گشنیزجان

هوشنگ سارنج

از تنوره ی گردنه ی رخ، که بیرون می رویم؛ چنگال دود تلنبار و گرمای شهر بزرگ، از گلوگاه آدمی ، برداشته می شود و دم بر آوردن آسوده تر و نسیم کوهستانی چهره شوی هر رهنورد واله. زیر گذر فرخ شهر، بال گشوده ، تا هر از راه رسیده را، چون گردکانی، از کرانه ی گلبافت بوستانها، به نرمی پرواز یک پر، به آغوش فرخشهر، در بافتی گلین کهنسال و هم نو ساخت، بغلتاند.

راهی هموار و پیچاپیچ را سوی نیمروز، تا می کنیم تا در میان فرشهای گسترده ی سبز گندم و جو و یونجه زاران آبرومند، فرصت  شستشوی چشمان در آبی آسمان و کشتزارها، دست دهد.

پیشتر که می رویم؛ تپه های کوتاه، که جانپناه بادهای سرکوبگرند؛ بر دامنه های تل های بلندتر لمیده اند واز پیش پای کوهک های سر فراز، به دور دستهای کوهساران بلند، سرک می کشند.

تسمه ی راه، درخشان، بر پست و بلند دشت می دود تا در سرزمینی  پهناور، روستا به روستای  ” کیار ” را به یکدیگر پیوند بزند. لار، میزدج، گندمان ، کیار،  چهار محال سبز غیوران بختیاریست. سه خواهران ” مزرعه  ” ی  سفلی، وسطی ، علیا ، روستا های خرمی هستندکه به شیب بلند و نفسگیر ” kat ” گره خورده اند.

کت، سرسره ی شادی آوریست که تا رسیدن به شاخه شدن راه ، سوی خیرآباد و گشنیزجان، و دستگرد امامزاده، قهقهه بر دل می نشاند. ما به  راه گشنیزجان  رفتیم. بیشه زاران کنار رودک ، از دور می درخشیدند. بامها و دیوارها هم. راه روستایی ، در دل کوچه های خلوت می دود. همهمه ازفراز دیوارهای بلند آجری مدرسه ای به کوچه می نشست.

از رفتن واماندیم و در پی خرد سالان، بمدرسه شدیم. از پسری خواستیم ما را به دفتر، رهنما شود که مدیر خود به پیشباز آمد. فصل آزمونهای پایان سال بود و شاید انگاشت از مرکز آمده ایم. به اتاقی بزرگ رفتیم، مجهز ، با همه ی کار افزارهای اداری و چاپگرها و چند رایانه.  جان گرفتیم. ما را پذیرفتند و از خود دانستند در نتیجه، به نجواهای همپیشه ای و درد دلهای معلمی پر داختیم.

مرد همراه من، که امروز ، دبیری باز نشسته است و آگاه ، مسلط بر زبان مادری وسراینده و دیوان شعری پارسی هم دارد؛ سخت به دیوارها می نگریست واز پنجره تا ژرفای صحن گسترده ی مدرسه و به بچه های دختر و پسری که در لحظه های پر امید رو سوی آینده می بالیدند.

دشت پر شقایق یادش گسترده شد و  دهان به سخن گشود. سال ۳۳ شمسی, دو سال بود که آموزگار روستای دستگرد امامزاده – شش کیلومتری اینجا – بودم . راه ها خاکی بود و زمستانها هر باریکه گذرگاهی ، گردنه ای می شد، جانشکار.

فاصله ی آبادیها ، پر گزند و گمان یورش پلنگان و گرگهای گرسنه می رفت و کفتارهای فرصت طلب. چند دختر و پسر خردسال دانش آموز ، این راه آزاردهنده را هر روز تا امامزاده می پیمودند. گشنیزجان  رو به رشد داشت و نسیم بهم ریختن نظام فئودالی هم می وزید و اهالی گشنیزجان خواستار مدرسه بودند.

