ماه روزه

هوشنگ سارنج – تورنتو

هرآنچه امروز زاده مى شود نطفه اش در دل روزگار از رویدادهاى صدسال پیش بسته شده است.

از آن زمان كه زندگى، بسیار آهسته و كند بر بستر قانونمندى علت و معلوم و اثرگذاریهاى متقابل بر زمین شكل گرفت و پیش آمد و موجودات حیاتمند، تكثیر و تكمیل و دگرگون شدند. زنده بودن بر پایه ى گرفتن مایه ى زندگى از چرخه ى هستى و آفریده ها بوده است.

هرچه بر عمر زمین افزوده گشت، چهره هاى آفریدگان پرداخته تر و صورت « بودن » زیباتر شده است. و این در شاهكار خلقت « انسان » هم تجلی یافته. كه با گزینش اصلح و به یارى مغز پرورده، تفكر و تعمق به رازیابى محیط اسرار آمیز اطراف خویش و در پى پاسخگویى آنهمه نادانسته ها برآمد. بخشى را در سیطره تعقل و مانده بسیارى هم در وادى تخیل به انتظار نشسته است. این آفریده ى واﻻ كه روز به روز هم توان چیره مندیش در پهنه ى ابزارمندى ساز و كار و بكارگیرى آنها باﻻ مى گیرد. به حكم داشتن خوى ستیزه گر موجودیت پیش از تعقل فردى و اجتماعیش، نیاز فراوان، به بازدارنده هایى دارد.

سدهاى كنترل ستمكارى، زیر سایه ى افزون خواهى، با ابزارهاى استحمار به منظور بهره كشى و استعمار. بهترین بازدارنده ها آموزشهاى اخلاقى بر پایه هاى وجدانهاى آگاه از ارواحى متعالی و پرورش یافته است. انسان قرن معاصر، خودباخته و خودشیفته ى خوى تجارت پیشه گشته است. فریاد مصلحان خیراندیش، هنرمندان، شاعران و نویسندگان، فیلسوفان، جامعه شناسان بشردوست در فریاد غوغاگران مصلحت اندیش، گم شده است.

در راستاى معناى زندگانى، غایت و منظور از بودن در سلسله ى روزگار، آدمها، دوشادوش یكدیگر، با جدال یا بى جدال، در دو بعد مادى و معنوى و بر سایه روشن تضاد، دست به گمانه زنى، نظریه پردازى و ایده ئولوژى سازیها زده اند و همیشه طرفداران خود را داشته اند، گاه این پیروز و دوران روشن و گاه آن پیروز و عصر تاریك اندیشى و تباهكارى را رقم زده اند و این شانس آن زیسمندان است كه آتشفشانى فوران مى كند شهرهایى را نابود یا شهابسنگى زندگانى دورانى را به خاموشى و مرگ مى كشاند. البته رویدادهاى اجتماعى از مقوله ى سنگ آسمانى و طوفان و زلزله نیست، دقیقا” از مقوله ى « چرا؟ » و « چون ؟ » است.

هرآنچه امروز زاده مى شود، نطفه اش در دل روزگار از رویدادهاى صد سال پیش بسته شده است. هر اتقاق اجتماعى، از خوشبختى تا بدبختى، از آگاهى تا نا آگاهى و عقب ماندگى، سامانیابى و پیشرفت و آسایش و هر آنچه وابسته ى هوشمندى و كار و كاردانى است ریشه در شعور، دانایى، وجدان و بشردوستى آدمیان دارد. سعادت آدمیان در گرو اخلاق مسووﻻنه در قبال دیگران است.

