منار قطب

هوشنگ سارنج

قطب الدین ایبک ، از اطرافیان سلطان محمود بن سام بود. در زمان وی بر هند مستولی شد و دهلی را دارالملک ساخت… (تاریخ گزیده، چاپ لندن ، ج ١ ص ٤١٢…) منار قطب ، در مجموعه ویرانه هایی، باز مانده از مسجد و مدرسه و دروازه و گورگاه یادمانی است؛ از دوران فرمانروایی شاهان مسلمان هند. گویا، بلند ترین، منار سنگ ساخت هند باشد.

منار بر پایه ی بیرونی ١٧/٥ متری و بلندای ٧٢/٥ ، آسمان دهلی را نشانه می رود و حاکمان میرنده، می پنداشتند؛ که با گذشتن از ٣٧٩ پله ی آن و رسیدن به آخرین اشکوب ٢/٥ متری، می توان، به ملکوت جاودانه، عروجی داشت. ساخت این منار، از مرمر و ماسه سنگهای سرخ، در آغاز سده ی هفتم هجری در پنج اشکوب سر گرفته است. در میان هر دو اشکوب ، ایوانی گرد و محجره دار بس متناسب، کمربندوار، بر آمده از بدنه، ستون ترکبندی شده ی هلالی را در آغوش گرفته. بر پیشانی دیداری هر ایوان هم، کتیبه ای از آیه های قرآنی و نامهای قطب الدین ایبک و سلطان محمود بن سام ، حجاری ، شده است.

دهلی، زیر پای این توده ی سنگ بر سنگ نهاده که، در خونابه ی کار بی امان بیگاری، تآر و پودش ، رنگ گرفته است؛ روزانه ، روی به گسترش دارد. مناری که ، هر رج آن ، نماد شکوهی شکسته و نمایانگر جباریت غروری ، در پیوند نمایش قهاریتی است. امروزه، سنگ سرد، و فروریختگی سازه های بهم پیوسته ی ویران ، بی چراغ و مناجاتیان ، با زبان بسته ی خونین ، می گویند : نام ستمگران، در پرچمهای آخته ی آزردگی هنر مندان گمنام، جاودانه می شود. چه ، اگر قربانگاه دیوارهای سنگی و آن اشتران بیابان نورد سنگکش، و آن پنجه های لهیده و دلهای مرده و آرزو خواه  و خونهای جاری در رگهای هم ارز، با سوگلیان بر گزیده ی حرمسراها ، نبود؛ آن همه یادواره های پر عظمت، آفریده می شد؟ پهنه ی نمازگاه و نیایشکده ی بازمانده در آوارها، همراه با سر درهای سنگی و سنگتراشی هنرمندانه ی آیه های قرآنی، سند و نشانگری برکار آمدی و همکاری هنرمندان ایرانی و هندی می باشد؛  که بسیار فرسوده است.

گذشته ی فن آوری پیشرفته ی پولاد هندی هم رو در روی منار قطب، ستونیست، گلدسته، میانه ی مسجد. بیداری هندیان در زمینه ی فن آوری گردشگری ، آنانرا، وادار ، به چیدمان نوین سنگ و آجر تپه های ویرانه ی نیایشگاه ، کرده است. بی گمان، هند با آن گذشته ی باستانی ، و گذار از سختی چند امپراتوری و انقلابی بزرگ، دیدنیهای بسیار دارد. بویژه ، دهلی، که شاه نشین همه ی قداره بندان تاریخ ستم، از پکن تا لندن بوده است.

**********

دهلی

هوشنگ سارنج

سوم بهمن ٨٦ وزش باد سرد و سوز آور، از برهوت فرودگاه نو پا، ما را به تالاری از آهن بهم تابیده ی زیبا؛ هل داد . به عزم دیدن بخشی از آماجگاه سلطان محمود و نادر شاه و دیداری با گنجینه بنا های ” بابری ”  و  ” گورکانی “در خمیازه ی پرواز ٥٠٧١  ارباس ٣١٠ هواپیمایی ماهان ، فرو رفتیم. با ٤/٥ ساعت ، در بیگانگی سفر به هند، به گذشته پریدیم. دهلی گرم بود و شلوغ و پر کالا.

