نیویورک کوتوله

هوشنگ سارنج

تاریخ گذشته ی بومیان کرانه های نیمروزی خلیج فارس به ۵۵۰۰ ق.م می رسد و پیوسته به تاریخ دریانوردی، صید مروارید و بازرگانی ی تافته های چینی از راه های آبی دریای هند، عمان، خلیج فارس و دریای سرخ، بین سرزمینهای خاوری آسیا و رومیان است. نشانه های کشف و استخراج مس، در کوه های هاجر و در راس الخیمه، هنوز بجاست.

روزگارانی، جلفار( راس الخیمه )زیر نفوذ ایرانیان بود تا اینکه، پی دزدان دریایی پرتغالی، در سده ی شانزدهم، به سر کردگی  < واسگادوگاما > به خلیج فارس باز شد و جنگجویان بومی جلفاری از نیروهای مهاجم و اشغالگر، شکست خوردند و راس الخیمه به چنگ بیگانگان افتاد و بعد هم نوبت عثمانی و فرانسه و انگلیس رسید؛ تا سر انجام با پایان یافتن جنگ جهانی نخست و تلاشی عثمانی، بیشتر سر زمینهای عربی عثمانی، تحت الحمایه ی راهزن سوم و حاضر در منطقه – انگلیس – قرار گرفت.

انگلستان، برای حفظ منافع خود در هندوستان، نیازمند قرارگاه های سوخت رسانی به ناوگان مستعمراتی خود بود؛ بدان منظور در سرتاسر راه آبی به هند، دست به ایجاد پایگاه های نظامی و اشغال – سرزمینهای دیگران زد.

سال ۱۹۶۹ نه شیخ نشین، تشکیل اتحادیه ای را اعلام کردند که در همان آغاز، شیخ نشینهای قطر و بحرین، انصراف دادند. انگلستان ، سرانجام ، با زیر بنای اندیشه ی استعماری، با شرط پا بر جایی پایگاه های نظامی و حفظ حق اکتشاف نفت، به هفت شیخ نشین ، سال ۱۹۷۱ ، استقلال داد و امارات عربی ، زاده شد.

امارات عربی  ( هفت شیخ نشین )۸۳۶۰۰ کیلومتر مربع وست دارد؛ سرزمینیست کم ارتفاع ،بیابانی و شوره زار .بلندیهایش از شمالشرق تا جنوب، ۶۵۰ کیلومتر، کشیده، که بلندترین قله ی آن ۲۴۳۸ متر است و در بخش غربی  < کویر نمک > حدود ۱۱۲ کیلومتر به سوی جنوب پیش می رود و به بیابان ربع الخالی عربستان می پیوندد. در کناره های شمالی ۱۲۲ جزیره ی مرجانی و تعدادی بنداب و سکوها و تپه های زیر آبی وجود دارد.

ابوظبی مرکز امارات با ۷۲۴۵۰ کیلومتر مربع، شهبندری نفتیست که جهان آزمند و گرسنه ی طلای سیاه را تغذیه می کند. ابوظبی برای باز نماندن از دبی، آسمانخراشهایش جوف ۲۳ طرح فوق مدرن فضایی فرا ،خاکی -آبی ، در راهند. آب در چنبره ی تکنولژی جزیره سازیست. کشتی کشتی، سنگ می آید و همراه با ماسه افشانی قدرتی دریا بلعیده می شود و سازه های افلاکی به چشم آسمان فرو می روند. المپیاد معماران جهان و المپیک جهانخواران در ابوظبی در راهست. یگانه چشم درخشان ابوظبی، مسجد شیخ زاید بن سلطان آل نهیان است، با عظمتی در خور ستایش. چهارمین مسجد سترگ روی زمین ، بر آمده چون خورشیدی پهناور، با هشتاد گنبد مرمرین سپید.  گنبد اصلی که بزرگترین است در جهان ۳۲/۷ متر قطر دارد و از درون تا سقف هفتاد متر و از بیرون تا فراز، هشتاد و پنج متر بلندا. چهار مناره ی ۱۱۷ متری بر چهار گوشه ی صحنی ۱۷۰۰۰، متری. یکهزار و نود و شش ستون زیبای معرق سنگ و صدف، بامها و گنبد ها را بر شانه هایشان می کشند.

