دومنیکن

هوشنگ سارنج

در اقیانوس اطلس ، و دریای کاراییب، رشته جزایری ، هست ؛ مسکونی یا غیر مسکونی ، که از هنگام آمدن کریستف کلمب و کشف قاره ی نو آنها را جزایر هند غربی می نامند. این جزایر در فاصله ای بیش ازسه هزار کیلومتر، از جنوب کالیفرنیا تا کرانه های شمالی ونزویلا ، در سه بخش ، پراکنده اند. ۱) باهاماس در شمال ۲)انتیلهای بزرگ ( کوبا، جاماییکا ، هیسپا نیولا ،پورتوریکو )در میانه ۳) انتیلهای کوچک (سه هزار جزیره ی کوچک آتشفشانی ، ماسه های دریایی و مرجانی )در جنوبتر ،سامان یافته اند.

جزیره ی هیسپونیولا ، در جنوب خاوری کوبا، زیر مدار بیست درجه، شرق جاماییکا، و در دل دریای کاراییب در پنجم سپتامبر ۱۴۹۲ میلادی پذیرای ناوگان دریایی اکتشافی کریستفر کلمبوس شد. کلمبوس با، پای بر صخره های ساحلی نهادن، ، آنجا را ، جزیره ی اسپانیا، نامید. جزیره ی هیسپا نیولا، نزدیک به نهصد و هفتاد کیلومتر مربع گستره دارد؛ که امروزه دو کشور مستقل، در آن زندگی می کنند. دو سوم آن سرزمین در خاور جزیره جمهوری دومنیکن و یک سوم باختری آن، جمهوری هایی تی است.

سال ۱۴۹۳ در سفر دوم و هنگام باز گشت، کلمبوس، دژپدافندی خود را ، واقع در شمال، جایی بنام سانتاماریا نابود شده دید ، چه ، بومیان دژبان های کلمب و همه ی سازه های دفاعی او ، را ، از بین برده بودند. کلمبوس، ناچار، به سوی خاور ، بادبان کشید تا به خلیج سامانا رسید. و در آنجا نخستین شهر زندگی ساز ، برای اروپاییان، در قاره ی نو را بنام “لا ایزابلا ” نزدیک “پرتوپلاتا بنیان نهاد. و خود به اسپانیا بازگشت.

مدتی که گذشت، بارتلمی کلمبوس (برادرزاده ی کلمب) درجنوب بخش دومنیکن امروزی ، پی ریز شهر سانتا دومینگو شد. کلمبوس در سفر دوم دریایی خود ۱۳۰۰ جنگجوی اشغالگر را بمنظور دستیابی به طلا آورده بود. غارتگران بهمراهی و یورش جویندگان طلا ، انگیزه ای بر نابودی بومیان جزیره شدند. میانه ی سال ۱۵۰۰ میلادی تب طلا شدت گرفت. و جویندگان اسپانیایی تبار به دیگربخش های جزیره و بعدتربه کوبا، مکزیک، پرو …هم پا گشودند. در آغاز جمعیتی نزدیک به سی هزار نفر در هجومهای پی در پی در جزیره جا گیر شدند و کم کم ، بازرگانان هلندی ، فرانسوی هم به بندرهای شمالی و باختری رفت و آمد و ، داد و ستد کردند. سال ۱۶۰۶ حکومت اسپانیا فرمان میدهد. تا همه ی اسپانیاییها به سوی سانتا دومینگو بروند و بازرگانی برای شاه اسپانیا را رواج بدهند.

پیش از آمدن کلمب و در پی آن یورش ویرانگر اروپاییان ، بومیان رنگین پوست همچون پرندگان ، آرام و خوش ، تندرست و شاد ، زندگانی خدادادشان را داشتند. اما با آمدن میهمانان نا خوانده ی دریایی ، روزگار روشن بومیان به تاریک شبی دراز مدت ، انجامید.

دومنیکن ، سر زمینی است ؛ کوهستانی ، پوشیده با جنگلهایی از گیاهان گرمسیری، که نیمی از جمعیت نه میلیونی آن در دامنه های نیمه بارور و دره های کشتمند ، به کار کشاورزی سنتی سرگرم و زندگی سازند. آنان از آب و گرمای طبیعی ، فراورده هایی همچون ، برنج، آوکادو، منگو، پرتقال، نیشکر ، تنباکو ، بدست می آورند.

