بالیدن, مرواریدی

کویر در جویدن, باریکه های زندگانی
و بیابان سازی ؛
در آرامش, سنگی ؛
چون مروارید در تاریکی صدف

رو به گسترش دارد.
شولای تپه ها؛
شن ؛
خسته از بادهای شنروان؛
هوهو کنان و زندگی سوز؛
شعر بلند, آفرینش را
با الماس دانه های نمک ؛
آذین می کند.
و آدمیان
سنگینتر از سنگ ؛
مرگ را تجربه.
دهقان, پیر ؛ گودال, اشک, سنگ را
به روی پنج بوته ی کدو
زیر, سایه ی چهار گردو بن؛
می گشاید.
تا سالی به بلندای مناری مطا ع را
هزینه ی زندگی کند.

ه.س
۲۵ فوریه ۲۰۲۵
تورنتو

بیگانه در خود

هوشنگ, سارنج

در آغاز روزی سه بار انگشت, نر, دست, چپم را می دوشیدم تا چکه ای خون در آید. آرام آرام؛ کمتر شد و کمتر. تا با هم؛ بیگانه شدیم. هر چه اندیشیدم ؛ بیاد نیاوردم که چه آگیمی داشت. سوراخ, خون افشانی ؛ چنان بزرگ شد ؛ که دریایی. یاور, آن داروها بودند که مرا از درون تراشیدند. از برون هم ؛ برنامه های آیینی ؛ بیگانگی با خود را.با غچه گل دا شت و گل هم آب می خواست. چاه را من خود تا نیمه کندم. به سنگ که رسید دیگر کار من نبود. چاهکن آوردم؛. بیگانه ای بود دانشجوی فلسفه ؛ خطی زیبا داشت ؛ نستعلیق . ..هر بامدادی یا شامگاهی بر نوبت آبیاری می کردم. گرد, آن می چرخیدم و دست می کشیدم . بر شاخ و برگ خرمالو . سخن می گفتم با کبوتر ها ؛نرگسها ؛ زنبقها و گلهای سرخ, پیوندی از کارهای خودم. از تک تک, آجر ها ی سر از زمین بر کرده که بوی یکرنگی می دادند ؛ چاق سلامتی. برای ماهی های درون, آب, چاه؛ خوراک می ریختم. زیر, یکی یکی یاسهای بنفش درختی به دم زدن و بوییدن ؛ می ایستادم . آن دو را خودم از بوتگی تا رعنایی همراهی کرده بودم. ….همه با هم گروهی می رفتیم؛ برای رفتن . به کجا ؟ برای چه ؟ نمی دانستیم. باکلنگی یا تبری در دست. نه برای یادمانی ؛ یا نمادی ؛ در پی پیوندی تا باوری . در پی وهمی که ریشه در هزاره ها دا شت. که به پرستش خو گرفته بودیم.بیشتر دست ساز های خودیها . باورمندانه می ستودیم؛ بی دیداری یا شنیداری. مگر کوران, مادر زاد چه پنداری بر جهان بیرون از دیدن دارند ؟ سرخ یا ارغوانی ؛ آبی نفتی یا زنگاری ؟ می رفتیم دلباخته ؛ از میان, هزاره ها و عادت به ستودن و ستایش. که چرخندگی داشتند و نماد و نمودی. از بلخ هنگام, آبنو شی آمون.بر سنگفرشی از بتهایی تراشیده. در آنچه ازتنین, لالایی های لمیده در مهدی مادرانه ؛ در گوشهای ما نشسته بود.می رفتیم به سوی ریگزارهای آغازین روزهای زمین ساختاری . می رفتیم در پی بیداد برای زندگی و چم کردن گناهکاری به دنبال, بویی که می تراوید. و از راه, پوست بر جان می نشست. گذشته را به زیر, پوست می کشاند پس از تیرگی رنگ ؛ فراموشی دیده ها می رسید . بوی نرم بر شانه های نسیمی دوزخی مو ژ ی از هرم , لرزان وچینا چینی؛ بجا می نهاد . می رفتیم به بی سویی. در کششی کهربایی چونان راهجویی پرندگان . راه گرفتن, موریانه ای و مرده مداری مورچگانی و لاشه کشی آنان. که به خوردن ممی رسد. ……پشت, سرم می آمد. رخش در قاب, چادرش بود. دنباله ی آن برخا ک می کشید و غبار می انگیخت . چشمان, درشتش ؛ بگونه ی گوهری می درخشید. خنده کنان : بابا بایست. می رفتیم؛ زنجیر, وار ؛ با کمان ابروهایش مرا نشانه رفته بود نتوانستم ببیشتر وی را بنگرم. نفسم بند آمده بود.

ه؛س ۲۵ ژ انویه ۲۰۲۵ تورنتو

کوهی از لجن

می لرزدم تن؛
هر دم که بینم؛
تندیس, این کوهی ز گل را .
هر بامدادی
پیچیده در رنگی ز, نیرنگ.
گه در پوستین, گوسپندان؛
این گرگ, خونخوار ؛
گه در لباس, شا عری ؛ روبا ه, مکار.
بی جای پایی ؛ بی حس و حالی ؛
چشمه ساری ؛سبزه زاری ؛
الوند کوهی؛یا دماوندی؛
زردکوهی,یا سهندی یا د,نایی.
صفه ای ,
آتشگاهی ؛ز, ماربین.
کاش کور بودم
تا نمی دیدم سیه کا هین گلی کوه؛
عصا یی اژدها وش ؛
در اسبی یال و دم اسپید ؛ به رنگ, روز, روشن.
کاش کر؛
تا نوای ضجه ها ؛ آن تنین انداز تندر های سهم آگین را؛
نشنیده می رفتم.

ه-س ۳۱ دسامبر ۲۰۲۴
تورنتو

کشتن خو رشید.

آب را به جرم, نمناکی ؛
خشکاندند.
نسیم را هم بندی به پا .
من نیز کاری که می توانستم .
خورشید را
به گنجه ای چوبین ؛
در آشپز خانه ی کوچک خا نه ام
زندانی کردم.
او هم گنجه و آشپز خا نه را به آتش کشید.
آتش نشانها که رسیدند؛
نا چا ر از بی آبی ؛
خو رشید را با تبر ؛ تکه تکه کردند.
اکنون همه چون کوران
در شب هستیم.

ه.س ۱۶ دسامبر ۲۰۲۴
تورنتو