میوه مقدس

هوشنگ سارنج

در میتولوژی روم و یونان باستان”پرسفون “یا “کوره ” دختر زیوس یا “ژوپیتر ” -شاه خدای وارگان المپ – الهه ی زیبا روی،و حامی کشاورزی و باروری زمین است. در افسانه آمده است: روز ی پرسفون که در چمنزاری گل می‌‌چید و دسته می‌‌بست ” هادس  ” یا ،پلاتو، خدای مرگ و نابودی ،او را در ربود و به ژرفای زمین فرو برد تا به همسری خود در آورد.دمتر مادر پرسفون  -که از گمشدن دخترش دلشکسته و سرگردان جهانخاکی شده بود ؛خشمگین شد و به تلافی مانع رویش گیاهان و هر سبزه گردید.زیوس ،برای بازگشت حاصلخیزی به زمین ،دستور داد تا هادس ،پرسفون را به مادرش باز گرداند و نیز مقرر داشت تا ،هر یک از آنان ،یک سوم محصول سالانه را بار آورند.بازتاب ناخرسندی ی دمتر ،در خشگی و ناباروری زمین در خلال تابستانها که،هادس با پرسفون،زندگی دارد ؛جلوه یافت.

زمستانها که،دمتر ،با دخترش همراه است ؛زمین،آبدار و سبزه و غله و گیاه رو به رشد و نمو،می‌ آورند.این ،افسانه ایست در توجیه ،چرخه ی گیاهان طبیعت وابسته به دورانهای  آغازین زندگانی بشر.جالب آنکه ،هنگام همسری و ازدواج پرسفون با هادس،در جهان زیرین خاک ،پرسفون،دانه‌های انار ،خورده بود و از آن،پس،انار،نماد همسری و زناشویی،شده است.

سر سبزی ی همیشگی این درخت به میوه ی آن جنبه تقدسی جهانی داده است.یونانیان باستان می‌‌پنداشتند آفرودیت آن درخت را با دستان خویش ،در جزیره ی قبرس، کاشت.یا،از ریختن خون باکوس، بر خاک درخت انار ،رویید.در ستایشکده‌های باستانی، هم نقش انار ،به نشانه ی قداست جزو تزیینات آیینی به کار می‌‌رفته.در معبد سلیمان ، نقش انار بر دو ستون برنجی ،نماد و گواه درخت زندگانی بود.در کتاب تورات ،نیز اشاره‌ای به نقش انار بر پیش دامن جا مه ی پیشوایان روحانی وجود دارد.

در اسطوره‌ای ایرانی آمده از دسته تیشه فرهاد که با آن خود را در راه عشق به شیرین  کشت؛درخت اناری رویید.که آن درخت بر آمده در بیستون را انار فرهاد می‌ گفتند. ایرانیان باستانی ،با سوزانیدن و ایجاد دود از شاخه‌های درخت انار ،فضای خانه را از وجود ارواح خبیث و دیوهای خطر ساز ،پاک می‌‌ساختند.

در شب یلدا ،به نیت تندرستی و باروری انار می‌‌خوردند.و هنوز هم در پاره‌ای از روستاهای ایران ،هنگام عروس بران ،به خانه بخت،پیش پای عروس ،اناری سرخرنگ،آبدار و تازه ،را داماد ،پرتاب می‌‌کند تا عروس با پای خود آنرا له گرداند که شاید آرزوی باروری و آوردن پسری در آن کار رمز آمیز نهفته باشد. اغلب مسلمانان ،هم، انار را میوه بهشتی می‌‌دانند.در سوره  الرحمن  بدان اشاره‌ای هست.

