سرزمین, زرین, آب و چوب ( جاماییکا )

هوشنگ, سارنج

آبخست,بهشتی جاماییکا ؛۱۰۹۹۵کیلومترچهر آر بر ؛گستره دارد.این گوهر دانه ی روییده بر سینه ی دریای سرمه ای کاراییب؛پاره ای کوچک از جزایره آنتیل بزرگست با باشندگان سه میلیونی . سر گذشت آن مردمان با غل و زنجیر یورش اروپاییان و برده داری دیر پا ؛ گره خورده است.
نخستین زیستمندان جاماییکا؛ سرخپوستان arawak آراواک ؛ آن جزیره ی زیبا را ؛ سرزمین خجسته ی زرین آب و چوب می نامیدند.
کریستف کلمب ؛ پس از قباله کردن کوبا ؛ به نام شاه اسپانیا ؛ سال ۱۴۹۴ م آنجا را هم به داراییهای وی افزود. پس از آن ؛ غارتگران و جویندگان زر ؛ به جاماییکا یورش آوردند. ره آورد آنان بیماربی یهای غیر بومی و بهره کشی بی امانی بود که به نابودی خا وندان آن جزیره ی غا رتزده انجامید.
دویست سال ؛ فرمانروایی انگلستان ؛جامایکا را بزرگترین نهاد شکر جهان ساخت و این دست آورد بزرگ بدون,بهره کشی آدمیخوار بردگان وارداتی آفریقایی شدنی نبود.

سر انجام سال ۱۸۳۴م که برده داری بر افتاد ؛ با پیوستگی بند ناف کا ما نولس ؛ به سازمان ملل هم پیوست . نخستین پا یتخت, آن به دوران چپاولگری اسپانیا سانتا دو لا وگا و از دوران انگلستان شهر ” کینگستون ” بوده است. یازندگان پس از آوردن جنگجویان ؛ میسیونر های آیینی خود را راهی آن دیار کردند و مرده ریگی از مسیحیان انگلیکن؛ بابتیست؛ ؛ کلیسای خدا یا رومن کاتولیک در راستای چند گانگیها ؛ به جا نهادند. امروزه هشتاد در صد آن هستی پرستان جزیره نشین آغازین ؛ مسیحی هستند. و گروهی باورمند به اندیشه های ” راستا ماری ” از دوران های لاس لاسی حبشه و گروهی هم پیرو ” مارکوس کا روی ” هستند که خود را آفریقایی و نه جامکایی ؛ می دانند.
جاماییکا آب و هوایی نمور (شرجی ) گرم از وزش بادهای خآوری دریای بزرگ اطلس دارد. بارانی ترین روز های کوهستان ” می ” و ” اکتبر ” است. نیشکر برترین فراورده ی کشاورزی آنجاست.
پس از رسیدن به فرودگاهی بندری ؛ راهی شهر ” آچو ” شدیم . زیر سایه ی پاره ابر هایی نرم بر گستره ی آبی پیروزه ای که تا پایان دیدن همراه آفتابی پنجره دآر پیش می رفت. بر راهی تابیده و خمدار از میانه ی درختان سبز درخشان و روستاهای ماهیگیری و مهمانپذیر های بسیار و کارگاههای باز سازی خودروهای چشمگیر چینی و ژاپنی کنار پای پیادگان خیس از نمناکی گرما و کشتزارهای آبدار. در بندرگاهی یک کشتی ” پاناما ” یی بی رنگ و زنگار گرفته ؛ تا گردن در آب لمیده بود .

شیب زمین از پهنه ی آب دریا ؛ رو سوی جنگلهای سبز پنجه در گچسنگهای سپید فرو برده ؛ می کشید. و سنگهای آهکی هم در این یارمندی ؛ رخ به گیاه سپرده ؛ آرزوی تبر داران را بر می آورند. گلهای کاغذی و ژاپنی زیر بلندای نارگیلهای شا هین بال غوغا می کند.
از دریا که روی بر می گردانی پرده ای رنگین تا آسمان بی پیمانه چشمان خوابزده را می نوازد. ملودی شکوه زرد ؛ نارنجی ؛آبی ؛ سرخ؛ قهوه ای ؛ صورتی ناوک دیدن را بر پرده ای هزار رنگ می نشاند.
آبشار ” دآنز ریور ” دریایی از زیبایی ناب است که از سنگ تختی آب ساییده بر تخت سنگی دیگر در شماری بسیار فرو می ریزد تا به آغوش دریا پنهان شود. آن روداب؛ زیر سایه ی درختان تنآور نارگیل و لیل و بامبوه ی غولسا و میوه دارها ی جنگلی ؛از میان سرخگلهای شنگیل (زنجبیل )بر سر سنگهامی لغزد . ریسمان پر تاب راه ؛ آدمیان ماسیده لابلای کلانبانگ خودروهای رونده بر هر پیچ مرگ بیز را به دیدن پنجه های اسکلتی ریشه های درختان بیرون جسته از خرسنگهای کوهین ؛ و ا می دارد.
امروز موژکوبه ها بر سر ماسه ها فریاد می کشید و آرامش خر چنگها را بهم می ریخت. مرغ ماهیخوار بایستی بود بر درختی پا بلند نشست و آب سرمه ای و خاک سبز را بلعید . برای رسیدن به این گونه دیدن تمامی تن با جان ؛ چشم باید.
ابر بیتاب می گرید؛ شب؛ خمیازه می کشدو چشم به راه, بامدادی دیگرست.