دومنیکن، با گذراندن سر گذشتی دردناک از سوی همه ی دزدان دریایی و راهزنان مدعی تمدنسازی تاریخ استعماری جهان، امروزه کشوریست فقیر مانده در اندازه ای نا چیز، اغلب در روستاها زندگی سختی دارند. در خانه هایی بسر می برند کوچک، با مصالحی، غیر استاندارد، گویا ، هنوز، کمپانیهای غربی و مالکان بزرگ ، دست ازسر نیروهای کار ارزان بر نداشته، زمینها و کارخانه های دولتی هم ، دست در بهره کشی از جامعه ی حیران و درمانده ی تدارک زندگی، دارند.

فراورده های کشتزارهای تنباکو و نیشکر ،سر انجام، پاره ای از خواستهای بازار پر مصرف آمریکا را در جامه ی شکر، ملاس و مشروب الکلی رم بر آورده می کنند. آبهای شفاف کرانه های دریایی دومنیکن در بخش گردشگری ، برای سرمایه گذاران خارجی ؛بیشتر، اسپانیایی، درآمد زایی کلانی دارد. تفریحگاه های زیبا ،با درجه های گوناگون در طول سال ، گردشگران بسیاری را میزبان هستند.گردشگر، در محیطی امن، آرام و بی دغدغه ی تدارک خوراک، می تواند از بوفه های تقریبا هجده ساعته، بهره بجوید و در استخر های آب پاک شنا کند و از تمام امکانات درونی و بیرونی تفرجگاه ، بهره مند شود.

دومنیکن ، با نقشه ی کله شتر، در شمال، و خاور، با اقیانوس آتلانتیک و از جنوب سو،با دریای کاراییب همبر است. شهر بندرهایش در کمبود گستره ی خاک، بر دیواره های سنگی ساحلی، سامان گرفته، خانه ها برشانه های هم، سوار و راه های باریک شلوغ ،و پر شتاب پیوند برزنهای هر زیستگاه است . راه های آسفالته ی اضطراری هم، به گذرگاههای خاکی پر مانع و آبچاله های هرز آبهای کوهستانی روستایی پیوسته می شوند.

بند ناف مردمان دومنیکن را با پایکوبی و موزیک و شاد خواری بریده اند زیباترین شهر آن کشور، سانتادومینگو ، پایتخت کشور است؛ که خود موزه ای از شکوه بجا مانده ی دوران استعماری در نمادهای نظامی دژهای بلند پوسیده از بارانهای توفنده ی استوایی با ارایه هایی از توپهای برنجین زنگ زده است و کوچه های سنگچین که ذهن عریان آدمهایش را در نوای موزیک تند محلی ، وپایکوبی و سرمستی تخدیری نگاه می دارد.

باید، واله بود و هشیار ، تا ، از بوی مواج آب شور دریا ، و سایه سار درختان خرما و نارگیل و جنگلهای بی راهروی مانگرو( حرا )و بندر های ماهیگیری و پلاژ های گسترده و باغدره های کرانه ای و دیدن دورنمای رقص نهنگان بر پهنه ی آبهای پهناور به طاقنمای هشت پایه ای حافظیه پناه برد و چون مرغ شباهنگ ، هر شب، شبانه ، به یادوانهاده ها ی نیلوفرانه، که همواره بر رگ رگ جانها پیچیده، سرود خواند و هم گام با موجهای پر فریاد دریای حمله ور وبوی شب و شعرحافظ، رو در روی اطلس، زیر باران تاریکی ی در بر دارنده ی آسمان و آب و آدمی، در شنود نعره های آبخیزهای بلند، سرود غریبانه ، سر داد. و با کناره گرفتن از دیواره های جوشیده از ژرفای آب، و سنگپاره های خلنده و خراشنده ی مرجانهای بستر نرم و سپید به سوی کرانه های خلیج فارس پر کشید و در بوی نمکین رطوبت و شکوه گلهای هزاری کاغذی خوزستان، و بخار بر خاسته از بدنه ی داغ شهرهایش، دل بهم آورد. و در آسمان شیفتگی ، زنده ماند و بر سمند گمان، از بوشهر تا بندر گمبرون ، تا جاسک، تا گواتر راه سپرد و بندر بندرآن سر زمین مهر آفرین را در یافت.