سال ۳۴ به من ابلاغی داده شد، که فلانی به شما ماموریت تاسیس یک مدرسه ی چهار پایه در روستای گشنیزجان داده می شود. به محل ماموریت خود بروید. من به  اینجا آمدم هر چه تلاش کردم جایی برای بنیانگذاری مدرسه یافت نشد؛ سر انجام مردی نیک ، پناهی نام، از روستاییان، یک گوسپنددانی – آغل- در اختیار من گذاشت.

از فردا، با یاری فرهنگ پناهان، از ویرانه قلعه ای فرتوت، آجر فراهم آوردیم و کف آغل را فرش کردیم و اتاقکی برای دفتر مدرسه و نیز، خوابگاه معلم ، که مدیر و خدمتگزار و نامه رسان هم بود سر هم بندی کردیم.

چندی بعد، دیگران یاری دادند؛ بر لادبنی از سنگهای گورستان ارامنه ی کوچیده ، دیوارهای مدرسه ای چهار کلاسه را بر آوردیم. خاموشی بر دفتر مدرسه فرمان می راند. برق شوق دیداری نامنتظر، چشمان آموزشگران جوان را فرو گرفت. با شگفتی می نگریستند.  وقت رفتن رسید؛ بر خاستم و رفتن ساز شد.

یکی از آن پنج تن پیش آمد و با فروتنی مهر آمیز، گفت: ولی آقا بذری که شما افشاندید؛ به بار نشست. از بسیار آموختگان این روستا، دست کم، چهار نفر را به نام می شناسیم که از دانشگاه های سر شناس و آبرومند جهان، پی. اچ. دی گرفته اند.

…دیدم که همراهم، رضا طلایی، آرام می گریست.

**********
اصفهان
۷/۳/ ۹۰

عمر مختار

هوشنگ سارنج

عمر مختار قهرمان ملی سرزمین بلا زده ی – قذافی زده – ، در خاورسیرنا ییک ، روستای جنجور تبرق ، سال ۱۸۵۸ میلادی پا به پهنه ی هستی نهاد. زودا، از پدر و مادری نادار، واماند. شریف الگا رییایی، برادرزاده ی حسین ، یک رهبر سیاستمدار مذهبی ، او را به فرزندی پذیرفت.

آموزش های درست آن پدر خوانده بر شایستگیهای آن خرد سال ، نیکو نشست . وی نخستین آموزش های زیر بنایی را در مسجد روستای زادگاهش آموخت. پس از فراگیری قران و جان گرفتن ،در آموزه های ساختاری ، هشت سال نیز ، دوره ی دانشگاهی السنوسی را هم، سپری کرد.

عمر مختار ، در تمام سالهای دانشجویی، رهبری جنبش های آزادیخواهی دانشجویان را بدست داشت. سال ۱۸۹۹ . م  او ، همگام با گروهی دیگر از دشمنان استعمارو سلطه گران ، در چاد، به یاری  رابین الزبایر ، با فرانسویان اشغالگر جنگید. اکتبر ۱۹۱۱ ، نیروی دریایی ایتالیا زیر فرماندهی لوییجی فارا ولی ، به کناره های مدیترانه ای لیبی یورش برد.

آن زمان، خطه ی تریتوری زیر کنترل دولت عثمانی بود. ترکها با کمک نیروهای لیبیایی محاصره ی ایتالیاییها را در هم شکستند. این آغاز جنگهای صحرایی لیبی با ایتالیاییها می باشد و آن جنگهای پارتیزانی بر ضد اشغالگران ایتالیایی را عمرمختار که جغرافیای محل را می شناخت و در جنگ صحرایی و کوهستانی مهارت داشت رهبری کرد. آنان گروهی چریک با یک قبضه تفنگ و سوار بر اسبی بودند که با تاکتیکهای رزم صحرایی ، امان نیروهای ایتالیایی را بریدند و مدت بیست سال از ۱۹۱۲ تا ۱۹۳۱ یگانهای موتوریزه  و آکادمیک دشمن را زمینگیر کردند.

