتی بر شانه های شبکه ای از لوله آهنهای  در هم تنیده لنگر انداز.

سوکداران،در آن منگنه ،  میان دیوارها ،چونان دانه های هزارانی خشخاش ،در زهدان  جام خود ، تاب می باختند. کوره ی   آدمیان لهیده می تابید ؛ هرم نفس، ضجه ی   سنج ، فریاد دهل ،ناله ی   آدمی ،غوغایی از قیامت سرگردانی ،در وادی دادخواهی و التماس دادرسی، بپا کرده بود. آواز دردمندانه ی یکجای صدها ،التماس،از حلقومهای دریده به شکایت ،زلزله می ساخت.  فریاد آسمانسای ، بارها ، و ، بارها، حسین را به رهایی و یاری ،خواستن ،پس زلزله های زمین شکاف، پایانی نداشت،تا رسیدن نیمروزی .به دردناکی کهکشانی , غم . مرثیه خوان ،از فراز کله منار، زیر گنبد خیمه سان ،با آهنگی حزین و دردساز، اشک می ستاند. سرها همه یکپارچه ،چشمها گرینده ،دهانها ناله زار. گونه های رنگ باخته ،از باران چشمه های سر،خیس. قصه ی ام سلمه و خاک کربلا ،را،می شنیدند؛ که در شیشه .خون جوشان گشته بود. بهنگام، شمایل مقدس، بر سر دست بر خاست.

انفجار آتشفشان همدردی و تمامی ی نعره ی یا حسین از انتهای جان سرتاپا، حسیان. دستی برای بر سر کوبیدن رها نبود و نه خاکی برای به سر ریختن . گلهای رس، بر  کاکلها، می لرزید.رشته های پر طلایی ،کاه می درخشید. موج ناله ی سنگین ،در ودیوار و شیشه های  زندانی قاب را می لرزاند. راه خروج بر کتلها ، گشوده شد.آدمهای فشرده ،از نفس افتاده و مانده ،با گریز از تنگه ی دیوار و  سیاهپوشان،  راه می خواستند؛ با اشاره ی  دست، فرمان می دادند، فریاد می زدند. پرچمها، خفته بر دستها، به سوی کو چه، رانده می شدند؛ بر سریر سرها. نیمروز شهادت با طنطنه،بر امیدوران گذشت.دستها رویید؛ دیگها دهان گشودند.سفره ها ،گسترید. پره های بویایی جنبید. از کنج خانه تا رفتن، زایران به غذا خوردن چمباتمه زدند . شاد از خوردن ، شاد از بردن با ولع پر اشتهایی . کمر روز شکست؛ راه ها کم کس، فریاد ها بریده شد.  شام غریبانی دیگر، از پشت  کوه های خراسان، در راه آمدن، می خرامید .

 هفتم دیماه ۸۸  – اصفهان

*****

Houshang Saranj

کردان

هوشنگ سارنج

ساوجبلاغ،با یکصد و پنجاه و شش ،کهنه روستای سر سبز و زیبا و باغدره های بیشمار ،بر کوهپایه های ‎”فشند” و “ارنگه” و “قار”  تا “شهریار” و بلندیهای  حاصلخیز آبدره های دو رودخانه  “کردان” و “القادر” گسترده است. روستا شهرک کردان ،زیر سایه سار گردوبنهای کهنسال و چنار های بلند، بالیده ؛ آرام و بیصدا ،به سوی تپه های کوتوله می خزد و شهری پلشت  را می سازد.

هنوز خنکای کوهساری در تن روستا می دوید و بوی طراوت بامدادی از سبزینه های سیراب شده ی باغها، می تراوید که خود را در آغوش آهنگساز رنگها ،یافتم.  او چنان بیرنگ و نزار در پیکر خویش نفس می کشید ،که شیره گیاهی در تنگنای آوند های چوبی خود سخت پیش می رود. سرش دوموی گشته بود و ریش و سبیلش،آویخته. از پشت زلال شیشه ی عینک، گویا مادرم می نگریست؛ نجیبانه، بی سرّ آزار کسی را داشتن.

کلید، زبانه را در درون بست چرخاند و در باز شد. چند بوته ی گل در میان باقچه کوچک به درود بامدادی، ایستاده بودند. در آغوش دیوارهای فرش شده با نقش های حس و اندیشه ،به چهار میخ کشیده شدم . مینیاتور های سبک علیرضا عباسی، در پهنه ی خود نمایی غوغای حرکت خلاقیت و اوج مهارت و زیباییست که بیننده را به سوی خویش و درون قاب ،ورای شیشه، در خمیر کاغذ  و رنگهای لاجورد و زر و سرخابی و  هفترنگ نور می کشاند.

گرداگرد تخته شستی و سه  پایه ی نگارگری، زندان صدها نگاره ی اندیشه تراویده  و از رنگ بر خاسته است. آن بر هم لمیده ها ،زندگی ی نگار گر ساکت و رمیده را ساخته اند.