خونهای جاری از خشم نادر شاه افشار ، بر، چهره ی خاک تفته ی چرکین ، پیش چشمان محمد شاه گورکانی، هزاران بآر ، بیشتر ، زایایی داشته و نهال در شوره زار نفرت نشانده،نسلی دیگر رویانده است. دهلی زیر تابش خورشید و دیدن و بوییدن و پسودن هر چه ، که ، از نا آشنایی و تنهایی آدمیست؛ تیره تر می نمود. گل آرزو های گاندی بزرگ، سر بر نیاورده ، خوشیده است. هنوز  ” نجس ” ها در چرخه ی ارزشی اجتماع هستند.

نه اندیشه های فلسفی بودایی و برهمایی نه دیگر روشهای آیینی ستایشگر جوهر نیستی؛ یا آرمانخواهی مسیحایی ،نتوانسته اند؛ درماندگی وا خورده های نظام کاستی را درمان کنند. دموکراسی آزادیخواهانه ی حزب کنگره نهرو یا ایندرای نجیب هم، آبی بر آتش التهاب دوزخیان گرفتار در تضاد بهره وری عادلانه از زندگانی آسوده ی نوین نپاشیدند.

انسان در بند نان و کار و سر پناه را نمی توان بدست فلسفه و اخلاق  ساخته و پرداخته ی قانونگذاران قدرت و مالمندی، وا نهاد. همان ارگانهایی که نحوه ی اندیشیدن و ستایش و پرستش را فرا راه درماندگان می نهند. مگر روزگاری که آریاییها ی گله دار، در پی یافتن علفزارهای نو به هند رسیدند؛ هفتاد و دو فرقه بودند؟

شهر دهلی آنقدر بزرگست و دیدنیست که برای شناخت راستینش،  باید صد ساله شد. به یمن داشتن نمونه های فرهنگی دورانهای زندگانی بشر، یک سر و گردن، از بسی شهر های بر جسته ی گیتی، بلند تر است.

**********
تورنتو
٢٠  امرداد ١٣٩٢

اربیل

هوشنگ سارنج

از بوکان تا مهاباد، گوشه ای از بهشت است، سبز و آرام و خنک . گلهای وحشی چنان رامند ورقصان که پای هر بوته ی علف ، صد شقایق ، کف می زنند. آب پاک در رگهای کشیده ی جویباران، باغدره های مهاباد را سیراب می کند و نگهبان همیشه بیدار سبزه ها  “فقری گا” مانده ی گورگاهی باستانی از کمر گاه هزار لایه تپه ای ماسه سنگیست.

شب ابرهای فرازمند ، همراه آذرخش های پی در پی ، نماهنگ نور و آوا، اجرا می کنند و بارش رگبار های شویا، برگهای چرم نمای هرتاک خوشه دآر را می شویند. از مرز تمرچین ، هزار پیچ بلندیهای قندیل را به خدا باید سپرد و آهسته و آرام، کمر راه را از کناره های آبدره ای ، مالامال از برفاب ایرانی ، به سوی اربیل برید.

اربیل شهریست بزرگ، نو پا، که بر کهن شهر نیاکانی کردها ، با خیابانهای پهن ، و چرمه ی شهرهای نوین و نیازمندی صنعت و پشتوانه ی مالی نفت، روبه گسترش دارد ؛ بی هوای گزنده و آدمی سوز امارات؛ یا کوچه های تنگ و خاکی هر بلده ی خآور میانه ای. هنوز اربیل رنگ کردستان ایران را دارد و سر سبزی را. هرچه ، از مرز ایران ، پیشتر، می روی ، گرمای گریخته از سرزمینهای گدازان، بیشتر می شود.

بامداد ، خورشید ، پشت پرده ی غبار خاکستری رنگ بالا می آید.  بیداری شهر ، بامدادان خوزستان را در یاد ، بیدار می کند. پگاهانی ، که تازه ، گرما ، را از تن خود ، می راند. بافت کهنه ی شهر که، تا  قوزک آسمانخراش ها ، می رسد ؛ اهواز اهواز است ؛ بی گلهای کاغذی رنگین و بادبزن برگهای نخلهای زینتی و گلهای سرخرنگ عدس بر دل خاک خیس خوشبو. اربیل رو به کش آمدن ، درپهنا  و بلندا ساعت ٩ بامداد، خمیازه ای کوتاه می کشد تا تن خود را ، در ساعت ١٠ تکانی بدهد. رانندگی با سرعت است و تنوع اتومبیلها ی نو، همانند دبی بدون سختگیریهای پلیسی. آزادی و قدرت، دوروی یک سکه اند. برزنهای بسیار زیبا، با فروشگاه های بوتیکی شیک ، در دو سوی هر خیابان اتوباندی ، بی چهارراه های گلوگاهی. بلکه، زیر و رو گذر گاه های مهندسی ی آسوده در دست شهروندان صاحبان دارایی ملی است.

