زنده رود

هوشنگ ِسارنج

جلگه ی آبرفتی دوهزار وچهار صدکیلومتر مربعی اصفهان ،با داشتن نود و پنجهزارهکتار زمین کشاورزی ،بزرگترین زیستگاه زندگانی ایرانی کشتمند است و زنده به آب زاینده رود.از دیر باز ، آدمی بر چرخه ی زندگی ساز این رود سامان یافت و قانونمداری ،زیر ساخت پایه ریزی شهروندی و دنباله دار ی آن پی داری، برآورد.

درراستای بهره وری برادرانه، هرگونه دگرگونسازی روندی، به رویدادهای ویرانگرانه می انجامد؛ چه طبیعت ،اژدهای خفته ایست که دخالتهای بیجا، آن را بیدار می کند. سرانجام پس از ماه های فراون ، آب در بند انداخته ی زاینده  ود، پس از سیراب ساختن کا ر خانه های تحمیلی بررود، از یکصد وشصت کیلومتری، مانده به مرداب گاو خونی، بر روی زمینها ی تشنه ی کشاورزی خاور اسپاهان، گشوده شد و مردمان، در پیشباز آب، بر خاک برشته و چاکناک و خشکیده ی رود بوسه زدند؛ گوییا، در مهراب کنگاور، زایران معبد آب، راه دیدن را باهروله، بسته بودند؛ آن فرزندان ایرانیانیکه پیش از آریاییهای کوچیده، آبِ زنده رود را آشامیده و دررگ  ِ هر گیاه  ِ بالنده دوانده اند. بلور برفابهای بر تن ِتل سنگهاو ژرف دره های زردکوه نشسته، از چشمه ساران ِ جانان، دیمه، مروارید… و هزاران زهاب پاک می جوشد و همراه با آب ِ دیگر سرچشمه های آبدالانهای کوهرنگ ِزاینده رود ساز ، آینه وار، آبی آسمان ِ بیکرانه را درخود تابانده و با شستشوی گیسوان گیاهان آبی ، در تنِ ِجاری زنده رود می دود.

آن زنده رود از پا افتاده ، آب بهم تنیده ی رودهای خُرسنگ و زرین و جانانه است که خسته و سنگین و پلشت، سینه مال، بستر سیصد و شصت کیلو متری خود   می نوردید تا در چالاب ِ بیرمق گاو خونی آخرین نفس را بکشد. مرگ زاینده رود ، مرگ زندگیست، مرگ ِ باغداریست و کشاورزی. آب ، دارایی ملیست و از آن ِ همگان ، ولی نه به بهای نابودی یک شهروندی ریشه دار.

زمینهای کشاورزی و باغها هم به بهای خیانت ، ویلا می شوند. هر ویلا هم ، در تاریکی شب ،با خرناس جگر مال ِ زمینکوبها ، دارای چاهاب می شوند وروز از پی روزی دیگر سطح آبهای زیر زمینی فرو تر می نشینند ، به لایه های شور می رسند و خاک همراه آب ِ شور سترون می شود. دیده می شود، باغراه های کرانه های گذرگاه پرصفای نجف آباد را خاک مرده و کوبیده ی سفالگری، پوشانده۰ آبراهه ها، پر زباله و عطشناک، دیوارها شکافته و رخنه دار، پرچینهای گلین بیشتر از پا درآمده.

درختان ِ زردآلو و دیگر میوه دارها خشکانده یا خشکیده ، تنه های هرسخت دار مناسب ، آماج زغال ِ بیدود ِ بی اخگر گشته، کارتن شده بر پیشخان ِ هر دکه ی رج بسته نشسته است. مرگ ِآب و خاک با دستان ناباوران به قانونمداری چرخه ی زندگانی در راهست.

**********
اصفهان
۲۰ فروردین  ۹۲

سانتادمینگو

هوشنگ سارنج

به فرودگاه پنتاکانا ، که رسیدیم؛کمی از روز گذشته بود. زمین، نمدار و چال آبها، از باران بامدادی ، پر. نا باورانه در هوای گرم ودلچسب تابستانی ، رها شدیم . زبان گلهای ختمی ژاپنی ، با سنگینی قطره های باران، آویخته. انبوه گلهای کاغذی چند رنگ، سر بر شانه ی پرچینها، نهاده.

