برگی از یادداشتهای روزانه ی ” سالهای کویدی “

هوشنگ, سارنج

” دوشنبه ۲۰ آوریل, ۲۰۲۰ ”
خون, خورشید؛ بر دیواره بلند, کوههای سر بر کشیده تا آسمان و پهنه ی دشتهای سبز از گندمزارها؛ زیباست نه شهرهای در خود خموده و از نفس افتاده. آفتاب از شیشه ی پنجره های بسته می تابد. ترس از چهره ی شهر می بارد . آمار ها و گرافها؛ همه بد خبرند. امید رستن از خانه های بسته و آرزومند, تلنگری به گشایش؛ روز به روز ؛ کم توانتر می شود. در راستای هر روزه , کوتاهتر شدن, پهنه های هر کاشانه ی غریب افتاده ؛ خستگی زور آورتر می شود. دلزدگی؛ رو به افزایش دارد. بر هر نا کار آمدی ؛ نیک گفتاری؛ جز؛ کم تابی پذیرفته نیست. من در خود تا می شوم. کمتر می توانم کاری را درست به سر رسانم. روز به روز ؛ بی توانتر می شوم. آرامش و سکوتم از جوشیدن, واژگان, خشمین ؛ کوبنده ترمی شوند. موسیقی بازاری – که از هوای خلنده ی دم کشیدنی – بایسته تر است؛ آزارنده تر می شود. دیوارهای دور و برم؛هر روز کوتاهتر دیده می شوند؛ همه چیز آرام آرام؛ مزه ی شیرین خود را از دست می دهند. گرسنگی از بازتاب, چگونگی خود روی بر تافته است . و بازه ی میان, خود نمایی را از دست داده و دورتر و دورتر می رود. سایه وآر و آهسته به دیگر باشنده ها فرو کشیده می شوم. این نرمش, سلولی ؛ ساینده است؛ و بمانند, خوردگی ی سنگ در لیسه ی آب است. از من بپرسند چرا ؟ پاسخی ندارم. که دگردیسی درونیست. چاره در ناچاریست. خوابیدن هر دم ؛ منشی نو ؛ بخود می گیرد. سر, جای خود نیست. هر دم که بخواهد ؛ می برد. این گوشها خود اندوهی بزرگ در رهاندن شده اند. و چشمان که با هر کشش, پوستی ؛ کارکردشان را از دست می دهند. پلکهاآزار رسان شده اند . دیدن که روزی ؛ بخشی از درک, جهان, بیرون بوده اند؛ امروز؛ کوتاه می آیند. پاها از کشش وامانده و انگشتان ؛ شمع های سوزاننده اند. در سایه ی کوید ۱۹ چه زیبا به راه, نابودی افتاده ایم. آفتاب آهسته ؛ از پشت, دیوار, روبرو ؛ سرک می کشد و سرم را به آ غو ش می کشد. لاله های گوشم را گرم می کند. کسی میخواند ؛ آوا یش از دور می آید. ایستایی و کهنگی در هم آمیخته است و گذشته را در یاد بیدار می کند.
تمام, روز سرد بود از بهار نشانه ای نیست؛ بی سخنی و دور از هم ایستادن کاربست دارد. فردا به ناچاری از خانه بیرون می روم بمانند, مورچه خوار , زره دار .پزشک مرا خواسته است.
تا شب مانده است.
زمرد, سبز از گیسوان , بید ها می تراود . خیلی آرام و غریبانه بهار پاور چین می کند. پیسین؛ آفتابی کم جان ؛ دیوارها و شانه ی درختان, لخت را گرم کرد. برای دوری از دلتنگی از خانه پا بیرون نهادم؛ یکباره آشنایی خود با آفتاب را در یافتم. گستردگی و سایه سازیش را و سترگیش را و مادریش را که با زمین ۸/۳ دقیقه ی نوری بازه دارد. نیاز , به درک, زیبایی و وابستگی به آنرا بیاد آوردم. …..

دارکوبها

—————————————————————————————————————————————————————————————————–
دارکوبها ؛
با سران, سرخ
و دلهای همچو قیر؛
بر دارهای بلند, برگ بازیده ؛
سخت می کوبند؛
نوکهای خنجری .
تا که ؛
بیرون کشند ؛
یادماند , کهنه را .
ای رود, جاری بیداد و داوری
تا کی؛ تا کجا ؟
اینهمه ؛ پتیارگی ؟
کی می رسد ؛
آن آب, پاک و صاف ؟
تا خشکدارهای ماندگار؛
در بیشه زار .
هوشنگ, سارنج
۱۳ آوریل ۲۰۲۱
تورنتو