در یاچه های ساختگی ۷۸۷۰ متری آن مکان، آینه ی باز تابنده ی رخسار معجزه ی معماری جهانی ایتالیا، آلمان، مراکش، هند، ترکیه، چین، یونان، امارات، سوریه, اردن و ایران می باشند. دیوار رو به قبله، بیست و سه متر در پنجاه متر، پهنا  دارد و با نود و نه، نام خداوند، بخط تزیینی کوفی درخشان هنرمندان سوریه و اردن ازین شده است.  فرش گسترده بر کف نماز خانه ی بزرگ ، – ۷۱۱۹ متر مربع – بافت ایران، به استادی آقای خلیلی است. باران نور از چندین لوستر می تراود که بزرگترینش زیر گنبد اصلی، ده مترقطر و پانزده متر ارتفاع دارد. با ترکیبی از کریستالهای سووارفسکی، چینی و پاره های مس که حدود ۱۷ کیلو طلا در آبکاری آنها به کار رفته است. و در آن گستره ی زیبا چهل و یکهزار نماز گزار ، می توانند؛ خدای را یکجا بستایند.

راستی در چنان  شرایطی، در ابر مسجد فوق زیبای شیخ زاید چگونه می توان نماز ناب و با حضور ذهن خواند؟ آیا راه گریزی برای غوطه وران در چشمه ی زیبایی و هنر خیره کننده، باز است؟ و نه که، نماز بیریای راستین، همان فرو رفتن به ژرفای فهم و درک شهودی است؟ احساس شکوهمندی و بیکرانگی ی جهان آفرینش و ستایش هنرمندانیست که رد و نشانه ای از آفریدگار هستی را دارند؟ شیخ زاید ،کاری نو کرده، هم مسجدی را عام آدمیان از هر باوری ساخته ، که نماد تمیزی و صلح مسلمانان باشد، هم، آرامگاهی دل انگیز از برای خویش.

درست است که با پای برهنه  بایستی، به آبریزگاهش، رفت و یا در هنرکده ای، از بافت سنگ و آب، آبدستی، جانانه و پاک گرفت اما، امارات پلید است؛ کوره ایست که پناهجویان غیر عرب، سوخت آن می باشند. هیچ عربی، هر چند نا لایق دست در کاری کوچک ندارد. چه قرار بر آن بوده است. که در چرخه ی زندگانی آدمیان، هر کس، به میزان آگاهی و شعورش، کار ساز باشد. نه بر پایه ی ناسیونالیسم نژادی و  همبستگیهای داد و ستدی.

ابوظبی دیگر چیزی ندارد جز مرمد مال که فروشگاهیست بزرگ و نفت و گاز چرکین و سیاه و بد بوی از آن شیخ و اخلاف او . ام القوین، با وست ۸۴۰ کیلومتر ، نفت دارد و کمی عرب. راس الخیمه، ۱۸۰۰ کیلومتر مربع است و نفت و بندر صادراتی. شارجه ی ۲۸۰۰، کیلومتر مربعی ،هر چه از نفت عاید شود ؛ از آن شیخ است و بس. عجمان ، با مساحت ۲۸۰ کیلومتر، جایی نیست. فجیره هم ۱۲۵۰ کیلو متر مربع وست دارد و نه چندان نفت. سر جمع، امارات، با ۳۲/۵ میلیارد بشکه ذخیره ی نفت، ششمین سر زمین نفتی زمین، سی و ششمین – ثروتمند ملی و چهارمین خریدار اسلحه ی جهانست.

و اما دبی، ۴۱۸۰ کیلومتر مربع، گستره دارد؛ با راه های بسیار خوب،مونو ریل و مترو. اتوبوسهای شهری، همطرازبا ژاپن و نمایشگاهی از انواع اتومبیلهای آسیا و اروپا و آمریکا.  دبی شهر آسمانخراش ها، بر تنگنای خاک ، در انجماد ماسه و سنگ،  و آبخست های بهم جوشداده. ، بر بستر هزینه های سنگینتر از پاره استخوانهای خرسنگ های خرواری. چشم از شنزارهای برهوتی بریدن و از بدنه ی هزار لانه های کندویی برجها ی افراخته، ستاره ای را نشانه رفتن. شهر چند لایه ، نماد شکوهمند معماری نوین است؛ که بر سر کپر نشینان بیابانی چتر زده ، باانبرک ناسیونالیزم عربی، گرسنگان کار جوی جهان فقر زده را در سازه های غول آسای برج الخلیفه، برج العرب، یا نخل بر آب خفته ،و…و…و…داغ میکند.