آرامش و سادگی ، گرما و قامت بلند نخلهای تزیینی، مرابه مسجدسلیمان برد. به فرودگاه کوچک، خودمانی، و در دسترسش . می روم؛ از پهلوی خرابه های سر مسجد ،سه راه چشمه علی، سرکوره ها ، پنج بنگله، چاه دیوانه، سه راه مال کریم، سینه کش دو شاخه ای اداره ی مرکزی، حسابداری ، کولر شاپ، میترشااپ، گلوگاه تنگ میدان مین آفیس، برزخ میان آتش نشانی و مدرسه ی شمس داوری، باشگاه ایران، پیشاهنگی ،ژاندارمری، اداره ی فرهنگ، و سر انجام، آغاز راه سبزآباد، پیش پای سکوی خانه ی ۲۱۶، همسایه ی چاه نفتی از نفس افتاده و در سنگ و سیمان، نشسته، روبروی گندابی از هرزابهای تپه نشینان بالا دست، در بوی نان تازه ی تنوری داغ، به خود می آیم.

سالن تمیز بود و کلاهی قلندری از چوب و پوشه ای از برگهای نخل، بر سر داشت گروهی از رامشگران محلی به خوش آمد، می نواختند؛ با تمپو و جغجغه و چندساز بادی. زود به راه افتادیم. راه دالانی بود باریک و ترکدار و پر چاله. که از لای درختان گرمسیری می خزید. در میان آنهمه سر سبزی و بوی جنگل و کومه های چوبی پوسیده و پای تا زانو در تالابهای کم ژرفا، گویی، سفری داشتیم بر شیب تند مرزن آباد که تا خود چالوس می دواند. آنقدر زیبا که دیدن کم می آورد باید بلعید.

سر سوی آسمان، از پله ها ، بالارفتیم. و گذری از زیر هرمی از چوب با قندیلهای آویزان داشتیم؛ بعد در حیاطی گسترده، که آبگیر سپیدش، پیچیده لابلای باغچه های سبز آوازه خوان ، تا پایان دیدن می دوید. من که هنوز غبارپاشنه های چاکناک زنده رود آب باخته را بر مژه ها ، بار داشتم؛ پیازکهای تشنه ی بویایی را با مزه ی خنک آن آبهای چشمه ای سیراب ساختم و، رد آب را در فیروزه های منجمدی که در دستان هنروران سر زمینمان خمیر شده و بر کاشیهای آن کاخهای خدا نشین گسترانده اند؛جویا شدم.

می خواستم پژواک زمینکوب پای خود را زیر گنبد مسجد شاه اصفهان بیازمایم . ابرهای تازه و نیرومند، تا غروب آتشین، بارها سیلواره ساختند؛ آبدانه های پیاله ای تند و پر توان، از گوش و سر هر بلندی و ناودانها ، آبشاری ، فرو ریختند. شب نرم و خوشرنگ لای چراغهای رنگین و نیلوفری لانه کرد؛ نسیم دریایی ، بر سینه ی نخلهای بلند گیسوی نارگیل فشار می آورد. وآن پایبندان خاک ، با چرخشی دلربا و بالا و پایین بردن بالها ، سینه رها می کردند.

شبی آذین بسته بود و از آینه ی تاریکی ، هزار هزار ، شبتاب سیما بی ، می درخشید. زمان اشباع بود از روح زندگانی ، جنبش و شادمانی . ترد و طربناک در زلال مهربانی . چیزی تخته بند و میخکوب نبود. آدینه روز بامداد، دیداراز سانتادمینگو ساز شد راه همان نخ یک لای کمتاب و پر گره از میان سبزه زارها و مه و ترس می گذشت . فراوانی گیاه ، راه دید آسمان و ابر پاره ها، را بسته بود. تمام راه ، باران بارید هر کشتزار با مفتولی فلزی ، و دیوارکهای مرجانسنگ از همسایه جدامی شود .

بر خاک نازک سپید و کهربایی ، بوستانهایی بود و نیزارهای شکر و بر زمینهای سخت آتشفشانی ، گاوچر های تنک مایه ی بیشمار. تا چشم می توانست دید؛ نیشکر های بندبند تا زانو در آب گل، یاد آور دریای سبز مزارع صفی آباد شوش و هفت تپه ، می شد ؛زیر آسمان بی رادع و کشتبانان آفتابسوخته اش که نیم برهنه، با، دست باد و آتش، نی ساقه دسته می کردند. سانتادمینگو پر میوه است و پر آدم.

