هالیفاکس (Halifax)

 

هوشنگ سارنج

Peggy's Cove

هالیفاکس ،  شاهرگ اقتصاد  نوا اسکو شیا (Nova Scotia – اسکاتلند نو ) بزرگترین مهبندر باراندازی و بارگیری کانادا می باشد. ژرفابی با دیواره های سنگی که آماده ی پهلو گرفتن هر گونه کشتی با هر تناژ، است.

شهر بر شانه های شبه جزیره ی میان بندر و خور عظیم  ” نورت وست  ” گستره دارد ؛ که همگام با خواهر خوانده اش  ” دارتموت”  کلانشهری را ساخته اند. دو پلآویز پولادین، هر دو پاره را به هم ، پیوند می دهند. گذشته از سازه ی کهنسالترین ، پارلمان کانادا، از سال ۱۸۱۸ میلادی، که چون یادمانی ارزنده در پیش پای ساختمان نوین نگهداری می شود؛ چشم تیز بین عقاب تپه نشین، نگهبان آمد شد دیرینیان، از فراز تل بلند، دژ پدافندی  ” Halifax Citadel   ” فرا روی دهان گشاده ی خلیج ، یادگار ارزنده ای از روزگاران جنگهای گشایشی بین انگلیسی ها و فرانسویانست ؛ که سرتاسر نوا اسکوشیا ، نشانی از اسکاتلند را زیر پوست و درون خون و گوشت خود دارد. چون مهاجران نخستین ، با اندیشه و برنامه ی گسترش سر زمین مادری ، به آغوش گشاده ینعمتها و جنگلها و آبهای شیرین فراوان پا نهاده اند.

کسانی ، در جمع بهره وران زمین ، پای می گیرند  و نسلشان فراوان می شود که، کو له بار سفرشان ، پر توشه و مالامال باشد از نماد های پر نمود فرهنگی ی غنی و اندیشه های تابناک و رفتارهای همگان پسند. بی بزرگنمایی های تو خالی و سر کوبگرانه. با زیر ساختهای باورمندانه ی انسانی مدار ، و نقش رنگین زبانی شیرین گفتار همزاد آدابی خورشید رفتار.

با هنری فرا گیر ، و موسیقی ی کار آی جهانشمول بر متن رقصهای آیینی جانفزا. ادبیاتی پر کشش، داستانهایی پهلوانی ساز، تن جامه های زیبا، جشنهای معنی دار، فناوریهای زندگی آفرین و کشاورزی خلاق همه سامان یافته بر تار و پود . برابری و برادری. آدمها، نه برای گریز از فرهنگ نیاکانی یا خستگی و دلزدگی، راه سفر به دیگر دیار ها را بر می گزینند؛ تا زیر قبایی نو پناه بگیرند . که گزینش جانپناه های دیگر، راه  نوینی است ؛ برای نفس کشیدن و بالیدن و رسیدن به فضاهایی باز تر جهت پر دادن به پرنده ی اندیشه وری، نو آوری در تمام زمینه های رو به گسترش فرهنگ خانواده ی بشری.

وانهادن زادبوم، جانکاه است و هرگز فراموش نمی شود؛ اما، آن کسان ، که، بذر فرهنگ نیایی را ، در دیگر زمینی زنده و بارور می کارند؛ به انسان ، یاری می رسانند.  زمینهای سترون، نسلها و بذرهای اندیشه های بالندگی خواه را در خود می پوساند و نابود می کند.  ملتها، اقوام و آدمیان در آبگیرهای پاک فرهنگهای رنگارنگ، زنده می مانند؛ نه در ماندابهای کویری، کهنه و پوسیده. نوا اسکوشیا ، چیدمانیست از نمادهای گذشته  و هالیفاکس، گنجینه ای از دیدنیهای زیبا.  هر گوشه اش، یادواره ای تاریخی دارد حتا ، گورستانی یاد آور مصیبت غرق کشتی ی تایتانیک.

یا هنوز پس از سالیان دراز، واحد ۷۸ اسکاتلند در موزه دژ نظامی ی شهر، هر روزه ، به شیوه ی سر زمین مادری، مراسم سنتی ی  تعویض گارد را باورمندانه بجای می آورند ؛ چه ، می دانند؛ کجا و برای چه باید، سنت دیرین ، انجام پذیرد. در فاصله ی چهل و پنج کیلومتری شهر هالیفاکس، به سوی نیمروز (جنوب )  روستا بندر ماهیگیری  “پگیز کوو  ” بسیار دیدنیست.  راه تا روستا ، صاف و جنگلیست با چشم اندازهای دریایی.  پاساژ هایی که از میان درختان باز می شوند،  آبرنگهای استاد نگارگر طبیعت ر ا در آبی آب صاف میان شکافسنگهای مالیده و لجنگرفته، ،به نمایش می گذارد.