و اما روزه دارى كه بزرگترین پیام آن، تزكیه ى نفس، پاكسازى اندیشه، تربیت و خودسازى است. یك ماه، پا بر دلهاى خدا باوران جامعه ى ما نهاد و رفت این جاى پاى پاك و اثرساز باید كه در بیدارسازى جانهاى زنگار گرفته نورى بتاباند و از آن اشراق، آتش به دلهاى سردفسرده در اندازد. هرچه دلهاى شعله ور بیشتر گردد، جامعه آسوده تر مى زید. پیام دیگرش دست یاوریست كه از قطره قطره هاى فتوت دریاى بیكرانه ى مروت پیدا مى شود. جشن پایان ماه روزه بر روزه داران مهنا باد.

**********

Houshang Saranj – Toronto

خون سياووش

هوشنگ سارنج – تورنتو

جوانفر با رهبري اركستر سمفونيك در قلب سرد تورنتو آتش بپا کرد

TorontoSymphonicOrchestra

در پي برنامه هاي زنده سازي و پاسوری از سنت هاي زيباي ايراني با عنوان “زير گنبد كبود” به بهانه فرا رسيدن سال نو بر پهنه ي نه چندان گسترده ي كرانه ي نيمروزي شهر تورنتو، “مهدي جوانفر” دانش آموخته ي موسيقي علمي و برآمده بر كرسي رهبري اركستر سمفونيك، توانست اجرايي پيروزمندانه از آفريده هاي هنروراني ايراني نژاد، داشته باشد. سالن Harbour Frount Center كه نه تالاري شكوهمند است، خيلي ساده و بي آرايشي چشمگير، در حجمي كهنه و كوچك با گنجايشي نه فراتر از سيصد و پنجاه نفر، چون مادري مهربان، فرزندان بي ادعاي آرزوخواه و مبهوتي را، از داغستان ـ خيلي دور و خيلي داغ، بر سينه مي فشرد.

در شنبه شب، هيجدهم مارچ. برخلاف رسم پدرسالاريمان، بي سلام نظامي خاص يا هر، هر چه بايدِ ديگري برنامه آغازيد و گروه ما بر يالِ ديدگاه، چشم در چشم رهبر و اركستر توفيق ديدن و شنيدن داشتيم. با سمفوني پنجم ايراني از “شاهين فرهت” در چهار بخش كه توان آهنگسازي و نوازندگي به رهبري جوانفر خوب به عرصه آورده شد، پرندگان مهاجر پناه جسته در تاريكي، زير پرتو تركه هاي نور، بر دستان نازك و بي ادعاي جوانفر و بال نت هاي پرنده به سوي رودخانه ي سيال زادبوم و آشيانه هاي وانهاده، پر كشيدند.

ملودي هاي بيرون كشيده از موسيقي آشناي ايراني در بافت سمفوني، رهبر و اركستر و ديوارهاي سخت و دل هاي نرم شنوندگان را درهم مي آميخت. آنجا ديگر، نوا نبود و صدا، كه همه جشن بود و حال و جستار، جويايي هويت و اين من كجايي ها؟ درويش خان از هزارتوي ذهنيت نسل ها برمي آمد و “حافظ” و هر آنچه كه از زرتشت آمده بود و از كتاب مقدسي كه به نشانه ي باورمنديش به آيين دوستي و مهر و پاك انديشي بر سفره ي هفت سين و به سوگند وانهاده بود.

آنجا در فرياد شيپورهاي دمنده، نسلي، سر بر بالش ناله هاي ويولن ها، نهاده، مي غريد. چند بار ياد “شاملو” افتادم و گفتارش كه مي گفت: موسيقي ايراني ذليل است. در بخش دوم، قوم “ماد”‌ از گلوگاه كردهاي خسته، فرياد برمي كشيد. “ارسلان كامكار” فرزند ديگري از طايفه ي پر آبرو، با شناسنامه ي ملتي سربلند بر پنهاي تاريخ انسان، از بلنداي هنر، با زبان آتشناك موسيقايي قطعه ي The Legend of my Fatherland كه در دستان جوانفر نيك مي غلتيد، لرزه پي افكند؛ نوازندگان مي نواختند مي كوفتند، رهبر پر مي زد و از هر پاره آن چهل تكه ي زيباي مرده ريگِ خانه ي پدري، رنگ و طراوت مي تراويد. نژادگان كردِ ايراني، در كنگره ي جهاني دل هاي پراكنده با روانِ ياران زيستند. بهره وري درست از موسيقي فولكلوريك و تركيب سازهاي ايراني “دف” و “كمانچه” و “سنتور” در كنار بازار پر رونق سازهاي بادي و زهي، بي شرمناكي، سربلند، سخن بي كلام خويش را بر دل ها نشاندند. آشوب راستين، در اجراي “خون سياووش” ساخته ي “بهزاد رنجبران” به پا شد.