باغ هزار رنگ قالی های ایرانی را می ماند که در پرده ی موسیقایی پیچیده باشند، با تندیسهای برنزی، تنومند و معنی دار بر سر هر چهار راه یا میدانی؛ نه هم شکل و یک لباس و نه اخمو یا نا مهربان. بر سنگ ستونی هم ، کلمب ، پشت به ساختمانی سرخ آجر، پوسیده و نمادین، با انگشت تیر کرده، از کمان اندیشه ، راه پیش رو ، و اکتشاف را نشان می دهد. آب سرمه ای، در جام کاراییب، چین بر می داشت و از فراز بسیار جزیره های مرجانی مغروق ، پیش می آمد و بر پوستینه ی حلزونهای درخشان وشن های سپید پهن می شد.

درختی تناور، با ریشه های هوایی ، میان باغچه ی موزه تندیسه های ماهاگونی ، یاد درختان لیل ( انجیر معابد) که خود هزار درخت است با آن ریشه های آویخته و آبشار سایه ی سردش در آن هرم سوزنده ی کرانه های خلیج پارس و آبخست های خارک و قشم و بندر های کنگان و عسلویه و…تا افقهای مینویی دیگر ایران را در ذهنم زنده کرد.

باز شب، در بازوان مرغ حسینی؛ هتل پای در آب آرام گرفتیم .در باز گشت ، تورنتو ، زیر دامن عروس برف ، خفته بود. سفری هم به تبریز باید رفت.

**********
Houshang Saranj – Toronto

آب

هوشنگ سارنج

در خنکای تاریک و روشن بامداد خرداد، بوی شیرین و لیموا ی یاس چنپا ، در هوا موج می زد. به سوی کوپا ، که راه افتادیم ؛ می خواستیم از روستای تاریخی قهی دیدن کنیم. کمی دورتر از شهر، پیش از رسیدن به کویر ، دود سیاه و نفسگیرکوره های آجر پزی ، راه دمزدن را می برید.

به هر روی ، گذشتیم و در آغوش هوای بیابانی، به راه پیش رو ، ادامه دادیم. آفتاب هنوز ، خیلی پهن نشده بود و پشت پرده ی غبار ، کمرنگ، می زد.کوپا آرام و پاکیزه از خواب دوشین بر می خاست. رانندگان خسته ی شب رو، کامیونهای خود را، در کناره ی راه بزرگ اصفهان – یزد , رج بسته بودند. شهر، به بیداری بامداد، خمیازه ، می کشید و گلهای خر زهره ، با برگهای چرمین و کلاله های رنگی و کمی خاک گرفته ، در کنار راه و پشت جدولهای سیمانی درخشش چهلچراغی، داشت و دانه های آبدار توتهای رسیده و بر راه ریخته ، نسیمی ترش را فریاد می کشید.

پس از چند، چپ و راست گشتن، برشانه ی پیکان راهوارجاده، تا قهی، در چشم اندازی یازده کیلومتری، راندیم. در دور دست، دیواره ی کوهی چسبیده به آسمان، نگاه را از رفتن، می برید. کاکل روستا، در آسمانکرانه ی کویر دیده می شد که آرام آرام بالا می آمد. قهی در ته کاسه ی دشتی خشگ، و گیاه روبیده ، چونان سنگپشتی سینه بر خاک نهاده است. بر جایجای دشت تشنه، و کشت نادیده ؛بوته های وحشی با گلهای زرد، لبخند می زدند و در باد بیابانی تن می لرزاندند.

روستای قهی ، با انگ و نشانه های زماندار، یادمانی است؛ از زیستگاه های ایرانیان پیش از اسلام، که امروز، در نا توانی پیر سالی ، بی آبی و بی کسی، آرامش کهنسالی را در اندوه غریبانه ا ی ، سر می کند. آمیزه ی دیوارهای ستبر گلی با خشت پخته، در بازی آجر چینی ی هنر بنایی ،شکوه معماری آراسته ی کویری است که آهسته در دریای نابودی فرو می رود.

