زاد روز عیساى مسیح در آستانه سال نو مسیحى مبارك باد

هوشنگ سارنج

“كریسمس بهانه خوبیست در راستاى دشمنى ستیزى و اتحاد و همبستگى همه ملل با هر گونه اندیشه آیینى و مذهبى”

بدون تردید حضرت عیسى (ع) یكى از برجسته ترین معلمان اثرگذار تاریخ حیات بشر بوده است. مسیحیت كه آیینى مذهبى و گسترده بین اقوام گوناگون مى باشد، بر پایه آموزشهاى اخلاقى و راهنمایى هاى شیوه زندگانى وى بنیاد و پا گرفته است.

پاره اى مردمان از پیروان این آیین باور كرده اند كه عیسى پسر خداست و بر پایه همین باور او زنده جاوید خواهد بود و پس از مصلوب شدنش، از سوى خداوندگار جهان به آسمانها برده شد و سرانجام براى هدایت فرزندان گمراه آدم به زمین بازخواهد گشت. از كودكى وى اطلاع مستند چندانى در دست نیست.

آنچه وجود دارد بر پایه نوشته هاییست كه در چهار كتاب انجیل عهد جدید به نام هاى “متى” “مرقس” “لوقا” و “یوحنا” وجود دارد. این كتاب ها بعد از مصلوب شدن حضرتش بوسیله چهار نفر از پیروان او نوشته شده است.

به نوشته  كتاب هاى “متى” و “لوقا” آن حضرت در بیت لحم فلسطین بى آنكه پدرى داشته باشد از مریم باكره به دنیا آمد. آفرینش وى همچون حضرت “آدم” پدر نخستین بشر قلمداد شده است. طبق روایت لوقا، مریم باردار همراه یكى از بستگانش – یوسف نجار- براى امر سرشمارى كه به دستور امپراطور روم و فرمانرواى فلسطین اجرا مى شد، به شهر نیاكان خود آمده بود و به علت كمبود جا و مكان در ستورگاهى، سر پناه جستند و عیسى در آخورى از همان مكان پا به عرصه هستى نهاد.

در كتاب مقدس مسیحیان آمده است: … در كشتزارى نزدیك آن مكان چوپانان گوسپند مى چرانیدند، ناگاه بر پهنه گسترده آسمان درخششى تابناك زد و در آن روشنا، فرشته اى آشكار گشت، فرشته چوپانان را گفت: “مهراسید كه من شما را و همه مردم را مژده اى بزرگ آورده ام، چه امروز در میان شما و شهر داوود، رهاننده اى به جهان آمده است كه مسیح آفریدگار است….” پس ستاره اى درخشان بر فراز بیت لحم پدیدار گشت… پس سه مرد خاور زمینى از دانشمندان دینى به نزدیك هرود، شاه یهودیه آمدند و از وى جویاى نوزاد بیت لحم شدند و گفتند ما ستاره او را در سرزمین خویش دیده  و به دیدارش تا اینجا آمده ایم. …. آنان به اشاره هرود به بیت لحم رفتند و به دیدار نوزاد نایل آمدند. پس هدایایى از زر و سكه و دیگر اشیاء گرانبها پیشكش كردند…. تولد مسیح را برابر با ۵۲ دسامبر دانسته اند و گروهى نیز روز ۱۲ دسامبر كه برابر با آغاز فصل زمستان مى باشد را زادروز مسیح مى دانند. این روز آخر فصل پاییز و شبش طوﻻنى ترین شب سال است و “شب یلدا” نامیده مى شود.

این جایگزینى و نامگذارى هم ریشه در شیوه زندگانى انسان دوران شبانى و كشاورزى دارد. كه روزهاى بلند و آفتابى را دوستتر مى داشتند چه از فرداى شب یلدا، روزها بلندتر و بلندتر و آفتابى تر مى شوند و آن آغاز را جشن مى گرفتند. و رومیان قدیم هم آغاز طوﻻنى تر شدن روزهاى آفتابى در پیش یا زادروز خورشید و “زادمهر” را جشن مى گرفتند و بدان مناسبت به یكدیگر هدیه هایى مى دادند و امروزه رد پاى آن در هدایاى جشن كریسمس – “كریست” به معنى مسیح و “مس” گونه اى از آداب كلیسایى است.- دیده مى شود: كه باز این هدیه ها، كارى نمادین، از چشم روشنى هاى آن سه مرد روحانیست كه تقدیم نوزاد مقدس (عیساى مسیح)  نمودند.

