بر کف, دست, زمانه؛
پیش, باد؛
ایستاده می کشیم ؛ فریاد, داد.
باد هم؛ گلهای ما را می برد.
حنجره ها می درد ؛
فریادرا هم چون گلان
پرپرکند.
پس چه باید کرد ؟
با که بایست گفت این رنج را ؟
داد و بیداد است ره چاره ؛
ویا ؟
پیش, پا ی باد ؛
سخت دیواری ز داد ؛تا آسمان
پی را درافکندن.
ه.س
۱۲ فوریه ۲۰۲۶
تورنتو
شکوفه باران سپید جامگان
هوشنگ, سارنج
…روز آمده بود. برف, نو می بارید و آرام بر یال, تلبرفهای یخ بسته می نشست. آفتاب هم؛ ترمه ی زر بفتش را بر گرده ی ابرهای ستبر؛ گرما می داد . زیر, آن توده ی سیاه ؛ دانه های درشت, برف ؛ چونان پیاله های و ا ژ گون ؛ یا توپکهای قاصدکها ؛ چتر باز وار ؛ به سوی زمین شیرجه می رفتند.
در پستی ؛ کارهایی چند از ” ونسان ” نشان داده می شد. در آن کارهای جادوگرانه غرق شده بودم. در تنم گرمایی تندی گرفت. و از میان, رگ و پی ها؛ پخش شد انگار سرب یا آهن, گدازان در قالب, ریخته گری می ریختند. دیدم یک تابلو به اندازه ی شهری بر دوش, تابلو کشان, جامه ی جشن پوشیده سوار بود. همه با لبان, گچی و چشمانی شیشه ای با سپیدی باریک و سیاهی پهن.ها ج و واج به آ سمانکرانه ی دور دست نگران .از هر پلکی گلفشهنگی آ ویخته . آن تندیسه ها به کجا میرفتند ؛ نشانی نبود. یاد, یخزده ام از گونه ی کار کرد, چرخدنده های کوکی کار می کرد. نگرش هم از گون, شنیدن بود. یا گفتار که هواسان ؛ برتن؛ می نشست. برفاب ؛ از لای مو های سر فرو میرفت تا به ریشه ها برسد. به سان, پیاله های قهوه در دالان, گلوهای نبریده. هر سر تا پا سیا ه پوشیده؛ پرچمی سپید هم در دستی داشت که با رنگ, سپید چیزی بر آن نبشته بودند. نویسیده بودند که شاید کسی بخواند. تندیسواره ها ؛ از سنگ برون جسته می نمودند. که تنها از زخم, تیغه های بران و خوناب, پولاد سازی ؛ هستی گرفته بودند. می شد که شده باشد. با آن رنجنامه ایکه با خود می بردند. بادی می وزید خاکناک ؛ در رنگهای سپید و سیاه و بر پوستهای جوان و قوام نه یا فته ؛ تبیره می نواخت. بادی که از سر توپ, شال, گداز بریده شده بود. یا از نیستان, بیزاری ؛ تا باز گشتشان به نیزار, نیزاریان . ” ونگوگ ” هم از بیمارستان , شهر , ” ارل ” زهر خند ها را شنیده بود . و تمامی پیوند ها ی هستی را در کشیده ی وا ژ ه های گسستگی دار , خمیده و مار پیچی نگاریده بود. تمامی کشتزار های زرد و تمامی دهانهای خشکیده ؛ سرو های تا شده ؛ و فریاد های در باد. و فرورفتن در آب یا هم خا ک . و جا یی هم افشاندن, دانه های سرب از لوله ی تفنگ, خود بر تن, بی لاله اش.کولبران, تا بلو کش ؛ در راهرفتن نبودند . سر انجام به سپید جامگان رسیدند. که در کنار چالکند هایی تازه کند ؛ جام در دست پایکوبی می کردند. و رامشگران نیز بوی خوش , نواختن را از تا رهای در بند, دیوار, زندانهای موزه ها آزاد ساخته بودند. و بر پوستهای فراورده های توپوز سازان استاد ؛سخت می کوفتند. و موژی ز نواخت , بو و رنگ و سبکسری سنگ؛ بر پوستها می خلید. و آوازی نرم؛ از جنم, کرباسهای بومی از تاریکی می ترا وید. سرماهم پشت, دروازه های دریده نشسته بود بر شاخ , هر خاکریز , بلند, گوری شماله ای پیلی (باتری ) می سوخت. با روشنی مرگی . در سماور ها سرب های اstehsaly می جوشید و در قو ری ها ؛ خون؛ دم می کشید . گنجایی در گور خوابی ارز یابی می شد. بجز مس و آهن و سرب ؛ گوشت هم؛ چکش خوری دانشی ؛ پیدا کرده بود. سپید وسیاه در هم شدند رنگهای سبز و سرخ, پرتو های زبر آ سی (شفق قطبی )یا تخته شستی ؛ یا ؛ یالهای بلند, سمند های رها ی سر کش؛ سمکوبه های سندانشکن؛ آ ذر خشی همه بانگ؛ ابرهای سیاه ؛ رگه ای از آ تش, توفنده ؛ یک پیکر, همه اندیشه؛ وهمناکتر ازرسر خی خاور ی باختری ؛ آپاختری ؛ نیمروزی.
ه-س
ششم, فوریه ۲۰۲۶
تورنتو
برندگان
همه با هم؛
برنده شدیم؛
جام, شرنگین, تلخ را.
در کا شت, لاله به شورستان لوت.
آن شتران, لوک, تشنه هم؛
در پی آب ؛
خار نوشیدند.