در آن اجرا، شنوندگان، همراه با نوازندگان، روي دستان رهبر اركستر، با هم سوختند. اين خون سياووش بيش از چند‌ هزار سال است كه قومي مظلوم را با خود قصه كرده است؛ از هر بياني در هر لباسي، از كوچه گردان ساده ي صادق تا فردوسي بزرگ؛ آنان كه نشانه هاي ستم را با دانه هاي زنجير از پوست دريده شان برميكشند؛ تا شاعر و نقاش و آهنگساز. و كه مي توان، با حلقومي بي آوا شده، آواز خواند و از ميان خشكسار لوتي دورمانده از آباداني و اشرافيت هنري، در پناه شعر و نقاشي و موسيقي و نقل قصه سر داد. “خون سياووش” از دهانه ي شيپورهاي سوگ آفرين، فواره مي زد. كوبه هاي نيرومند، با پتكِ كوبش سخت، نبردي نابرابر را مي گفتند و سينه ها را مي شكافتند.

[embedyt] https://www.youtube.com/watch?v=DV-pVSLN_3U&width=525&height=394&centervid=1&rel=0[/embedyt]

در پرداخت اين انفجار احساسي، جوانفر به جبران كمبود فرياد دست هاي بكار، بر مي جست. هوا را چنگ مي كرد و با فرمانِ پيش به سوي ديوارهاي سخت گوش هاي ناشنوا و سياووش كشان، غوغا كرد. همگان، در خروش دادخواهي، پيكر بي جان صداقت و پاكي را به گور خانه ي تاريخ ملتي كه در گوش يكديگر نجوا مي كنند: چرا؟ بدرقه كردند و در انجام اين Capriccio Azerbaijan فكرت اميراف، آهنگساز روانشاد آذربايجاني بود كه “شور” ديگري آفريد. Capriccio ساخته ايست بر پايه ي موسيقي “چهارگاه” و “ماهور” كه توان تطبيق و كنار آمدن با موسيقي غربي را دارند. كار “اميراف” هنگامي كه از دهان نوازندگان ملل و از خلال ابزارهاي موسيقي مي پراكند، خوش مي سرودند همبستگي آدمي و فرياد “سعدي” و يك گوهري را.

جايي كه “ني داوود” و “بهار” و “اميراف” همراه با خيزش “جوانفر” و خانواده ي هنريش، همنوا مي شوند تا يكتايي بشر را در روستاي كوچك زمين فرياد‌ كنند. شنوندگان لحظاتي اجازه زنده ماندن و بلعيدن هواي زيستن را به مجري و نوازندگان سپردند تا شايد “مرغ سحر” زنده بماند “ناله كم كند” و آتش “ظلم ظالم” جهاني فرو نشيند. جوانفر دست مريزاد.

**********

Houshang Saranj – Toronto

رسانه ها و غلط آموزی

هوشنگ سارنج – تورنتو

“بر گردن رسانه هاى گروهیست كه با ژرف اندیشى شیوه هاى برخورد عادﻻنه و خردمندانه را بیاموزند”

در یك واژه نامه ى پارسى هزارها واژه دیده مى شود كه از سى و دو حرف ابزارى ساخته شده اند. این الفباى فارسى است. در دیگر زبانها، حرفهاى كمتر یا بیشترى به كار مى روند. سامیان با كاربرى كمتر از سى نشانه یا حرف چیز مى نوشتند.