“كنده درخت” سوزان هم بازمانده یكى از همان جشنواره هاییست كه از دیرینه شمال اروپا به مسیحیت راه یافته است. اندیشه درخت كریسمس از آلمان و “سانتوكلوز” یا بابانوئل هم نماد “نیكوﻻى مقدس” در آیین كلیسا مى باشد. در بخش آمریكاى مسیحیت بابانوئل چهره اى پروار و خندان دارد كه سوار بر سورتمه اى كه گوزنهاى شمال آنرا مى كشند، پدیدار مى شود و به بچه ها هدیه هاى فراوان مى دهد.

عیسى از آغاز تولد، بخاطر بخطر افتادن منافع گروهى از فرمانروایان و ملایان یهودى، دشمنانى داشت. نخست هرود از ترس اینكه مبادا، آن شاهى كه آن سه مرد روحانى از پیدایى او سخن رانده بودند همو باشد و بزودى بر قلمرو او سلطه یابد، در اندیشه از میان بردن او برآمد.

در نتیجه دستور به قتل عام تمام كودكان خردسال از دو سال به پایین را صادر كرد. اما مذهبیون مى گویند خواست خدا بر بقاى مسیح بود. و هنگامى كه عیسى تعالیم دینى خود را آغازید فرمانروایان رومى و نیز پیشوایان مذهبى یهود كه باز از به خطر افتادن موقعیت هاى خود مى هراسیدند، در اندیشه نابودى عیسى برآمدند. عیسى كه بنیاد آموزشهاى وى بر مهربانى و دادگرى و اطاعت از ده فرمان حضرت موسى هم قرار داشت انگیزه دشمنى پاره اى یهودیان قشرى را فراهم آورد. پاره اى دیگر از یهودیان وى را شاه انگاشته، زیر پاى او را با گیاهان و جامه هاى خویش آذین مى بستند و او ناراحت از این اعمال مى گفت: “من تنها در اندیشه ایجاد خدا باورى هستم و بس.”.

پیروان وى باور دارند كه هرازگاهى دست به معجزاتى مى زد، شفا دادن بیماران، بینا ساختن كوران، بر روى آب راه رفتن و یكبار هم مرده اى را زنده كرد. این همه دشمنان را بر آن داشت كه قصد جانش كنند. سرانجام به دنبال دسیسه چینى هاى فراوان و دشمن سازى، یكى از پیروان او، یهوداى اسخر یوطى كه با سى سكه نقره فریفته گشته بود جاى او را كه در باغى به عبادت بود به دشمنان یهودى نشان داد. نگهبانان معبد یهودیه بیت المقدس به آنجا ریختند و دستگیرش ساختند. سپس وى را به جرم واهى كفرگویى محاكمه و محكوم و به دست دژخیمان رومیانى سپردند و آنان نیز آن شریف خدمتگزار و مروج مهربانى را بى گناه بر تپه جلجتا مصلوب ساختند.

از اینهمه آنچه برمى آید، آنكه مسیح و دیگر مقدسان كه امروز عینیت ندارند و وجود خارجى. تنها پایگاه هاى فكرى و نمادهاى اخلاقى در باور و ذهن مردمانند و انسان سرگردان و نیازمند، مى تواند از این پایگاه هاى هادى، رهنمود بگیرد و بر پایه آموزشهاى راهنمایانه خویشتن را از گناهكارى و خلافكارى دور سازد و به دور از هر گونه جبهه گیرى و دخالت ورزى در شیوه زندگانى دیگران، آسوده زندگى كند. و با دخالت دادن اندیشه هاى باورى و سیاسى كردن آن موجب جدال بیش آدمیان نشوند.

هر كس به میزان شعور، آگاهى و دانش خود، خداشناس است. داستانهایى هم كه درباره پیدایى مقدسان بوجود آمده گونه اى از برداشت “وحدتى” و هستى خدایى است. و به قول شاعر اندیشمند پارسى گو: “چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.”  كریسمس بهانه خوبیست در راستاى دشمنى ستیزى و اتحاد و همبستگى همه ملل با هر گونه اندیشه آیینى و مذهبى.