روستای یگانه ، یکسره بر سنگ خارا نشسته است و کرانه، خر سنگهای بزرگیست که از قلب زمین ، جوشیده ،   بی دامن گسترده ی ماسه ای.  تازیانه های کوبنده ی باد و کشندهای بلند آب و آبخیزهای هیولایی اقیانوسی، گرده ی گرانسنگهای گرانیتی ی پر ترک و پیر ، را ساییده.  پنداری، زیر سایه ی کشیده ی فانوس دریایی، به دیدار نهنگهای کنار هم لمیده ، ایستاده ای.

تا برد دیدن، ، آب سرمه ایست که بر سنگهای ابلق، خیز بر می دارد. پوشش تنک گیاهی بر نازک خاک، از آبگاه اقیانوس خیزنده  ، می آغازد و بر کمرگاه تپه های بلند دور از آب،  سوزنی برگهای پراکنده ، رویید ه اند. تا شهر دیدگاه ها ، شگفت انگیز، آب، آبروی زمین و آدمی، بیننده و پیماینده ی راه است. بایست، حس مذاب در اندیشه را ، وانهاد ،  با شهر درختان سبز و بیشه زاران گسترده و خیابانهای پر نشیب و میدانها و موتور سواران و دوستداران جدی هنر تتو وداع کرد و به کارگاه زیستن ، باز گشت.

ساعت از نیمه شب گذشته است  باران تورنتوی بزرگ را شسته ، راه ها روشن و شب آغوش بر مسافران ، گشوده است.

**********
تورنتو
۲۳ دسامبر 2010

جشن عروسی در گالری

هوشنگ سارنج

نبض تپنده ی کلانشهر تورنتو ، پای دریاچه ی انتاریو، در کهنه محله ی Distillery می زند؛ با کوچه ها و خیابانهای سنگفرش و هزاران نماد قدیمی دیگر. چهل سازه ی زیبای سبک ویکتوریایی ، مجموعه ی آبجوسازی و تقطیر و عرقکشی ی گذشته است که روزگاری بزرگترین در سرتاسر امپراتوری بریتانیا ، بوده است.

ساختمانی پنج اشکوبه ، از آن میان ، تاریخ بنای ۱۸۵۹ میلادی را بر پیشانی ، دارد. آن محله ، امروزه ، در برنامه های گسترش شهری، بین خیابانهای “چرچ “، “میل “، ” پارلمان ” و  ” لیک شور کهنه ” زندگی می کند و  پس از گذراندن دوران پناهدهی به بی سر پناهان، در سر انجامی نیک ، به کانون گالریهای نقاشی و آتلیه های عکاسی و نگارگری و دیگر فراورده های هنری و هم، بوتیکها و رستورانهای گرانقیمت، بدل گشت. یکشنبه، یکم آگوست ۲۰۱۰ ، در محله ی دیسیلری، عاری از ضجه ی خود رو ،یا ، هراس از تنه خوردن ، و لغزیدن ، بازار روز ، چون یکشنبه های دیگر، زیر آسمان آبی بندری، هردم، شکفته تر می شد.

بساط خرده فروشان ، زیر چتر خیمه ها می گسترد و دود کبابهای محلی ، جواهرات بدلی را خوشبو ، می ساخت. گردشگران، لابلای خیمه ها و زیر سایه بانها، می گشتند به خرید یا خوردن.  سه عروس هم، عکس یادبود می گرفتند؛ همه مردم، شاد و همیار جشنیان . ساعت پنج بعد از ظهر، گالری Thomson ، برای بر گزاری جشن عروسی نوه ام – گلنار – تحویل ما شد.

سه تالار بهم پیوسته ی ساختمانی یکصد و چهل ساله ؛ با سقفی عریان از پوشش و استخوانبندی الوارهای نمایان. بام را ، دیوارهای آجری جانبی و ستونپایه های فلزی ی تقویتی ، استوار ،می دارند. دیوارهای پایه ای و جرزها ، با آجر سرخ و ملاط سخت و بندکشی ، تا چسبیده به خرپا  و باربرها ی چوبین، شش متری ، بالا رفته اند. روکشهای کهنه ی هر دیوار، نیمی بر کار، مانده ؛ که، زیبایی ی ویژه ای از رنگهای سوخته آن ، بیرون می ریزد.