چهره ی دلفریب غربی، در هر خیابان و ساختمان و مال و هتل ، دل می رباید. در هتل گراندحیات، بهشتی، زیر آسمانه ای بلند، گرد آمده، نمایش سیطره بر آب و خاک را ، با به سلابه کشیدن سه لنچ عظیم، بر سقف هال بزرگ، رقم زده اند؛  دلار های نفتی لابلای صخره های آبگیر های ماهی شناورند. وافی هتل، باغ شداد دیگریست که زیباترین و گرانبها ترین اجناس لوکس برای هر هتل نشین جهانگرد پول – نفتخوار، از بهترین مزونها ی اروپا و آمریکا و برند نیمهای هالیوودی پسند، گرد آمده است. در دبی مال، که بیرونش، گرمای صحرایی، پوست را می شکافاند؛ به ضرب برق بی امان، بازیهای زمستانی فراهم است و آبشاری همسنگ نیاگارا دارد و آکواریومی چنان بزرگ که غواصان، در آن شناورند و در سایه سار هر آسمانخراش پیشه وری و دفاتر دادو ستدی اش ،  < ونیزی > ساخته اند و  آتلانتیسی  و الجمیرا  یی که با معماری آرابسک اش، شبهای بغداد خلفای غاصب را همراه رقص فواره ها و نور ، زنده کرده است.

دبی، سر زمین مستور در حجاب پاکدامنی ی باوری عفیف، در تاریکی شب، پتیاره ای می شود با دهانی بویناک از خون تبار تاکهای  – سرتاسر گیتی. شهر دو چهره ، زیبای خفته ی روز است و رجاله ی شب. عشرتکده ای بزرگ به پهنای جهان وقیح، پناهگاه قوالان بی هنر و قوادان حیوان صفت و پای اندازان پاک و محترم نما. پناهگاه دزدان و دلالان جنگ افزارهای زندگی سوز. گذرگاه میلیاردی سرمایه های ملل غارتزده، مخفیگاه چپاولگران نفت و گاز و پولهای پلشت.

سر زمین بر خورد آزاد هر آدم به هر اندازه، انبازان  و هماندیشان، گردآمدگان بر سفره ی تناولی بی هزینه و  نذورات،  مثله شدگان فکری، عقب ماندگان ذهنی، از دانستن مرز و حد حقوق آیینی- بشری. سر زمین اتحاد تمامی هنرمندان و معماران و استادان حیله باز اقتصاد، فروشندگان، و تدارک چیان چند ملیتی، رقاصان و آوازخوانان و کنسرتچی های کاسه بدست، همه در راستای غارت پول گرد آمده از حراج نفت و گاز غصبی.

نیویورکی کوتوله، که همچون ، قارچ ، یکشبه بالید.  که تمامی ی  عرصه ی سترون آنجا ، از آن شیخ و آل اوست و تمامی اعیانی آن هم بر سرش. هزینه ساز کاخهای فراوان در چشم  – انداز گردشگران “به به” گوی در دل باغ های پر درخت و خاک و آبی وارداتی، اشک چشم ستمکشان هر جای زمین. دبی، سر زمین سوختن آدمیان امیدوار و کار جویان گریخته از چنگال ستمگرانست؛ دیار های دور، بنگلادش، هند، پاکستان، کره ،… و هزار جهنم دره ی دیگر و، چشم دریدگان زلزده به غربت انسانست.

جایی که، تاووسان خوابگاه چندین هکتاری ارم شیخ صدر اعظمش، از هر نیمسوز – آدمی ارزنده ترند؛  یا مرغان سبک وزن مینا، یا اسبان دختران چابکسوار دربار هارونی وی. کارگران میهمان، در گتوها، آب دلاری می نوشند و کنسرو لوبیا میخورند و جانشان در گرمای ۵۵ درجه با عرق تن، بر ماسه ها جاری می شود. آن نیم بسمل های قربانگاه شیوخ، ردیف ردیف، برجها را بر می کشند؛ تا شکم سیری ناپذیر صاحبان سازه های آسمانفرسا را چاق و پر پیه کنند و کمی دورتر از سلاخخانه های آدمی کش، در خنکای کولر های انرژی خوار، عصمت فریبیدگان روس و بلا روس و گرجستان و افغانستان و یا بلاد ختا و ختن، قنوج و سمرقند و بخارا، به تاراج می رود.

سالهاست که زیبا رویان گرجی یا دخترکان دیار های دیگر، بزم شبانه ی نوکران خیانت پیشه ی وطنفروشان را گرم می کنند. آری دبی زیباست ولی برای کاخ نشینان، ثروتمندان، دلالان اسلحه ، گرمابه داران پولهای کثیف، در کنار پلاژ های ساحل الجمیرا، اسکله های برگیری نفت و گاز، ویلاهای به سبک اسپانیا و جزایر باهاماس، کرانه های مدیترانه و هواپیماهای فرست کلاس ارباس ویژه.

دبی و ابوظبی و دیگر قلهای رو به زیباییش، بیمارانند. آرایشگران حرفه ای کمپانیهای نفتی، آنجا را خوب آراسته اند؛ خون کارگران مهمان غیر عرب، وفدان یا مهاجران، غازه ی گلگونساز مرده رنگ آنجاست.  امارات، قربانگاه محرومان و گرسنگان جهانست .