در کوچه های بی مردم، کسی نبود تا به پرسشی پاسخ دهد. تنها، زنی سالمند، پیچیده در چادرش، از درختی ، آب خورده ، با پیاله ی سقاخانه ، دانه های نیم خشگ توت، میوه ی سازگار با تشنگی ی سنگستان را می چید. به سایه ی بلند و خنک خانه ای فخیم ، خزیدیم و با تردید، پیش رفتیم تا، بر سکوهای سنگی پهن دو سوی در، آرام بگیریم . کوبه را مشت کردیم.

در، صلابتی باستانی دارد. در آرایه ی گلمیخهای خوش پرداز. آوای کوبش، درون هشتی سرای بیرواج پیچید و کسی پس از درنگی کشدار، از دالان بلند، نجیبانه و آهسته پرسید :که هستید؟ پاسخ دادیم :میراث فرهنگی گفته است :این خانه را می توان دید. زمان بینمان ، ماسید و تا گشایش در سده ای گذشت در سکوت خلوت روز. آفتاب تا نزدیک سکوها، پیش آمده بود.

نیمروز داشت فراگیر می شد. که، گلمیخهای پای در چوب و زندانی زمان بر پاشنه های نیرومند در با آوایی خشگ و آهنین، چرخیدند و تا نیمه باز شد. مردی بیمار ، در قاب آستانه ، آشکار شد. یخ ناآشنایی و بهم ریختن آرامش او، بین ما ، آب نشد. با سر سنگینی ، راه دالان و کاشانه ی لب بسته و همیشه خاموش را به ما نشان داد.

ساختمانی چهار سویه بود ؛با دیوارهای بلند و هره های سه گوشه و درختانی که باد بذر شان را می آورد وتشنه در ویرانه ها ، میبالند. همه ی در ها بسته بود و تمامی زیباییها ی آفریده ی هنرمندان، در دل خانه های پنج دری وسه دری و گوشواره ها، پنهان بود. نه چفت و بستهای دست ساز اهنکاران را دیدیم؛و نه روی در روی خورشد یها ، به ستایش نور ایستادیم.

هر آنچه که دیدیم؛سیاهی پشت دیگ بود. اندرونی را هم ، در بسته دیدیم و چه درهای زیبا و پا بر جایی. ناچار ، خدا نگهداری گفتیم و به بازدید آب انبار چهل پله ی کوی رو آوردیم. آبی پر فشار و سرد از دهان شیر ، می پاشید. آب در لوله ها و کشتزارها ، به پای خشکسالی کوهساران منطقه ی جبل و کاریزهای آن ، جان باخته بود.

به دیدار قلعه و امامزاده رفتیم؛ دورتر از روستا، در پس خاکریزی بلند، هردو زندانی هستند و راه ورودش هم زنجیر شده بود. از خاکریز ، خود را بالا کشدیم؛ گشتی دور قلعه زدیم؛ چنان فرتوت و بن باخته بود که ریگهای درون گل ، بر آمده بود. قلعه و امامزاده و همه ی دیگر نگینهای گوهری بینظیرقهی، تازانو، در خاک نرم پیکرشان، فرومی روند .

باد در دست به کوپا ، باز گشتیم . شهر ، در رخوت گرمای خردادی ، چرت می زد.

**********
اصفهان
خرداد ۹۰

دومنیکن

هوشنگ سارنج

در اقیانوس اطلس ، و دریای کاراییب، رشته جزایری ، هست ؛ مسکونی یا غیر مسکونی ، که از هنگام آمدن کریستف کلمب و کشف قاره ی نو آنها را جزایر هند غربی می نامند. این جزایر در فاصله ای بیش ازسه هزار کیلومتر، از جنوب کالیفرنیا تا کرانه های شمالی ونزویلا ، در سه بخش ، پراکنده اند. ۱) باهاماس در شمال ۲)انتیلهای بزرگ ( کوبا، جاماییکا ، هیسپا نیولا ،پورتوریکو )در میانه ۳) انتیلهای کوچک (سه هزار جزیره ی کوچک آتشفشانی ، ماسه های دریایی و مرجانی )در جنوبتر ،سامان یافته اند.