سر انجام ، نیروهای زرهی ایتالیا ، با پشتیبانی بمب افکنهای هوایی به فرماندهی ژنرال رودولفو گرازیانی ، بر چریکهای کم جنگ  افزار و کم آذوقه ، چیره شدند . عمر مختار چریک کهنسال و بزرگ جنگاور ۷۳ ساله دستگیر، زندانی و در بیدادگاه ژنرالیسم،  به مرگ با دار محکوم شد. در دادگاه هر چه، از او خواستند تا چیزی بگوید ؛ خاموش ماند و در پایان ، مهر سکوت را شکست و شکوهمندانه و با توانی دشمن شکن ، فقط ، گفت ” انا لله و انا الیه راجعون ” پس او را دست و پا بسته از زندان به پای چوبه ی در بردند. سپتامبر ۱۹۳۱ .م .  هنگامیکه بر اسب چوبین دار سوار شد، و پیکرش چون پرچم رهایی بخش مردم لیبی به اهتزاز در آمد فرمانده ی نظامی دشمن به احترام وی کلاه از سر بر گرفت.

سرهنگ معمر قذافی ، رهبر ضد مردمی کشور لیبی، همواره از آبروی بسیار گسترده و ژرف عمر مختار هزینه می کرده است . قذافی که از پشت روبند ریاکاری ، چهره ای انقلابی به خود گرفته بود ، برای تهیه ی زندگینامه ی آن میهن دوست راستین ساخت فیلم تاریخی – جنگی ، شیر صحرا ی هولیودی را با چند میلیون دلار ، سرمایه گذاری کرد.

در فیلم شیر صحرا ، آنتونی کواین نقش عمر مختار را بسیار زیبا بازی کرد. همچنین اولیور رید ، در نقش ژنرال گارزیانی وروداستیگر در نقش موسولینی، خوب درخشیدند. فیلمنامه را از کتاب ابراهیم بلوشی در شرح جنگهای عمرمختار بین دو جنگ اول و دوم جهانی برداشت کرده بودند. جا دارد یاد آوری شود ؛ صحنه ی به دار آویختن عمرمختار – که صحنه ای بسیار تراژیک و اندوهباراست – یاد آور صحنه ی بر دار کردن حسنک وزیر از کتاب تاریخ کبیر ابوالفضل بیهقی خواهد بود. ” …… آواز دادند که سنگ دهید، هیچکس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند  … پس مشتی رند را ، سیم دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود  که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده ….و نیز یکی از برجسته ترین سکانسهای فیلم، افتادن عینک ذره بینی عمر مختار از میان دو دست از پشت بسته ای اوست که به دستان کوچک فرزند زنی   شوی کشته  – چریکی  – می رسد. شیشه ها برای کودک مناسب نیست و آگیم ، هم ، بزرگست . باید شکیبایی کند تا زمان انتقال دانش و ادراک و روشن بینی به نسل آینده فرا برسد تا بوته ی اندیشیدن راستین و مبارزه با دیکتاتوری که در نسل پیشین و نسلهای پیشتر در شوره زار تاریک اندیشی و بازدارندگی کاشته شده است به بار بنشیند. فریاد های امروزین مردم لیبی بویژه در شرق آن سر زمین از گلوگاه و دهانهای بسته ی آن چریک هاییست که همراه با عمر مختار ، در شنهای صحرا خفته اند.

قذافی از باد کشته ی دیکتاتور موسو لینی ، اکنون باید توفان درو کند و خود نیز کیفر نفهمیدن مردم را ببیند. خون ریخته شده ی بیگناهان، جنگجویان و عمر مختارها ، چه در قصه ها ، چه در فیلمها ، شعر ها و یا داستانهای انقلابی ، از خشگسار سرزمینهای بیداد، در شکل خار های خلنده می رویند و سر انجام بر جگرگاه های دروغپردازان خودکامه و انقلابی نمایان چون قذافی، خواهند نشست.

**********
اصفهان
۲۹ /۲ / ۹۰

لیبی

هوشنگ سارنج

شب آبستن است تا چه زاید سحر

با پایان گرفتن نخستین جنگ جهانی ، به سال ۱۹۱۴ . م و در هم پاشیدن امپراتوری عثمانی، کرکسان مرده ریگ خوار اروپایی ، روی به سازماندهی کشورهای عربی سر جنبان امروزی آوردند.

