استاد جلیل شهناز

هوشنگ سارنج

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری ، و ان پرده نشین باشد موسیقی زبان مشترک حسی بشر، یکی از کهنترین، رشته های هنری است که گمان میرود ؛ آدمی خیلی زودتر از زبان سخنوری – به پیروی از پرندگان آواز خوان – به آن دست یافته است. بیان موسیقایی تراوش حس درونی هنرمند است که یا با آواز یا به یاری ابزاری دست ساز ،جلوه می کند آفرینش های موسیقایی همچون دیگر هنر ها، گذشته از استعداد نهادین، نیاز به بستر مناسب یادگیری و کار فراوان در راستای دستیابی به استادی ، دارد.

بشر ، ده هزار سال پیش از میلاد، به فلوت از راه دستیابی به استخوان تو خالی، شناخت پیدا کرد. بسیاری مردمان دیرینه در مصر و چین و بابل، از موسیقی ، بهره داشتند و در مراسم نیایشی و سورها ، به کار می گرفتند. موزیک امروزه در جهان پیشرفته و گوناگون و کاربردی است.

در ایران آنچه از گذشته بجا مانده است زیر نام موسیقی مقامی یا آوازی پاره هایی است از دوازده مقام نیمه کاره و گوشه هایی وابسته به آنها، ،که در بستر نمایش های آیینی نیایشی از راه آوازها یا سوک خوانیها، سینه به سینه ، بی خط ثبت، به شیوه ی گوش آموزی به ما رسیده است. و هنر آموزان ، در شرایطی که با سختگیریهای اجتماعی ، در گیر بودند ؛ زیر فشار ترس از رسوایی ، به آموختن زیر جلی و پنهانکاری روی می آوردند و آن کسان هم که درپاسخگویی به احساس درونی خود ، گام بر می داشتند؛ عمری، رنج محرومیت از مزایای زندگانی آزاد را به جان می خریدند و از دستاورد روزی وا می ماندند.

یکی از آن پروانگان شیفته ، استاد جلیل شهناز بوده است. جلیل فرزند شعبانخان، در یکم خرداد ۱۳۰۰ خ در شهر گنبد های فیروزه ای -اصفهان – به دنیا آمد. نیای مادریش، فتحعلیخان از نوازندگان سنتور عهد قاجاری بود . شعبانخان عمو ی استادغلامرضا خان سارنج ، ردیف دان موسیقی ملی و نوازنده ی بی بدیل کمانچه بود – شعبان ، سنتور نوازی را در مکتب فتحعلیخان آموخت – وی سه تار و تارو ویولن وکمانچه و تنبک را خوب می نواخت و از آوازی خوش هم بهره داشت شعبانخان نیز نخستین هنر کده ی آموزش سنتور نوازی را در اصفهان، بر پا کرده بود.

جلیل خرد سال ، نوازندگی تار و دانش موسیقی را از پدر و برادران بزرگتر حسین و علی که هر یک از نوازندگان صاحب سبک و چیره دستان روزگاران خود بودند و همچنین گوشه ها و ردیفهای آوازی را هم از استاد غلامرضا خان سارنج فرا گرفت و وجود استادان تار نواز سبک قاجاری هم در مکتب اصفهان، برای وی غنیمتی آموزشی بودند. سال ۱۳۲۵ ، آغاز پا گرفتن رادیو اصفهان و حدود بیست سالگی ایشان ، چنان در کارنوازندگی تار مهارت یافته بود که با همکاری استادان دیگر همچون ، غلامرضا خان سارنج ، تاج اصفهانی، حسن کسایی، و منوچهر سارنج اجرای زنده ی موسیقی ملی ، داشت.

سال ۱۳۲۷ به تهران مهاجرت و در شهرداری ، مشغول به کار شد و بیرون از وقت اداری، در برنامه های رادیو تهران، و بعدها گلها همنوازی و تک نوازی می کرد . سلامت رفتاری، آداب دانی و مهارت در نوازندگی خیلی زود ، جای ایشان را بین هنرمندان بزرگ ایران باز کرد وی نه تنها تار را استادانه می نواخت که بر چند ساز ایرانی مانند سه تار و کمانچه و تنبک، احاطه داشت واز صدایی دلنشین برخوردار بود که به گفته ی همسر استاد ، در هنگامه ی خلجانهای جانی و شور های آشفتگیهای شاعرانه می خواند و می نواخت و می گریست.