مردم ، با جامه های سنتی، پولک دوزی زیبا، سربندو شلوارهای جافی و شالهای رنگی معنی د ار ,  و گاه مسلح به موزری کمری. به هر روی ، غرور رها شده ی مردمی و بروز آن ، چشمگیر است. در سخن گفتن ، بایستی ؛دور اندیش بود و دست بر عصا ، که مبادا نخواسته ؛از روی بد فهمی انگیزه ی خشمی شد و به غرور ملیشان آسیبی رسانید. به شاعران ، هنرمندان،و هر نامی  که در راستای غرور ملی جنبش دارد؛ با بزرگداشت، باید پنداشت و رفتار کرد. جایی برای لگدمال کردن هنرمندی، واژه ای ، ترانه ای ، شعاری یا نقشی بر سنگ یا دیوار یا تراوش اندیشه ای وجود ندارد. در هر گام ، هر کلام، بایستی، رعایت سروری ملی آنان بشود؛ تا مهربانی یارمندانه ، وبرادرانه ، به بی مهری و خشم دشمنانه بر نگردد.

امنیت و زیر نگاه بودن هر بیگانه  – اگر چه دوست  – جای هر بد گمانی را نگاه داشته است. بدون نگرشی بدهکارانه ، از زیر چشمان کنجکاو کوتوالان، نمی توان رد شد. خورشید از فراز تاج رشته کوه های دوردست بالا گرفته است. باد خنکی می وزد. دلم برای خانه ی زادگاهی تنگ شده است. هنگامیکه ، آدم، در کاشانه ای نشسته ؛ و بیرون را نگاه می کند چقدر همه جای جهان همگون است و فریاد جگر خراش موتورها، هم آوا .

چرا  همه چیز را رد می کنیم ؟ از شاعر ، تا عابد . آدمی بدون غرور ملی مرده است. ما عقاب پیر را ماننده ایم که از ترس پرواز پر خود را می کند. ما شاعر و هنرمند و نویسنده و اندیشمند فیلسوف و جهانبین را بی باوری راستین لگدمال می کنیم. بر زنده و مرده شان سنگدلانه رفتار می ورزیم. جایی ، شاعری ، تندیس ٢٥ متری داردو جایی دیگر، به خواننده ای نشان لژیون دو نور می دهند و جایی هم، هنر مندان و اهل اندیشه از گرسنگی می میرند  و برای جمع کردنشان ، گلریزان می کنند.

**********
٢٠ اردیبهشت ٩٢
اصفهان

استاد جلیل شهناز

هوشنگ سارنج

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری ، و ان پرده نشین باشد موسیقی زبان مشترک حسی بشر، یکی از کهنترین، رشته های هنری است که گمان میرود ؛ آدمی خیلی زودتر از زبان سخنوری – به پیروی از پرندگان آواز خوان – به آن دست یافته است. بیان موسیقایی تراوش حس درونی هنرمند است که یا با آواز یا به یاری ابزاری دست ساز ،جلوه می کند آفرینش های موسیقایی همچون دیگر هنر ها، گذشته از استعداد نهادین، نیاز به بستر مناسب یادگیری و کار فراوان در راستای دستیابی به استادی ، دارد.

بشر ، ده هزار سال پیش از میلاد، به فلوت از راه دستیابی به استخوان تو خالی، شناخت پیدا کرد. بسیاری مردمان دیرینه در مصر و چین و بابل، از موسیقی ، بهره داشتند و در مراسم نیایشی و سورها ، به کار می گرفتند. موزیک امروزه در جهان پیشرفته و گوناگون و کاربردی است.