کلینی و مجلسی به آن باور اشاره کرده ا‌ند.جلال ال احمد در داستانی کوتاه  که اشاره ی اسطوره‌ای در آن وجود دارد نیز در باره ی گونه‌ای باورمندی باستانی مطلبی دارد. پاره‌ای روستا نشینان غرب ایران ،هنوز ،شبهای جمعه ،انار خیر ارواح درگذشتگان می‌‌کنند. در کتابهای طبی دانشمندان ایرانی مانند بیرونی،علی بن احمد اهوازی ،ابو منصور هروی ،ابن سینا،از خواص درمانی انار مطالبی آمده است.

موفق هروی در کتاب  الا بنیه عن الحقایق الا دویه.سال ۳۵۰-۳۶۶هجری قمری نوشته ” همهٔ نوع رمان (انار) قابض است دندان را کند میکند…صفرا و تیزی خون ،بشکند…گلو و سینه را نرم کند…جراحت‌ها را فراهم آورد…ریش دهان را منفعت دهد…صص ۱۶۲-ا۶۳ “ در صنعت چرمسازی دباغی و رنگرزی پشم قالی از برگ و پوست و ریشه درخت انار استفاده ی فراوان می‌‌شود.

نامی‌ترین انارهای ایران ،از شهر‌های کویری ،چون عقدا،ساوه ،اردستان و … در انواع ترش،شیرین،میخوش،سیاهپوسته،سپید دانه،بیدانه و ازغند می‌‌باشند.

**********

Houshang Saranj – Toronto

تصوف

هوشنگ سارنج

صوفی سر خوش از این دست که کج کرد کلاه      به دو جام دگر آشفته شود دستارش

 “حافظ “

امروزه بسیاری مدعیان هنرمندی به ویژه اهل آواز موج نو بر سفره ی مرده ریگ فرهنگی باز  مانده از صوفی گرد آمده ا‌ند و از آبروی آنان هزینه می‌‌کنند؛ خوبست چند اصطلاح صوفیانه را مرور کنیم.

گروهی پایه‌های راه و رسم صوفیگری را از هند و دین برهمایی و بودایی می‌‌دانند که به مانویان و از آنها به جهان اسلام راه یافته است.چه هندویان خوشبختی را در گسستن از دنیای مادی و پیوستن به جهان روحانی می‌‌دانندوبرای وصول “ترک جهان” “ریاضت” گوشه نشینی  ، شاگردی و کوچک شماری جسم و تنهایی آموزش داده می‌‌شود. در آیین مانوی هم رد پای “وحدت” و  ترک مجاهده آشکار است.

گروهی حکمت اشراق – که در اسکندریه مصر به دنبال حکمت یونان ،بویژه،افلاطون پاگرفت – را سر آغازی بر تصوف می‌‌دانند. حکمت اشراق می‌‌گوید:اساس و اصل  “هستی ” خداوند است و جهان و آدمی تجلی گاه وجود اوست.

خدا همچون نور در تمام آفریده‌ها جریان دارد و هستی بخش است و هر چه مخلوق است به انداز توان و درکش از نور یا ” اشراق الهی “بهره مند می‌‌شود . خدا جو باید بامطالعه در “عالم نفس ” و “سلوک ” و تذکر و ریاضت از راه “کشف “بوی برسد. گروهی دیگر تصوف را به ” اصحاب صفه ” می‌‌رسانند و حضرت علی(ع)، حسن بصری ،رابعه … را از پیشوایان عمده  آن می‌‌دانند؛ متفکرانی چون جنید، بایزید، ابولقاسم قشیری، حسین بن منصور حلاج ،ابو ا لحسن خرقانی،ابوسعید آبی‌ الخیر… یا سرایندگانی چون سنایی، عطار، خاقانی، کمال الدین اسمأعیل، مولوی، عراقی، جامی‌… در گسترش آن اندیشه کمک بسیار کرده ا‌ند.

بن مایه اندیشه صوفی ،بر هستی خداوند است .او جز خدا را نمی شناسد .هستی مطلق را خدا می‌‌داند و دیگر چیز‌ها همهٔ پرتوهایی از ذات بی زوال ویند. پایه ی آموزش صوفی ی صافی، خود را فراموش کردن، جز به خدا نیندیشیدن،خود را برای خدمت خلق آماده کردن، نسبت به همهٔ  مخلوقات خداوند مهربان بودن،دردو رنج ادمیان را از بین بردن و  ایجاد برادری وبرابری… بوده است.