جزیره ی هیسپونیولا ، در جنوب خاوری کوبا، زیر مدار بیست درجه، شرق جاماییکا، و در دل دریای کاراییب در پنجم سپتامبر ۱۴۹۲ میلادی پذیرای ناوگان دریایی اکتشافی کریستفر کلمبوس شد. کلمبوس با، پای بر صخره های ساحلی نهادن، ، آنجا را ، جزیره ی اسپانیا، نامید. جزیره ی هیسپا نیولا، نزدیک به نهصد و هفتاد کیلومتر مربع گستره دارد؛ که امروزه دو کشور مستقل، در آن زندگی می کنند. دو سوم آن سرزمین در خاور جزیره جمهوری دومنیکن و یک سوم باختری آن، جمهوری هایی تی است.

سال ۱۴۹۳ در سفر دوم و هنگام باز گشت، کلمبوس، دژپدافندی خود را ، واقع در شمال، جایی بنام سانتاماریا نابود شده دید ، چه ، بومیان دژبان های کلمب و همه ی سازه های دفاعی او ، را ، از بین برده بودند. کلمبوس، ناچار، به سوی خاور ، بادبان کشید تا به خلیج سامانا رسید. و در آنجا نخستین شهر زندگی ساز ، برای اروپاییان، در قاره ی نو را بنام “لا ایزابلا ” نزدیک “پرتوپلاتا بنیان نهاد. و خود به اسپانیا بازگشت.

مدتی که گذشت، بارتلمی کلمبوس (برادرزاده ی کلمب) درجنوب بخش دومنیکن امروزی ، پی ریز شهر سانتا دومینگو شد. کلمبوس در سفر دوم دریایی خود ۱۳۰۰ جنگجوی اشغالگر را بمنظور دستیابی به طلا آورده بود. غارتگران بهمراهی و یورش جویندگان طلا ، انگیزه ای بر نابودی بومیان جزیره شدند. میانه ی سال ۱۵۰۰ میلادی تب طلا شدت گرفت. و جویندگان اسپانیایی تبار به دیگربخش های جزیره و بعدتربه کوبا، مکزیک، پرو …هم پا گشودند. در آغاز جمعیتی نزدیک به سی هزار نفر در هجومهای پی در پی در جزیره جا گیر شدند و کم کم ، بازرگانان هلندی ، فرانسوی هم به بندرهای شمالی و باختری رفت و آمد و ، داد و ستد کردند. سال ۱۶۰۶ حکومت اسپانیا فرمان میدهد. تا همه ی اسپانیاییها به سوی سانتا دومینگو بروند و بازرگانی برای شاه اسپانیا را رواج بدهند.

پیش از آمدن کلمب و در پی آن یورش ویرانگر اروپاییان ، بومیان رنگین پوست همچون پرندگان ، آرام و خوش ، تندرست و شاد ، زندگانی خدادادشان را داشتند. اما با آمدن میهمانان نا خوانده ی دریایی ، روزگار روشن بومیان به تاریک شبی دراز مدت ، انجامید.

دومنیکن ، سر زمینی است ؛ کوهستانی ، پوشیده با جنگلهایی از گیاهان گرمسیری، که نیمی از جمعیت نه میلیونی آن در دامنه های نیمه بارور و دره های کشتمند ، به کار کشاورزی سنتی سرگرم و زندگی سازند. آنان از آب و گرمای طبیعی ، فراورده هایی همچون ، برنج، آوکادو، منگو، پرتقال، نیشکر ، تنباکو ، بدست می آورند.

دومنیکن، با گذراندن سر گذشتی دردناک از سوی همه ی دزدان دریایی و راهزنان مدعی تمدنسازی تاریخ استعماری جهان، امروزه کشوریست فقیر مانده در اندازه ای نا چیز، اغلب در روستاها زندگی سختی دارند. در خانه هایی بسر می برند کوچک، با مصالحی، غیر استاندارد، گویا ، هنوز، کمپانیهای غربی و مالکان بزرگ ، دست ازسر نیروهای کار ارزان بر نداشته، زمینها و کارخانه های دولتی هم ، دست در بهره کشی از جامعه ی حیران و درمانده ی تدارک زندگی، دارند.