یادمان رییسعلی دلواری را زیارت کرد و بر تک تک درختان کهور و میموزا و نخلها، و تپه تپه های وسمه کشیده و حنا بسته و گنبدک های هر آب انبار تاریخی ، دست کشید و زایرعاشقانه خوان خور موج ، کنگان ، چارک، لنگه، کنگ، خمیر، جاسک ، تنب بزرگ وکوچک ، ابو مو سی ، خارک و کیش و هرمز … بود وبه چابهار نفسی تازه کرد. و در بندر چارک ، شهر سپیدی بامداد روشنی ،آبدستی در فیروزه ی مذاب گرفت و به پای قصه گوی دریا ، نا خدای کور و در حسرت دریانوردی نشست . هوشنگ سارنج

*********
تورنتو
فروردین ۹۱

قصر الحمرا

هوشنگ سارنج

 

تازیان مسلمان ، سال نود وپنج هجری قمری ، به سرداری طارق، غلام موسی بن نصیر، از تنگه ی میان مدیترانه و اقیانوس اطلس ، گذشتند و بر جنوب اسپانیا چیره شدند و آنجا را اندلس نامیدند و سپس، که بر تمامی اسپانیا تسلط پیدا کردند؛ تاریخ نگاران هم، همه ی اسپانیا را اندلس تلقی کردند.

گرانادا ( قرناته  ) از سالهای ۶۳۵ تا ۸۹۷ هجری قمری در دست فرمانروایان بنی احمر (بنی نصر ) بود تا در دوران فردیناند و ایزابل از دست مسلمانان به در آمد. کاخ الحمرا، ساختی دو منظوره بوده است. کوشکی زیبا ، در دل استحکامات پدافندی نظامی، که بدست معماران مسلمان شمال آفریقا ساخته شده است .” الحمرا ” بر فراز تپه ای بر دامنه ی بلندیهای برفگیر گرانادا، در چپ سوی رودخانه ی ” حدره ” در آغوش دیواری سخت و بلند، از آجر و ملاط ساروج، بالاتر از کندک ( خندق )به گستره ی چهارده هکتار، ساخته آمده است و هنوز ، ۲۳ برج دیده بانی ، بر یال دیوار به نگهبانی ، نشسته اند و داستان پیوستن کاخی زیبا و شاه نشین به قلعه ای نظامی و افسانه ی پاره ای از تاریخ معماری اسپانیا  را باز می نمایند.

سرخشهر ” را محمد بن احمر ، در سده ی سیزده میلادی، فرمان ساخت داد و جانشینان وی به گسترش آن پرداختند. گرانادای تحت فرمان مسلمانان تا چیرگی مسیحیان، سالها

کانون فرافکنی دانش و شکوه فرهنگ اسلامی بود. الحمرا ، اوج فنون تزیینی و هنرهای تجسمی اسلامیست. آرایه های به کار گرفته، در بخشهای همگانی، سپاهی و درباری، در بالاترین پایگاه کار آفرینی ی هنری، در آرمان هنرمندان بوده است.

کوشکدژ ، چندین دروازه داشته که نام آورترینشان، باب الشریعه و باب السلاح می باشند. از دروازه که می گذری، پای بر صحن بهشتی زمینی می گذاری؛ مالامال از چشم انداز های خیال انگیز، از، باورمندیهای آیینی. بیننده، بی اختیار، از کناره ی هر سنگستون تراشدار،  زیر هلالی سقف های پر آذین، به سوی آسمان، عروج می کند. بهره جستن هنر اندیشان، از دستمایه های آجر ، بجای سنگ و باغ آفرینی ی بهشت آسا، از خمیر مایه های گچ، در شکل دادن به خطاطی آیه های قرآنی و شعر و ستایش های خداوندی

، بر بدنه ی تالار ها و راهروها، گویای آنستکه این  گزینه، بجای حجاری، سرعت پیشرفت کار و هرچه زودتر آماده سازی سازه مورد نظر بوده است؛ چه، کار مایه هایی، همچون، آجر ، ریگ و چوب، موید آنست.