هر پیر خود مراحل شاگردی پیری دیگر را تا مرحله “خرقه پوشی” پیموده. مرشد،شاگردان را در “زاویه” یا خانقاه یا تکیه، راه و رسم عبادت،می‌ آموخت. پیروان پیر،فقیر یا درویش نام داشته ا‌ند؛ کسانی هم مانند فخرا لدین عراقی، گاه در اثر انقلابی باطنی، بی‌ طی طریق یا “سیروسلوک” به آن جایگاه ،رسیده ا‌ند. مایه ی حرکت به سوی کمال،”عشق “است و خداوند خود عاشق را بر می‌‌ گزیند و شور در دلش بپا می‌‌کند. درین شیدایی و رهایی از خود یا “سیر الی الله” عشق در کلام گفتنی نیست. تسلط و سیطره یافتن جوهر انسانی بر وجود و شایانی ی دریافت صفات الهی بیرون از شرح و بیان می‌‌شود.

دوران شاگردی ،”سلوک”و شاگرد مکتب عشق،”سالک” و مدت آموزش،”سیر و سلوک” نام دارند. در آن دوران دگرگونی ی حالات روحی ،روانیست که سالک به  “حال” و “وجد” یا سرور عاشقانه  دست می‌‌یابد و در پی آن دست از دنیا و وابسته هایش  شسته به جهان حالتی “فقر” نزدیک می‌‌شود.

اطاعت بی‌ چون و چرا شرط سلوک است. دران راه ،سالک به جایی می‌‌رسد که بترک خود گفتن و تحمل خواری و ملامت پذیری آخرین حلقه ی زنجیره ی آموختن و یادگیری وی می‌‌شود که “جذبه ” بنیاد آن رفتارهاست. راه وصول به تعداد سالکان و چگونگی جذبه  در سیر و سلوک دارد. پیران در سلسله مراتب از “ابدال” و ” اوتاد “پایین ترند. “قطب “از همهٔ بالاترو مدیریست که در باور سالکان ،برگزیده خداوند می‌‌باشد. قطب شاخصه ی شناسائی ندارد؛ بین مردم،ساده زندگی می‌‌کند؛ بی‌ هیچ ادعا مزد خواهی  یا برتری جویی یا خواهشی نفسانی و بدون جلوه گریهای دنیاوی. قطب با دستیاری ی ابدال و اوتاد در زمانی ویژه گرد هم می‌‌آیند و به سامان دادن کار‌های جهان می‌‌پردازد. او می‌‌تواند “کرامت” کند. یعنی‌ کارهای نشدنی را شدنی کند. سالک با پیش زمینه عشق و رهنمود‌های مرشد به دل آگاهی و برتری ی معنوی می‌‌رسد. در آن راه باید خود را از صفات حیوانی “تخلیه” کرده ،به صفات الهی “تحلیه” ساخته تا به مرتبه ی “تجلیه” ی صفات الهی ،”واصل” شود. از آن پس نگرش وی به نقطه‌ای خالی‌ از خود متوجه می‌‌شود.

همهٔ مالامال از دلبستگی ی، عاشقانه به همان که مطلق جهان هستی است و همهٔ موجودات بزتابی از وجود وی است. آخرین وادی “فنا” است که سالک به صفات ملکی و فرشته خوئی و گذار از حیوانیت می‌‌رسد. نگفته نگذ ریم که شناخت عارفانه و ترویج شیوه درک زیبایی بر پایه‌های کاربری هوشمندانه جدای از “پوچ گرایی” و “دریوزه منشی” و چشم به راهی‌ ی رسیدن “فتوح” به خانقاه است. بزرگان ادب پارسی ،خود در پی ،بی‌ اعتبار کردن گداپیشگان کار گریز و خرقه پوش کوشا بوده ا‌ند. عارفانی چون مولوی جزو پیشاهنگان تورق کتاب هزار توی ذهن آدمی ا‌ند. انسانی که وجود پنداریش از فراگرفته‌های محیطی و وراثت خلقتی همراه با رد انگشت ذهنیت تاریخی بر آمده؛ خیلی از یک حیوان ناط ،بزرگتر است.