تراوش رنگین کمان فانوسی ، در فضای خیالانگیز نیمه تاریک، هماهنگ با رنگ خاکستری ی لایه های سیمانی و سبزی ی در و پنجره ها در بافت ساروج آسیب دیده و متخلخل کف بندی،همنشین  تنگه های خالی شده ازدر های پوسیده ؛ باز دم سردابه های شرابسازیهای کهنسال را ، به مشام می رساند. در امتداد سه دیوار نو ساخت ، با رنگ ارغوانی ، تابلوهای نگارگران ، دیوارهای مانده و ستونهای آجر نما را تا انتهای تالار های دیگر، پوشانده اند.

نقشها همه  آبستره، ولی نه در یک سطح و هم مایه، بلکه، پاره ای ،تنها، ترکیبی از رنگها و نمایش توان رنگ آمیزی است؛ چند تایی هم، کلا ژعکس نقاشی و چهره پردازیهای ترکیبی با قلمهای تند و سریع. بیشتر سوژه ها آدمیست ؛ مانند عروج ، از میان آتش تا بلندای رهایی. پنج دقیقه پس از بیرون رفتن بازدید کنندگان ، چیدمان تالار برای جشن عروسی آغاز شد.

میزها ، با شمعدانهای روشن  و گلهای ارکیده ، تند، ، آذین شد. در تالار کناری – که آشپزخانه است و روزهای عادی نمایشگاه و فروشگاه یک گونه پنیر معروف کبکی –  ردیف صندلیها رو در روی جایگاه مراسم عقد چیده شده بود میهمانان نشسته به نوای آرام موزیک آسمانی ی برامس گوش می دادند. همنوایی ساز چلو با ویولن ، در ، تراوش بوی موسیقایی ترکیب های معنی دارمراسم با حجم های آزاد از قید قابها ، پیام سعادتمندی را فریاد می زدند. عقد که جاری شد و دفتر ها قانونمندی پیوند زناشویی دو جوان را اعلام کردند؛ میهمانان سر میز های خود رفتند. دیدم شگفت ، نشستی شد .

همگان پوسته ی خلق و خوی روزانه ی زندگی خود را شکافتند و به جهان پاک کودکی باز گشتند ؛ بیریا ،ایثار گرمهربانی بودند ؛ بی تنگنظری ، فراسوی تیره اندیشی، چرخ می زدند ؛ چه آنکه ، جانش در سایه است ؛ تاب ماندن ، در گرداب ساده دلی را ندارد و می گریزد.  آن جمع پر جلوه، بار سنگین تخیلات رنگین و جهیدن به دنیای خلقت نخستین را، ، از تنگنای زهدان همبستگی ی بشری می تراوانید  عروس و داماد پروانه آسا ، در بوستان حس و حال نقش ها ، بی هیچ ، غروری ، جانمایه ی ساده باوری را ، برپهنای رنگدانه های اندیشه بر انگیز ، منگنه می کردند.

عروس ، مرغ بهشتی شده بود ؛ سبک در پرواز و پرهای کاکلش در رقص.  ساعتی پس از نیمه شب ، سایه ی دکلها بر کرانه ی آرام دریاچه ی خفته، می لرزید ؛ گاهی ، سکسکه ی قطارو هوهوی آبشاری اتومبیلها ، بر رودخانه ی شاهراه بزرگ، سکوت را می شکست.

لیموزین، بر سنگفرش خلوت شب، چشم براه عروس بود و داماد. راه پر چراغ بود و روشن، زنجیر روشنایی ، تا دور دست دیدن ، به سوی شمال و تپه ها پیش می رفت. سوار بر سمند خیال برگذشته سفر کردم؛ دار آباد را پیمودم و کاشانک را ، به کوچه ی عسکری رسیدم؛ عروسی دختر کوچکم بود که حالا ، موهای سپیدی ، بر شقیقه هایش نشسته است. به گناه اجرای یک سنت اجتماعی، جشن ما بهم ریخت . پاسی از نیمه شب که از کمیته باز گشتیم؛ همه ی محرمان فامیل رفته بودند. نشستیم و به هم نگاه می کردیم. بیست و چهارم اسپندماه بود.  نسیم نوروزی ، کوچه های پر پیچ و چم محله را جارو می کشید .