در الفباى فارسى و انگلیسى چند حرف مصوت یا صدادار وجود دارد كه در الفباى فنیقى وجود نداشت. در زبان یونان باستان هم پاره اى صوتهاى فنیقى نبود اما در یافتند كه بدون حرفهاى صدادار (واكبر) نمى توانند زبان خود را خوب بنویسند.

ایرانیان زمان داریوش نیز از روى الفباى فنیقى، الفبایى ساختند. گذشته ى خط هزاران سال پیش بر سقف و دیوارهاى غارها، انسان شناخته شده به دوران سنگ (عصرحجر) نقش و تصویرهایى از جانوران زیستگاه خویش را كشیده است. شاید تنها، قصدشان تزیین بوده است، كه در آن صورت آن نقشها خط نیست ولی اگر در آنها پیامى بیابیم مى توانیم آنها را خط بنامیم. ممكن است در آن تصویرها، گونه اى ستایش یا بركت خواهى در كار شكار و فراوانى آن از خدایانشان منظور باشد. كه از اینجا ثبت خواسته و اندیشه و آرزو در شكل نقش و تصویر آغاز مى شود و مى دانید نخستین خط نوشته هاى بشر هم « تصویرى » بوده است.

در خط تصویرى مى توانستند تنها مسایل ساده ى زندگانى روزمره را بنویسند. مصریان هزاره هاى پیش با خطى نه صددرصد تصویرى مى نوشتند. چون آنان پاره اى تصویرها را به جاى صوت نشانده بودند كه خود باعث دشوارى نوشتن و فراگیرى شده بود. نخستین بار یونانیان در برخورد با مصریان واژه ى « هیروگلیف » به معنى نوشته ى مقدس كنده بر سنگ را به خط مصرى اطلاق كردند. البته تمام آن نوشته ها نه مقدس بود نه كنده بر سنگ. چه مصریان باستان، پاره اى نوشته هاى خود را بر كاغذ گونه اى از جنس نوعى گیاه روییده بركرانه هاى نیل، به نام « پاپیروس » مى نوشتند. مردم میان رودان (بین النهرین) خط میخى را به مناسبت شرایط طبیعى زیستگاه خود یعنى وجود گلهاى رسى كناره هاى دجله و فرات اختراع كردند.

بابلیان و آشوریان كه در میان رودان زندگى مى كردند، هزاران نشانه ى (حرف) گونه گون را در خط میخى به كار گرفتند. كه همه آنها در آغاز، شكل تصویرى داشته اند و كشیدن تصویرها با حرفهاى میخى هم چندان آسان نبوده و آن نشانه هاى میخى جانشین « هجا » ها و « واژه » ها بوده است.

گام بزرگى كه در راه تكامل خط نویسى برداشته شد، اختراع الفباست. الفبا را گروهى سامیان كرانه اى خاورى مدیترانه، پدید آوردند. فنیقیان بیشتر فكر خود را از مصریان گرفتند و به طبع راه آسانترى را رفتند. و براى « آواها » ى زبان خود، تنها بیست و چند نشانه ى قراردادى ساختند. فنیقیان كه سوداگران بزرگ دوران خود بودند، همراه كاﻻهاى بازرگانى الفباى زبان را به یونان بردند.

یونانیان بسیارى حرفها را كم كردند یا حرفهاى مورد نیاز زبان خود را بر آن افزودند، این الفباى تكمیل شده از یونان به رومیان رسید، آنان نیز حرفهاى نوى بر آن اضافه كردند. الفباى رومى با دگرگونیهاى اندكى به زبانهاى فرانسوى و انگلیسى و دیگران در سرتاسر اروپا رسید. الفباى فینقى به هندیان و غیر آنان هم رسید. البته پاره اى ملت ها به جاى حروف الفبا، نشانه هایى براى هجاهاى مختلف به كار مى برند مثل خط نویسى چینى ها.