سخن عارف پروریده در مکتب منطق نظم جهانی که از هر ذره ،با گوش دل سرود آسمانی ی یکرنگی برادری و برابری را می‌‌شنود؛ سردادن بیاننامه ی جنگ ستیزی و یگانگیست. او در برابر هرگونه تفاخر استیلایی ، اندیشه ی ایستادگی سر می‌‌دهد. واژگان رمزامیزش ،در نگارگری ی دیگ جوش سینه‌های آتشناک به کار می‌‌رود.

*****

Houshang Saranj – Toronto

افشین

هوشنگ سارنج – تورنتو

در زندگی اجتماعی هر کس با نامی‌ شناخته و شناسائی می‌‌شود .نام گذشته از خوش آوایی ویژگیهای دیگر نیز باید داشته باشد .کوتاهی،زیبائی، نیک معنایی و از همه بالاتر، همراه داشتن نشان هویت ملی، چه ،همه ی آدمیان به زادبوم، سر زمین مادری و مجموعه ی افتخارات فرهنگی و پهلوانان میهنی خود میبالند. نازش به کارهای چشمگیر، در زمینه‌های آفرینش‌های هنری ،علمی و خلاقیتهای فرهنگی و پیشگامی در ساخت تمدن بشری، خون تازه وجنبشی سازنده در رگهای نسل رو به رشد جاری می‌‌سازد.

غرور بربن پایه‌های شرافت مردمی ،استوارست. آن ملت‌هایی‌ که در راستای گسترش صلح ،آزادی دایمی و برادری و برابری گام برداشتند ؛ می‌ توانند بر خود ببالند و با گزینش نام قهرمانان یادشان را زنده نگاه دارند. از جمله نام‌هایی‌ که ایرانیان بی‌ نگرش به پیشینه ی تاریخی و بارمعنایی ضد قهرمانی ملی آن بر فرزندان خود می‌‌نهند افشین است.

او را بشناسیم

نام افشین در بسیاری منابع تاریخی خیذر آمده ؛ طبری، ابوالفرج اصفهانی، مسعودی حیدر نوشته اند .بلاذری و دینوری خیزر . شاید شکلی از کیدر باشد که نامی‌ رایج در اسروشنه بوده است. او پسری به نام حسن داشته که کنیه ابوالحسن بوی دادند. و اما افشین لقب و عنوان امیران اسروشنه بوده است.

از لحاظ واژه شناسی معنی روشنی ندارد؛ گمان می‌‌رود  گونه‌ای از اسم پشین باش که در شاهنامه آمده است.شاید در اواخر دوران ساسانی خاندان افشین در ناحیه اسروشنه -بخشی از سغد – فرمانروا بوده بودند. بلاذری مینویسد آنان تا سده ی سوم هجری برابر مسلمانان مقاومت کردند و سرانجام در عهد مامون عباسی ،کاووس پدر افشین ،به پرداخت مشروط خراج گردن نهاد و پس از مدتی هم نافرمان شد. اما افشین به بغداد رفت و خلیفه را باورانید تا ،اسروشنه را به چنگ آورد و راه پیروزی را هم نشان داد.

بعد از آن به فرمان مامون، احمد بن ابی‌ خالد  با لشگری فراوان و رهنمود افشین به اسروشنه یورش برد. کاووس از هیاطله یاری خواست ولی یاری نشد و شکست خورد و به بغداد رفت و مورد بخشش قرار گرفت و باز فرمانروا شد. خلیفه به پاداش همکاریهای افشین با وی ،جانشینی کاووس را به او داد.