پیش از دوران بنی احمر و ساخت الحمرا، در آن محل استراتژیک، دژی نظامی به منظور استفاده ی بازداشتگاهی و زندان، بر پا بوده، که باز مانده ی سیاهچالهای تنگ و ژرف، امروزه ، گویای آن پیشینه می باشد و بنظر می رسد ؛ در دوران بنی نصر ، از آنها ، استفاده ی انبار آذوقه شده است. مسیحیان، سال ۱۴۹۲، هنگام پیروزی بر گرانادا، در آنجا جشن گرفتندو کاردینال “مندوزا ” بر فراز آن قلعه چلیپای مسیحیت را بر افراشت و ناقوسی جای داد، تا حضور پایدار زندگانی مسیحی، در گرانادا، نشانه باشد. وآن ناقوس، پنج سده، زمان درست نصف النهار قرناته و نزدیک شدن خطر را بانگ بر می داشت.

الحمرا ، از دو حیاط عمده ی صحن شیرهای سنگی و ردیف ستونهای خوش تراش آن، و عمارتهای مسکونی و بارگاههای تو در  توی با جلوه گاه های هنری، سامان یافته. بازدید کننده، با گذشتن از دروازه ی ” مکسوار ” با فواره ای میان ” کوارتودورادو ” روبرو می شود.  محمد پنجم از شاهان آل نصردستوری داد بر نما سازی داخلی سر درقصر ، از

گچبری همراه با رنگهای درخشان . پیشامدگیهای پهن سایه انداز بر لبه های بام ، نیز، گچبریها را از باران نگهداری می کند. نقشهای از گچ برآمده به گونه ای شگفت با محراب الجایتو در شبستان مسجد جامع اصفهان همانندی دارند.

دیوارهای پیشخانه ی کوارتودورادو  آذینبندیهای هنرمندانه دارد. با گذر از کرانه ی آبگیر های زمرد  فام به تالارهای الحمرا، نمایشگاه هنرهای دستی ارایه های نقش و گچ و رنگ و  کاشیکاریهای دیواری و سرواد (ترانه ) های کنده کاری شده بر حجمهای پوششی زیستگاهها می رسیم. همه چیز تا آبفشانهای سنگی، بیانگرپندار بلند پایه ی سازندگان این بنیاد هوشربا می باشند.

در گنجینه ی الحمرا، گردش آب، و نمایه های آبفشانها، تنها،کاربرد آرایه ا ی ندارند ، که شاهان کوشک نشین، با دربند کشیدن قدرت آب، و  سرازیر سازی آن، تا فراز تپه های سرخ، و چرخش و دواندن بر تن آبفشانها و کار بست فن آوریهای پیچیده ی مهندسی در شیب بندی گذرگاه ها و بهره وری از افزایش نیروی راه آبه ها، آرامشی بهشتی را به گواهی کشانده اند و در همتراز سازی آب نما ها، در پیوستگی همواره ی زیبا کاری ، خنکسازی هم، در نظر بوده است. سایه آفرینی در همدستی سایه بانهای سازه ای و فضاهای سبز با آبگیر های پر ماهی و نیلوفرهای گلور، در آهنگ مشبک گچبریهای هوا گذر، به پالایش گرمای جنوبی کمک می کند.

کاخ موردهای سبز، و سایه سارش،  یاد آور یک زندگانی آسوده ی اشرافی در آن سرای بزرگ می باشد. کاخ ” ماکاره ”  سمفونی دیگریست از مشبک سازی و کاشیکاری و سنگتراشی، در چنگال دروازه های شکوهمند و تاقبندیهای حیرت آور. سر در های هلالی نیز ، باز گوی جهان دایره وار فراز سرآدمیان میرا، و آرزومندان جاودانگی است. بازی گچ، زیر پنجه های هنرمندان گچبر و پنجره های شبکه ای هر حجم، یا، به هم پیوند دادن بریده کاشیهای لعابدار سبز و سیاه و سپید در حاشیه بندیهای چمنی، انگاره ی باغهای جاودانه ی بهشت باورمندانست. آمیختن نتهای سنگ و کاشی و نیلوفرانه های گچین، بیننده را در اتاق کاماره، مقهور و شکست خورده ی هنرمندان سازنده می کند.