********

Houshang Saranj – Toronto

در بزرگداشت روز مادر

هوشنگ سارنج – تورنتو

در بیشتر اسطوره هاى ملل، زمین نماد « مادر  » است و در زبان پارسى كه زبان ایرانیان است، به زادبوم « سرزمین مادرى  »،  « مام وطن  » یا « مادر میهن  » مى گویند. هستى هر كس یا خمیره ى وجودى باشندگان، پیوندى ناگسستنى با عناصر سازنده ى جایى كه در آن پا مى گیرند دارد. در افسانه هاى آفرینش هم، آمده كه زندگان از خاك برآمده اند. روند تكاملی جماد تا جاندار درین زمینه اندیشیدنى است.

به هر روى در چرخه ى زندگانى بشر و در توالد و تناسل، سهم مادران، در برآیند تداوم آدمیان از پدران بیشتر است. هرچه جامعه در زنجیره ى تطابق تاریخى – در نابرابرى یا واپس ماندگى یا باز نگهداشت روند تكاملی اجتماعى – پایین تر یا وامانده تر باشد. آن بار سختكوشى و توانفرسایى، براى مادران سنگین تر و بازماندگى از حقوق برابر انسانى بیشتر خواهد بود. هیچ به روزگار مادرانى كه با چنگ و دندان در محرومیت مطلق و سختى و خون جگر خوردن فرزندانى را برآوردند تا در كشتارگاه بیداد جهانخواران سلاخى شوند، اندیشیده اید؟ در جاى جاى سرزمینهاى گرفتار آمده در مردابهاى نادارى؟ روزى كه دست جنایت پیشگان آسایش خواه سرتاسر جهان دشمن ساز، از آستین صدامیان برآمد و بر تارك بیش از دو میلیون مادر رنجدیده ى پایین ترین طبقات دو همسایه ى همباور، خاك درماندگى پاشید را به یاد مى آورید؟

آن مادران یك ﻻقباى گرسنه را كه با رشتن و تافتن و بافتن سجاده اى به لقمه ى نانى، ساختند و سوختند؟ تا به بهاى نزارى خویش سهراب صولتان مرگین را بپرورند؟ هر ملتى بر پایه ى باورمندیهاى خود، در راستاى گرامیداشت پایگاه مقدس مادر، روزى را در بزرگداشت آن، نستوهان بلندپایه، ویژه مى سازد و ایرانیان نیز روزهایى دارند كه به بهانه ى آن از گرامى ترین هسته ى بقاى خانواده، قدردانى كنند. سده هاى بسیارى است تا جایى كه ذهن تاریخى به یاد مى آورد; قهرمانانى پرعزت و شریف، زحمتكشانى آبادگر و پاك بر دامن مادران گلبوى تابناك ایرانى، برآمده اند، از بیغوله هاى دهواره هاى نمور تا كپرسارهاى همچو تنور. كه از آن همه، سینه ى هر سرزمینى را گلسار ساخته اند. چگونه مى توان، اینهمه ایثار و بزرگوارى را در سخن ستود؟

نوشته اند. شامگاه هنوز روشن روزى در اردوگاه تیمورلنگ بر دشتهاى، سرزمین مغوﻻن كه باده ى پیروزیهاى ایلغار و تاراج جان و مال آدمى سرمستشان ساخته بود. نعره ى جگرخراش و زمین چاكنده اى بس ترسناك موى بر اندام تیموریان سوزن ساخت. پاسوران تیرانداز، رنگ باخته، گوش فرادادند و شتابناك آن هول مرگمیر تیمورخواه را به نیش جانستان سنان بر یك پاى و نیم تیمور در انداختند. افتاده چون آذرخش برخاست، زنى بود ژولیده موى و بداندام، زخمى سر تا پاى ناسور، رودى جارى از درد كه پایهاى ریش چركناك و رنجیده را در تكه  پاره هاى جامه پیچانده و برخاك مرده ماروش مى خزید و زنجموره مى كرد. فریادى دیگر برآورد. تیمور تویى؟ آرى. به چه جستار آمده اى؟ زخم گفت: « من مادرم » فرزند مرا به اسیرى آورده اى. پسرم را از تو مى خواهم، كه از بلغاریا، تا این دشت ستم بر رد تو، سالها آمده ام.