افشین تا پایان عمر فرمانروای اسروشنه باقی ماند. به موجب اطمینان به افشین  سال ۲۱۵ قمری فرماندهی سر کوب گروهی اعراب قبطی مصر به افشین سپرده شد. وی به مصر رفت و به سرکوب پرداخت و در اسکندریه قرار گرفت. سرانجام سال ۲۲۰قمری از سوی خلیفه معتصم ماموریت سرکوب شورش بابک خرمدین به افشین داده شد.

جنبش بابک در آذربایجان از حدود سال ۲۰۰ قمری آغاز شد (طبری) و سپاه خلیفه از شکستش عاجز مانده بودند (مروج الذهب مسعودی) سال۲۲۰ که افشین فرماندهی جنگ را به دست گرفت در ناحیه برزند اردو زد. طبری می‌‌گوید :جنگ طول کشید  گروهی می‌‌پنداشتند؛ بین او با بابک اتحادی به وجود آمده است .اما افشین بابک را کافر می‌‌نامید.

سرانجام در رمضان ۲۲۲ افشین خود را به دژ ” بذ ” جایگاه بابک رسانید. بابک هم توانست بگریزد و در ارمنستان جایی‌ پنهان شود.افشین پنهانگاه بابک را یافت و آنجا را محاصره کردو دست به فریب برد.گفت از سوی خلیفه برای وی امان نامه آورده است، بابک نپذیرفت، ولی ابن سنباط  که او را پناه داده بود خیانت کرد و بابک دستگیر شد.

افشین سال ۲۲۳ در ماه صفر همراه با اسیران خود وارد شهر سامره شد. معتصم از بسیاری شادمانی تاج برسر افشین نهاد و مال فراوان به وی داد و ابو تمام در ستایشش ،فتحنامه سرود. قدرت روز افزوده ی افشین خلیفه را هراسناک ساخت. آرام آرام با نیرنگ بسیاری فرماندهان سپاهی اهل فرغانه که یاران و همکاران افشین بودند کشته شدند .با کاربست آن شیوه،روز به روز قدرت افشین رو به افول نهاد.

از سوی دیگر قیام مازیار را به تحریک افشین می‌‌دانستند زیرا وی در اندیشه ی حکومت خراسان بود. ابن اسفندیار می‌‌گوید: مازیار ،اعتراف به داشتن ارتباط با افشین نمود… افشین در پی از دست دادن توان بالای فرماندهی می‌‌خواست از کنار خلیفه دور شود چه بوی توطیه چینی های عبدالله طاهر و احمدبن ابی‌ دوواد را شنیده بود. دشمنی میان افشین و ابودلف عجلی که از زمان جنگ با ،بابک آغاز شده بود؛در ایجاد جو بی‌ اعتمادی خلیفه نسبت به افشین بسیار موثر بود.-تاریخ بیهقی ابن اسفندیار گوید:سال ۲۲۵ هجری افشین خلیفه را به خانه مجلل خود در سامرا دعوت کرد.

افشین کسانی را در پشت پرده‌ها ،مسلح،نگاه داشته بود؛تا چون خلیفه در آید از اطرا ف در آیند و شمشیر در او بندند…با کشف توطیه افشین دستگیر و خانه‌اش به آتش کشانده شد. …ولی طبری گوید او را هنگام فرار از ارمنستان به سوی ماورا النهر دستگیر و به زندان بردند.

روز پس از گرفتاریش وی را محاکمه کردند و با مازیار روبرو و سرانجام زندانی. افشین از زندان کوشید تا جلب نظر معتصم کند اما موفق نشد. پس از ده ماه حبس در شعبان ۲۲۶ قمری به سبب گرسنگی یا خوراندن مرگدارو افشین خیانتگر به بابک درگذشت. طبری گوید:شورش  منکجور  در آذربایجان را خلیفه از تحریکات افشین می‌‌دانست؛ نخست او را ازفرماندهی نگهبانان ویژه بر کنار ساخت.