کردان پای تپه ساران نفس می کشد با شباسمانهای پر ستاره و رقص تنازانه ی درختان بلندش ،در نسیم کوهستانی و سوزن جاده ،پیش می رود تا چهلتکه ی دیگر روستا ها را بهم بدوزد تا  زندگی های بسیاری سامان یابند. باغها ،هر روز گستره شان کمتر و کمتر می شود و زیستگاه های آدمی بر سر سبزه زارهای دل انگیز خیمه می زند و ترنم موسیقایی آب و باد و پرنده را ناله های پر طنین موتورها ریشه سوز میسازد. و لحظه های شکوهمند بازمانده را چشمان تیز بین آن دلباخته ی یگانه شدن با طبیعت بیزبان ، شکار می کند تا در سفر با سفینه خیال ،در قفس رنگ و کلاف استادی جاودانه سازد.

فراسوی همهمه ی بودن و دیدن و تنیدن؛ بیشه دره های برفابی، سمفونی رنگهای طیف آتش را می نواختند. رنگهایی که ونگوگ را به انتهای فریاد کشیدن در مستی ی شراب زبان آوری رنگهای صامت گویا ،کشانید. شب،در لفاف بوی آشنای طعم زیبایی رنگ به خود می پیچیدو سخن بر سر انتقال حس و درک زیبایی بود. از مخیله ای به مخیله ای دیگر و دانستن زبان جابجایی و تربیت هنری همگانی و فراگرفتن زبان کنایی ی نهفته در میان وهم و آفرینش و گزینش.

می دیدم – بی پرسشی – آن ،متفکر زنده در خلوت خویش ،با، رصد ، و سفر به درون و خلسه، تا مرز شهودی، خیز بر  داشته است. سیالی آنهمه ،از بومهای نقش آفریده ،می درخشید. قلمرو اندیشه اش، تا سیطره ی انسان یکپارچه و باور به آن ، فراتر از خودی ،با چاشنی ی مالکیت آسمان و عشق ، زمین ،فکر و مهربانی پیش رفته است.

روزی دیگر، ردای آفتاب را بالای بلندیهای فراز سد طالقان ،بر دوش انداختیم.  او آبی آسمان  و رنگ آب را در جام یاد،با هم می آمیخت تا در زبان قلم و خلوص رنگ ،خون جاری در چین خوردگیهای مغز را ،آمیزه ی سرودی دیگر رقم زند. هوای ناب را می نوشیدیم  و به قهوه ای ،گیاهان خو شیده ،بر سفره ی خاکسنگها ،می نگریستیم و شیرابه ی زیبایی را میگواردیم. درختان در آتش رنگهای پاییزی گر گرفته ،می سوختند و خنکی در پوست تن می خلید.

شبی دیگر را در کنار تابلوهای نقش انسانها و داستانهای حماسی و جنگ و پتیارگی بشر غارتگر و متجاوزان و روسپیان نجیب انگاشته و شکافتگی ی دردمندانه آدمیان تنها افتاده ی درهم کوبیده ،سپری می کردیم و از مسوولیت هنرمند ،در انتقال فهم و درک خویش. از سخن سرا و نقاش و اکتور و نویسنده . شاملو و سپهری و …از فیلمسازان خارجی هم گفتگو شد. و… روزی دیگر را در راه زیبای دره های نارنجی تا برغان گذراندیم. شهرچه ی برغان ،گرد میدانگاهی پر درختان چنار و تکیه و حسینیه ای بر آمده؛ ازسنگپاره های خارایی و سیمان و آهن. کوچه ها از شیب یال تپه ها ،بالا می رود ؛با پیچ و تابهای رخسار زمین . یادمانهای دوران خشت و گل و سر پناههای گلین ،بر هم ریخته ،  ویرانه هایی است بی دیوار.  گاه، درهایی چوبین، پای  در خاک هنوز ایستاده اند.

دره آبکندی خرم ،گذرگاه سیلابها و جریان پیوسته ی اشک چشمه سارها، تا قله ها پیش می رود ،به پیشباز آب.  درختان توت و گردو ،بس تناور و بلند و کهنسالند. زیر سایه و سرمای دره،نهالها بد می رویند و تا رسیدن به صد سالگی ،مرگ درختان پیر را آرزو دارند. در بازگشت،سری به روستای  آغشت زدیم . ویلاهای رنگی لابلای درختان سبز و زرد ،گل داده بودند. آتشی یا آبیرنگ. در راستای دره ای پر آب. دور از دسترس هیاهو ،قبرستانی کنار راه ،در کنف امامزاده ای ،با خاک خفتگانی اندک ،گسترده بود. بالاتر از همه ی آسودگان ،دو گور ،زیر سایه بانی آهنین ،کنار هم از خاک روییده .مرتضی ممیز و همسرش فیروزه صابری.
سومین شب،زیر نفوذ وهمناک پورتره های بزرگان دانش موسیقی و نویسندگان بشر دوست ،دنباله ی سخنوری، تاریخ نگارگری و شرح حال نگارگران مدرنیست: پیکاسو، دالی ،مادلیانی ،مانه و مونه  و دیگران ، نویسندگان آمریکای لاتین  و ایران ،…تا محمود دولت آبادی هم پیگیری شد.
کنار دیوار از بدنه ی تیره ی بومهای نقاشی،طبیعت بیجان، حجمهای دفورمه  و آدمیان لهیده با دهانهای باز به فریاد دادخواهی ی غربتزدگان ،از فراز گردنهای چسبیده به اسکلتهای تراشیده از گوشت،خود می نمودند.
بیرون در پس دیوارها ،پیچه ی نازک مهتاب، سرود سکوت می خواند . ستارگان در دسترس بودند و آوای تپش قلب شنیده می شد.
سه شب یاد ماندنی بر سفره ی سخاوت آموزه های هنرمندی اصفهانی ، مینیاتوریست، گرافیست و نگارگری مدرنیست و جهانی ،استاد عباسعلی سارنج،سر کردم.
اصفهان ۸۸/۷/۲۸