تمام روزها را در هم بپیچید، سالها را و سده ها را، و زمان را، و به آن یادواره ى مادر نام نهید. چه، همه ى دورانها از آن مادرست. شورآبه ى تمام آزاد آبهاى روى زمین به اشكدانه اى از او نمى رسد. ستاره ى آسمان وفا، گلدانه ى پایدارى، بوى ترد خیال، سبزینه ى كشتزار زایندگى، نرمین پنبه ى خواب كودكى، ترمه ى بشر خویى اقاقیاى بیشه ى وهم، رودسارى عشق، میناى سكرنوازش « مادر  »

**********

Houshang Saranj – Toronto

رمضان در پاييزان

هوشنگ سارنج – تورنتو

آدينه پانزدهم اكتبر، بيست و چهار روز از مهرماه گذشته و شب آغاز رمضان. ابرها، بارنده، گاه شديد و گاه تنبل. چالكندها پر آب باران و گذرگاه ها جويبارى. زنان مسلمان و روزه باور، با روسرى و ناخنهاى بيرنگ، رمضان را پيشواز رفته اند، مردان خمار سيگار و عصبانى در امساك. قهوه و چاى و هر خوردنى – برايشان – زندانى ظرف و آسمان اخمو بذال.

در پيچه ى بارانى، خشك، چشم به راه اتوبوس رو در روى مرده شويخانه غربيها، تا مچ پا در آب، زنده ايستاده بودم. اتوبوس آمد. هواى گرم داخل آن همراه بخار نفسها، شيشه سرد عينكم را تيره كرد، وقتى دوباره بينا شدم; دو دانشجوى «مورمون» با چشمان باز، زيرك و كنجكاو مرا از لابلا‌ی شاخسار پر يادشان مى نگريستند. آنكه كوتاهتر است و بسيار سمج و بى خجالت با زبان فصيح خودش پرسيد: شما را مى شناسم؟ جايى ديده ام؟ در اتوبوس؟ ….

گفتم: نه، شش ماه پيش، كتاب مقدس خودتان، انجيل به زبان پارسى را به من دادى، يكصد و ده برگ از آن كتابرا خواندم، پر اشتباه زبانى و املایی بود، ويرايش كردم و باز دادم، چون مرا نرم و آسانپذير نيافتى، رهايم كردى، كتابرا به مركز فرستادى؟ مرا به ياد آورد. چاﻻك از كيفش كتابى برآورد. دو زبانى. و آغاز به خواندن كرد…. » شهر تهران در دامنه كوهست. تابستانها هواى گرمى دارد… زمستانها سرد و برفى است… به ياد غريبى زبان پارسى افتادم كه چه بيرحمانه تن به ساطور بيمهرى متوليان خود سپرده و پاره پاره مى شود و جويده و ناسور به حال خود رها. نه شاعرى دلسوخته با مهربانى مى سرايد نه نويسنده اى استاد و پايبند و دلبسته مى نويسد، نه پژوهنده اى خونگرم، پاى بردن آنرا دارد!

آن هوشمند غربى آزاد، لنگ لنگان، هر فرصت يافته را به فراگيرى غنيمت مى داند و با چه سختى «توانا بود هركه دانا بود  زدانش دل پير برنا بود» فردوسى را قرقره مى كند، مى نالد نه «بود» را مى فهمد، نه «ز»  را، اما، توانى در دانايى را لمس مى كند و مى رود كه با آموختن زبان پارسى با سرچشمه  ديگرى از آگاهى و شعور بشرى آشنا شود و ما كه خود از دانستن زير بناى سخت دو زبان درهم آميخته ى فرهنگ بنياد بهره منديم، از آموختن و جانمند كردن و سیطره بخشيدن به تواناتريش طفره مى رويم و گاه بيزارى نشان مى دهيم.

