نگاهی نو به تخت , جمشید

هوشنگ, سارنج

پارسه (پرسپولیس )نام, یکی از شهرهای باستانی ایران از دوران, امپراتوری هخامنشی است که امروزه ویرانه کاخی شکوهمند بنیاد با نام, ” تخت, جمشد ” در شمال, مرو دشت یا در شمالخآور, ” شیراز ” به جا مانده است.
سر کار, خانم, “خوبچهر, کشاورزی “کارشناس, برجسته ی معماری پژوهشی روشنگرانه بر روی رازهای نشسته بر سنگنگاره ها و سنگنبشته ها انجام داده اند که بازتاب, آن کتاب , ” نگاهی نو به تخت جمشید ” می باشد. کاری در اندازه ی ۲۲در ۱۵ با کاغذ خوب همراه با نگاره های زیر نویسدار ؛ در یکسد و شست برگ از نشر, بهجت .همه بر بنمایه های دانسته از ” اوستا “و ارزشمندیهای آیینی زرتشتیان که به دست, پجژوهشگران و خوانندگان, دلبسته نهاده اند.
نگارنده ؛ بر آن باورست؛ که هر باز گشایی گره ای راز آمیز, ندانستن ؛ می تواند آدمی را به روشنان, دانستن برساند که اوج, بازتابش , خرد, خداوندیست.
هرچند بی کاستی نخواهد بود. و درین راستا با یاری جستن, کارشناسانه و فناوریهای پیشرفته به پیچیدگیهایی که خاورشناسان هم به آن نرسیده اند؛ رسید. برای دستیابی و نزدیکتر شدن به رویدادهای روزگاران, گذشته بایستی بدور از دشمنایگی و تنگنظریها ؛ پیگیر, پژوهشهای نوین بود. تا مبادا چونان سنگ نگاره های ” ایذه ” دستخوش, زخم, تیشه ی نه مهربانیهای کجراهی شوند.
درین نامه ی هفت بخشی ؛ همراه با نگارنده پای هر کتیبه یا سنگ نگاره یا هر حجم,مانده برجای ؛ سخنان, نهفته در هر پاره سنگ, هنری را می شنویم. از ” گاتها ” می آورد و ما می خوانیم : ” ای خداوند, خرد ؛ مرا از تمام, این حقایق آگاه و ؛ با گفتار, الهام بخش خود؛ مرا روشن ساز…” ص ۱۵
در بخش, نخستین می خوانیم که در باره ی توان, اداری هخامنشیان ؛ نوشته های استوار, یونانی گواهی می دهند و از جغرافیای ایران, باستان که بر ۲۳ سرزمین, دیگر چیره بودند و بام, آنها بر سنگهای تخت, جمشید کنده کاری شده است. و در بخش دوم به فرنود های نشسته بر سنگهایی می پردازد که بنیاد, کاخی سترگ و نشاندار از هنرها آنجا بوده است. نه کا خی با نشانه های برتری جویی و خود کامگی ؛ بلکه ؛ بر آورنده ی فریاد های آشتی جویانه در ریخت, سازه ای با شکوه, خدا باورانه ؛ در رگهای زمانی دراز باز مانده است. و آن کسان که از سر, نپختگی گفته اند در آن ساخت؛ آن بزرگی, خدا پرستانه نا میرا؛ وامگیریهایی از دیگر ملل وجود دارد به آفرینندگی نیرو های پخش شده ی اهورایی نیندیشیده اند. ودر بخش سوم کوشش, پژوهنده بر اثبات, نهاد, معماری و ارایه های ایرانی آن استوار است. که درین راه _ سازندگان _ بجایی رسیده اند که سازه ای مذهبی – آیینی و شاید هسته ی پرستشگاهی در تاریخ , ایران, باستان به سوی آسمان بر کشند. چه سنگابها و گذرگاه های آب معنی دارند. که همه جایگاه های دست اندر کاران, بر گزار کنندگان مراسم, آیینی بوده اند. که در نمونه های آتشکده ای هم دیده می شوند.