* * * * *
هوشنگ سارنج
۸۹/۲/۱   اصفهان

غار چال نخجير

هوشنگ سارنج

بيش از چهار هزار و پانصد ميليون سال از عمرسياره ي زمين مي گذرد. با پيدايش آب و پر شدن گودالهاي هيولايي ، سه بخش از پهنه ي آنرا، آبها فرا گرفت. خشکيهاي نخستين، بيکديگر پيوسته بودند. در دو هزار و پانصد ميليون سال پيش هم، ميان دو ابر قاره ي “لايوراسيا” و “گونداوانا” اقيانوس “تتيس” وجود داشت که با گذشت شصت ميليون سال، درياي تتيس هست شد.

آرام آرام، زمينهاي رسوبي ي پاره هاي کم ژرفاي غربي زمين از زير آب بر آمدند. ايران نيز بخشي از آنست و درياهاي مديترانه، سياه، مازندران، آرال و درياچه هاي داخلي ايران و نمکزارهايش باز مانده هاي آن دريايند. کرتاسه” سومين دوران “مزوزوييک” نزديک به يکصد وچهل و پنج و نيم تا شصت و پنج ميليون سال پيش بوده است که بگفته ي دانشمندان زمين شناس، زمين در آن دوران، دويست هزار سال دوباره ، گرم بوده است.

ميليونها سال، فرسايش مکانيکي، و راهيابي ي دانه هاي شن و خاک به آبهاي اقيانوسها، افزون بر لاشه ي جانوران دريايي، زير فشار نيروي عظيم آبهاي انباشته در کف اقيانوسها، سنگهاي رسوبي ي ماسه سنگ و رس  و گچ و آهک، را بوجود آورد.

شايد،يکصد ميليون سال نياز بوده تا خليج فارس، کفي از لايه هاي رسوبي به کلفتي يازده کيلو متر سنگ آهک، نمک و  گل رس،پيداکند. مايه ي اصلي لايه هاي رسوبي فرسايش کوه هاست و بيشتر خشکيهاي امروزين زمين، زير آبهاي کم ژرفا بوده اند. ايران نيز که روزگاراني به تمامي، زير آبهاي درياي تتيس يا مزوژه بوده، هشتاد و هشت غار آهکي ي شناخته  و نامگذاري  شده و ديدني دارد. يکي از آنها،  غار “چال نخجير” واقع در شمال دليجان و شمالغرب نراق است. آن غار آهکي، هفتاد ميليون سال پيش، در دوران سوم زمين شناسي، در اثر نفوذ آب بارانهاي اسيدي بر توده سنگهاي آهکي شکل گرفته، آسمانه و ديوارهاي غار پوشيده از منشورهاي بلورين  کلسيت و آهکي سنگهاي اسفنجي ي بسيار زيبا مي باشد.

از دهانه ي گشايش يافته و ساخته شده نزديک به هفتاد پله بايد پايين رفت و تا يکهزارو پانصد متر از آن غار بزرگ، راهگشايي، نور پردازي و جانپناهسازي شده است. ديوارهاي کريستالي و آسمانه ي بلند – گاه بيست متري – و تالارهاي سنگي، همه جا، با پرده هاي بلور آهک، گلفشهنگ (استلاکميت ) هاي ستوني و قنديلهاي آويخته تا رسيدن به  شفشاهنگ (استلاکتيت ) هاي کفي، آذين بسته. دو ساعتي همچون يک طوطي ماهي درياهاي گرم، لابلاي تشکيلات مرجاني، در آن شکافهاي آهکي ي اسفنجي نما، ميرفتم. همراه با دسته هاي ماهيان کنجکاو. به هر بريدگي سر مي کشيدم  و با خيال، به هر پرتگاه پر ژرفا غوص. و با تير نگاه، تا بلنداي آسمانه ي تالارهاي سنگي، پر مي کشيدم.

منشور هاي بلورآسا، فراز حوضچه هاي آب نازک و گسترده بر چالسنگها، يا دالانچه هاي ته بسته، در پرتو نورهاي رنگين، فضايي رويا انگيز و خوابي سحر آميز، در دل کوهي خاموش و پير ، در بيداري راستين، مي آفريد. آن دست ساز هنري آفرينش، در ميان هزاران، غار آهکي، يک ديدني استثنايي است.  هنوز قطره هاي آب حاوي کربنات کلسيم، بي آزرمي، در طي هزاره هاي مانده از عمر زمين، به کار ساخت ستونهاي خويش است و در آن نيست که براي بر آوردن يک سانتي متر از آن سازه،ميانگين عمر سه انسان ، به کار خواهد رفت.