از میان سرزمینهای خشک و بیابانهای جانور سوز و سبزه بر انداز ، یکشبه قارچ آسا، شیخ نشین های بی بته ، بین پرچمداران سازمان ملل نشین ، سر بر آوردند و به یمن دلار های باد آورده ی نفتی، با جامه های زربفت مطرز، صدر نشین شدند و سر از کازینو های اروپایی بر آوردند – شاهزادگان سعودی سالانه سی میلیارد دلارهای زیارتی رابه شکمهای سیری ناپذیر قمارخانه داران غرب میریزند و نیز درآمد بیحساب فروش نفت حوزه ی عربی خلیج فارس هم به جیب جنگ افزار فروشان آدمی خوار ریخته می شود.

لیبی بین مدیترانه ، مصر و سودان، چاد و نیجر ، الجزایر و تونس، با گستره ی ۱,۷۵۹,۵۴۰  کیلومتر مربع، و جمعیت ۶,۴۲۰,۰۰۰ نفر آدمیان بر شنزارهای بیابانی بالیده یکی از همان پرچمدارانیست که از قواره ی  عثمانی بریده آمده است.

یونانیها، همه ی شمال آفریقا -بجز مصر – را لیبی می نامیدند؛ به نام قبیله ای، سپید پوست که در هزاره ی دوم پیش از میلاد، در پاره ای از کرانه های مدیترانه ای شمال لیبی امروزی، جای خوش کرده بودند و همچنین ، رد اسکان دریانوردان بازرگان پیشه ی فنیقی هم، شناسایی، شده است. در سده ی چهارم پ . م . لیبی – بجز ترابلس غرب – بخشی از متصرفات مصر باستان شد و در سده ی دوم پ . م . لیبیا ،  یک استان رومیانی بود. تا آنکه در ۹۶ پ . م   ، همه ی سر زمین پهناور استراتژیکی لیبی به امپراتوری روم افزوده شد.

سده ی پنجم میلادی، واندل ، ها ، تریپولی را اشغال کردند و دولت چپاولگر روم، به سال ۵۳۴ میلادی، باز آنجا را تحت تصرف خود در آورد. اکنون نیروهای مشترک دریایی و هوایی پیمان آتلانییک شمالی (ناتو) یکی از دستپروردگان میراث فرهنگ استعماری تاریخی خود را سخت می کوبد. که جهانخواران همواره به یارمندی دست نشاندگان خود در حاکمیتهای محلی به غارت دست آوردهای انسانی و منابع سر زمینهای ناتوان و نیازمندان اندیشه ای می پردازند و پرداخته اند.

اینکه چرا جهان عرب ، امروزه و بویژه لیبی در چنین چرخشتی افتاده اند ، پیوند با سازماندهی نا درست مدیریتی دارد. در یک تصویر دلخراش از سایت پدافند هوایی، دیده می شود ، در پای موشکی زنگ زده ی روسی ، چند بز نجدی بر علفهای تنک می چرند . در دوران خلیفه عمر- اول هجری – سیرناییک و ترابلس غرب و نیز دوران اموی ، لیبی یکسره به قلمرو  اسلام ، پیوست. و آن آغاز مستعرب شدن لیبی بود.

سال ۱۵۵۱ جزو امپراتوری عثمانی و در سال ۱۸۳۵ میلادی ، استانی از عثمانی بود.  اروپاییان هیچگاه از اندیشه ی دست اندازی بر لیبی بیرون نرفتند ، چه پس از شکست عثمانی در جنگ با ایتالیا ، سال ۱۹۱۲ و کمی بعد تر، پس از جنگ جهانی اول، ایتالیا همه ی خاک لیبی را فراچنگ آورد و از همان زمان چالشهای آزادیخواهی میهن پرستان لیبیایی با نیروهای سر کوبگر بیگانه آغاز گردید.

آزادیخواهانی همچون عمر مختار که خواستار جمهوری بودند. اما ، فریبکاران غربی درپی استقرار حکومتی دست نشانده ی خود بودند. سر انجام ، نه بر خواست آزادیخواهان  ” ادریس السنوسی “از بزرگان طایفه ی  “سنوسیه ” را با نام  ” ادریس اول “به سلطنت بر کشیدند. پنج سال بعد، ترابلس غرب ، سیرناییک و فزان و در نهایت پایان جنگ جهانی دوم، که لیبی مهمترین جبهه ی شمالی آفریقا بود  ؛یکسره مستعمره ی ایتالیا شد.