در بخش چهارم باز گشایی راز آمیز, بنیاد, سا ختاری تخت, جمشید در سایه سار, ستونمایه های فکری سرود های اوستا را می خوانیم ……که هخامنشیان از قبیله ی نژادگان پاسارگادی بودند. به کشاورزی ؛ دلبستگی کاربردی داشتند. ….و که آنان زردشتی بوده اند؛ و داریوش پیرو اصلاحات, زرتشتی بوده است…..
در بخش پنجم به باز تاب, باورمندیهای زرتشت و زرتشتیگری در آن سازه می پردازد. و می خوانیم زرتشت از خانواده ی ” سپیتمه ” بود و زمان ,وی را سده های ۶و ۷ پیش از میلاد می دانند. در آیین, زرتشتی اهورا مزدا خدای بزرگ است. هفت امشاسپند و گروه, بسیاری از ایزدان (فرشتگان ) فرمانبر, خواسته های اویند و اهرمن ؛ روان, پلید است و ” کماریکان “و گروهی دیوان به او یاری می رسانند.سه پایه ی نهادینو مهم, دین, زرتشت هم ؛ اندیشه ی نیک ؛ کردار, نیک و گفتار, نیک است (ص ۹۳ و ۹۴ )و باور به جهان, دیگر و پل, صراط و میزان, داوری و بهشت و دو زخ درین آیین آشکار است و آدمی بایستی در راه, پیروزی نیکیها بکوشد چه همواره نیکی و بدی در پهنه ی روانی و مادی پدیده های گیتایی خود می نمایند. و اینهمه در پیکر, سازه ها و نگاره ها نما یانگرند. در آموزه ها چننینست که فره وشی ( فروهر ) نیرویی اهورایی است از برای نگهداری نیک, آفریدگان و بازگشت, فرهوشی به سوی اهورامزدا کانون, روشنایی بی پایان می باشد. پس ویژگی قداست, سنگ نگاره ها که نقش, فروهر دارند آشکار می شود. (ص ۱۰۲)و از جمله ایزد سروش. یا برسم نشانه ی تجسد, اهورا مزدا ؛ نمودار, گیاهان و روییدنیها ؛ که در سنگ نگاره ها دیده می شوند.
در بخش ششم؛ پیوستگی نگاره های تخت, جمشید با باورهای دینی چرخه ی آموزشهای زرتشت در “گاتها ” به باورمندی اهورامزداست. این آموزه ها در سنگ نگاره های تالار بزرگ دیده می شود. در تالار تچر (دژ نپشتک ) و سد ستون در هر چهار نگاره ؛ شاه با چهره ی آرام سنگین و توانمند نوک, خنجر را به درون, شکم نماد, دیو فرو برده است و این نماد, پیروزی نیکی بر بدی را نشان می دهد.
کتابرا بخو انید و پی به راز های درون سنگ بریده های بر جا مانده ببرید.بخش هفتم نتیجه گیری خانم, خوبچهر, کشاورزی پژوهنده و نویسنده ی کتاب,” نگاهی نو به تخت جمشید می باشد.
۲۳ دسامبر ۲۰۲۰
تورنتو