در ایران آنچه از گذشته بجا مانده است زیر نام موسیقی مقامی یا آوازی پاره هایی است از دوازده مقام نیمه کاره و گوشه هایی وابسته به آنها، ،که در بستر نمایش های آیینی نیایشی از راه آوازها یا سوک خوانیها، سینه به سینه ، بی خط ثبت، به شیوه ی گوش آموزی به ما رسیده است. و هنر آموزان ، در شرایطی که با سختگیریهای اجتماعی ، در گیر بودند ؛ زیر فشار ترس از رسوایی ، به آموختن زیر جلی و پنهانکاری روی می آوردند و آن کسان هم که درپاسخگویی به احساس درونی خود ، گام بر می داشتند؛ عمری، رنج محرومیت از مزایای زندگانی آزاد را به جان می خریدند و از دستاورد روزی وا می ماندند.

یکی از آن پروانگان شیفته ، استاد جلیل شهناز بوده است. جلیل فرزند شعبانخان، در یکم خرداد ۱۳۰۰ خ در شهر گنبد های فیروزه ای -اصفهان – به دنیا آمد. نیای مادریش، فتحعلیخان از نوازندگان سنتور عهد قاجاری بود . شعبانخان عمو ی استادغلامرضا خان سارنج ، ردیف دان موسیقی ملی و نوازنده ی بی بدیل کمانچه بود – شعبان ، سنتور نوازی را در مکتب فتحعلیخان آموخت – وی سه تار و تارو ویولن وکمانچه و تنبک را خوب می نواخت و از آوازی خوش هم بهره داشت شعبانخان نیز نخستین هنر کده ی آموزش سنتور نوازی را در اصفهان، بر پا کرده بود.

جلیل خرد سال ، نوازندگی تار و دانش موسیقی را از پدر و برادران بزرگتر حسین و علی که هر یک از نوازندگان صاحب سبک و چیره دستان روزگاران خود بودند و همچنین گوشه ها و ردیفهای آوازی را هم از استاد غلامرضا خان سارنج فرا گرفت و وجود استادان تار نواز سبک قاجاری هم در مکتب اصفهان، برای وی غنیمتی آموزشی بودند. سال ۱۳۲۵ ، آغاز پا گرفتن رادیو اصفهان و حدود بیست سالگی ایشان ، چنان در کارنوازندگی تار مهارت یافته بود که با همکاری استادان دیگر همچون ، غلامرضا خان سارنج ، تاج اصفهانی، حسن کسایی، و منوچهر سارنج اجرای زنده ی موسیقی ملی ، داشت.

سال ۱۳۲۷ به تهران مهاجرت و در شهرداری ، مشغول به کار شد و بیرون از وقت اداری، در برنامه های رادیو تهران، و بعدها گلها همنوازی و تک نوازی می کرد . سلامت رفتاری، آداب دانی و مهارت در نوازندگی خیلی زود ، جای ایشان را بین هنرمندان بزرگ ایران باز کرد وی نه تنها تار را استادانه می نواخت که بر چند ساز ایرانی مانند سه تار و کمانچه و تنبک، احاطه داشت واز صدایی دلنشین برخوردار بود که به گفته ی همسر استاد ، در هنگامه ی خلجانهای جانی و شور های آشفتگیهای شاعرانه می خواند و می نواخت و می گریست.

استاد شهناز به راه شیوه ی تند ویکنواخت نوازی سبک قاجاری نرفت ؛ بلکه، به ابداع و رهگشایی سبک فخیمی که ریشه در خانواده داشت روی آورد . وی همچون دیگر نوازندگان ردیفی، که آموزش آکادمیک ندارند؛ و از راه حس وحال دست داده به آنان در گیرو دار با حالات و آنات، به بداهه نوازی می پردازند؛ در بداهه نوازی، یگانه شد. جایی او خود گفته است خلاقیت ،لازمه ی زندگی هنرمند است ، حتی یک نوازنده باید ابو عطا را طوری بزند که دیگران نزده اند و این تسلط کامل به موسیقی و ذات خلاقه ی هنر مند را می طلبد… اگر کسی استعداد ذاتی نداشت و رفت و درس گرفت و آهنگی را تقلید و تکرار کرد که این دیگر هنر نیست… از ویژگیهای ساز شهناز آن که تار ، در هر اندازه ، در آغوش وی سنگینی نداشت .