۱/۱/۲۰۱۹ تورنتو

شب, چله

هوشنگ, سارنج

ایرانیان ؛ از دیرباز ؛ بر پایه ی باور آموخته ی ستاره شناسانشآن ؛ هر ماهه و همواره ؛ جشنهایی داشتند و هر کس؛ برابر با توانش رسته ای جشن می گرفت و در درازنای گذر, زمان؛ خاستگاه, باوری هر جشن یا سوکواری با قهرمانان نوینی ؛ تازه می گشت. از آن گروه یکی هم شب, چله است.
شبهای چله نمادی بود از زندگانی ساده ی گذشتگان, در چنبره ی ستمهای باوری آیینی . در شهرهایی کوچک بر سر, سفره هایی کوچک , کم چیز.
از در و دیوار های کاهگلی هر کاشانه ؛ بوی آسایشی دور از کار, بآیدی ؛ بر سر, کاسه و کوزه های سفالینشان می تراوید.
هر شهری پرهونی بود بی آزمندی ؛ بر آمده از کارهای کوچک ؛ بی نمایش, این منمهای دشمنی ساز. روز با بر آمدن, آفتاب می آغازید و در تاریک شب می غنود.
موسیقی ؛ بی گناه, آلایندگی در هر کاشانه ی کف خاکی ؛ زنجموره ی شیشه های لرزنده در قابهای نم کشیده بود و زوزه ی باد, دمنده از تراک, در های چوبی نا مرغوب که با زخمه ی سوز های خلنده ی زمستانی پیش, تا خچه ها و رف ها می چرخید؛ رفهای چراغ نشین که یکی از آن رفچه ها ویژه ی دسمالک, گلدوزی شده ی جا نماز بود.
بامدادان و شامگاهان , تب در تن, سماور جا کرده بود و بوی گرمای آتشدآن ؛ خیز بر می داشت. و بچه ها هم آب, زرد رنگی از استکان ؛ هورت می کشیدند. قند کیمیا بود و جانانگیر,بچه ها, آجیل, شب , چله ی بیشتر مردمان را سنجد و گندم و شاهدانه ی برشته می ساخت. میوه هم اشرافیتی گریخته به پنجه های فرزندان, کار و پیشه بود. رخ, هر شهر با خال, چند میوه فروشی آذین می شد و دکه دار ؛ با تختگاه بستن, پلکانی ؛ هر چه در چنته داشت بر دف, زیبا سازی می ریخت. آسمانه ی بنگاهش را با چیت , سرخرنگ خو ا زه می بست و مردنگی های بلورین را با زنجیر و چنبره های خوش ریخت؛ می آویخت. هر سبد, آجیل, شیرین به یک سینی برنجین, گل انداخته تکیه می داشت. رشته ی بلند, خرما خارک های زرینرنگ ؛ سر بر گلوله های شیشه ای یا نارگیلهای نوبرانه ی سالی یکبار ؛ وا می نهادند. هندوانه های انباری بر سبد های لمیده به سینیهای برنجین درخشان ؛ بالای پله تخت ؛ می نشستند. و خربوزه ها و ” به ” های خشبو ی پنبه آجینن ؛ نزدیک , هم چمباتمه می زدند. سیب وسیبرو لابلای پسته و بادام و گردو و برگه ی زردآلو و هلو و جوز,قند؛ خودی می نمودند. انار ها جا به جا ؛ لای لنتر های مسین یا برنجن, تور آسا ی روشن؛ همراه, چتری باژگون از خرمالو های دمگره ی نخ بسته آونگ می شدند. به هر روی, میوه و آجیل فروشی در شبهای نزدیک به چله یک تابلوی رنگ آمیغ نگارگری را بر تم, طبیعت بیجان ؛ در همنوازی رنگهای زنده و جانمند می نمود.
پدرم برای کاری ؛ چند روزه به یزد رفته بود . سه برادر ؛ زیر, کرسی کز کرده بودیم. سینی چنبره ی بزرگ, کنگره دار , مسین با یک کاسه آب, فیروزه ای سرما دیده بر آن نشسته می خندید. از لای پرده ی کاشانه ی کناری ؛ بوی خوشی از شام, شب, چله می چکیدو چشمان ودهانهای ما؛ آن بو را معنی می کردند. مادر یکریز ؛ در جنبش و رفت و آمد بود. و آنی زیر, کرسی گرم نمی نشست. روی کرسی هم از شبچره آن شب, ویژه خالی بود.
هنگامیکه سایه ی مادر و پدری بر در و دیوار و با شندگان, هر خانه ای نشسته باشد؛ آن خانه با چیز یا بی چیز هموآره گرم و پر جنب و جوش است. پدر در کنار, مادری پر مهر ؛ روزهای جهنمی تابستان را زمهریر می سازد. پاره یخی از گود, یخچالی خنکی می آفریند و یک کرسی با آتشدانی گلین پای پنجره های بادبیز و آن کوچه های برفناک همه زمستانها را ؛ در آن کویر, بی پایان ؛ بس بود.
آن شب هم ؛ خاموشی خانه را آوای دست آ ورنجن های زرین, مادر و سایه ی بلندش بر دیوار , کاشانه می شکست. جای سایه و مادر را هوا گرفت. لبه ی برنده ی آونگ, زمان ؛ روز و شب را می برید. مادر به رنگرزی چله سوران با پرتقالهای زر پوست؛ مایه آمد.
من سالها پس از آن شب, چله ؛ آگاه شدم ؛ آواز, آن النگو های زرین ؛ چه شد.
بیستم دسامبر ۲۰۱۸
تورنتو