…میزبان مرده بود

هوشنگ, سارنج

سر انجام به ایستگاهشان رسیدم. جایی پر از درختان, ” لیل ” که از آب, شور خشکیده بودند. آن درختان ریشه های هوایی بسیار دارند و سایه سآری بس خنک . یاد, سخنان, دکتر افتادم که پرسیده بود شبها عرق می کنی ؟ گرمت می شود؟ و گردنم را دست مالید و شکمم را و کشاله ها و زیر, دو بغل , پی گلوله ها می گشت که در گردنم بر آمده بود. کنار,تارهای چسبیده به رگها . به مردمان, شهر ” انجیر های معابد “برگشتم و روزهای داغی که از تابه های نانپزیشان ؛ درون, کاشانه ها گداخته تر می شود.
آن درختان در روزگار, سبز ؛برگهایی بادبزنی داشت ستبر و چرمی وشیره دآر که مردان زیر آن گرد می آمدند برای خنکای بلند ؛ کشدار و آبفشانی (عرق )گرده ایش .
جاده تا رسیدن به خانه ها ؛ خاکی ی نخودی رنگ, نرم و پر چاله های انباشته از غبار , خوابیده بود. به کاشانه ی میزبان رسیدم . سنگستانی لخت بی سایه بانی در برابر آفتابی سوزنده. سر پناهی بود دو در با یک پنجره ؛ تاریک و دود زده و پر تاخچه ؛ آسمانه اش کوتاه ؛ کمی بالاتر از سر, کسی ایستاده . دورتا دور کسانی نشسته بودند ؛ بی سخن. زیر, پنجره ی دود بر. بالشی با روکشی گلدوزی شده از یک کفتر, سپید به دیوار پشت داده بود. تاخچه ها؛ پر از قابلمه های خالی و تنگ های شیشه ای و عکسهایی از رزمیدگان که بجای کلاهخود پیشانی بندی بسته بودند نمایی داشت.
برای شکستن, دیوار, بی سخنی به معماری زیبای روستایی آستینی افشانده شد. که تمامی دیوارها با کف, دستها گل و گچ شده بود و با رنگ, سبز رنگ آمیزی . تمامی مصالح , به کار رفته در ساختهای زیستگاه این خانه و همسایگان از ویرانه های دیگر جا ها آمده بود . ” تامینات ” ” دادگستری ” راه آهن ” و گورستان, ارامنه. یکی از تاخچه ها ؛ چسبیده به در ؛ اجاق بود. آن زمان که ما آنجا نشسته بودیم ؛ درپوکه ی برنجن, گلوله ی توپ ۱۰۵ ؛ آب جوش می آوردند. پرده و زیر فرشی ها؛ بر سنگهای کف, خانه ها ؛ از برزنت, ” زیس ” ها و “گاز ” ها بود که پیکر های بی موتور و زنگار بسته شان با جمس ها و کامانکار ها گودالها را پر کرده بود.
یکی که کتی گل بهی در بر داشت با یقه و برگردان, گل بهی و دگمه های فلزی با نام, دوزنده ی آن بر لبه ی آستین؛ پیش آمد و رو به من گفت اگه گفتی چه فرقی میان, ” شاه عباس خاکی ” با ” شاه عباس,خاکی ” هست ؛ می فهمم دیوار, فهمت تا کجا بلند است. با دو دستم کله اش را چنگ کردم و گفتم برو سر جات آرام بنشین که با تو جنگم میشه. اولی نام, خیابانیست و دومی نام, شاهی دو رو بود.
خدا خواهی بود که در آن گروه, بی آرمان؛ کسی سخن از سنگ و آجر و ریل, زورگیری و ناروا ؛ نمی راند.
هر چه گذشت انباشته تر شدند و من میزبان را نمی دیدم. سخنوران بی نگاهی در چشمان, شنوندگان با زمین سخن می گفتند. جامه هایی از مو های تابیده بهم؛ ریشه در پوستهای روغن دآر ؛ پوشیده بودندکه بوی تخته ی چهل ساله ی گوشتگران می داد. یکی گفت می دانی اینجا گرانترین شهر هاست ؟ با وجود, نان, بلوط و آرد, هسته ی خرما, ؟ نخلی که نمانده ؟ هسته ی خرما را از دل دیوار های کهنه در می آوریم.
کسی در, میانی را گشود. دری که به گنجه خانه باز می شد. کسی بر تختی خوابیده بود با دو دست باز به دو سو . خون از دستان, وی فرو ریخته بود و ماسیده. بریدگیها بر دو مچ تا استخوان نشسته و زلفان به پراکندگی برگهای پاییزی . نزدیکتر که شدم میزبان را شناختم. پوست, چهره زرد بود و کبود. و استخوان گونه ها لهیده . روی موهای سرش دست کشیدم به نرمی و سردی شنهای زمستانی کویری بود. و پیشانیش چسبناک و غمانگیز . با دیدن آن لهیده ی خرد استخوان در کیسه ی پوست ؛ تمامی شادمانیهای نشنیده از ساز ها از سرم بیرون رفت. و تمامی دست افشانیهای به یغما رفته از زانوانم پرید. و سور های ندیده ؛ جایزه های نگرفته؛ درمانهای نشده؛ مزد های نگرفته؛ نفت های به یغما رفته …
برای فراموش کردن و پسودن, خنکای بیشتر؛پس از نوشیدن, مرگبا پا بیرون نهادم. سر راه رسن , خورجین ؛سربند؛ شنل؛ بافیها ؛ در زیر زمینهای تاریک و گرم و بی هوا ؛ می کوفتند. کارگاه ها دستی بود و پایی. کلاه خود و سپر و قمه هم می ساختند. همه اسطوره ای. پیش کارگاهای ؛ کامیونی که با آن آمده بودم با موتور, ابتکاریش که از ” تیلر,” خیش زن بود را به شتری می بستند .