فراورده های کشتزارهای تنباکو و نیشکر ،سر انجام، پاره ای از خواستهای بازار پر مصرف آمریکا را در جامه ی شکر، ملاس و مشروب الکلی رم بر آورده می کنند. آبهای شفاف کرانه های دریایی دومنیکن در بخش گردشگری ، برای سرمایه گذاران خارجی ؛بیشتر، اسپانیایی، درآمد زایی کلانی دارد. تفریحگاه های زیبا ،با درجه های گوناگون در طول سال ، گردشگران بسیاری را میزبان هستند.گردشگر، در محیطی امن، آرام و بی دغدغه ی تدارک خوراک، می تواند از بوفه های تقریبا هجده ساعته، بهره بجوید و در استخر های آب پاک شنا کند و از تمام امکانات درونی و بیرونی تفرجگاه ، بهره مند شود.

دومنیکن ، با نقشه ی کله شتر، در شمال، و خاور، با اقیانوس آتلانتیک و از جنوب سو،با دریای کاراییب همبر است. شهر بندرهایش در کمبود گستره ی خاک، بر دیواره های سنگی ساحلی، سامان گرفته، خانه ها برشانه های هم، سوار و راه های باریک شلوغ ،و پر شتاب پیوند برزنهای هر زیستگاه است . راه های آسفالته ی اضطراری هم، به گذرگاههای خاکی پر مانع و آبچاله های هرز آبهای کوهستانی روستایی پیوسته می شوند.

بند ناف مردمان دومنیکن را با پایکوبی و موزیک و شاد خواری بریده اند زیباترین شهر آن کشور، سانتادومینگو ، پایتخت کشور است؛ که خود موزه ای از شکوه بجا مانده ی دوران استعماری در نمادهای نظامی دژهای بلند پوسیده از بارانهای توفنده ی استوایی با ارایه هایی از توپهای برنجین زنگ زده است و کوچه های سنگچین که ذهن عریان آدمهایش را در نوای موزیک تند محلی ، وپایکوبی و سرمستی تخدیری نگاه می دارد.

باید، واله بود و هشیار ، تا ، از بوی مواج آب شور دریا ، و سایه سار درختان خرما و نارگیل و جنگلهای بی راهروی مانگرو( حرا )و بندر های ماهیگیری و پلاژ های گسترده و باغدره های کرانه ای و دیدن دورنمای رقص نهنگان بر پهنه ی آبهای پهناور به طاقنمای هشت پایه ای حافظیه پناه برد و چون مرغ شباهنگ ، هر شب، شبانه ، به یادوانهاده ها ی نیلوفرانه، که همواره بر رگ رگ جانها پیچیده، سرود خواند و هم گام با موجهای پر فریاد دریای حمله ور وبوی شب و شعرحافظ، رو در روی اطلس، زیر باران تاریکی ی در بر دارنده ی آسمان و آب و آدمی، در شنود نعره های آبخیزهای بلند، سرود غریبانه ، سر داد. و با کناره گرفتن از دیواره های جوشیده از ژرفای آب، و سنگپاره های خلنده و خراشنده ی مرجانهای بستر نرم و سپید به سوی کرانه های خلیج فارس پر کشید و در بوی نمکین رطوبت و شکوه گلهای هزاری کاغذی خوزستان، و بخار بر خاسته از بدنه ی داغ شهرهایش، دل بهم آورد. و در آسمان شیفتگی ، زنده ماند و بر سمند گمان، از بوشهر تا بندر گمبرون ، تا جاسک، تا گواتر راه سپرد و بندر بندرآن سر زمین مهر آفرین را در یافت.

یادمان رییسعلی دلواری را زیارت کرد و بر تک تک درختان کهور و میموزا و نخلها، و تپه تپه های وسمه کشیده و حنا بسته و گنبدک های هر آب انبار تاریخی ، دست کشید و زایرعاشقانه خوان خور موج ، کنگان ، چارک، لنگه، کنگ، خمیر، جاسک ، تنب بزرگ وکوچک ، ابو مو سی ، خارک و کیش و هرمز … بود وبه چابهار نفسی تازه کرد. و در بندر چارک ، شهر سپیدی بامداد روشنی ،آبدستی در فیروزه ی مذاب گرفت و به پای قصه گوی دریا ، نا خدای کور و در حسرت دریانوردی نشست . هوشنگ سارنج

*********
تورنتو
فروردین ۹۱