وقتى در آن بيگانگى فضاى اتوبوس – آن جوان – پارسى مى آموخت سرم به دوار آمد از خود بيخود شدم، ندانستم، كجا هستم. بوى آشناى زبان، يادگيرى و ياد دهى، واله ام ساخت، پوست احساس پوچى و حقارت در ميانه  فرهنگى غنى، صنعتى از جامعه اى پيشرفته را شكافتم با آوايى بلندتر از همهمه  موتور و روند زندگانى روزمره  خيابانى زنده، بى شرمناكى قومى باخته و بى سرمايه و معنويت كهنه، همراهيش كردم. » … شهر تهران… را بى تزلزل و دلهره به پارسى روان و آهنگين خواندم. بيرون هواى پاك، ياد آور پس قلعه بود و آبشار دوقلو.

درشيب خيابان كه مى رفتم، برگرده كوه بلند ستيغ، ره مى سپردم و بر يال تپه ها و به زرد ﻻله هاى روييده در ميان كاسه شنهاى پاى خرسنگها مى انديشيدم، به ساقه هاى ترش ريواسهاى گودالهاى ماسه زار، كنار بيشه هاى ازگيل وحشى كه در آخرهاى پاييز و زمستانهاى زودرس، زير ﻻيه اى از يخبرف، تخمير شده، سرماگير شده بودند.

زير درختان، گويا  «وانگوگ»  تخته شستى نقاشى را جا گذاشته بود. زمين زير برگهاى آشناى زبان گنجشك با صد رنگ زرد مزرعه  «گلهاى آفتابگردان»  شده بود. برگهاى سرخابى «عرعر»  ها و نارنجى افرا (Maple) ها، نگاره هايى از خلوص رنگهاى گرم نقاشان امپرسيونيست بود. بوى برگهاى آبديده و لهيده، پاييزى بيگانه مانده را از راه شامه زنده مى كرد. برگريزان زرد هر پاييزان پر نعمت. آفتاب جاندار فرحبخش در هر آفتابروى گرم و آرام. رو از سوز خورشيدى  چرخاندن و به مجموعه انارهاى تن شكافته ياقوت دانه اى نگريستن. انگورهاى پر شهد و خربوزه هاى شيرين جان ايوانكى را خوردن و خنديدن و زندگى كردن.

اكنون رمضان، جلوه اى ديگر از همبستگى و مهربانى شهرى در ميعادگاه خدا-انسانى، در فصل فراوانى دستاوردهاى رنج آدميان خود را به پاييز هزاران رنگ رسانيده است تا همگان دوستانه از سفره كرامت كوششهاى خويش، پاك پندارانه زندگانى مسالمت آميز را به كرانه رسانند.

******************

Houshang Saranj – October 2004

انسان سرمایه ساز

هوشنگ سارنج – تورنتو

انسان سرمایه ساز و سرمایه باز دوران تمدن ماشینى به یارى جنگ افزارهاى فرا پیشرفته و ابرتوان از آسمان و آب و زمین. زیر چتر ادعاى ارمغان آزادى بهتر و بیشتر مى تواند به غارت و بهره كشى سرزمینهاى درگیر مانده ى دورانى از پیشرفت ستونى در جامعه ى جهانى بپردازد. ارزیابى ارزشهاى پندارى و كردارى مردمان هر سرزمین بستگى به دیدگاه هاى ارزیاب و دستگاه ارزشگذارى دارد.

چون آنچه از دید او عقب مانده، واپس گرا و بى ارزش قلمداد مى شود، بخش عمده ى زیر ساخت باورهاى تكامل یافته بر بستر عقیدتى ملت مورد ارزیابى است و چپاولگران ثروتهاى ملی با چوب جداساز با من و بر من به جان مردمان عادى سالم، سازگار و زحمتكش جهان ما افتاده اند.

امروزه سیاه روزگارترین مردمان روى زمین در افریقاى سیاه، میان كوهى از گرفتاریهاى ندارى، عقب ماندگى، بى دانشى و بیماریهاى بومى و سوغاتى و پژوهشى تا جنگهاى تحریكى داخلی و قومى و سیاسى، دست و پا مى زنند. جایى كه دست كم، خاستگاه اسطوره هاى آفرینش و زادگاه نخستین انسان هم بوده است.