۱۷ نوامبر ۲۰۲۰ تورنتو

فراداشت به شادروان بانو شایسته ی سارنج معلم و مادری بزرگ

هوشنگ, سارنج

خانه ایکه از پدر بزرگ به فرزندان و نوادگانش رسیده بود خیلی بزرگ و زیبا و سر سبز بود. علی اکبرخان کشاورز زاده ای نیرومند و سوار کاری چابک در خانواده ای آیینی و دلبسته ی هنر بالید . پس از مرگ, علی اکبر ؛ استبل اسبش را دخترش (عمه خانم )داشت و همسر, روستایی او؛ دراز گوشش را در آنجا می بست . عمو حاج آقا ؛ با ریش و سبیلی سپید ؛ از کشتزار, روستای دستگرد ؛ نخستین خیار های نوبرانه را برای فامیل شهری خود می آورد. و یکبار هم من از الاغ ایشان لگدی دریافت کردم. آن سرای دل انگیز ؛ ده خانه داشت . دو تا بر بالای بام و هشت تا دور تا دور, سرای سبز. یک تالار, بلند , پر نگار با شاهنشین مرمرین و آسمانه ای مقرنس کاری با دو بال, چهار خوابه زیبا و چوبکاریهای هنرمندانه و پنجره های ارسی با لا رونده و چفت و ریزه های کار, آهنگران استاد و هنرور.
عموجان غلامرضا خان ؛ تمامی شکوه و توان, پدرش ؛ علی اکبر خان را داشت . سالاری و گردانندگی همه ی پیوندان بدست, ایشان افتاده بود.
ایشان ؛ مردی سنگین رفتار و هنرمندی چیره دست و دانای موسیقی دستگاهی و آوازی و گوشه های فراموش شده ی موسیقایی سنتی ایرانی بود. کمانچه را نیک می نواخت و در زمانه ی خود استادی بی همتا بود. با بزرگان, شهر آشنایی داشت تا آنجا که آن منش, بلند پایه را ؛ استاد ” همایی “در کتاب یادنامه ای از مشاهیر اصفهان ؛ در زمینه ی درویش مسلکی و هنرمندی او ستوده اند.
تالار پر نگار را در آن سرای سبز ؛ غلامرضا خان دآشت و خانه ای از بالا خانه ی مهتابی دآر در اختیار, پسر و عروس نازنین ایشان و خانه ی دیگر بر مهتابی را عمه خانم با پسرش و عمو حاج آقای هفتگی ؛ دارنده بودند. و خانواده ی سه نفری پدر, من هم در گوشواره ی چپ سوی تالار, نقش آشیانه داشت. گوشواره و خانه زیرینش هم از آن, زن دیگر عموی خدابیامرز و فرزندانش و دیگر خا نه ها را هم عمه زاده ها و دیگر پیوندآن, دور یا نزدیک یازیده بودند.
مادی ” فدن “از کرانه ی نیمروزی ( جنوبی )سرای سبز می گذشت ؛ با چه شادابی . باغچه ای زیبا و بزرگ در میانه ی چهار خرند, آجر فرش پر گلهای نرگس و زنبق ؛ پایین, پای دآربستی آذین بسته به خوشه های زمردین انگورهای مهره (ریش بابا ) و تالار, نگار با گوشواره ها و سازه های چاه و منبع و چند خا نه (اتاق )دیگر ….نشسته بود .

همسر (همسر ایشان دختر شعبانخان ؛بزرگ استاد آموزش , تار و سنتور و از خواهران استادان ؛ حسین ؛ علی و جلیل شهناز :بود.)؛ بسر و دختر, عمو غلامرضا خان را تمامی خاندان ما دوست می داشتند . بویژه پدرم؛ که همه ی گلها و درختچه ها را او کاشته بود و آبیاری می کرد و گلهای چنپا ( یاس,امینالدوله )و یاس های سپید را بر چآر پایه ها می بست و هر از گاهی از گلهای نرگس یا زنبق دسته گلی می بست و با دستان کوچک, من آن را یا گلدانی را که در آن پیاز نرگسی یا زنبقی نشانده بود برای دختر عمو شایسته می فرستاد هنوز رنگ و بوی گلها و شادمانی پدر و گرمای دست,آن گرامی را بر سرم از نبرده ام.
امروز دست, همه ی آن یاد شدگان از زندگانی کوتاه است . آخرین رهنورد, آن کاروان ؛ دختر عموی نازنین, ما ؛از زهزادانی بود که در گوش هوششان گوهر هنر بیخته بود آنان که با آوای چنگ و چغانه در گهواره ی هنر بالیدند. کسانی بی آزار و بلند پرواز . ما ؛ با یادشان می زییم . روزگار به ما بازه ی فراگیری مرده ریگ, نیاکانی را نداد ؛ آنچه فرا گرفتیم؛ آموزش و پرورش بود و نگارگری و سرایش سرود, نماد های هنر.