شش سال هم تا سال ۱۹۳۹ فرانسه و بریتانیا آنجا را ، اداره می کردند. به دنبال پیکار های پیوسته ی بین آزادیخواهان و اشغالگران ، با پیشنهاد سازمان ملل، در سال ۱۹۵۱، لیبی استقلال یافت . سال ۱۹۶۹ . م  گروهی از افسران جوان آموزش دیده ی نظام شاه ادریسی و ناصریست های احساساتی ناسیونالیست عربی، بر ، ملک ۷۹ ساله شوریدند . رهبر کودتای بدون خونریزی، سرهنگ هوایی، معمر قذافی بود. وی از سوی شورای انقلاب ،کشور را جمهوری سوسیالیستی ، اعلان کرد .

نخست وزیر، محمود سلیمان مغربی، از زبان شورای انقلاب ، سخن از ملی شدن بانکهای خارجی راند. قذافی هم گفت : همه ی منابع کشور در اختیار مبارزات فلسطینی قرار می گیرد. شورای انقلاب، ستیز با غرب را آغازید. تکیه بر گسترش زبان و آموزش و فرهنگ عربی برنامه ی آموزش همگانی شد. ممنوعیت فراگیری زبانهای خارجی، و دشمنایگی با غرب به روز شد.

پایگاه های نظامی انگلیس و امریکا که از سالهای ۱۹۵۳ و ۱۹۵۹ با کشف نفت، زیر نام مستشاری اقتصادی- فنی  به مردم لیبی تحمیل شده بود؛ بر چیده و نیروهای مستشاری بیگانه ، پاکسازی شدند. به دنبال هفدهم ژانویه ی همانسال قذافی ، پستهای نخست وزیری و دفاع را خود بعهده گرفت و شرکت های صادر کننده ی نفت را هم ملی کرد. هرچه بر عمر حکمت نوین لیبی افزوده گشت، دیو خود شیفتگی درونی قذافی بیشتر نمایان گشت. او که دریک دست منشور رهایی بخش اسلامی و در دستی دیگر، کاپیتال را داشت، نتوانست پیروان ساده ی زود باور و امیدوا ر خود را به خوشبختی و سعادتمندی دانایی رهنمون شود. زیرا وی در تضاد تربیت فرهنگ ایلیاتی و چادر نشینی با مدرنیسم قرار داشت. او با آنهمه قدرت یابی ناگهانی و دارایی باد آورده نفتی ، توان درک و فهم رهبریت ملی و پیشوایی را نداشت. نتوانست سخن گران ارز گاندی بزرگ را در یابد، که گفت: من از امتیاز ها و انحصارات، نفرت دارم. هر آنچه نتواند با توده های مردم تقسیم شود برایم گناه آلود و حرام است.

یا ماندلا را در یابد که پیش از آلودگی به پلشتی قدرت، در وقت کناره گیری کرد. قذافی نتوانست آزادی اندیشه به ملت لیبی هدیه کند. او پایه های قدرت خود را بر دوش ریزه خوران کم مایه و نادان نهاد و نمی توانست بداندجهل همگانی ، شکست آزادگی و آزادیست. او با بر انگیختن احساسات ملی مذهبی , مردم کشورش را گول زد. وی بدنبال حاکمیت زور و زرمدار خود بود، نه در پی خردمند سازی توده های مردم . در پی رای دهندگان و فریاد کشان بیشتر رفت. نمیدانست جیره خواران عددی ، عامی تر و عادی تر ، از نخبگان اندیشه ورند. شیطان توان گرفته ی فکر قذافی، فرمانروایی خرد را در چرخه ی خرافه گرایی، از میدان بدر کرد . وی خود میاندار و صحنه گردان اوباشان و سیاست بازان انگل بود. ندانست که با پول فراوان نفت، بایستی، بن پایه های دانشی و زیر ساختهای تولیدات کشاورزی – صنعتی را ، مایه ور ساخت یا بجای پخش کردن در آمد های ملی ، بین ارتشیان و نیرو های امنیتی ی نگهبانان خویش، به گسترش نهادهای دبیرستانی، هنرستانی, دانشگاهی و کانونهای پژوهشی در راستای رفاه زندگانی مردمان لیبی باید، بپردازد.