جنازه وی را به دار آویختندو سپس سوزاندند و خاکسترش را به دجله ریختند.خدمت به خلیفه و خیانت به بابک و دیگر آزادیخواهان مایه ی عبرت است. شادروان دکتر زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت می‌‌نویسد ؛افشین به جز دستیابی به حکومت و ثروت به چیزی دیگر نمی اندیشید. گروهی وی را بودایی  و پاره‌ای هم زرتشتی می‌‌دانستند که همه نشانی از پندار منافقانه او شمرده میشود. پس بدانیم افشین نامی نیک نباشد بلکه نخوب و نکوهیده است.

*****

Houshang Saranj – Toronto

جشنهای ایرانیان در بستر زمان

هوشنگ سارنج

خنجرِ سردِ زمستان کرده خونین، دشتها را در بهاران در “وندیداد” بخشی از اوستا، که درباره آفرینش جهان سخن می گوید: آمده است: “… نخستین، سرزمین نیکی که من آفریدم “ایرانویچ” است؛ در کناره ی رودخانه ی “ونگ هویی داایت یا “ang Hoi Daitya  در اینجا هوا خیلی سرد است ده ماه زمستان و دو ماه تابستان است… پاره ای باستانشناسان ایرانویچ را در “ارّان” شمال آذربایجان می دانند، گروهی سرزمین “خوارزم” و گروهی هم، دامنه های پامیر یا کناره های سیبری را… ولی آنچه مسلم است، نیاکان ایرانیان، ساکنان ایرانویچ یا کرانه های سردسیرِ شمالِ دریای مازندران، به دنبال یافتن زیستگاه های گرمتر به سوی نیمروز و فلاتِ ایران فرو آمدند.

گسترش زندگانی کشاورزی و ایجاد زیستگاههای ماندگار و روستا و شهر، وضع قانون مندیهای اجتماعی و پدید آمدن باورمندیها به نیروهای فرا انسانی، و نیازهای روانی بسیار، زمینه های توانبخشی در جسم و جان، روزافزون شد. آنها باور پیدا کردند که جهان پهنه ی رزمیدن پیوسته، بین “روان پاک” با “روان ناپاک” است و جانمایه ی نیرووری غلبه ی بر ناپاکی یا “انگره مینو” همانا، “روان بهی” و “توان بدنی” است. زندگانی ی روستایی و شبانی و رزم آموزی و سپاهیگری می توانست تن را قوی سازد و برگزاری جشن هایی که بیشتر رنگِ آیینی داشت و ماهیانه و سالیانه و گاه رویدادهای اتفاقی و بیرون از گاهنامه ای بود، موجب شادی و روان بهی می گردید.

آنان پس از اسکان در ایران زمین، و ایجاد گاه نامه، سال کاری دوازده ماهه ی هر ماه، سی روز داشتند، که بر پایه ی آغاز کشتکاری و داشت و برداشت، سامان یافته بود و بسیاری جشنها به مناسبت زندگانی روستایی ـ کشاورزی، برآمده بودند. آنها پنج روز مانده از سال را با نام “پنجه وه”  یا “پنجه بزرگ” یا “روزهای دزدیده” به پایان سال می افزودند و جشنی به پا می کردند. شش ساعت بازمانده تا تکمیل شدن یکسال 365 روزه را هم یا کبیسه می کردند یا هر یکصد و بیست سال یک بار، یک ماه به سال می افزودند.