كتاب و كتابخانه كهن ترین كتاب لوحه هاى گلی خط میخى از آن كتابخانه ى « آشوربانییال » امپراطور آشورى بوده است. در آن كتابخانه ۲۰۰۰۰ لوح از گل رس كه به خط میخى، گزارش كارنامه ى دولتى بر آنها نوشته بود، وجود داشته، مصریان، ایرانیان و سپس تر یونانیان و رومیان نیز كتابخانه هایى داشته اند، از آن جمله یكى در شهر اسكندریه ى مصر بوده ; كتابهاى آن با دست روى كاغذ پاپیرس نوشته و به صورت طومار، در جعبه هایى نگهدارى مى شده است. تهیه ى كتاب و رونویسى آن چندان دشوار و گرانبها بود كه در سده هاى میانى اروپاییان كتابهاى خود را با زنجیر بر قفسه ها مى بستند.

چاپ

كهنترین كتاب چاپى به سال  ۸۳۸ م. به وسیله ى « وانگ چیه » در سرزمین چین بوجود آمد، و چاپ با حرفهاى جدا از هم نزدیك به پانصد سال پیش در اروپا اختراع شد. این اختراع به یوهان گوتنبرگ از شهر ماینتس آلمان نسبت داده شده، گوتمبرگ توانست حرفهاى مورد نیاز در صنعت چاپ را خوب قالبریزى كند.

و اما داستان هلیم …

دانش آموزى از معلم كار كشته و نكته سنج خود پرسید: « هلیم با كدام « ها  » نوشته مى شود؟ آن رند ریش بیرون از آسیاب سفید كرده، گفت: اگر، پر گوشت باشد با « هاى هوز » اگر كم گوشت باشد با « حاى حطى » …. زبان پارسى را ما امروزه با خط عربى مى نویسم چه، بعداز تسلط سیاسى، اجتماعى و … فرمانروایان عرب بر ایران، خط و فرهنگ نوشتارى گذشته ى ایرانى، یكسره از كاربرد دربارى و سیاسى كشور برافتاد و خط عربى ابزار نوشتن زبانى شد كه امروز نزدیك به سى و پنج درصد واژگانش عربى است. و پارسى زبانان ایرانى امروزه با سى و دو نشانه (حرف) صامت و شش مصوت (صدادار) زبان خود را مى نویسند.

از میان بخشبندیهاى الفباى عربى دو گونه شناخته تر است یكى « ابجدى  » كه به « حروف جمل » هم معروف است – ابجد، هوز، حطى ….. – و دیگرى « ابتثى » – ا، ب، پ، ت، ث، …. ى – ازین میان حرفهاى عربى « ذ، ظ، ض » نماینده ى صداى « ز  » در پارسى « ح = ه » « ص، ث = س » و « ط = ت » و « ع = ا » مى باشند و یكى از راه هاى شناخت یك واژه ى عربى تبار داشتن یكى از این حرفهاى هشتگانه است. واژه هاى عربى را از راه هاى دیگر هم مى توان شناخت، جمع هاى با قاعده و بى قاعده و قالبهاى افاعیلی و یا ریشه هاى ثلاثى، رباعى و خماسى آنها.

مى رسیم به روشنگرى شناسنامه ى واژه ى پارسى تبار « هلیم » كه انگیزه ى گفتگوهایى بین پارسى گویان شهرمان شده است.

« هلیم  » به معنى « هریسه » نوعى « با » یا آش یا « گوشتباى » قدیمى تر است و « اسم » است، و هیچگونه رابطه اى با واژه ى عربى « حلیم » – كه « صفت » است، « حاى حطى » دارد و بر وزن « فعیل » مانند كریم، رحیم ، وسیع ، فجیع … است و معنى، بردبارى، صبور، شكیبا، مى دهد و از ماده لغت « حلم » به استناد فرهنگنامه هاى عربى از جمله « المنجد » چاپ بیروت، مى باشد – ندارد.