ریزه کاری در گردش قلمهای حجاری و غوغای  ستونهای باربر ایوانها، شگفتی زا هستند. سیلان آب از سنگابها، آبشار الماس مذاب بر پهنای دیدن است؛ که از میان گذرگاه های باریک و کم ژرفا، به میدانهای خیال انگیز و راز آمیز پشت دیوارها، نهان می شود. آنجا معماری در اوج معنای آسمانی و ملکوتی نمایانست. آن پیچش های نرم خط ، در بطن گچ ، همراه برش های هندسی آجر، که چهره ی هر آسمانه ای آراسته، خود، سفری به ، جهان آرامش است. باید رفت و الحمرا را دید و در دریایی از زیبایی طبیعت و توان هنری بشر، به شناوری پرداخت.

***********
۹۰/۶/۱۸

سایه ها

هوشنگ سارنج

هشت و نیم بامداد اردیبهشت است.  بهار از پیکر درختان می تراود و گلها هم. سبزینه ی گیاه، سرود شادی می خواند.  خود روها ، بر تیره ی پشت  راه ها، می دوند و در شتاب ترسناکشان، بذر ویرانی می پاشند و با طنین جانکوب و نعره های ساینده ی هراس آفرین، گوشواره های هلاکت را به هر برگ ترد طراوت، می آویزند. همهمه با آفتاب، هر دم بلند تر و کوبنده تر می شود. روندگان پیاده ، بی چهره های باز ، اخمگین ، نژند، و فرسوده، به سوی شکمهای سیری نا پذیرخودروها، گام بر می دارند  – اتوبوسهایی که از بیرون ریختن بلعیده های پیشین، خمیازه می کشند.

این کشند موجی، تا فرارسیدن شامگاه پر دمه و دود آجین ، به دور ترین بدنه های بی باره و عریان شهر و زمینهای بی کشتزار های سبز و چمنزارهای خشک پر زباله ، خیز بر می دارد. بر سمند دو پای از آغاز روز خسته، زیر سایه های پراکنده ی بامدادی می روم . زنهایی از روبرو می آیند .

سیاهپوش ،  لجن خستگی ی، پی دار, بر, قابچهره ها یشان، ماسیده . چشمان بی فروغشان بر تالاب سیاه هاله های مهربانی ندیده؛  ناشیانه، شناور. و خشم  فرو خفته و بد خلقی آنان پاشنه های شلخته راسخت بر سر هر موزاییک صد پاره ی پیاده رو می کوبند  رهگذران، هریک انبانی فشرده از کینه ای دیرینه و آماده ی انفجار. دو مامور انتظامی می گذرند با لباسهای سبز خدمت، از روستا بریده و غم هجرت. دود سیگارشان را از ریه  های پر شده، به هوای خنک پگاهی ، می دمند.چکمه های سیاه تا میان ساقها را پوشانده. می خندند و به هیچ جا نگاه نمی دوزند. بوی جگر تراش دود و جرم مانده ی آن به دنبالشان، کشیده می شود. سر چهار راه، پایه های بلند، عکسی بزرگ بر سینه دارد ؛ همراه با  لبخندو پیامی . به افقی کشیده و معنی دار انگشت تیر کرده است.

آدمها، بیرون از قاب بلند بیلبرد، نمی خندند ؛ بی اشکی خیس ، بغضی نترکیده در سفر است. کاخ داد گستری ، عظیم ، زیبا و پر ستون، تا زیر ابرهای دونده ، پر کشیده. اتاقها ی دادرسی بسیاری در دل دارد. دیوارهایش سنگی است . با پله ها و کف پوش سنگ خارایی. پیشخوان ، شلوغ است و پرآمد  و شد. مردان با ته ریش هایی از بی فرصتی و اضطراب ، نتراشیده. زنها، سرتا پا ، غمیارو زندگی در مشت. درمانده در پی به تاراج دادن آن ، به دادگاه آمده اند. جوانها، مچاله و رنگباخته، جهیده از زیر اسیاسنگ سرکوفت های نا سازواری ، ننگ نداری ، دزدی یا اعتیاد ،  در امتداد خط جدایی, اه می کشند. طفلان خرد سال، بچه های تیره روزی، بازیچه های ندانم کاری ،  فقر و تنگدستی ، با نگاههای معصومانه ، گرد گلها ، می چرخند. و گاه به گوشه ی دامن مادر می چسبند. دردناکتر، رج بی پایان شکایت نویسان است؛ که چون کرکسان مردار خوارچشم براه قربانی ، گام شماری می کنند.