و پای هر بوته ی تاسیده ؛
گریستند؛ زار.
ای ناقه های سینه زن
بر آن همه تپه های شنی؛
با چشمان , آ سما نی؛
یاد آورید ؛
روزی که باران با رد؛
تاسیده گلهای تشنه ؛
دوباره سبز می شوند.
رعناتر ؛قد بر می کشند
روشنتر؛ شوره زار را درخشان می کنند.
ه.س
۲۰ ژانویه ۲۰۲۶
تورنتو
فرتوره ها می مانند
هوشنگ, سارنج
پدر با چهره ای استخوانی و کشیده ؛ روی پله ی پیش اتا خ ؛ ایستاده ؛ دست بر سینه؛ دخترش هم یک پله پایینتر . ما چهار برادر نیز ؛ زیر, نگاره ای از یک روستای کاهگلی تا خ خر پشته ای بر آمده در رنگهای کویری ؛ سخن ماسیده در کاسه ی دهان؛ سیاه و سپید , ۶ در ۱۰ عکسی کهنه ؛ چسبیده بهم نشسته ایم. آن سوتر؛ فرای آبگیر, سنگی ؛ مادر با موهای مشگی تابدارش ؛ ایستاده و به تارای درخشان؛ بیرون از لایه ی دید, ما ؛ می نگرد. اکنون دور از بازه ی فرتوره ی گرفته شده ؛ من به آن زمان میخکوب در آن آمیختگی سیاهی و سپیدی بر کاغذ مانده از هستی را می نگرم. مات, مات ؛ با گردنی به باریکی بندی از ریسباف و بازوانی یخین , مشت زیر, کتف پنهان واویختگی پا هایی که فاصله ها را در نمی یابند. در فرتوره ؛ گلدانهای شمعدانی ؛بر دیواره ی سنگی آبگیر نشسته اند. رنگ باخته ی خا کستری ؛ نرمتر از کهنگی .
از کوچه های خاکی؛ بخاری یخبسته ؛ بیرنگ و جدانشدنی ؛ بر می خا ست . با گلما یه ی های روندی پخته که از دهان, تنوری گدازان در هم پیچیده بجوشد. در فرتوری به پهنا وری چشمی نه بینا در تاریکی شبی بی ستاره ؛ آب نا یابتر از خا ک و خاک در ویرانگی شنا وری ماهی خاکی .یا ؛ آجر تر از خشت های هزاران ساله ی با بلی . بوی تریاک, اوباریده (بلعیده )از دهانهای گرسنگان, شنزاری بویناکتر از پشت, انباشت, دیوارهای خفته بر هم از توفند, شنهای روان و تشنگی .هلهله ای از زیر و زبر آمدگی ی همه چیز ؛ بر می جست بی در هم فرو رفتگی یا؛ چسبندگی. ومن به هوا می جستم ؛ چون غبار و فرود می آمدم جان وار. نه سرد و نه گرم. بالاتر و فرا تر از کویر. خانه های مانده از فر مانی ؛ اشکوبهای ششبر ؛ زیر, بامهای کوتاه و بی کف؛ چرخ دولابی به سوی آسمان و ژرفای زمین, شنی ؛ می چرخیدند لایه های خشتی گلی ؛ با سر و کو لهایی بی لب و دندان بی شکستن و درا نش یا خونریزی بر استخوانبندی های پرا کنده می پا شید. دشمنی ؛ پروانه وار ؛ پر می زد. و بی آوایی جان خراش ؛ یخ آسا ؛ بجای لایه های ریخته می نشست.
با دو کف, دستانم پروانه ای را به دام انداختم. سردی بالهایش ؛ تا پوستهای بی حس, پاهایم نشست. در میان, باغچه ی دروا ی زیرو رو شده ؛ تک در خت, گل ابریشم؛ پا یا نیترین دم رویانشی را می کشید. و بذرهای خود را تیر اندازی می کرد . گلهای رز که هر دو دست, پدر را ریش کرده بودند با تیغاله ها ؛ هنوز بوی خا کستری تر و تازه ی باغ, کشاورزی دستگرد را می دادند و همچنان دست های خواهرمان بوی سبز و گلسا ری و خستگی .
بی سترسایی (بی حسی )تا زیر, زانوانم بالا آمد. مرگدارویی فرتوری در کار بود می گفتند شهر را بایستی رهاکرد و رفت. کویر, سگزی که خود پایانش ستاره ای بود ؛ نزدیکتر آمده بود . تا زیر, سایه های گنبدهای پیروزه ای ؛ آن ما لیده ها در کاشیهای باورمندی و خشکانده شده در آتش بیدادگری ی ی ها.
پدر چه را می نگریست ؟ رو به آسمان با سبیل های تا گوشه ی دهان کشیده. او به سنگ شدن, آب در آسمان و آبگیر, دیواره سنگی پیش پایش ؟چه گردن باریکی چه گودال ژرفی ؛ زیره خرخره دارد. چه مهر بانی جاودانه خشکیده ای ؟ چه ها ژ, (تحیری )بی زبانی . چه سایه های فراوانی میان, موهای خا کستری اش.چه چا نه ی سپید ریشی ؟ گویا سر, سخنگویی ندارد.
همه در فرتور, خا کستری ؛ ماسیده خنده؛ میخکوب, زمان شده ایم. یکی پیش از فرو پاشی, پایی زنده را بر سر, زانوی چپ نهاده هنوز ؛ نشسته است.
ه.س دوم سپتامبر ۲۰۲۵
تورنتو.