قذافی سر خود را چنان بالا گرفت که مردم را ندید و از شنیدن فریادشان، درمانده شد و ندانست که ناله ی ستمدیدگان، نیرومندتر و رساتر از لطیفه های شبانگاهی ی نرمتنان پاشنه بلند خونین لب دودین عینک است. از قذافی چادر نشین خود کامه جز آن نمی تراود ؛ که نمی داند ؛ دموکراسی، فرمانروایی و برنامه ریزی فرهیخته ترین مردم برای مردمان است. او دانایان هر پیشه را بخدمت نگرفت. او نه مردم را به سوی جمهوری پیش برد و نه به سوسیالیزم رنگ باخته ی روسی –  چینی رسانید ؛ همان نظام قبیله ای را رنگ آمیزی کرد و خود و و خانواده و عشیره اش را به نوا رسانید.

قذافی سرزمینی مالامال از نفت را از آن خود پنداشت ومردمرا بردگان فرزندانش . او از قماش صدام و بن علی و حسنی مبارک می باشد، گاندی هنگام مرگ، جز بزی و پیاله ای و لنگوته ای نداشت ، اما بر قلب میلیونها هندی زندگی می کرد و قذافی، با شنی تانکهای ساخت غرب ، پیکر لیبیایی ها را چرخ کرد و،  هم ، با هواپیماهای هر جهنم دره ای آشیانه ی آرزومندان حق طلب را به خاک و خون کشید. او به حفره ای می رود که صدام رفت. شب آبستن است، تا چه ، زاید…

**********
اصفهان
۶/ ۱/ ۹۰

بشاگرد

هوشنگ سارنج

سرگذشت یک سر باز  ” نام دفتریست ۲۴۴ برگی در  سوک و ستایش حاج عبد الله والی (۱۳۲۷ – ۱۳۸۴ ) جهادگر باورمند و رزمنده ی جبهه های کردستان و جنوب، که سید مهدی طباطبایی پور ،  سال ۱۳۸۶ خورشیدی نوشته است.

نویسنده، کتاب را با اندوه مرگ آن بزرگ می آغازد و به دنبال، از کارهای چشمگیر مردی خستگی ناپذیر و نستوهی کم مانند یاد می کند و آنها را به زنجیر سخن می کشاند. طباطبایی پور ، آورده :  در سفری همراه با گروهی باز دید کننده از دانشگاه اصفهان ، به بشاگرد می روند و دست آورد آن سفر، دیده ها و شنیده هایی است از  شور کار مردی پر آرزو در دوزخی جایی همچون گورستان زندگان.

از زبان والی می گوید :  شبی از شبهای جنگ تحمیلی، در راحتجایی سنگری، از یک خلبان چرخبال شنیده بوده ، که پیش از انقلاب ، در فرودی اجباری – در خاور ایران – مردمانی را دیده که علف می خورده اند و در نقشه ی همراهش ،  تنها آمده بود  ” کوهستان بشاگرد ” .

خاک خوب ، آب فراوان، نیروی کاری سازنده و کاردان ، زیر ساخت شهروندی و عدالت اجتماعی بر بن مایه های ابراز شایستگی ، انگیزه ی والایی و پیشرفت گروه های انسانی می شوند. اینکه چرا ، گروهی فراتر از مرز بندگی و بهره کشی همنوعان خویش می روند و یا ، اجتماعاتی هنوز در گوشه و کنار جهان ، در بند بهره دهی گرفتارند و در دامچاله های غلامی ی نوین ، افتاده یا می افتند؛ بیشتر وابسته به خرد گریزی و خرافه گراییست تا سر نوشتی بایدی.