سیزده بدر پیش به سوی در و دشت و سبزه زاران

هوشنگ, سارنج

ایرانیان باستان ؛ خدا باوران, دیرین؛ برای هر روز, هر ماه, خورشیدی ؛ نامی داشتند. که روز, سیزدهم؛ تیر روز ؛ نام داشت. و در زبان, اوستایی؛ “تیشتر “گفته می شد. همنام, ایزد, باران. که نمادی از بخشش, پروردگار بود. برای تیر یا تشتر؛ در روز, همنامش در ماه, تیر؛ جشنی بزرگ با نام, “تیرگان ” بر پا می داشتند. این ایزد؛ همواره با دیو, خشکسالی ” اپوش ” در ستیز می بود. مردمان نیازمند به آب در سر زمینی کم آب هماره در پی دست آویزی به خوا هش بخشش, خداوندی می گشتند. بهمین روی در سیزدهمین روز, جشن, نوروزی ؛ به آرزوی بارش, , بارانهای بیشتر ؛ به دعای باران ؛سوی در و دشت و کرانه های آبراهها ؛از خانه و کاشانه های خود ؛ بیرون می رفتند و اکنون هم خداباوران, مانده از تاریخ؛ بامداد, روز, تشتر؛ (تیر)خوان, برکت خواهی نوروزی را بر می چینند و به دل, طبیعت می روند و سبزه ی هفت چین, خانواده را به دست, آب, روان می سپارند و آرزوی سالی پر فراوانی و رهایی از چنگال, نداری ؛ از خداوندگار, هستی می کنند.

و در شهر, پر زحمتکش ما ؛ که در پی راهکارهایی برای گرفتاریها ؛ هیچکس جز نیروهای وابسته به آسمان را نداشتند؛ سیزده به در ؛ دست آویز, ریشه در تاریخ , دلانگیزی دآشت و باورمندانه سیزده به در ؛ کاربری . چنانکه سر سختانه به دشت و آبکنار و کشتزارهایی می رفتند. و روزی را به امید, رفع گجستگی به خوشی و شادخواری ؛ به روزهای ساده و پاک و پر کارشان پیوند می زدند.
زنده رود جان می گرفت؛ تند آبی می شد؛ و هر چه بر سر راهش بود را از جا می کند و می برد از بچه های کشتورزان تا کا شانه های رقصنده بر آب و گاو ها و گوسفندان, روزی ده, آنان . تا بنماید که در آب چه نیرویی نهفته است.کسانی بودند که خودروهای اربابانشآن را فرش می کردند و با همه ی بستگان و همسایگان در چهار دیواری چوبین آواز خوان و بالا و پایین افتان ؛ به سوی کشتزاری رهسپار می شدند.بیشه های دو کرانه ی زاینده رود جشنگاهی می شد زهره ای. دود و دم , کباب و آوای تنبک و تار ؛ گوش, افلاک را کر می کرد.
تا جاییکه ؛ از بازیهای میدانی الک دولک و باقالی به چند من ؟ و شاه و بلی و سیاهبازی حاج آقا و نوکرش و چوببازی و کشتی و وزنه پرانی به شرط بندیهای پولی و گاه هم با نوشیدن نوشابه های خیلی قدیمی ؛ سر می کشید. و در تاریکی شام کسانی با سر و دست, خونین از زورورزی یا شنای در آب سرد , زنده رود خسته به خانه ها باز می آمدند .
و سیزده امسال ؛ دخترم تینا و خانواده اش میزبان ما بودند به ستایش ایزد, مهر ؛ در شهر, نیاگارا . زیر, فروغ, خورشید و سرمای “زم “.آبی در پهنایی یکهزار متری ؛غلتان بر آبگذری دریایی. رودخانه ی ” نیاگا را “از آغوش , دریاچه ی ” اریه ” به دامن, دریاچه ی ” انتاریو ” می شتابید . با رنگ, زنگاری نرم وخمیری زمردین با کاکلهایی سپید از موژ های بسیار . تا بامداد کنار, پنجره نشستم و در قاب آن شگفتی را اندیشیدم. آب با تمامی هیمنه اش سر بر خرسنگهای پیر, ملیون سالی می کوفت. آرزو کردم آبسالی به سر زمین, ما باز گردد .چه دردناکست گربه رقصانی ؛ آنانکه ؛ مهربانی را با بی مهری پاسخ می دهند. “…پس از این آب در برابر,نفت …”زنجموره در برابر, نا دانسته ها ؛ لایه ای از اندیشه های ته نشین شده است. که با پاک اندیشی می توان ره بجایی برد.
هنوز آفتاب از کرانه ی خاوری سر بر نکشیده بود که آسمان با هفت رنگ, از سرخابی تا زرد و از خاکستری و آبی تا سرمه ای روز را فریاد می زد؛ در هرای از هم دریدن, آب و افشانه شدنش بازار, گلهای از خاک جهنده دیدنیست. گلهای ” حسرت” با رنگهای زرد و بنفش و سپید؛ غزلهای بر جای جای خاک, خیس نشسته اند و خرمن, نرگسها. و گلهای مگنولیای در راه . برای فرو دادن اینهمه زیبایی گسترده در آواز, آب و جوش, بخار, آن ؛ فراز, قندیلهای یخی ؛ بر دیواره های سنگی بیرون مانده از توده های زجاجی ؛ آرواره هایی می خواهد از جنس, حس و درک, زیبایی که آدمیان دارند.