و آن عزیز به اشتباه زیر گوش دیگرى غیر كارشناسانه مى خواند كه اینگونه املاى واژه به غلط « هلیم » (نوعى گاز) مى شود. نه جانم، چنین نیست، آنان كه مى دانند واژه هاى دخیل، همچون، سمپوزیوم، استادیوم، میوزیوم، هلیوم (نوعى گاز)، كلسیوم، منیزیوم … را چنین درست مى نویسند. درست نوشتن هم مانند دیگر كارها، آگاهى تخصصى مى خواهد، « آن خشت بود كه پر توان زد » زبان و فرهنگ درست نوشتارى یك ملت را كه از صاحبان آگهى یا روى شیشه ى دكه و رستوران یا قهوه خانه ها، نباید آموخت، یا آن كسان كه هنوز فرصت باز كردن یك فرهنگنامه را نیافته اند و پایبند درستى و پاسدارى زبان مادرى خود نیستند. آنان كه هنوز نخواسته اند بدانند تفاوت معنایى هزاران واژه از جمله « نهار » با « ناهار » ، « حلیم » با « هلیم » « حله ، حوله » با « هوله » ، « درب » با « در » ، « طناز » با « تنناز » ، « اشكال » با « اشگال » و … در چیست؟

اشتباه آموخته اند مى آموزند، دردناك این ناباورى به حرفه اى بودن پیشه هاست، هنگامى كه جامعه اى گرفتار خود بزرگ بینى باشد، همه چیز و همه كس از آن خود و در خود را برتر از هركس و هرجا مى بیند و مى پندارد. به خود اجازه ى دخالت در هر كارى مى دهد. فیلسوفانه سر مى جنباند و جسورانه، اظهار فضل بى پشتوانه مى كند. و بیدریغ به باور ستیزى مى پردازد. در این میان برگردن رسانه هاى گروهیست كه، با ژرف اندیشى شیوه ى برخوردهاى عالمانه و خردمندانه را بیاموزند. نه خود در هزار چم غلط آموزیها، یار مددكار باقى بمانند.

بدتر آنكه روزنامه دار، آینه چرخانى پیش روى جاهل و جائر كند. غلط را چونان گلوله ى برف بر هم به غلتاند و بهمن توده ها فراهم سازد.

**********

Houshang Saranj – Toronto

نوروز

هوشنگ سارنج – تورنتو

نوروز؛ گل خوشبوى بهاران و جشنواره ى زیبایى، مهربانى و آشتى است

نوروز پنجروزه، بهانه ى یگانه ایست بر سامان دادن جشنى در ستایش بزرگان و بزرگى. بنا به داستانهاى ملی ایران، جمشید شاه پیشدادى و جانشین تهمورث بنیانگذار « جشن نوروز » بوده است.

به گفته ى اساطیر، جمشید، ۶۵۰ سال پادشاهى كرد و سیصدسال در دوران شاهى وى بیمارى و مرگ نبود. آموزنده است كه بدانید این شاه نتوانست دادگرى را به انجام، رساند; چه، وى در آتش خودخواهى و خودكامگى در افتاد و با سوز بیداد، زندگانى سوزگشت. سرانجام آن مردمان افسانه ساز به سركردگى و ساﻻرى مردى خنده آورتر، « ضحاك » كه خود نماد ستمكاریست براو شوریدند و طومار ظلمش را در هم نوردیدند و برانداختندش. پس از یكصدسال كه جمشید متوارى بود، نزدیك دریاى چین او را یافتند و با اره دو نیمه اش ساختند.