**********
دوم آگوست دوهزار و ده
تورنتو

سنندج و مریوان

هوشنگ سارنج

…از سر شب ، بر یال راه می رفتیم؛ چون شهابی تند. ماه ،  خاک آلوده ، می تراوید؛ بی آبتنی در برکه های آب.  تمام راه تا ساوه و تا بالاتر ،  نرسیده ، به همدان، زمین تفته، با درختان پر ریخته اش، هرم تب می پراکند. بامداد، خنکای پگاهی، از آسمان بر پیکر زمین می نشست. و دورنمای شهر ، در روشنایی روز، آرام آرام، هویدا می گشت.

پیر شهر، بر صدها تپه ، نشسته و بالیده است؛ در پوششی از سنگ و سیمان بهم مالیده در استخوانبندی پولاد و خشت پخته. بی خطی راست ، همه شکسته ، بر سینه و پشت و رخسار هر سر پناه و دکه و بازار و رهگذر ، که، پیش رفته و ساخته است. پیش از رسیدن، درختان زبان گنجشگ و سنجد و اقاقیا ، به صف، در دو کران راه ، به سلام ایستاده بودند.

سایه سازان، درختان نسل تازه ی بی اشتها از آبند.  کم آبی ی قرن، چهره پردازی نوین شده است.  آب چندان نیست که به سیراب سازی تشنگان سبز گیاه ، هزینه شود. سنه شهر،  یا سنندج ، حاکم نشین کردستان، گلنشان پر یادگاران ایرانست. سنندج خود موزه ایست ارزنده، بزرگ، رودر روی موزه ی مردمشناسی میهنمان، کاشانه ی گرانبار و عایله مند. ترمه ای زربفت، یادگار مادر بزرگ، از روزگاری دور و شیرین. در خیابان امام ، پیش  مسجد جامع ، پای از رفتن می ماند.

دریایی از گلبوته های آبی ، روییده در بطن خشت های هفت رنگ کاشی ی پخته ، از نقشهای تقلیدی شاه عباسی ، کار هنرمندان محلی و اصفهانی ی دوران قاجاری.  حیران در خلسه ی سبکجانی ی دیدن و غواصی در آنهمه یادمانهای گذشته; در میان رود جاری بازاری پر رفت و آمد و شنیدن موسیقی ی آوای پارسی شیرین در اعوجاج لهجه ی کردی و تن پوش های ملی در خط خط شهری شلوغ و بزرگ، همزاد بافتی کهنه از معماری یکه.

ساختی دویست ساله و مسجد ترکیبی یگانه دارد؛ بر یک کرسی ی بلند تر از کف گذرگاه عام. صحن و درون و برون یکپارچه آبی پوش کاشی ی فیروزه ایست.  شبستان و مدرس و حجره های طلاب، یکجا مدرسه مسجد اند. دو ایوان رو به خاورو جنوبی دارد منحصر به خود. همه ی سازه زیر سایه ی نه چندان بلند دو مناره ی کاشیکاری شده آمدهاست.

بیست و چهار ستون سنگی مارپیچ تراشیده، با سر ستونهای مقرنس کاری ،نگهدارنده ی آسمانه ی شبستانند و تاقبندیهای گنبدی، در کنار نقش آیه های قرآن شریف و نیز کار برد خطوط بنایی، در کلافه ی معقلکاری و آجر کاریهای هنر مندانه، همساز با نیلوفرانه های خط ثلث، آرامجایی خدایی فراهم آورده.

گره چینی در ساخت پنجره های مدرسه و سر در ها ، غوغای نساجی ی هنرمندان چوبکار است. بخشی از کاشیکاریهای قاجاری در ترکیب نقشبندی با  گلهای صد پر صورتی و بابونه و برگهای زرد بلند و تابدار ، زیبایی همراه با احساسی پاک می آفریند. خانه ی کرد (عمارت آصف  ) موزه ی مردمشناسی قوم کرد ، پر دیدنیست؛ از شبکه ی آفرینش های هنری، سازه های معماری و گچبری، حیاط سازی با ارسی های بدیع در خلال فضا سازیهای رنگین در بازی نور پشت شیشه های زرد و سبز و آبی و گلی، نشانده در قابهای گره چینی ی پاره چوبهای در هم تنیده موزه ی سنندج ، گرد آمده در خانه ای ایرانی ، سبکی دیرین و بسیار زیبا و آرامشبخش.