دوازده ماه سال ـ فروردین، اردیبهشت، خورداد، تیر، امرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دی، بهمن، اسپند ـ هم نام فرشتگانِ نگهبان را بر خود داشتند. هفته ی هفت روزه هم، نداشتند. هر ماه سی نام از عناصر آیینی داشت ـ اورمزد، وهمن، اردیبهشت، شهریور، سپندارمذ، خورداد، امرداد، دیبادر، آدر، آبان، خیر، ماه، تیر، گوش، دی بمهر، مهر، سروش، رشن، فروردین، ورهرام، رام، باد دی بدین، دین، ارد، اشتاد، آسمان، زامیاد، مانتره سپند، انارام ـ روز سی و یکم در سال کبیسه، را “اورداد”  Avardad یا روز زیادی می نامیدند.

از برخورد دو هم نام، جشنی به پا می شد. یعنی هر ماه یک جشن چنین: “فروردینگان” روز نوزدهم در ماه فروردین، جشن یادبود مردگان، بر آنها “آفرینگان” می خواندند، میوه و خوردنی می دادند و گورها را با گل و سبزه و شمع می آراستند. “جشن اردیبهشتگان” با جامه های سپید به ستایش آفریدگار می رفتند. “جشن خوردادگان” کنار چشمه سارها و رود و دریا به شادمانی می پرداختند. “جشن تیرگان” روز دوازدهم  ماه در ماه تیر، به پاکسازی خانه و کاشانه پرداخته با جامه های نو، به آب افشانی و بازی روی می آوردند.

“جشن امردادگان” به کشتزارها و باغها می رفتند و از فرشته ی بیمرگی و نگهبان گیاهان در دامن طبیعت یاد می کردند. ـ “جشن شهریورگان” در ستایشی از امشاسپندِ نماد نیرو، شکل می گرفت. “جشن مهرگان” از جشن های برجسته ی سالیانه همچو نوروز بود که در نیمه ی دوم سال در پایان فصل گرما در مهرروز از مهرماه ـ شانزدهم تا شش روز ـ برپا می شد و همانند نوروز، مهرگان عام و خاص نام داشت.

در گذشته های دورتر این جشن به نام “میتراکانا” اجرا می شده است. “جشن آبانگان” آبان روز از آبانماه، مردمان کنار آبها به نیایش می رفتند. “جشن آذرگان” آذر روز از آذر ماه، در آتشکده ها به ستایش اهورا می پرداختند. “جشن دیگان” چهار بار در دی ماه برگزار می شده، روزهای اورمزد، دیبآدر، دیبهر و دی بدین.

“جشن بهمنگان” و هومن (بهمن) در معنی اندیشه ی نیک است. وهمن از فرشتگان مقربِ اهورامزدا، مظهر اندیشه ی نیک و دانش خداداده است. “جشن اسپندگان” روز اسپند در ماه اسپند، روز پنجم ماه. اسپندارمذ نگهبان زمین است و حامی زنان درستکار و پارسا.

در گذشته درین روز مردها به زنهایشان هدیه می دادند ـ والنتین دی ـ در پاره ای از بحث های ایران امروزه به نام روز مزدگیران” هنوز خیلی کم رنگ اجرا می شود. “جشنهای سالیانه” زیر نام جشنهای شش گانه ی گهنبار در شش وقت برگزار می شد. 1ـ گهنبار نخست یا “چهر گاهنبار” از روز خیر در اردیبهشت تا روز دیبمهر (15ـ11) 2ـ گهنبار میانه ی بهار در تیرماه (15ـ11) 3ـ گهنبار پایان تابستان (30ـ26 شهریور) 4ـ گهنبار مهرماه (30ـ26) 5ـ گهنبار میانه زمستان (20ـ16) دیماه، در سالهای هفت ماه تابستان و پنج ماه زمستان 6ـ گهنبار پنجه (چهر ششم) که در روزهای پنجه وه یا پنج روز آخر سال، برگزار می شد.