در بیشتر سرزمین پهناور فلات ایران، نیمه ى دوم اسپندماه، تك سرما، مى شكند، پوره هاى نازك یخ، آب مى شوند و بهار از ﻻبلاى باﻻپوش كركى بیدمشك سرك مى كشد. زمین تب زایش گیاهى مى گیرد، شاخه ها ترك برمى دارند و خوشه هاى شكوفه از كوك جوانه هاى درختان زنده، مى جهند و تن به آفتاب مى سپارند. آغاز فروردین، بوى بهار، نه تنها از پرزهاى گل و سبزه، كه از هرچه هست و با نفس و نگاه آدمى رنگ مى پذیرد مى تراود. بوییست كه از سده ها در كارگاه ذهن آدمیان ساخته آمده.

بوى هستى آنان در سامان بخشى كار و پیشه و كشت و داشت و برداشتشان. از زندگى هاى به افسانه، پیوسته و افسانه هاى زندگى ساز مى آید. از پشت هزاران سال پرقصه از نسلهاى پر غصه. « نوروز » گل خوشبوى تاریخ بهاران است.

جشنواره ى ( فستیوال ) زیبایى، پاكیزه كارى، مهربانى، بخشندگى، دوستى و آشتى است. خانه تكانى، نمودى شگرف از پاكشویى نما و نهاد زیستگاه و آدمى است. مرگ و زندگى، یكسان مزد مى گیرند، مردگان یكسره به دست فراموشى سپرده نمى شوند، خوان گسترده و میزبانى جانهاى رهیده از تن یاد پیوندان است. سبزه و خوان هفت سین، نماد دیگرى از سپاسمندى آفریده ى میرا از جان جاوید جهان است.

سالها پیش كه شهرها به كوچكى یك دل تنگ غریب افتاده بود و خانه ها گلین و كوچه ها خاكى، نه نعره  ماشین بود و نه خانه ى سنگین، محله با لك لك ارابه بیدار مى شد و با اذان شامگاه مى خفت نان بوى عشق مى داد و آب در كوزه هاى سفال مى فسرد. « عید » بوى صداقت كودكانه داشت. دل خانه ى خدا بود و راستى پیشه و كار. بوى  « نوروز » و زاد روز بهار، بوى باور به درستى، كار، رمضان، فطر، قربان، تیرگان و مهرگان، چهارشنبه  سورى و میلادها و سوگواریها داشت. بوى سبز و خوش جشن هاى « آیینى » عیدهاى « باورى » كه مجموعه ى ذهن تاریخى ملتى است. بوى رفتن ها و آمدنها، كوچها، بوى طراوت پیوند هر آدم از خاندانى با خاندانى دیگر، بوى پایكوبى، حنابندان، حمام زایمان و سوران. رنگبوى اوسانه هاى دردمندیها و ملالت ها، گلایه ها و شكایتها، از زندگانى ساده، بیریا و بى آزار مردمانى به نجابت سپیدى و روشنایى پگاه. بوى « نوروز » و عطر بهار از هر شهر پیر مى تراود كه بر خشت خشت آن خنده اى جاودانه ماسیده، « نوروز » و جشن بهار بوى ناب فرهنگ بوسیدن هزار مصطبه و درگاه و آستانه، به نیاز ﻻبه است.

آن روزگارى كه شهرها، كوچكتر از روستاهاى نو بود و كفش و جامه و نان و رفاه تا قوزك پاى این روزها هم نمى رسید نوروز در كفشهاى نیمدار و گیوه و چارق و جامه هاى كوچك شده ى بازیافت كودكان و مشتى « گندم برشته » و یك دانه نارنج و كوزه اى « سبزه شاهى » یا گلدانى شبوى شلخته و سال یكبار « پلو » به بهاى شرمندگى مادران در ستم بالیده و پدران نادار، جلوه مى كرد. « عمو نوروز » به گناه پیرى فراموش مى كرد، كوبه ى همه خانه ها را بكوبد و همیشه توبره ى « عیدانه » اش پشت در آلونك نشینها، خال شده مى رسید.