چهارم آوریل ۲۰۲۱
تورنتو

نوروز, جمشیدی

هوشنگ, سارنج

به فر, کیانی یکی تخت ساخت چه مایه بدو گوهر نشاخت
جهان انجمن شد بر آن تخت , او شگفتی فرو ماند از بخت, او
سر, سال, نو هرمز, فرودین؛ بر آسوده از رنج؛ روی زمین
چنین جشن, فرخ؛ از آن روزگار به ما ماند ؛ از آن خسروان؛ یادگار…

شاهنامه فردوسی بزرگ
————————————————————————————————————————————————-

و ایران؛ یکی از کانونهای اندیشه وری و پایگاه های گسترش, شهروندی آدمیان در خآور میانه بوده است. سر زمین, ستیغ های بلند, برفگیر و دره های سبز, زیستگاهی و کویر های خشک, بزرگ, زمین. شکوه, زیستمندان, شهر نشین و تاریخ سازش به پنجهزار سال می رسد. سایه ی امپراتوری آنان در دوره ی بابلیان؛ از سر زمینهای آسیایی تا بخشی از اروپا و آفریقا گسترده بود.
یاد واره های آن هم ؛ بر تخته سنگها و سنگ نوشته های چوبین و گلین بر پیشانی موزه های بزرگ یا سینه ی سیاهسنگهای کوهساران و دل, خاک تپه های کاخهای فرو ریخته ؛ به جا مانده است. از همه برتر؛ در جشنها ؛ نگاره ها؛نواهای موسیقایی ؛افسانه ها نوشتارهای یادمانی و سروده ها مانده اند. جشنهای کشوری ؛ بازتاب دهنده ی رویدادها و باورمندیهایی است. سالروزها؛ یاد آورنده ی دستاوردهاییست که کسانی پیش از این؛ برای هموار سازی راه, سخت, بهروزی آدمیان ؛ رهگشایی کرده اند.در خیل, آدمیان کسی بر دیگری برتری دارد ؛ که بیشتر ؛ به فروزشهای اهورایی؛ باور دارد و رفتار می کند. آنان که رهنمای خوبی و مهربانی باشند؛ وگرنه؛نژاد و رنگ و زیبایی چهره و اندام؛ و خاندان؛ ارزشی افزوده نیست. بیداد, ستمگرانه؛ باز داری از به نمایش در آمدن, یاد واره های نیاکآنیست . پایکوبیهای فرهنگ, مردمی ؛ پر نشانه از کوشش های زمانبر, آ دمیانست. آنان که بر سپر ها می کوبند؛ زندگی را می ستایند تا کسی به واقع ؛ خونش ریخته نشود. صحنه پردازیها؛ گرد آمدن, چندین هنر است که فریادگران , آشتی و مهربانیهای اهورایی هستند که استادانه زیر, گنبدی پاکیزه از اندیشه های اهریمنی ؛ جلوه می کنند. بر آن پهنه ؛ زیر, نور پردازی رنگین؛ خورشیدی ؛ پرتو می افشانند. پرشهای بلند ؛ گشودن دستان و پاهای جهنده ؛ همه نشانگر, رد پای بشریست که در منش, پرندگان چرخ می زند و جامه های رنگینش با آنهمه نگینهای درخشنده ؛ نماد , سر و سینه و پیکر, پرنده ای را دارد. کوبش , سنجها و طبلها و فریاد, سازهای بادی ؛ توفندی؛ از رهیافت, بشری در عرصه ی بیگناهی و بی آزاری و آرزوی آزادی پرندگان ؛ نمایش داده می شود. در آن پهناوری خیالانگیز ؛ میان, نگاره های کوه های سترگ ؛ و دشتهای سبز ؛ زیر, سایه ی چهره پردازی (گریم ) به راز هایی دست می یابیم؛ که رقصندگان, چرکسی؛ لزگی؛ گرجی ؛آذری؛ ترکمنی ؛کردی ؛ لری بلوچی؛ یا بندری؛ به کار می گیرند. که همه نهالهایی از یک شجرند. همه ی جشنهای کشوری ؛ بافتی زرین دارند. سرا پای پیامهایشان؛ گرمی بخش روانهای افسرده می باشند. نگاره ها؛ زبان, موسیقی داستان, جشنها؛ واژگان, جانمندی هستند که بر بال, سخنوری و دگر گونپذیری ؛ می چرخند و می بالند. زبان, هنری در بیان, افسانه ی جشنهای مردمی ؛ بافت, چهل تکه ی سرزمینی کهنسال ؛ زبان, کوچه و بازار و خرید و فروخت نیست. زبان, اهورایی پاکست. تمامی آدمیان در جشنها؛ پاکی را می ستایندو زیباییرا .یا؛ کمال, آفرینش را. نو روز بر همگان فرخنده باد.

پانزده مارچ ۲۰۲۱
تورنتو