زنده یاد والی ،  در سفری از جبهه به تهران ، برای دیداری با همسر و دو فرزندش و پدر و مادر و برادران ، سری هم به وزارت بازرگانی می زند ؛وزیر وقت ، با دیدن وی او را می گوید : ترا به ماموریت ایجاد کمیته ی امام و یاری رسانی به گروهی شیعه ی نیازمند در “بشاگرد” برگزیده ایم. … سر زمین پهناور ایران ما ، که هر از گاهی، در سیاهسالهای یورش بیگانگان کوچک و کوچکتر شده است ؛ هیچگاه ، به تمامی ، از چنگال نظام اربابی انسانخوارش، رها ، آسوده و در آرامش نبوده ، تپشی، گاه تند و گاه کند شده است.

از دوران هخامنشی – که خوشنامترین دوران دور از دسترس  باشد – تا هر دوره ی پر جنگ و ویرانی و قدرت طلبیهای آدمی سوز و آسیب رسان به توده های زحمتکش بر خاک و نانجویان از آب و آفتاب، تا پشت گوش دیروز تاریخی، چه بسا آدمیانی که از ترس جان به کوهستانهای بی خاک زندگیبخش گریخته و با گردش روزگار ، انسانواره هایی ، پوسیده اندیشه، پلشت و خوارمایه شده اند.

در فرهنگ جغرافیایی ایران، جلد هشتم ، آمده است : ” بشاگرد… عرض جغرافیاییش از خط استوا ۲۶ درجه و طولش از نصف ا لنهارگرینو یچ ۵۸/۵ درجه است …  و به گفته ی  ” فارسنامه ی ناصری ” بشاگرد از دهستانهای بخش کهنوج شهرستان جیرفت …… محدود است از شمال به دهستان “کوه شهری مارز ” از خاور به دهستان قنوج ، از جنوب به دهستان جاسک  از باختر به دهستان  سیرک …… و عبدالله والی در گزارش سفر یکماهه ی خود به دولت چنین تصویری از منطقه نشان داده است. -درک مطلب و نثر از مقاله نویس است- … بشاگرد ، منطقه ایست ؛ بلا زده ، مهر و موم و قفل و بست شده … جزیره ایست کوهستانی ، تپه زارانی بی خاک خوب، جهنمی از گزندگان مرگ آفرین و درندگان گرسنه ی وحشی. آب آشامیدنی و کشاورزی ندارد. همه ی خاک دره هایش و هم سنگها را بارانهای سیل ساز ، شسته.

از آغاز تاریخ و زندگی بشری، آدمی، بی راهنما بوده، خوی برده سازی، در اوج فقر، ادامه یافته، اگر کسی بر دو پای رونده است و در جامه ی هستی نفس می کشد ؛ گرسنه، زجر دیده، بی سواد، تشنه ، چرکین، فرومانده و بیرون از چهار چوب قانونمندی حیات حقوقی  است. سرپناه وی کپری نا امن و مزه ی شیرین زنده بودن و زیستن و دیدن ، دست و پا زدن در چنگال مرگی زودرس می باشد. هفتاد هزار نفر در نهصد و شصت واحد روستایی یک، دو، سه ، تا پنجاه کپره، بر شانزده هزار کیلو متر مربع ، تیغه های جانشکار سنگهای در حال تلاشی و تپه های بی کلاله های سبز گیاه در شش گروه اجتماعی شیره ی جان باخته پناه گرفته بودند.

آنجا گستره ای کوهساری بوده با دره های تنگ.  که تند آبهای بارانی زمین را درنده بود  و می دراند؛ خاک را می لیسید و گرمای برخاسته از سنگ تپه ها، آب تن های خوشیده و بی رمق را می مکید.

نیاکانشان ، تا چند نسل پیش در غار های پر کژدم و مارهای ” شب ”  زندگی داشته اند. حاج عبدالله والی در گیر و دار جنگ و دفاع مقدس بامدادی با دو رزمنده ی دیگر همکارش ” اسدی ” و ” روحانی  “به سوی بندر عباس راه می افتند؛ با دو لندرور ،  به پشتیبانی کمیته ی مرکزی امام و هلال احمر.  در بندر عباس هفده نفر ، همراه آن سه شده؛ خود را به میناب شهر ساحلی عقب مانده می رسانند؛ شهری که خیابانی دارد و بازاری و دیگر مردمانی فقیر. در ساختمانی ساده ی روستایی وش ، از سوی مردمانی نجیب و مهربان ، استقبال می شوند.