و در كناره هاى شمال و مدیترانه اى آن قاره هسته هاى آغازین تمدنهاى بزرگ فنیقى و مصرى… و دریانوردى بازرگانى شكل گرفته است. براى نمونه كنگو (Congo) در بخش استوایى و میانى افریقا با داشتن غنى ترین منابع طبیعى جهان – رودخانه ى پر آب كنگو، جنگلهاى  گرانچوب، كانیهاى بسیار ارزنده -بیچاره ترین و واپس مانده ترین مردمان روى زمین را داراست. هنگامیكه Henry Stanley كاشف سرشناس سرزمینهاى ناشناخته از سفر اكتشافى افریقاى خود بازگشت و لئوپلددوم شاه بلژیك از دارایى هاى بیكران آن مكان با مردمانى، ساده و كم اطلاع – بیشتر جامعه ى كنگوى ناشناخته با طبیعت وحشى از قبایل Bantu كه اغلب صلحجو مى باشند و به زبان سواحلی سخن مى گویند، شكل گرفته است. – با خبر شد، سال ۱۵۸۸ استانلی را با هزینه و به نفع خود نه كشورش به آنجا فرستاد تا بر كناره هاى رود كنگو قرارگاه هاى تجارى بسازد. سرانجام سلطه ى خویش و بعدها تا سال ۱۹۰۸ قلمرو پادشاهى بلژیك را بر آنجا سیطره بخشید و با مردمان كنگوهمچون بردگان رفتار مى نمود و تنها در اندیشه ى یغماى ثروتهاى ملی آنان بود.

سرانجام در سال ۱۹۶۰ كنگو به تجزیه و استقلال ظاهرى رسید و شهر لئوپلدویل هم به كینشازا تغییر نام داد. اما این پایان ماجرا نبود بلكه آغاز گرفتاریها نوینى بود; چه پایان جنگ جهانى دوم – ۱۹۴۵- وحشت و كاربرد نیروى هسته اى، توان باﻻى بمب اتمى ویرانى اندوهبار آن درناكازاكى و هیروشیما، هجوم سفیدپوستان جنگ افروز و منفعت طلب و مدعیان خیرات آزادى و رهایى انسان هاى دربند را به آن خطه ى پركانى اورانیوم، افزایش داد و آدمیان دانش اجتماعى آموخته همراه دین آموختگان آكادمیك و هنرشناسان مبدل به نام پژوهش جامعه یا خرافه پرستى پنهان در جنگلهاى قاره سیاه و پیش رانش آنها – در واقع دست یابى به الماس، چون بزرگترین معادن جهان در كنگوى كینشازا و كنگوى برازیویل قرار دارد- به آنجا روى آوردند و براى بهتر دست یافتن به منظورهاى استعمارى خویش بزرگترین آشوبهاى تجزیه طلبى و قوم كشى همزاد با فقر دایمى را پدید آوردند.

كمونیست ها نیز براى به چنگ آوردن آن سرزمین پر ثروت – چوب – زغال سنگ – رادیوم – اورانیوم – مس – طلا، نفت … الماس و فراورده هاى استراتژیك كشاورزى مثل پنبه و قهوه و …. ثروت به حساب مى آیند – تحت نام نهضت جهانى رهایى بخش به پاتریس لومومبا رییس جمهور آن كشور یارى مى رساندند و از سوى جهان سرمایه دارى موسى چومبه تقویت مى شد كه سرانجام با كشته شدن لومومبا و شكست جناج چپ، موسى چومبه زمام اداره ى كنگو را به دست آورد. چومبه هم پس از چندى با نیروى ارتش كنگو تحت فرماندهى ژنرال موبوتو قدرت را از دست داد. كنگو از آن تاریخ، در سایه ى آزادیبخشى غربى در غارت پیوسته به سر مى برد و طومار بخشى از قلدرى صف بندى جهانى ابرقدرتى نیز به دست گورباچف در هم نوردیده شد. این تصویر كوچكى از دنیاى بزرگ دلسوزیها، ارزیابیها و آزادیبخشى هاى به سبك و سیاق غربیهاست.