استاد شهناز به راه شیوه ی تند ویکنواخت نوازی سبک قاجاری نرفت ؛ بلکه، به ابداع و رهگشایی سبک فخیمی که ریشه در خانواده داشت روی آورد . وی همچون دیگر نوازندگان ردیفی، که آموزش آکادمیک ندارند؛ و از راه حس وحال دست داده به آنان در گیرو دار با حالات و آنات، به بداهه نوازی می پردازند؛ در بداهه نوازی، یگانه شد. جایی او خود گفته است خلاقیت ،لازمه ی زندگی هنرمند است ، حتی یک نوازنده باید ابو عطا را طوری بزند که دیگران نزده اند و این تسلط کامل به موسیقی و ذات خلاقه ی هنر مند را می طلبد… اگر کسی استعداد ذاتی نداشت و رفت و درس گرفت و آهنگی را تقلید و تکرار کرد که این دیگر هنر نیست… از ویژگیهای ساز شهناز آن که تار ، در هر اندازه ، در آغوش وی سنگینی نداشت .

آوای زنگدار و تسلط بر اجراهای قطعات ضربی و یا پاره هایی بر گرفته از موسیقی روستایی، بویژه بختیاری و تنوع نوازندگی، آگاهی ویرا بر ریزه کارهای تار نوازی می رساند. ضربه های پتک آسای زخمه بر تارهای جان یافته زیر انگشتان آشنا با تارها و پرده ها، بی درهم آمیختن آوایی نابجا در آرام نوازی پرطنین، موسیقی شاعرانه و عاطفی ای را در هر اجرای نو می آفرید. در مرکب نوازی و بداهه استاد شهناز، نوای موسیقایی را هم سوی ذهنیت خلاقه اش پیش می برد. ساز در دستهای معجزه گرش ابزاری بیروح نیست . زیر و بم های سامان یافته در بین زخمه ها و لرزش تارهای ششگانه ، از جانمندی و یکتایی ساز و نوازنده خبر می دهند.

هنرمند لازم نمی داند که دستگاهی یا تکه و گوشه ای را در چهار چوب قانونمندی خشک اجرایی کهنه ، بنوازد ؛ هر ضربه ی فرود آمده بر پیکر ساز ، پایه ی افراختن بنیادی شایا می شود. زخمه ی اشتبا ه در کار استاد آفریننده معنی ندارد. چون هر ضربه، از هر کجای ردیف ، آغازی است پیرو حالت و احساس همان آن. که تکراری هم نیست. زخمه بر تارهای احساس شونده ی درک وی فرود می آید. در اوج پردازش هر قطعه ، حتی در چهار مضرابهای شور آفرین، ضربه های پیاپی و توفنده ی پر هیمنه ، فریاد وناله ی تارها را در گنبد کاسه و نقاره خانه بهم نمی ریزد.

زیرا ساز، خمیر شکل پذیریست سر بر زانوان نوازنده ی هنر مند نهاده تا رنجنامه ی اعتراضی موسیقی غمگنانه ی ملتی را فریاد بزند. استاد شهناز ، عمرخویش را به پی فهم موسیقایی شعرریتمیک پارسی و فراگیری موسیقی ملی و ایلیاتی هزینه کرد. روزی چهارده ساعت در کنجی نشستن و تجربه آموختن، کار هر کس نمی تواند باشد آدمی دلباخته می خواهد و نستوه که چشم از دنیای مادی فرو شوید و با رسیدن به بلندای خواسته ها ی انسانیش ، پذیرفته ی خاص و عام بشود ریز نوازیهای استاد شهناز، بستگی به گونه ی موسیقی دارد که گاه تند و گاه آرام و سخنور می شود بهره گرفتن از انگشتان چپ، در هنگام نوازش تارها ، با درنگهای کوتاه بین زخمه ها هماهنگی دارند.

گویا آفرینشهای پی درپی، درذهن و پنجه ها و بالا و پایین پریدنها ی دست در راستای دسته و پرده ها پایانی ندارند. هیچ لحظه ا ی در نوازندگیش ، دو باری نیست. دست چپ چابک وی که خود ملودی سازنده و یاور دست راست می باشد؛ با مشتی چوب خشک و کمی پوست و چند تار سیم،فضا هایی نوین و خوشایند می آفریند. ضربه ها ، در کمال استحکام و توانمندی، نرم و گوشنوازند. زخمه های چپ و راست، چندان، سریع از هم می گذرند؛ که چشم یارای نگریستن ندارد.