مسوول هلال احمر که برایشان در معرفی بشاگرد ،  سخن می راند؛ چنین گفته بود:  ما شناختی به بشاگرد نداریم؛ می دانیم در دویست کیلو متری شمالشرق میناب است؛ گزارشی از راهسازی بدان سامان در دست نیست؛ آب ،خوراک، بهداشت، مدرسه ، کار، کشت و کشاورزی هم ندارد. پر جانوران سهمناک است و نیز ،پناهگاه اشراری چند. تا شب فرا رسد ، همراهان بندر عباسی ، صحنه را خالی می کنند و حاجی والی را تنها رها می سازند.

والی با توان و روحیه ی یک جنگجو ، به نبردی دلیرانه با تمامی واماندگیهای تاریخی بشاگرد ،  بیش از بیست سال می پردازد. فردا روز سه نفری ،  پا به راهی نه شناخته می نهند ؛ قدم به قدم پیش می روند بر گرده ی سنگلاخ. آنچه می بینند ؛ گرسنگی ی عریان و سیال و پسودنی است. مردگانی را می بینند که برهنه پا ، بر سر تیغه های سنگ ، گام می زنند. آن نیازمندان ،  پسرانشان لخت، دخترانشان در پیراهنی بلند و تکه پاره ، زنانشان پیچیده در “ساری” های مندرس و پنهان پشت یک برقع . مردانشان ،  با دو لنگوته تن را پوشاننده. خوراکشان در شبانه روز یک وعده، اگر خرمایی خشک با نانپاره ای از آرد هسته ی خرما یافت شود و کودکان خمیر نپخته تا زود گرسنه نشوند.

شگفتا ،  نظام طبقاتی تا ژرفای پس نشینی از شهرهای جانمند، و ریشه دواندن در دوزخ یتیمی بشری در شش طبقه ی حاضر ، واماندگان تاریخ را سر پا نگه داشته بود. خانها، ریسیون، بلوچکار، نقیبیون، چوپونون و غلا مون. که مرز خانی تا غلا می ، داشتن یا نداشتن چند راس بز با چند نخل نزار و پریشیده در برهوت سنگستان است. غلا مان با داشتن لنگی بر کمر و پیکری سوخته از آفتاب ، انگ نداری را شب و روز با پای پیاده ،  همه جا، با خود می کشند. برای ریشه کن سازی نداری های تاریخی ی گروه های اجتماعی، در زمینه های فرهنگی ، اقتصادی، و اخلاقی ، فراهم آوردن نهادهای آموزشی تخصصی ، کار و تولید و رفاه در گستره ای ژرف ، یک باید است. چه، درمانگری های ناپایدار و بی پر بازده، قطره آبی، بر آتش تشنگی بسیار، ریختن است.

حاج والی در راستای باور های خود ، با یاری مردمان نیک اندیش و دولت ، به قله های فقر فرهنگی و اقتصادی ، حمله کرد. وی پس از ۲۳ سال کار شبانه روزی، بر فراز تپه های مرگزای روستای “ربیدون” شهرک کمک رسانی و ستادی امام خمینی را ساخت؛ بخشی از کاستیهای کهنسال را با چنگ و دندان از تهران و اصفهان و هر جا و هر کس که می توانست؛ با خود به بشاگرد کشید. هنگام ترک منطقه ،  اجرای نود برنامه ی زیر ساختی را در کارنامه ی خود داشت؛ از، راهسازی به ژرفای بشاگرد ، مدرسه و بهداشت کارگاه فنی و مزرعه و بهداری و برق و  …حوزه ی علمیه ،  تا ، دانشگاه . او هر آنچه را که می توانست؛ به کار بست؛ تا شاید، جامعه ای باز مانده از چرخه ی شهروندی را به سامان برساند. روانش شاد .

**********
عاشورای ۸۹
اصفهان