باز مى گردیم به جهان سرمایه بازها، كه براى چپاول جیب دیگران هر روز كسى را روى چوب مى كنند. نخست لختش مى كنند بعد رنگش مى كنند، جایزه اش مى دهند، مجسمه اش را مى سازند، مدال و نشان و … به او مى آویزند روى فرش سرخ و تاﻻر مجلل و زیر نور و میان كهكشانى از ستارگان رهایش مى كنند، عاشقش مى كنند، آبستنش مى كنند، صاحب فرزندان مشروع و یا نامشروعش مى كنند. موهایش را مى تراشند یا ابلق و طاووسى و پره اژدهایى، سبز یا سرخ زرد یا بنفش مى كنند، میلیونها دﻻر از بخش كوچك غارت بزرگ همان معادن كنگو، اورانژ، ترانسوال، خاورمیانه، بولیوى…. و پیكرهاى پوسیده ى گرسنگان سرتاسر افریقاى بیمار، تبدار، گرسنه و …. درجیبشان مى ریزند، به آسمانشان مى برند، زیر چشم عوامل فیلمبردارى به نام حس گرفتن برآنها…. ند و از پرده هاى نقره اى سینماهاى عالی تسخیر شده بر باورهاى نجیبانه و بیگناه خردساﻻن و جوانان بیرحمانه مى تازند و تجاوز مى كنند. تا از كنار این سفره ى گسترانده پیش پاى آن قربانیان وادى آزادیهاى بى بند و بارى و ولنگارى بیشتر ببرند.

دست آخر هنوز هم دست از مرده ى آن بیوگان نرینه و مادینه برنمى دارند، از تفاله شان فرمانروا مى سازند و درین راستا، زاغان مقلد خودمانى براى عقب نماندن از قافله ى ریشخند و به مسخره گرفتن بنیادهاى كهنرفتارى و آزادى نمایى، با بحران آفرینى و بزرگ نمایى كوچكان در بدر در جامه ى هنرمند و دراز كردن این و آن و بهم درانداختن و انگ و برچسب زدن، فحاشى و بدنامى و دشیاد و دشنام در رسانه هاى رادیو تلویزیونى، ایجاد جنگ زرگرى كلاه فریبكارى و ریامندى بر سر آدمهاى ساده، گرفتار و بیخبر مى گذارند تا از آن نمد كلاهى نصیبشان گردد و یادشان مى رود و یا نمى خواهند بگذارند، با خود بیندیشیم، ما كه بودیم و چه باید باشیم.

شصت سال پیش كه شهرهاى دیارمان كوچك بود و كوچه ها خاكى و آب باران و برف برتن زمین تا آبچاه هاى هرز و آبكش مى دوید هر برزن، بازارچه و چهارسوق و تكیه داشت. گوشت بر قناره ى قصابى بود و نان بر منبر نانوایى، داغ و نازك و سپید و مثل برگ گل، آب در چاه یا آب انبار یا چشمه و قنات، چشم به راه كوزه اى سفالین.

آدمها، ساده، دلها مهربان، باورها صادقانه. شیطان مظهر ناپاكى، دورویى و دغلكارى. فرشته ها هم نگهبانى مى كردند و در باور مردم، راهنما و حافظ نكوكارى بودند. ابزار سفر بر راه هاى دورو دراز دلیجان بود و در شهرهاى تنگ كوچه ى بى خیابانهاى پهن درشكه. هواى همه جا در میان خشتخانه هاى گلین پاك بود و تمیز، زمستانها گرم و تابستانها خنك و گرد مرگ نمى بارید.

شبهاى بلند و سرد زمستان همراه داستان و شبچره شاد بود و یادماندنى. پایگاه هركس در خانه معلوم بود، حتى پایه هاى كرسى. رمضان شیرین بود و هر غروبش ساعت تحویل. وزوز سماور بوى افطارى شیرین در خیال خوش سحرخیزى، دویدن خنكاى آب در رگهاى تشنه التهاب سبز. نفس گرم و نبض تپنده ى شهر شب بیدار، زیر پرده ى سرمه اى رنگ ستاره باران آسمان….

نسل تمدنهاى پیر و رنگ باخته كه قربانى سرمایه بازان در همه ى درازاى تاریخ و در جنگهاى اول و دوم جهانى و سالهاى جنگ سرد شد; مى ماند، نوبت فرزندان آنها، كه به دوران اقتدار میكروپرسسورها شاهد به دام افتادن و ذوب شدن اصالت آنان باشیم.

**********

Houshang Saranj – Toronto