نوشته اند تار نوازی شهناز یادآور غزلسرایی حا فظ است. او با زخمه های چپ و راستش ساز را به غزلخوانی وا می دارد … بسیاری استادان موسیقی ملی ایران، او را فرهنگ موسیقی ایران می دانند و باور دارند شیوه ی نوازندگی او ، بر پایه ی تسلط ویژه اش بر ردیف و بر خورداری از خلاقیت در بداهه نوازی ، یاد او را سالیان درازی در خاطر ایرانیان زنده نگاه می دارد . تاد جلیل شهناز موسیقیدان و نوازنده ی چیره دست تآر و سه تار و کمانچه بامداد دوشنبه ٢٧ خرداد ١٣٩٢ رخت از جهان بربست. روانش شاد.

**********
اصفهان

زنده رود

هوشنگ ِسارنج

جلگه ی آبرفتی دوهزار وچهار صدکیلومتر مربعی اصفهان ،با داشتن نود و پنجهزارهکتار زمین کشاورزی ،بزرگترین زیستگاه زندگانی ایرانی کشتمند است و زنده به آب زاینده رود.از دیر باز ، آدمی بر چرخه ی زندگی ساز این رود سامان یافت و قانونمداری ،زیر ساخت پایه ریزی شهروندی و دنباله دار ی آن پی داری، برآورد.

درراستای بهره وری برادرانه، هرگونه دگرگونسازی روندی، به رویدادهای ویرانگرانه می انجامد؛ چه طبیعت ،اژدهای خفته ایست که دخالتهای بیجا، آن را بیدار می کند. سرانجام پس از ماه های فراون ، آب در بند انداخته ی زاینده  ود، پس از سیراب ساختن کا ر خانه های تحمیلی بررود، از یکصد وشصت کیلومتری، مانده به مرداب گاو خونی، بر روی زمینها ی تشنه ی کشاورزی خاور اسپاهان، گشوده شد و مردمان، در پیشباز آب، بر خاک برشته و چاکناک و خشکیده ی رود بوسه زدند؛ گوییا، در مهراب کنگاور، زایران معبد آب، راه دیدن را باهروله، بسته بودند؛ آن فرزندان ایرانیانیکه پیش از آریاییهای کوچیده، آبِ زنده رود را آشامیده و دررگ  ِ هر گیاه  ِ بالنده دوانده اند. بلور برفابهای بر تن ِتل سنگهاو ژرف دره های زردکوه نشسته، از چشمه ساران ِ جانان، دیمه، مروارید… و هزاران زهاب پاک می جوشد و همراه با آب ِ دیگر سرچشمه های آبدالانهای کوهرنگ ِزاینده رود ساز ، آینه وار، آبی آسمان ِ بیکرانه را درخود تابانده و با شستشوی گیسوان گیاهان آبی ، در تنِ ِجاری زنده رود می دود.

آن زنده رود از پا افتاده ، آب بهم تنیده ی رودهای خُرسنگ و زرین و جانانه است که خسته و سنگین و پلشت، سینه مال، بستر سیصد و شصت کیلو متری خود   می نوردید تا در چالاب ِ بیرمق گاو خونی آخرین نفس را بکشد. مرگ زاینده رود ، مرگ زندگیست، مرگ ِ باغداریست و کشاورزی. آب ، دارایی ملیست و از آن ِ همگان ، ولی نه به بهای نابودی یک شهروندی ریشه دار.

زمینهای کشاورزی و باغها هم به بهای خیانت ، ویلا می شوند. هر ویلا هم ، در تاریکی شب ،با خرناس جگر مال ِ زمینکوبها ، دارای چاهاب می شوند وروز از پی روزی دیگر سطح آبهای زیر زمینی فرو تر می نشینند ، به لایه های شور می رسند و خاک همراه آب ِ شور سترون می شود. دیده می شود، باغراه های کرانه های گذرگاه پرصفای نجف آباد را خاک مرده و کوبیده ی سفالگری، پوشانده۰ آبراهه ها، پر زباله و عطشناک، دیوارها شکافته و رخنه دار، پرچینهای گلین بیشتر از پا درآمده.