خانه ی سالارسعید ،  مالامال از نشانه های کهنسالی.  سفالینه های گورخانه ای. زهدانهای خاکی پیش از تاریخ… شب شیدای از آنهمه دیدن، جاذبه های ساختی،  مسجد جامع – عمارت خسرو آباد و آصف و حبیبی ، وکیل الملک ،مشیر دیوان ،احمدزاده ،ملک التجار ، سالار سعید ، حسینیه ی امجد ، ……حمام شیشه  ، پل قشلاق  و  پل شیخ  ، به شستشوی چشمان ، تا الموت آبیدر ،دژبلند سنندج ، باید ، بالا رفتن و بر نشیم عقاب، نشستن و بر سبد پر ستاره ی شهر نگریستن و غزل بلند ناب را در ستایش رهایی و بیوزنی در خلا لحظه های اشراقی ، سرداد. به سوی مریوان، راهی یکصد و سی کیلو متری ، آغوش می گشاید.

راه پر پیچ، پر دره، پر بلندی، از کوه تا تپه ساران است. گویا یکباره ، به گودال شگفتیهای آلیس، می لغزی. تا پایان راه و رسیدن؛ در یک نگاره ی سبز و طلایی،  راه می سپری. از کوهپایه تا کله ی هر بلندی ، چادر شبهای زربفت گندمزارها را به آفتاب گسترده اند. بافه های گندم، در سایه ساربلوط های ستبر ساقه لم داده اند. و خوشه های پا کوتاه هنوز ندرویده در نسیم ، کاکل ، می جنباند.  راه چون پیکان جانشکار ، بر چپ می پیچد و راست، بر تپه های بریده ، سینه می مالد و پیش می رود؛ تا در ژرفای آبرفتی، چنگ ، می اندازد.  آنی فرصت غفلت از دیدن ، نداری؛ باید پیاده بر رد پای چوپانان، رفت و در هیمنه ی زنگ تکه ها، تپه به تپه، دره به دره و بوته به بوته را آزمود و حس کرد.

نفس راه در روستای  ” نگل ” می برد؛ در پیشگاه گنجینه پر بهایش. قرآنی یگانه ، بر کاغذی پوست آهویی ،  به شفافی ی نور و درخشانی آذرخش. به خط کوفی نوشته ، که هزار سال است در اختیار مردم روستای نوگل بوده است.  اکنون در حریم پولاد نگهداری می شود ؛کران تالار نماز. مکانی ، گلبو و مطهر .  هنگام جدایی، از پله ، بیفتی، نمی شکنی؛ پیکرت با جان، همسنگ، شده است.

راه از میانه ی ارم می گذرد. در مریوانی. شهری همگون سنندج.  پیکان  بر گردو بن کرانه ی دریاچه ی زریوار نشسته است.  تالاب نهصد هکتاری زریوار، آرایه خال شهر مرزی ماست.  دریغ از وا نهادن آن آب پاک و طراوت بخشش و به بازار مرکز خرید اجناس خارجی رفتن. زریوار، سر چشمه ی زاینده ی رود مریوان و آبگیر تمامی برفابهای بلندیهای مریوانست.

آن تالاب  بزرگ ، با  ژرفای سه  متر ،  هم گردشگاه است هم ، پرورشگاه ماهیان سپید و عروس. برای دیدار از گستره ی ۲۸۲۰۳ کیلومتر مربعی ی پاره ای از کشورمان، کردستان، و ده ها شهر بزرگ و روستاهای آبادان و زیبا وحاصلخیز ، پر کشاورزان و دامداران کارآمد، فرزندان مادهای شاهنامه ای ، چندین کرت باید به دیدن رهسپار شد ؛ برای دیدار با زیباییهای طبیعت و مردمان راستکردارش، با شریفان و با  ‎ ” کریمی ” از کریمان.

**********
اصفهان
۸/۴/ ۱۳۸۹

دشت لاله

هوشنگ سارنج

با گشودن دویست کیلومتر ابریشم راه ،  از اصفهان و پیمودن بسیاری تخته کشتزارهای سبز و دارستانهای پر میوه و دیدار گذرای شهر کرد آرام و بی برجهای سایه انداز ، یکسره ، زیر پرنیان آبی آسمان و آرامش کوهساری  <<  چلگرد  شوراب >> رها می شوی.