آوای زنگدار و تسلط بر اجراهای قطعات ضربی و یا پاره هایی بر گرفته از موسیقی روستایی، بویژه بختیاری و تنوع نوازندگی، آگاهی ویرا بر ریزه کارهای تار نوازی می رساند. ضربه های پتک آسای زخمه بر تارهای جان یافته زیر انگشتان آشنا با تارها و پرده ها، بی درهم آمیختن آوایی نابجا در آرام نوازی پرطنین، موسیقی شاعرانه و عاطفی ای را در هر اجرای نو می آفرید. در مرکب نوازی و بداهه استاد شهناز، نوای موسیقایی را هم سوی ذهنیت خلاقه اش پیش می برد. ساز در دستهای معجزه گرش ابزاری بیروح نیست . زیر و بم های سامان یافته در بین زخمه ها و لرزش تارهای ششگانه ، از جانمندی و یکتایی ساز و نوازنده خبر می دهند.

هنرمند لازم نمی داند که دستگاهی یا تکه و گوشه ای را در چهار چوب قانونمندی خشک اجرایی کهنه ، بنوازد ؛ هر ضربه ی فرود آمده بر پیکر ساز ، پایه ی افراختن بنیادی شایا می شود. زخمه ی اشتبا ه در کار استاد آفریننده معنی ندارد. چون هر ضربه، از هر کجای ردیف ، آغازی است پیرو حالت و احساس همان آن. که تکراری هم نیست. زخمه بر تارهای احساس شونده ی درک وی فرود می آید. در اوج پردازش هر قطعه ، حتی در چهار مضرابهای شور آفرین، ضربه های پیاپی و توفنده ی پر هیمنه ، فریاد وناله ی تارها را در گنبد کاسه و نقاره خانه بهم نمی ریزد.

زیرا ساز، خمیر شکل پذیریست سر بر زانوان نوازنده ی هنر مند نهاده تا رنجنامه ی اعتراضی موسیقی غمگنانه ی ملتی را فریاد بزند. استاد شهناز ، عمرخویش را به پی فهم موسیقایی شعرریتمیک پارسی و فراگیری موسیقی ملی و ایلیاتی هزینه کرد. روزی چهارده ساعت در کنجی نشستن و تجربه آموختن، کار هر کس نمی تواند باشد آدمی دلباخته می خواهد و نستوه که چشم از دنیای مادی فرو شوید و با رسیدن به بلندای خواسته ها ی انسانیش ، پذیرفته ی خاص و عام بشود ریز نوازیهای استاد شهناز، بستگی به گونه ی موسیقی دارد که گاه تند و گاه آرام و سخنور می شود بهره گرفتن از انگشتان چپ، در هنگام نوازش تارها ، با درنگهای کوتاه بین زخمه ها هماهنگی دارند.

گویا آفرینشهای پی درپی، درذهن و پنجه ها و بالا و پایین پریدنها ی دست در راستای دسته و پرده ها پایانی ندارند. هیچ لحظه ا ی در نوازندگیش ، دو باری نیست. دست چپ چابک وی که خود ملودی سازنده و یاور دست راست می باشد؛ با مشتی چوب خشک و کمی پوست و چند تار سیم،فضا هایی نوین و خوشایند می آفریند. ضربه ها ، در کمال استحکام و توانمندی، نرم و گوشنوازند. زخمه های چپ و راست، چندان، سریع از هم می گذرند؛ که چشم یارای نگریستن ندارد.

نوشته اند تار نوازی شهناز یادآور غزلسرایی حا فظ است. او با زخمه های چپ و راستش ساز را به غزلخوانی وا می دارد … بسیاری استادان موسیقی ملی ایران، او را فرهنگ موسیقی ایران می دانند و باور دارند شیوه ی نوازندگی او ، بر پایه ی تسلط ویژه اش بر ردیف و بر خورداری از خلاقیت در بداهه نوازی ، یاد او را سالیان درازی در خاطر ایرانیان زنده نگاه می دارد . تاد جلیل شهناز موسیقیدان و نوازنده ی چیره دست تآر و سه تار و کمانچه بامداد دوشنبه ٢٧ خرداد ١٣٩٢ رخت از جهان بربست. روانش شاد.

**********
اصفهان