درختان ِ زردآلو و دیگر میوه دارها خشکانده یا خشکیده ، تنه های هرسخت دار مناسب ، آماج زغال ِ بیدود ِ بی اخگر گشته، کارتن شده بر پیشخان ِ هر دکه ی رج بسته نشسته است. مرگ ِآب و خاک با دستان ناباوران به قانونمداری چرخه ی زندگانی در راهست.

**********
اصفهان
۲۰ فروردین  ۹۲

سانتادمینگو

هوشنگ سارنج

به فرودگاه پنتاکانا ، که رسیدیم؛کمی از روز گذشته بود. زمین، نمدار و چال آبها، از باران بامدادی ، پر. نا باورانه در هوای گرم ودلچسب تابستانی ، رها شدیم . زبان گلهای ختمی ژاپنی ، با سنگینی قطره های باران، آویخته. انبوه گلهای کاغذی چند رنگ، سر بر شانه ی پرچینها، نهاده.

آرامش و سادگی ، گرما و قامت بلند نخلهای تزیینی، مرابه مسجدسلیمان برد. به فرودگاه کوچک، خودمانی، و در دسترسش . می روم؛ از پهلوی خرابه های سر مسجد ،سه راه چشمه علی، سرکوره ها ، پنج بنگله، چاه دیوانه، سه راه مال کریم، سینه کش دو شاخه ای اداره ی مرکزی، حسابداری ، کولر شاپ، میترشااپ، گلوگاه تنگ میدان مین آفیس، برزخ میان آتش نشانی و مدرسه ی شمس داوری، باشگاه ایران، پیشاهنگی ،ژاندارمری، اداره ی فرهنگ، و سر انجام، آغاز راه سبزآباد، پیش پای سکوی خانه ی ۲۱۶، همسایه ی چاه نفتی از نفس افتاده و در سنگ و سیمان، نشسته، روبروی گندابی از هرزابهای تپه نشینان بالا دست، در بوی نان تازه ی تنوری داغ، به خود می آیم.

سالن تمیز بود و کلاهی قلندری از چوب و پوشه ای از برگهای نخل، بر سر داشت گروهی از رامشگران محلی به خوش آمد، می نواختند؛ با تمپو و جغجغه و چندساز بادی. زود به راه افتادیم. راه دالانی بود باریک و ترکدار و پر چاله. که از لای درختان گرمسیری می خزید. در میان آنهمه سر سبزی و بوی جنگل و کومه های چوبی پوسیده و پای تا زانو در تالابهای کم ژرفا، گویی، سفری داشتیم بر شیب تند مرزن آباد که تا خود چالوس می دواند. آنقدر زیبا که دیدن کم می آورد باید بلعید.

سر سوی آسمان، از پله ها ، بالارفتیم. و گذری از زیر هرمی از چوب با قندیلهای آویزان داشتیم؛ بعد در حیاطی گسترده، که آبگیر سپیدش، پیچیده لابلای باغچه های سبز آوازه خوان ، تا پایان دیدن می دوید. من که هنوز غبارپاشنه های چاکناک زنده رود آب باخته را بر مژه ها ، بار داشتم؛ پیازکهای تشنه ی بویایی را با مزه ی خنک آن آبهای چشمه ای سیراب ساختم و، رد آب را در فیروزه های منجمدی که در دستان هنروران سر زمینمان خمیر شده و بر کاشیهای آن کاخهای خدا نشین گسترانده اند؛جویا شدم.

می خواستم پژواک زمینکوب پای خود را زیر گنبد مسجد شاه اصفهان بیازمایم . ابرهای تازه و نیرومند، تا غروب آتشین، بارها سیلواره ساختند؛ آبدانه های پیاله ای تند و پر توان، از گوش و سر هر بلندی و ناودانها ، آبشاری ، فرو ریختند. شب نرم و خوشرنگ لای چراغهای رنگین و نیلوفری لانه کرد؛ نسیم دریایی ، بر سینه ی نخلهای بلند گیسوی نارگیل فشار می آورد. وآن پایبندان خاک ، با چرخشی دلربا و بالا و پایین بردن بالها ، سینه رها می کردند.