بيرون غار آفتاب گسترده است و راه به سوي نراق ، پيش رو. نراق، ييلاقيست کوهستاني فراز کاشان، با هوايي پاک، که پر بوده است از چشمه سارها و کاريزها. آبشار بي آب مانده ي  ‎”گيسو” يادگاريست از دوران شکوه سبزه و آباداني و بهاران شکوفه زارهاي باغ زندگاني. شهريست کهنسال، ريشه در ايران باستان دارد. گره اي بوده بر ريسمان جاده ي ابريشم. در بازرگاني ي گسترده ي گذشته و شهري اسلامي با مردماني خداباور. و دلبسته ي آيين. به دنبال دگرگوني ي چرخه ي زندگي، از کشاورزي به صنعتي، مردمان جوانش، رخت سوي شهر هاي ديگر کشيدند و زمينها، بي کشتمند ماند ونراق تنها و خالي. رواج بازرگاني، جاي عوض کرد و معماري ي وقيح، خود را به حصار نجيب اصالت سنتي ي ديرين، تحميل کرد.

يادگار هاي گذشتگان دور در شکم تلخاکها، نهفته و بجاست و آنچه ساخت و بنا، بر پاهاي لرزان، خود مي نمايند؛ دورتر از عهد قاجار، نمي روند. اما آنچه هست؛ زيباست و پا جاي پاي گذشته دارد.  مسجد و جامع، امامزاده و حسينيه ، تيمچه و بازار و بازارچه، سراي و کاروانسراي، مدرسه و آب انبار و هر چه سازه ي بر آمده از خشت و خاک و آجر است؛ جوشيده از احساس معني دارمعماران خدا انديش آن شهر بوده است. مصالح گل و گچ، آهک و ساروج، همراه با خشت پخته، در پنجه هاي بنايان خوش قريحه  – همچون مخملبافان کاشاني يا بافندگان پارچه و قاليچه هاي نراقي – زربفتهاي دل انگيز شده اند.

گلبوته هاي گچين، نيلوفرانه، بر ديوارها خزيده و ترکبنديهاي سپيد، زهواره ي مرزبندي کاهگل و آجرند. هر گنبد طاق ضربي، در بافت خاک و آجر نقشبندي يکتا دارند و سايه ساز. پرده ي معقلکاري شده از پاره کاشي هاي هفت رنگارنگ و آجر، تور بافته ي استادانه ايست که بر پيشاني هر سازه، برابر چشمان خيره ي بيننده کشيده است.  پنجدريها ي کشابي ارسي، در هيمنه ي بازي شيشه هاي رنگين خورشيديها و سردرها، اوج مهارت و در هم آميختگي ي چفت و بست پاره چوبهاي زاويه دار است. و

قت مي خواهد و شکيبايي و تعهد، تا روي پله اي پير  و واداده بنشيني و با شگفتي، عظمت از هم پاشنده ي اشکال هندسي گرد آمده در چوب و حس و فضاسازي و کارايي انگشتان چوبکاران هنرمند خفته در خاک را، با کام جان، ببلعي، که، درک زيبايي، چيزي بيش از ، ديدن مي خواهد. هر خانه نمايشگاهيست، از ، جمع هنرهاي بصري در معني دادن به مفهوم زيستگاه و زيستن.  کاريز کنان نيز، خانه هاي شهر را، با ابريشم آب جاري از دل سنگهاي شکافته، چونان، دانه هاي مرواريد، به رشته، کشانده اند.

سيلان آب و آواي موسيقايي آن بر سر سنگ و ريختن ها و چرخش، در حوضخانه ها ي زير بهار خوابهاي سايه ور، ميهماني ي طبيعت گرم پر تابش کوهساران، در خنکاي دست ساخته ي هر سرا، است. آبگير هاي سنگتراشيده ، جويهاي  آبدوان هر گذر ، ياد آور بهشت آرزومندانه ي هر پيشه ور يا کشتورز گرما چشيده است.  نراق، ديدنيست. در همه ي ابعادش و از هر گوشه اش. ديدن شهر و  خانه ها و  بافت معماري سنتي ي کهنه و بجا مانده ي آنجا را بدهکار دانشجويان نراقي، که بي چشمداشت مزدي، در شناساندن شهرشان، کوشايند؛ مي باشم.

********
اصفهان
چهاردهم  فروردينماه  ۱۳۸۹

کمانکش بزم استاد غلامرضا خان سارنج

از هفت دستگاه پراکنده و باز مانده موسیقی دوران ساسانی، درآمد ها و پیش درآمدها و رنگ و نواها ی آوازی آن، از زمان معزالدوله دیلمی که عزاداری مذهبی رسمیت یافت؛ در اجراهای آوازی، نوحه سرایی و تعزیه گردانی و شبیه خوانیهای آیینی، در جای جای ایران بزرگ، که ادامه ی زندگی می داد و در عصر صفوی نیرو گرفت؛ کار برد اجرایی داشت در دوران زندیه هم تعزیه خوانی آغازید و به دوران قاجاریه، به اوج خودرسید.