تورنتو یکم, اکتبر, ۲۰۲۰

مزرعه ی ریور دیل

هوشنگ, سارنج

دهکده واره ای ؛ یادمان, نخستین کشاورزان, کوچیده از اروپا ؛ بر کران, بن بست, ” وینچستر ” در راستای خیابان, ” پارلمان ” با نام, “مزرعه ی ریور دیل ” رودر روی گورزاری چسبیده به پارکی چمن باخته و تاریک از درختان, سایه ور؛ و کبوتران, چرنده ی آزاد؛ نشسته است. بزرگراهی که به سوی دریاچه ی انتاریو ؛ می تازد؛ خواب, جانوران, کشتزار بر پله های تپه ای میخکوب را از چشمه های دیوارک, سیمی ؛می آشوبد.
از دروازه که پا می نهی؛ گل درود می گوید. خاک, سیاه در کمند, هزاران رنگ ؛ به بالیدن لاله ها آفرین می گوید. نسیم گیسوان, بنفشه های شرمگین را می نوازد و نرگسها؛ هر بوته اش ؛ خوشه ی پروینست . آسمان با ابر پاره هایش در آب, قهوه ای آبگیری خیسانده مانده است. گویا هفتگانه باغهای باژگونه ی ” باب,لی ” زیر, پی و پشت, هر پرچین, سنگی خزه بسته ؛ سرود, بهاری می خوانند. راه سر بر بالین, سبزه نهاده و با پیچشی نرم از روی گلبرگهای خفته در شن؛ و پناه, دستان, چوبین, جانپناه ها ی سالمند به ماندابی می رسد. ….بار بند ها؛ اسبان مجاری ؛ گاو گاه ها و گاوان, سربزیر, شیرده و مرغلانه های روستایی ساز و دانه چینی آنان بر تخته پهن های گسترده میان, سرگینها و بوی بی شتاب, ماندگار, روستا ؛ یاد, یار و مهربانیهای او؛ آدمی را می برد تا پشت, دیوارهای دیروز.

روستای کوچک, ” کامو ” پشت, دره کوهپایه های ” ابیانه ” دورتر از ” دلیجان ” پایینتر از ” امامزاده شهسواران” سوار بر دوش, پاره ای از ” کرگسکوه ” چسبیده به آسمان و مانده به ” کاشان ” ؛ کورکی بر رگ, راه ؛ جاییست سبز و خنک با چشمه سارهای آبدره ای . پر باغهای میوه ای و کشتزار های ” گلسرخ . در آغوش, خرسنگهای غلتیده بر خاکهای مانده بر راه, بادهای روبنده. خاکی بی جگر ؛ترسیده از هیمنه ی هوهوی لیسنده ی هر بوته ی گیاه.

پیاله آبگیری سنگی ؛ در پای بیشه زاری از سپیدار های بر گ نقره ای و زردآ لوهای خوشرنگ و بو و تاک های بی داربست؛ با تراوش, اشک, زمین؛ برای چشمان, گرداگین,سرخگلهای ستمکش؛ پر می شود. که تا؛ دهقان ,پیر نمای کلیچه پوش؛ و دست آ ژده همراه با یار, همکار , رنگ باخته و بچگان, نزارش پیش از بر آمدن آفتاب بر ستاره ی کوچکشان به گلچینی هر روزه بروند که اردینهشت هنگام, گلجوش, گلابخانه هاست؛ اگر سنگ بگرید و رگی در کوهکی سر باز کند؛ باریکه آبی بر خراش زمین و ریشه های زرد و سرخ, بیدبن های پیر و سنجد های خمیده ی تاب دار و ه زار خار و توتستانهای سنگزاری می دود. که هر دانه اش در کام؛ یاد آور, پرواز, شاهینی جستارگر بر بال, باد, گرم دشتهای پرپهناست .درمنه های خوشیده و پر مردار؛ فراز, کاشانه های آسمانه فرو ریخته و ریشه ی دیوارهای مانده بر خاک و در گاه های در هم چروکیده . آبراه های پر سنگریزه و گاه مردانی با بیلهای خشک به تنه ی درختی ؛ پشت داده و در آرزوی بند آمدن باد, سیاه سبزه سوز که بر کرتهای باریک, کدو بنها یا شنبر خیار ها یا تک بوته های ذرت, بی کاکل ؛ یکه تاز است.
شولای بوی کشتزار ؛ آوای پای رهروان و خنکی برخا سته از آینه ی آب ؛ خوابربای دیدگان, خیال انگیز می شود.
بر سنگچین نشسته ام دورتر از دور ؛ لای سنگهای آفتاب سوزانده ؛ دم گرم, باد هستی سوز و پتیاره ی خشکسالی لانه کرده است.

۱۸ جولای ۲۰۲۰
تورنتو