شبی آذین بسته بود و از آینه ی تاریکی ، هزار هزار ، شبتاب سیما بی ، می درخشید. زمان اشباع بود از روح زندگانی ، جنبش و شادمانی . ترد و طربناک در زلال مهربانی . چیزی تخته بند و میخکوب نبود. آدینه روز بامداد، دیداراز سانتادمینگو ساز شد راه همان نخ یک لای کمتاب و پر گره از میان سبزه زارها و مه و ترس می گذشت . فراوانی گیاه ، راه دید آسمان و ابر پاره ها، را بسته بود. تمام راه ، باران بارید هر کشتزار با مفتولی فلزی ، و دیوارکهای مرجانسنگ از همسایه جدامی شود .

بر خاک نازک سپید و کهربایی ، بوستانهایی بود و نیزارهای شکر و بر زمینهای سخت آتشفشانی ، گاوچر های تنک مایه ی بیشمار. تا چشم می توانست دید؛ نیشکر های بندبند تا زانو در آب گل، یاد آور دریای سبز مزارع صفی آباد شوش و هفت تپه ، می شد ؛زیر آسمان بی رادع و کشتبانان آفتابسوخته اش که نیم برهنه، با، دست باد و آتش، نی ساقه دسته می کردند. سانتادمینگو پر میوه است و پر آدم.

باغ هزار رنگ قالی های ایرانی را می ماند که در پرده ی موسیقایی پیچیده باشند، با تندیسهای برنزی، تنومند و معنی دار بر سر هر چهار راه یا میدانی؛ نه هم شکل و یک لباس و نه اخمو یا نا مهربان. بر سنگ ستونی هم ، کلمب ، پشت به ساختمانی سرخ آجر، پوسیده و نمادین، با انگشت تیر کرده، از کمان اندیشه ، راه پیش رو ، و اکتشاف را نشان می دهد. آب سرمه ای، در جام کاراییب، چین بر می داشت و از فراز بسیار جزیره های مرجانی مغروق ، پیش می آمد و بر پوستینه ی حلزونهای درخشان وشن های سپید پهن می شد.

درختی تناور، با ریشه های هوایی ، میان باغچه ی موزه تندیسه های ماهاگونی ، یاد درختان لیل ( انجیر معابد) که خود هزار درخت است با آن ریشه های آویخته و آبشار سایه ی سردش در آن هرم سوزنده ی کرانه های خلیج پارس و آبخست های خارک و قشم و بندر های کنگان و عسلویه و…تا افقهای مینویی دیگر ایران را در ذهنم زنده کرد.

باز شب، در بازوان مرغ حسینی؛ هتل پای در آب آرام گرفتیم .در باز گشت ، تورنتو ، زیر دامن عروس برف ، خفته بود. سفری هم به تبریز باید رفت.

**********
Houshang Saranj – Toronto

آب

هوشنگ سارنج

در خنکای تاریک و روشن بامداد خرداد، بوی شیرین و لیموا ی یاس چنپا ، در هوا موج می زد. به سوی کوپا ، که راه افتادیم ؛ می خواستیم از روستای تاریخی قهی دیدن کنیم. کمی دورتر از شهر، پیش از رسیدن به کویر ، دود سیاه و نفسگیرکوره های آجر پزی ، راه دمزدن را می برید.

به هر روی ، گذشتیم و در آغوش هوای بیابانی، به راه پیش رو ، ادامه دادیم. آفتاب هنوز ، خیلی پهن نشده بود و پشت پرده ی غبار ، کمرنگ، می زد.کوپا آرام و پاکیزه از خواب دوشین بر می خاست. رانندگان خسته ی شب رو، کامیونهای خود را، در کناره ی راه بزرگ اصفهان – یزد , رج بسته بودند. شهر، به بیداری بامداد، خمیازه ، می کشید و گلهای خر زهره ، با برگهای چرمین و کلاله های رنگی و کمی خاک گرفته ، در کنار راه و پشت جدولهای سیمانی درخشش چهلچراغی، داشت و دانه های آبدار توتهای رسیده و بر راه ریخته ، نسیمی ترش را فریاد می کشید.