آن رانده شدگان از سفره ی کاری با کوره سوادی، شکارچیان امید باختگان زیانمندند. آنان که در جمع آدمیان ، پوست انداخته اند و در دگردیسی و نو زایشی، از فواره ی پلشتی  کارهای پیشین از چرکابه ی دیگری  سر بر آورده اند. توبره بر شانه، مثله و مسخ، تندیس وار، بر چهار پایه اش در هم فرو رفته ، پاره نانی، سق می زند. آدمها در هم می لولند؛ ما موری میانشان می چرخد؛ روی پله ها ، بسیاری نشسته اند ؛ روی چمن ها ، پهن شده اند؛ اتوبوس زندان می آید ؛ زندانیان با لباسی نازک و دستبند پیاده می شوند؛ آنها با ما موران، دستبندی هستند .

دختری گلها را پرپر می کند. زنی می گرید. زنی دیگر به پدرش، تکید داده و نفرین می کند. بچه ای به جمع می نگرد . چند نفر با کیفهای سیاه چرمی و  جامه های تمیز و یقه حسنی ، از پله ها بالامی روند؛ نگهبانها، درود می دهند.

خود روها ، هجوم می آورند. سبزه ها لگد کوب می شوند. سایه ی نارونهای چتری، گسترده می شوند؛ قهوه خانه ها در می گشایند، جاهلهای نزاعی روی تخت ها ولو می شوند؛ دود قلیان، با بوی بنزین، در هم می آمیزد؛ شهر نفس می کشد. قرار بر آنست، تا گروهی تازه به جمع گرفتاران بپیوندند.

**********
اصفهان
۵ /۲ /۹۰

دزک

هوشنگ سارنج

روستای دزک ، در ۲۲ کیلومتری فرخشهر ، خرمی بهاران، پیشکش می کند. برای رسیدن به آنجا، روستاهای ” امامزاده ” و “قلعه سلیم “را هم می بینیم.  راه از میان کشتزارها و تل تپه های زیبا می گذرد. همه، دیدار از گلستان غزلهای ناب آفرینش است در هوایی بهشتی و پروازی سبک در آسمان ذهنی سیال و غیرمادی و آزادی در پس کوچه های خاکی ، بر چال آبهای زمستانی، سایه ی کوتاه چینه های گلی گسترده است.

پیر گرمابه ای، نیمه ویران، بیکار و توسری خورده، زیر پای قلعه ی امیر مفخم، قوز کرده است. در بندی آهنین را می  گشاییم ؛ از قلب بارویی بلند با آجرهایی قهوه ای رنگ . دفتر زنده ای را می گشاییم از هویت ملی ی پاره ای زیستمندان سر زمینی پر آبرو.

به صحن دژی با گستره ای ۵۰۷۷ متری پا می نهم ، که دو برج قطور باز مانده از چهار تایش، به دیوار های خاوری و باختری قلعه ی تاریخی دزک چسبیده است. دو برج باز مانده ، در جنوب سازه ، بیشتر ، برای باز دارندگی رانش آن ساختمان سنگین به دو سو بوده ، البته، کار برد پدافندی، انباری و زندانی هم داشته است.

رو در روی نمای جنوبی، و در اصلی قلعه، آبگیری تهی از آب ، بزرگ و تشنه میان، دیواره های سنگی تراشدار، نشسته .  ساخت دو اشکوبه ،  آمیزه ایست از پیوند عناصرگل، گچ، آجر و تراشکاری و آجر چینی وآذینهای معماری ایرانی با در هم آمیختن کاشیهای آبی ، سرمه ای وسبز برای خلق نقش های هندسی بر پایه ی طراحی سازه های غربی وارداتی. و استفاده ارایه ی باغسازی ایرانی و گردش آب میان آبگیرها و سپس ، سیرابسازی عناصر کشاورزیاست که همه ، گونه ای ، پاسخگویی به آرزوی جاودانگی و بهشتی زیستن کارفرمایان قادر و قاهر را می نمایاند.