اصفهان یکی از پایگاه های بر جسته ی استفاده از موسیقی ی آوازی در راستای عزاداریهای سالانه ی ماه های محرم و صفرو رمضان بود. استادانی بزرگ ،معین البکاهای آگاه بر موسیقی و شعرو صحنه آرایی; تعزیه گردانی ها و شبیه خوانی ها ی خاص و عام را اداره می کردند. دستگاه ظل سلطانی، توان راه اندازی بهترین کارناوالهای عزاداری را داشت؛ از آنروی،بسیاری خوش آوازان و نوازندگان سازهای مجاز سنتی هم، در آنجای گرد آمده بودند.

… حیدر مردی زراعت پیشه بر خرده زمینی در روستای دستگرد خیار، دور از شهر گنبدهای فیروزه ای، به کار کشاورزی بود. شبیه خوانیها و نمایش های سالانه عزاداریهای عاشورایی و نیز مراسم پر هیجان، آن روستایی ساده دل و باورمند را، به سوی تعزیه خانه ظل السلطان کشانید . او در دسته نقاره چیان تبیره می نواخت. فرزندان حیدر، علی اکبر، شعبان و حسینعلی، از کودکی، جدای از پیشه ی کشاورزی، گوش و ذهنشان، با ریتم های موسیقایی و زیر و بم آواهای آوازی و سازها و ضرب آهنگهای دستگاهی آشنا گردید.

چون بر آمدند و زمین اندک نیایی، کفاف هزینه های زندگانی را نداد؛ به شهر اصفهان کوچیدند. به کوی جی باره (جوباره ) کناره ی شمالین شهر – سایه پرورد دیوارهای گلین، با کوچه های تنگ، پشت دروازه ها و مناره های بلند و در همسایگی یهودیان پناهیده،  باز مانده ی نسلهای جزیه پرداز گذشته. چسبیده به ادامه ی تنگناهای  ” دردشت” و” سنبلستان ” باستانی، که دور از چشم انداز های خشک اندیشی و سختگیریهای پیشه وران در پناه مساجد شکوهمند حاشیه ای زندگی می کردند، جان خسته شان را با خواندن و نواختن آهنگها و نغمه های شور آفرین آرامش میدادند. یهودیان هنرمند گوشه ها و دستگاه های مانده از موسیقی ملی را می نواختند و گوش های گیرنده ی  نوادگان حیدر نواهای تراویده از درهای پر درز و شکاف کوی رندان و نهفتگان زندان ترس و پنهانکاری موسیقایی را شکار می کردند.

پسران علی اکبر ، هر یک در رشته ی موسیقی در کاری شدند. نظرعلی، تنبک سازی چیره دست و ظربنوازی کم همتا شد. عباسعلی جوانمرگ ، عزیزالله ،در پرده ای از حیا در بین خانواده، ماهرانه و بسیار زیبا ،دف می نواخت. و اما سر آمد برادران، غلامرضا بود که ردیف و گوشه شناس، دستگاه دان و کمانچه نوازی بی همتا شد؛ تا آنجا که در اوج بزرگسالی و کمال استادی ،به ستارگان موسیقی ایرانی، استادان، جلیل شهناز، تار نواز بی بدیل و حسن کسایی نی نواز بی نظیر، دانش موسیقی سنتی و ملی را آموخت .

اصفهان کهنه، هر کرانه ا ش ،کشتزارها را بلعید. شهر بزرگ و بزرگتر شد و به دامان کلانشهری جهانی جهید. پدران ،به خاک خفتند و فرزندان نسل روز را ساختند. موج کوچ از روستاها نیروگرفت و تحول شهرها ،هم.  داشتن شناسنامه و نام خانوادگی، باید شد. فرزندان علی اکبر، نام خانوادگی “سارنج” گرفتند و فرزندان شعبان، “شهناز”، که هر دو نام عموزادگان، گوشه هایی از دستگاه شور هستند. در گوشه ای از شهرزیبای هنرها – سپاهان – پاره ا ی از خیابان خوش – نارون – کران مادی فدن، خانه ای پر درخت، یک بیرونی گسترده ی دو اشکوبه، با شاه نشین و بالاخانه های گوشواره دار، مهتابی پهن، فراز خرند های کشیده ی آجر فرش آراسته به سنگ ازاره های خاکستری، قهوه خانه و چاه ومنبع، آشپزخانه و بهار بند و آخور و اصطبل، دالان سنگفرش با در ورودی ستبر و کوبه های آهنین و گلمیخهای قشنگ، طاقبندی وگچبریهای حاشیه دار ،گرد ترنجهای زرین و …، کاشانه برادران سارنج شد؛ در همسایگی ی علما و پیشه وران و شهروندان نژاده و محترم.