پس از چند، چپ و راست گشتن، برشانه ی پیکان راهوارجاده، تا قهی، در چشم اندازی یازده کیلومتری، راندیم. در دور دست، دیواره ی کوهی چسبیده به آسمان، نگاه را از رفتن، می برید. کاکل روستا، در آسمانکرانه ی کویر دیده می شد که آرام آرام بالا می آمد. قهی در ته کاسه ی دشتی خشگ، و گیاه روبیده ، چونان سنگپشتی سینه بر خاک نهاده است. بر جایجای دشت تشنه، و کشت نادیده ؛بوته های وحشی با گلهای زرد، لبخند می زدند و در باد بیابانی تن می لرزاندند.

روستای قهی ، با انگ و نشانه های زماندار، یادمانی است؛ از زیستگاه های ایرانیان پیش از اسلام، که امروز، در نا توانی پیر سالی ، بی آبی و بی کسی، آرامش کهنسالی را در اندوه غریبانه ا ی ، سر می کند. آمیزه ی دیوارهای ستبر گلی با خشت پخته، در بازی آجر چینی ی هنر بنایی ،شکوه معماری آراسته ی کویری است که آهسته در دریای نابودی فرو می رود.

در کوچه های بی مردم، کسی نبود تا به پرسشی پاسخ دهد. تنها، زنی سالمند، پیچیده در چادرش، از درختی ، آب خورده ، با پیاله ی سقاخانه ، دانه های نیم خشگ توت، میوه ی سازگار با تشنگی ی سنگستان را می چید. به سایه ی بلند و خنک خانه ای فخیم ، خزیدیم و با تردید، پیش رفتیم تا، بر سکوهای سنگی پهن دو سوی در، آرام بگیریم . کوبه را مشت کردیم.

در، صلابتی باستانی دارد. در آرایه ی گلمیخهای خوش پرداز. آوای کوبش، درون هشتی سرای بیرواج پیچید و کسی پس از درنگی کشدار، از دالان بلند، نجیبانه و آهسته پرسید :که هستید؟ پاسخ دادیم :میراث فرهنگی گفته است :این خانه را می توان دید. زمان بینمان ، ماسید و تا گشایش در سده ای گذشت در سکوت خلوت روز. آفتاب تا نزدیک سکوها، پیش آمده بود.

نیمروز داشت فراگیر می شد. که، گلمیخهای پای در چوب و زندانی زمان بر پاشنه های نیرومند در با آوایی خشگ و آهنین، چرخیدند و تا نیمه باز شد. مردی بیمار ، در قاب آستانه ، آشکار شد. یخ ناآشنایی و بهم ریختن آرامش او، بین ما ، آب نشد. با سر سنگینی ، راه دالان و کاشانه ی لب بسته و همیشه خاموش را به ما نشان داد.

ساختمانی چهار سویه بود ؛با دیوارهای بلند و هره های سه گوشه و درختانی که باد بذر شان را می آورد وتشنه در ویرانه ها ، میبالند. همه ی در ها بسته بود و تمامی زیباییها ی آفریده ی هنرمندان، در دل خانه های پنج دری وسه دری و گوشواره ها، پنهان بود. نه چفت و بستهای دست ساز اهنکاران را دیدیم؛و نه روی در روی خورشد یها ، به ستایش نور ایستادیم.

هر آنچه که دیدیم؛سیاهی پشت دیگ بود. اندرونی را هم ، در بسته دیدیم و چه درهای زیبا و پا بر جایی. ناچار ، خدا نگهداری گفتیم و به بازدید آب انبار چهل پله ی کوی رو آوردیم. آبی پر فشار و سرد از دهان شیر ، می پاشید. آب در لوله ها و کشتزارها ، به پای خشکسالی کوهساران منطقه ی جبل و کاریزهای آن ، جان باخته بود.

به دیدار قلعه و امامزاده رفتیم؛ دورتر از روستا، در پس خاکریزی بلند، هردو زندانی هستند و راه ورودش هم زنجیر شده بود. از خاکریز ، خود را بالا کشدیم؛ گشتی دور قلعه زدیم؛ چنان فرتوت و بن باخته بود که ریگهای درون گل ، بر آمده بود. قلعه و امامزاده و همه ی دیگر نگینهای گوهری بینظیرقهی، تازانو، در خاک نرم پیکرشان، فرومی روند .

باد در دست به کوپا ، باز گشتیم . شهر ، در رخوت گرمای خردادی ، چرت می زد.

**********
اصفهان
خرداد ۹۰