استادان نماچین در بافت نماسازی سردر ورودی و دیواره های اطراف در ها و پنجره ها، با گچکاری و نقشبندیهای معقلی ، و ترکیب پاره کاشیهای آبی و سرمه ای و بازی آجر چینی ، پرده نمایی خیال انگیز ساخته اند. چوبین دری دو لنگه بسیار زیبا و پایدار، آراسته به کوبه و حلقه، و گلمیخهای درشت، ششتایی، در دو ردیف، بر هر لنگه، به بینندگان، خوش آمد می گوید. راه یابی به درون، با گشایش آن در و رفتن، به هشتی دیدنی، با نشیمن های پهن ترکبندی شده ی گچکاری؛ امکان می یابد.

از هشتی می توان با دو دالان سنگفرش، به صحن شمالی ، راه یافت. که پله های سنگی دو سوی نمای شمالی ، به دو اتاق گوشواره ی قرینه، و سفره خانه و دیگر اتاقها می رسد. طبقه ی همکف، دو ایوان در ،  بخش شمالی ،همچنان دو ایوان در بخش جنوبی دارد که نور و سایه و حفاظ بارانی ی ساختهای بنا می باشند. سقف ایوانها, را ستونهای بلند تراشیده ، نگاه می دارند.

“دیوانخانه” یا “سفره خانه” پنج دری بزرگیست میان دیگر اتاقها، که پنجاه متر مربع فرشخور دارد.  اوج هنرآفرینی ، در،اینه خانه و دیوانخانه است. کار آفرینان نخستین، با گرد آوردن هنرمندان آینه کار وگچبر  اصفهانی، نقشبندی گل و مرغ به سبک قاجاری، درشت و بدون ظرافت کارهای پیشین،کارهایی، انجام داده اند. در پنج دری نزدیک سقف، نوعی ، گچبری قالبی از  افسانه ها، در شکل  سر شیر و فرشته، تکراری و شتابزده، میان گلهای درشت، گچکاری و رنگ آمیزی شده است. چنانکه، در کل، از ، پیچشهای خیالپردازانه و افسونگرانه ی نیلوفرانه ها و اسلیمی های خوشفرم گچبری  و قاب بندی  دوران صفوی دراینجا، خبری نیست.

آرایش گرد بخاری دیواری، درشت و فضا پرکن و کپی برداری از نقش گوپلنهای خارجی می باشد. می توان گفت، بنیاد این کاستی ها ، دوری از کانونهای مصالح ساختمانی و دسترسی به هنرمندان برجسته وپسند کارفرمایی بوده اند.   همه ی سقف ها قاب بندی چوبی دارند، درها همه، از ساختی زیبا بهره ورند؛ از چوب گردوی فندقی رنگ، و بر آنها سیم کوبی و معرق چوب هزینه شده است. دیوارهای دو پهلو ی  راست و چپ سفره خانه، دو قاب بزرگ گچبری شده، دارد که عکسهایی از مینیاتورهای دوران عباسی ، آنها را، زیر لعاب شفاف روغن جلا،  پر کرده اند.

بر پیشانی نمای شمالی تاریخ ساخت ۱۳۲۵ ه ق ، خوانده می شود. و در همین صحن شمالی آبگیری بزرگ و بی آب، خود را زیر سایه ی درختان کهنسال ، پنهان می کند. لبه ی دور چین سنگتراشی ظریف دارد که، از  دل خود ، یک حجم استوانه ای آبجای، را به آبنمای پهن پشت دیواره پیوند داده است. و در مرکز ، فواره ای، با تراش چهار سر انسانی از دهانشان ، آبفشان بوده اند.

امروزه، قلعه ی دزک ( قلعه ی امیر مفخم ) از خاندان خانهای بزرگ هفت لنگ بختیاری، به موزه ی مردمشناسی سامان یافته است و با شماره ی ۳/۱۷۳۱ در فهرست  اثرهای ملی ، ثبت و به فرزندان، آن کار یاران ایرانی که سازه را بر افراشتند، هدیه شده است.

زیبایی چنین کارها، در باز سازی و نگهداری هر آنچه، از نیاکان ما ، مانده است و انگ و نشان هویت ملی دارد ؛ نموده می شود. تاریخ زنده ی تحولات  اجتماعی یک ملت در خاک سازه ها ی باستانی مانده است و در خون رگها و اندام شرفمندان می ماند.

**********
اصفهان
۹۰/۳/۲۷