این روزها را جشن آفرینش می دانستند. چه باور داشتند که خداوند در هر یک ازین “گهنبار”ها یکی از آفریده های خود را خلق کرد ـ آسمان، آب، زمین، گیاه، حیوان و انسان. “بندهشن” به استناد کتاب یاد شده ـ بندهشن فصل 25 فقره 2 ـ می توان پنداشت گهنبارها ریشه در زندگانی آریایی ها پیش از رسیدن به سرزمین امروزی در فلات ایران داشته باشد.

در بندهشن آمده … از روز “اورمزد” در ماه فروردین تا روز “انارام” در مهرماه هفت ماه تابستان و از روز “اورمزد” ماه آبان تا پایان “اسپندارمذ” و روز پنجه وه پنج ماه زمستان است… در مراسم گهنبارها، هفت خشکبار، سبزه، گل، مجمر، آتش، بوی خوش، آب تازه، نان گرم، میوه تدارک می شد، آفرینگان (دعا) می خواندند و خداوند را می ستودند.

و اما نوروز، در واقع دنباله گهنبار ششم از جشن های سالیانه است که همه جشن های مذهبی هستند، و نوروز ویژگیهای مذهبی ندارد، بیشتر ملی است، بسیار باستانی است و از همه ی رخدادهای تاریخی رسته و به زمان ما رسیده است و اینکه در روایات عربی و زرتشتی آن را به جمشیدشاه پیشدادی نسبت داده اند خود دلیلی بر قدمت پیش آیینی این جشن است.

نوروز از آغاز بهار، روزهرمزد، در فرودین ماه آغاز می شود، به گفته ی تاریخ نگاران عرب و ایرانی، یک ماه ادامه می یافت زیرا، نوروز جشن دوباره زنده شدن طبیعت است. ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه آورده “… از آداب جشن نوروز… در صحن خانه بر هفت ستون، هفت رقم غلات می کاشتند و هر یک از آنها که بهتر می رویید دلیل ترقی و خوبی آن نوع غله در سال نو می دانستند…” در المحاسن آمده “… بیست و پنج روز قبل از نوروز در صحن کاخ شاهی بر دوازده ستون از خشت خام یکی از حبوبات را می کاشتند…” ایرانیان باستانی، گندم و جو یا عدس یا ماش را سبز می کردند. سبزه را Sheshah  می نامیدند و ازآغاز گهنبار ششم، خانه تکانی می کردند.

پگاه روز نخست بر بام خانه مانند شب گذشته اش، آتش می افروختند. مقداری آویشن در ظرفی پر آب همراه سبزه بر لب بام می نهادند. با سر زدن آفتاب شاخه های مورد و سرو را بر بام نهاده، آب و آویشن را فرو می ریختند. از بام پایین آمده به گرمابه رفته، جامه نو می پوشیدند. بر سفره سیب یا نارنج یا انار و چند سکه ی نقره در ظرف آب می انداختند. آتشدان روشن می کردند، کتاب مقدس می خواندند و شمعدانهای روشن گرداگرد خانه می چیدند. بر سفره، خوراکی های پخته، کاهو و اسفناج و سبزیجات دیگر و میوه، ماست و پنیر، کماج و نان شیرمال می نهادند.

ایرانیان امروز، سفره هفت سین می گسترند که پاره ای عقیده دارند هفت سین، تغییری است از ترکیب هفت چین، اشاره به هفت غله ی سبز. و شاید هم هفت شین که امروزه چندان کارایی ندارد. بر سفره می نشستند و خدا را می ستودند، سال نو را با شاخه های گل به یکدیگر شادباش می گفتند. گلاب پاش و آینه را به گردش می آوردند. گلاب به روی و سر می زدند و نقل می خوردند. بزرگ خانواده پول یا چیزی به کهتران عیدانه می بخشید. به پرسه ی خانواده های سوگوار می رفتند. مراسم دید و بازدید تا بیست و یک روز ادامه داشت. حالیا، بخشی از آن مراسم اجرا و جشن تا روز سیزدهم فروردین ادامه می یابد. روز سیزدهم جشن را در دامن طبیعت به سر می آورند.