شولای آفتابی درخشان ، بر دوش کوهرنگ ، افتاده است و روستا هم. دلبخواه راه می روی ؛ بی ترس از سنگینی ی ازدحام ، یا، یورش نابهنگام هر باید شهر های بزرگ. آب چشمه ی  ” کرند ” پر خشم و کف بر دهان ، نعره کش، بر سر کوبان از دهانه ی تونل کوهرنگ، آن زخم آرمانی هزاران ساله، می تراود؛  تا با زهاب چشمه مروارید و دیگر چشمه ساران، زنده رود را بسازد. برای رسیدن به  ” چشمه دیمه ی تنگ گزی ” چندان راهی نیست.  چشمه در میانه ی خرمدره ی کم بلندای چند بیشه ای، از سپیدارهای نقره ای و بیدستانهای تنک بوته ای، با زلال آبی کم همتا و پاکی ناب می جوشد و می جوشد. سنگ بر سر آب قرار ندارد. شکوه سلطنت برفاب است و آبروی چشمه ساران و یکدستی و پیوند؛ در رقص گیاهان آبی با حرکتی نرم و ملایم بر سیلان حیات، همراه نبض سرد تپش طراوت زیبایی. دیدن کم می آورد؛ در شنیدن ترانه ای که از حلقوم طبیعت، همنوایی می شود.

آن آب آهنگین و نجیب ، آن سرود سرور، در هر گام نواختش، بزرگتر می شود و نیرومندتر.  آب آرمیده، آینه ی آبی آسمانست و سبزه و گیاه.  بید زلف می شوید، آفتاب تن و آلاله های زرد آبی، پای. برگتسمه های پهن لویی ( روخ ) فرخندگی زایش آب و جریانش را به شادباش، کف می زنند و بی دهان فریادی، آواز می خوانند. به سختی، باید؛ جام درک زیبایی را فرو نهاد و پای کشید و رفت؛  چه راه ، کشدار است و دیگر تابلوهای نگارگر طبیعت فراوان.

دشت لاله، بازمانده ایست از لاله زارهایی که با دست آدمیان، بر همه جای جهان، خفه شد. از جایی که از روزگاری که ، چنگال تیز را بر گلوگاه زمین خوب خدا ، فرو برد. دشت سبز است از بوته های ترشک، خوشبو از شیرابه ی گونزار های کتیرا و گز.  سایه ور از چهلچراغهای بلند پایه ی لاله های واژگون ، رشته رشته از خاکشیر های سر بهم و رنگین از خون گل. گلایولهای وحشی ی نازک ساقه ی گلور، قد بر افراشته، تا زانوان گز بوته ها سرک میکشند.

در شیارهای لیسیده از باران ، جنتیاناهای آبی گل دست در دامن پنیرکها و گاوزبانهای برگ تیغاله ای ، چشم به راه بذرند. خاک و سنگپاره ها ، در کمند گیاه، ضجه می زنند. کاکلی چکامه می سراید و تغزل بهار، درقصیده ی فصل، رو به مقطع  دارد. مارپیچ راه، فراز دره ی زنده و رنگی، تا آسمنکرانه می خرامد. دید تا پای دیواره های کوهین دژدره ی قلمرو گلهای خونرنگ، پیش می تازد.

خطه، خطه ی سکوت است و خلوت آدمی.  صحرای آرامش است و تفکر و نگریستن.  تختگاه خلوص است و تنهایی. گرداگرد آدمی را با اندیشه های نارسایش، یگانگی و عظمت آفرینش، می گیرد. پرندگان، که شاد می خوانند. زنده رود، گاه آهسته و گاه شتابنده، پیش می رود. با دست مهر، بر کرانه ها می کشد. همه را سیراب می کند. می خرامد و بیریا، داد و ستد می کند؛ اشگ ناب می دهد و زهره می ستاند.در شهر از پای می افتد؛ نفسگیر، می شود؛  به پهنای هر پل می گسترد.

پیشتر که می رود؛ چرکابه ای بویناک و عفن می شود. پس از  چهار صد کیلومتر، به سختی پای کشیدن، بر شنهای صیقلی و تحلیل رفتن، با نفرت از گند ناکی خویش، بیمار گونه، لابلای گیاهان نیممرده،  همراه با چاووش مرغان تشنه ی آبی و بدرقه ی لاشه های گندیده، در تالاب گاوخونی، به گلابی تیره فرو می رود.

**********
اصفهان
دهم اردیبهشت ۸۹