*****

Houshang Saranj

محمد حقوقی… از شمار خرد هزاران بیش

هوشنگ سارنج

سال هزار و سیصد و سی و چهار با وی آشنا شدم. در کلاس درس و ادبیات و دوست شدیم و تا دانشسرای عالی تهران و تا که می‌‌سرود. او فرزندی از خانواده‌ای بس محترم روحانی بود. در فرهنگی غنی از اخلاق و ادبیات عرب، شعر و متون کهن پارسی بالید. او که در نهاد شاعر بود؛ آموزه‌های مکتب ادبی خانواده، بستر مناسبی، فراروی وی نهاد.

از دبیرستان و نو جوانی با قالب های،شعرکهن پارسی آشنایی کامل داشت و اوزان عروضی را خوب می‌‌شناخت. بیشتر رویدادهای روزمره مدرسه و کار درسی را ،در قالب قصیده استادانه می‌‌سرود. کارورزیهای پیگیرش، ذهن متخیل او را ریتمیک و برای آینده آماده ساخت. نرمخویی، مهربانی ذاتی، فروتنی و سنگینی رفتار، محمدرا همیشه بین همدرسان و دوستان شاخص می‌ ساخت.

تابستانها که با فریدون به دیدنش می‌‌رفتیم، با احتیاطی همراه احترام،کوبه ی خانواده ی محترمی را آهسته می‌‌کوفتیم؛ وقتی در باز می‌‌شد و محمد را می‌‌دیدیم آرام می‌‌گرفتیم. در خنکای زیر سقف ضربی،پای تاقچه‌های پر کتاب چیده ، به دیوارهای سبز کم رنگ تکیه می‌‌دادیم و تا دیروقت،گفتگو بود. چنان در نگهداری نامه‌های دوستانه، پافشاری داشت، شگفت انگیز، یاد دارم ،دو بار نامه هاییرا که در دوران سربازیم برای او فرستاده بودم برایم باز خوانی کرد فراغ ازتحصیل دانشگاهی و آغاز به کار دبیری و آموزش ادبیات پارسی او را در راستای مطالعات دلخواه به ویژه شعر نوین پارسی قرار داد.

پا گرفتن ” جنگ اصفهان ” به کوشش گروهی جوانان فرهیخته و فرهنگ دوست، پژوهنده و کارشناس رویدادهای فکری و هنری، محمد حقوقی را نیز به جمع  جنگیان، پیوند داد.

حقوقی با نوشتن مقاله‌های تحلیلی درباره شعر نیمایی و گزینش هفت تن از سرایندگان قدر آن رویداد ادبی، توانست به توان و درک بهتر و بیشتر نو جویان کمک برساند. در آن راستا و برای نزدیکتر بودن به منابع پژوهشی و چاپ و نشر رخت به تهران کشید و تا غروب خورشید وجود نازنینش در کار تحقیق و نوشتن و سرودن سی آثر ماندگار بود.

گذشته از مقالات و سخنرانی‌های بسیار در مراکز پژوهشی واکادمی‌های ادبی، در باره شعر نیمایی، حقوقی با نوشتن کتاب گرانسنگ ” شعر نو از آغاز تا امروز ” دست به خلق کتابی مفید زد. حقوقی هیچگاه، جوهر ناب شعر را در مذبح فرم گرایی قربان نکرد و بلور رخشنده آنرا درپای شعار نشکست. شعرش برای انسان ، انسان یکپارچه با خلقت یکسان است، در نگاهش و نگرش‌های تحلیلی او اسارت در بند ایسمی هویدا نیست. داناتر از آن است که به کمتر از اومانیسم ، راضی شود . محمد،در کودکی به عارضه آنژین قلبی دچار آمده بود و آن آزردگی اورا در پنجاه سالگی به تعویض دریچه آیورت واداشت و باز پس از چند سال دوباره. در تمام ایام سازش دادن جسم خارجی در میان سینه مهر پرورش، خم به ابرو نیاورد و در کار آفرینش هنری بود.

یاد سالهای اصفهان وداراباد کاشانک به خیر. محمدحقوقی بامداد هشتم تیر پس از عمری زندگانی هنرمندانه در شهر زادگاهش،شهر فیروزه‌های مذاب، به جاودانگی پیوست. او تا زبان پارسی نفس می‌‌کشد، در شعر و سخنش زنده خواهد بود.

*****

Houshang Saranj – Toronto