در سایه ی فراگیر مسجد. غلامرضا خان، بسیار موقر و جدی رفتار می کرد. کم و عارفانه سخن می گفت. مرتب و خوش، لباس می پوشید. – از سرداری تا اروپایی ، با کلاه شاپو و عصای زرد – و، هم، آهسته گام بر می داشت. استاد جلال همایی در باره اش نوشته اند ‎ “…استاد سارنج مردی هنرمند و درویش مسلک بود… ” وی به همگان و نیز به خانواده اش سخت ،احترام ، می گذاشت. همسرش ،خواهر استاد جلیل شهناز بود . آنها دو فرزند داشتند ؛پسر، منوچهر سارنج ،از صاحبمنصبان دادگستری، استادانه و با سبک پنجه ریز و خاص، زیبا ،تنبک می نواخت. دوران هنر نمایی وی پیش از ورود به خدمت در دادگستری، در رادیو اصفهان بود و بس. سال ۱۳۲۵ ش، که رادیو اصفهان پا گرفت؛ استادان، غلامرضا سارنج، تاج اصفهانی، جلیل شهناز، حسن کسایی، عبد الحسین برازنده و منوچهر سارنج، اجرای زنده موسیقی ملی داشتند.

فرزند دیگر  استاد سارنج، خانم شایسته، عمرخویش را در آموزش و پرورش هزینه کرد. جوان بودم و دلباخته ی شنود آوای نواخت کمانچه ی آن نابغه. روی در روی استاد هنرمند دو زانو می نشستم؛ گاه در چشمان وی و  گاه به ساز می نگریستم. آن بزرگ می دانست چگونه به خواهش برادر زاده پاسخ بدهد. کمانچه را بر می گرفت؛ نخست گوش دستک های کوک را آهسته آهسته می مالید و تاری را با انگشت میانی می کشید و رها می کرد؛ شنیدن دنگ دنگها تا پذیرش کوک ادامه می داشت. آویختگی موهای سپید کمان را، هم با انگشتان دستی دیگر، از زیر، اندازه می کرد. گیسوان کمان برتارهای قامت ایستاده  کمانچه ،کشیده می شد. غوغای درونی هنرمند می آغازید. دیگ شور باطنی می جوشید. زلال حس ناب، در تارها جریان می یافت. انگشتان و حرکت دستان، تخیل و استادی، در هم می تنید. جابجایی انگشتان بر تارها و پرده ها، ناله ی گدازنده ساز را بر می آورد.قصه ی شیدایی از دهانه ی کاسه ی  چوبین، چون آبشاری غمگنانه بیرون می ریخت.  ساز بر تک پایه ی فلزی خود می رقصید، سر می پیچید و زار می نالید. مویه کنان ،شکایت هزاران ساله، ناسازواریهای زمانه را سر می داد. فریاد سو ختگان تباری پر رویداد دیده را، بیرون می ریخت. آن ساز بیجان، در اتصال با جان هنر مندو یکی شدن، زنده می شد و تمام رمق حسی ی نوازنده ی خاموش و غرق در حالت اشراقی، را می مکید.

هنرمند خسته از جدالی باطنی، باز می گشت. دستگاه به سر می رسید؛ ساز خاموش می شدو باز جای خویش ،به کنج دیوار می خزید.  پلکهای بر هم خوابیده، می شکفت و برق زندانی درچشمان استاد، در کاشانه رها میگردید. استاد غلامرضا خان سارنج، بی لغزش کمان و فرار تارها از زیر انگشتان، بی جیغ کشیدن سیمها، نرم و دلنواز می نواخت. او سر سلسله ی  کمانچه کشان ایران پس از دوران محاق نوازندگی بود. سر انجام سال ۱۳۳۵ شمسی کهنسالی و بیماری ، مرغ جان هنرمند را به مینوسرای نظم موسیقایی جهان هستی پرواز داد. پیکرش، در جوار میر فندرسکی، زیر پرده ی خاک تخت پولاد اصفهان خفت و ساز بی نوازنده اش، همراه با تنبک نظر علی، که چندی میهمان استاد حسین تهرانی بود؛ اکنون، در موزه لوور پاریس جاودانه شده است.