اكنون به شكرانه ى روزگارى با « فراوانى » بیشتر و بازوان توانمند نعمت ساز و جشنهاى پرو پیمان، بر چهارسوى سرزمین مادرى و بروجب وجب خاك زیبا و گهربارش و بر بیش از یكصد شهر و پنجاه هزار روستاى كوچك و بزرگش و برنجیبان جشن آفرینش، كه از بهترینان جهان آدمیانند، درود و شادباش « نوروزانه » مى فرستیم. درود بر سپاهان كویرى كه دست هنرمندان آن سامان، با خاك خشگ، آبگیرهاى كوثرى و جامه هاى بهشتى ساخته و بر پیكر صدها، عبادتگاه، پوشانده اند. باید، به آب آن فیروزه هاى مذاب زیر سایه سار جنگل نقش و نگار خشت هاى آبدار و پیچ و تاب كاشیها، وضوبسازى و در پیشگاه عظمت آنهمه باورمندیهاى ماندگار، نماز ببرى.

درود بر سرچشمه هاى زندگى ساز زرد كوه و چهار محال و گلزارهایى مینویى، بر گونزارهاى شیرین گز، بر واژگون ﻻله زارهاى « فریدن » و بر زنده رود مقدس.

درود بر « یزد » به « كرمان » و بر باغ باغ شاهكارهاى جاودانه شان بر سنگلاخ بى رطوبت جارى آب، به بهار خوزستان و به ﻻله هاى سرخ عابدش و به سفره ى هزاران گل وحشى و دامنگیر رهگذرش. بر « ساواﻻن » پردیسى و بر « سهند » و چشمه ساران بسیارش و بر شهرهاى پر شعور و قهرمانان ملی هر دو خطه اش بر « قویون داغى » قلوه سنگ شوراب نشین ارومیه. بر سرزمین سبز زمردگون كرانه هاى خزر و بر شهر شهر روییده بر دامنه هاى « زاگرس » از فراز تا فرود و بر زیبایى بى همتاى « داﻻهو » بر « سومار » و « ایلام » و « دهلران » و « قصرشیرین » و « خسروى »  زخمناكان ستم جهانخوارى. بر نگاهبانان سندهاى غرور ملی، « طاق بستان » و « كنگاور » بر دریاچه ى همیشه لب تشنه ى « هامون » بر گستره ى « سیستان » و « بلوچستان » تفتیده ى « باد » روبیده; و بر « تفتان » تبدار آتش نفس و بر « زابلیان » قصه هاى « فردوسى »; بر خراسان و نگین رخشانش بر مردمان تاریخش، بر « توس » و « نیشابور » و نامیانش، بر « بوشهر » بر راه ساحلی، از « گناوه » و « ریگ » زیر سایه ى كمرنگ درختان « میموزا » « كهور»  و « كلخنگ » و « بادام وحشى » تا جاسك « عسلویه»، « كنگان »، « لنگه »، « گاوبندى »، « گمبرون » تا چشمه سارهاى داغ « گنو »، تا « میناب » تا « چاه بهار » تا « بندر گواتر » …. و بر سرزمین پارس عطرآگین به بوى خوش فاش (بهارنارنج) به شیراز « سعدى » و « حافظ » و « خواجو» به « استخر » و « پارسه » به دشت خدازیباى « ارژن » به « بختگان » و « بهارلو » به « دنا » به « یاسوج » و « دهدشت » و « میمند» و سمیرم » به « بهشت گمشده » به « الوند»  بلند و « هگمتانه » و به دره ى گنجور « گنجنامه » بر « ابوعلی » بر « دماوند » اسطوره اى، آن « دیو سپید پاى دربند » و بر تهران، بزرگشهر ایران، كانون تمدن نوین و بر مردم فرهمند و خوشزبان و مهربان آن.

**********

Houshang Saranj – Toronto