**********
هوشنگ سارنج – اصفهان
۲۸ اسپند ۱۳۸۸

سه چرخه

…جمشیدی آدمی برشته بود و لهیده، سیاه از آفتاب و شوره بسته ی تن.
خاموتی پولادین، در هم پیچیده و سفت. همه ی تن ،دستانی بود قوی و گردنی نیرو ور.  سر پا راه نمی رفت ؛می خزید،با پنجه های ببر. بیشتر یک سنگپشت غول آسای دریایی را می مانست .
راه مانده تا دبیرستان را بچه ها ، با دوچرخه هاشان ،او را می بردند. یکسال ، او را دیدم؛ و دیگر هرگز نه. راه از لبه ی پرتگاهی بلند می گذشت، بر کمرکش تپه ای که نوکش ، چسبیده بود به ابر ها. از جنس گچ، پر سوراخ کژدمهای زرد و سیاه، زیر سایه ی بوته های لگژی، که مار آسا همه جا دویده بود؛ با میوه های دهان دریده ی سرخ اناری و بذرهای سیاهدانه ای تخمه هندوانه ای.

مدرسه سنگی بود. با سقفهای نه بلند و آهنپوش. پخته از هرم گرمای روزان و شبان تبدار جنوب. خنکای بامدادی ، بازدم دیو بود با بوی گاز و نفیر نفرت زمین. سایه ،لنگوته ی خاکستری داغ و آب باریک مانده در رگهای سیاه آهن، از تاب خورشید، جوشان. نبض زندگی شیرین ، میان بنگله های خوش ساخت سنگی – آهنی ی شرکت نفت ، زیر سایه ی نخلهای بلند و آغوش پرچین های مکعبی ی مورد های سبز ، می زد؛ در واحه های پراکنده و هم سر پناه های دیگر زیستمندان ، میان گچتپه های پخته ، زیر آفتاب پنجاه درجه ی تابستانهای خشک.

چند خانه ی خشت و گلی با آسمانه های هلالی ی ضربی را ستونپایه های ستبر، بر سر دست نگه داشته بودند؛ بسی کهنه و نزار. در همسایگی، خانه های بیقواره با دیوارهای سنگچین ، چشم انداز ”  مال کریم ” گره ای بر کوره راه ” تمبی ” از فراز تپه ها بود. عفن آبی اسیدی ،همراه بوی نفسگیر گوگرد  و لجنهای آهکی ی لیز، بر سر گلوله سنگهای مالیده و نرم، از ژرفای دره ای پهن ،میان مدرسه و خانه ها ی دور دست می گذشت.

از دروازه نفتک تا دروازه هفتگل رو در روی واحه های سبز ، هزاران خانه ی بی شکل و بی نقشه ،لابلای رگلوله های آب و گاز و نفت بر تن زمین سترون ، روییده است. پی های آهنین ،که از شکاف کوهکی سر می کنند؛ در سجاف دره ای ،پیش می روند. شهر ، در گوشه ای دیگر ،بالیده و باد کرده است ؛ با مسجد و بازار و میدان. مسیل, آبهای معدنی، با نفت سیاه چشمه های فورانی و پسماندهای شهری را کف آلود و سفت و بویناک ،زشت و چرب و بی زندگانی ،به سوی پایینتر ها می برد.

حیدر ،مرد زمینگیر ،سه چرخه ای داشت بی مصرف که به کار جمشیدی می خورد. به یاری مصطفی -دوستم- پولی از دوستان گرد کردیم، به قصد خرید در پی حیدر گشتیم. سر انجام کنام حیدر را یافتیم. کوچکتر از یک گوسپند دانی. کنده ای بود بر دیواره ی آن آب دوزخی. دری داشت از پاره پیت های بهم دوخته و تیرکی بی پاشنه که بر گل سخت می چرخید. حیدر با فریاد از پشت در و درون  تاریکی اذن ورود داد.

گور دهان گشود ،روز به درون دخمه خیمه زد.  مرد یک مرده بود با تنی گرم و نفس که چشمانی در چشمخانه اش ،  می لولید. بوی رودخانه شیطان ،از درون حفره ی مرگ خوشتر بود. زنی ژولیده موی و چرکین به جان کندن آن دریوزگیخوار چسبیده بود. گفتیم به خرید آن سه چرخه ی حیدر آمده ایم. هر دو شادمانه خندیدند. زن گفت : ما, درآرزوی خوردن آبگوشتی هستیم.

بر سر قیمت ، سخنی نراندیم ؛ هر آنچه را داشتیم ؛ در میان گودال چنگالهای آن آرزوهای در هم گوریده ریختیم. آن انگاره ی زن با سه چرخه گریختیم؛ در آستانه ی مغاک ، شنیدیم حیدر فریاد می زد: می خواهم پشت پایتان بر خیزم . اما به زمین چسبیده ام. او بر پلاسهای بهم انباشته با سریشم خونابه و چرک نیمه خشک ، گره خورده و میخکوب شده بود. با سختی، سه چرخه را از روی لوله های نفت جاری به سوی آبهای دریاهای دور ، گذراندیم از سالهای دهه ی چهل.

**********
هوشنگ سارنج – اصفهان

بهمن ماه ۱۳۸۸