کفش

هوشنگ, سارنج

کفش واژه ایست پارسی . در زبان, پهلوی ؛ kafsh در شاهنامه ی فردوسی بارها آن را با درفش قافیه ساخته و کفشدوز را کفشگر آورده. استاد روانشاد بهرام, فره وشی در ” فرهنگ, پهلوی ” kafsh و استاد جاودانه ؛ دهخدای بزرگ ؛ در لغتنامه ص ۱۶۲۴ آورده ……کفش معروف است که پای افزار باشد و …. عربها آنرا معرب کرده قفش گویند…. پای افزار ؛پایپوش؛ چشماک ؛ چمناک و چیدار هم …چموش ؛ چاموش چمنک ؛ چمنک ؛ شمک ؛ پاچیله ؛تسخان ؛ چار ق ؛ موزه هم ….
هیچکس نمی داند نخستین بار چه کسانی کفش به پا کردند ولیک ایرانیان ؛مصریان ؛یونانیان و رومیان درین راه پیشگامانند.و باتستی ایستی گونه ای صندل بوده باشد.؛؛؛چنانکه نمودارش حیثی ها تش یش ؛در تندیسها ی مانده در ستا ییشگاه ها یا سنگ کنده کاریها یا موزه هایکفش دیده می شود.مردمان,چین نیز کفشهای چوبی سخت می پوشیدند و همچنین کفشهایی از ابریشم هزاران سال به کار می بردند که در راستای نگهداری از پا نبود بلکه آذینی و آرایه ای بوده است.
نگاره ی آنها در تندیسهای گلین, از هزاره های گذشته بجاست. کفش های پیشین پاشنه نداشت و پاشنه ی بلند نزدیک به ۱۶۰۰ م گمانه زنی شده است. گفتنیست که پژوهشگران کانادایی بر پایه ی برهان؛ بر آن باورند که ایرانیان نخستین بار پاشنه ی بلند برای کفش های مردانه را ساخته اند. با گذشت, زمان بر بنیاد, نیاز ؛ریخت و انگاره ی کفش های زنانه و مردانه دستخوش, دگر گونی شده است.
پیشینه ی کفش را می توان آشکارا ؛ بر پای پاره ای آفریقاییان, وامانده از تاریخ نگریست. آنان برای آسودگی بیشتر ؛ چیزی مانند, تنگ,پلاستیکی خالی آب ؛ بجا مانده ازگردشگران , شکارگر از سر زمینهای آباد را با بندی به کف پا می بندند. …انسان, آغازین نیز , برای نگهداری پا از گزند, سرما و گرما یا پیشگیری از ریش شدن یا گزش, خار یا مار از پوست , درختان یا جانوران چونان ” چا ر ق ” یا “چا موش ” بهره می جست. همچنان که سرخپوستان, آمریکایی پا افزاری با نام, moccasin موکازین -تکه پوستی با بند های نگهدارنده – به کار می بردند. پیش از ۱۸۰۰ م و پیدایی ابزارهای کفشدوزی و پینه گری بیشتر, مردمان؛ کفش های دست دوز, نا مرغوب, خا نگی یا دستکار, کفشگران, دوره گرد را می پوشیدند. در سال,۱۸۸۲م که ” جان ارنست ماتزلیگر “یک کارگر , ماسا چوست نشین ؛ shoe lasting machin (چرخ پر کارآمد ) را ساخت ؛ کفشگری پا به دوران, ساخت, انبوه نهاد. آغاز , انبوه سازی کفش ؛ پایین آوردن, بهای آنرا همراه شد. و پا ی افزار و بهره وری از آن همگانی تر گردید. تا جایی که امروزه در ساخت, کفش , به روز ؛ لیزر و گر ده کشی (طراحی ) ؛ دانشمندانه ؛ کاربری پیشرفته دارد. گفتنیست ؛ پوست پیرایی (دباغی )و رنگرزی (صباغی ) با دانش روز چرمهای زیبا رخ و پر دوام و آسان ساز تر از گذشته می سازد.
امروزه کفشگری کاری دانشی است. با دیگر رشته هایی در اندازه ی هواپیما سازی بستگی دارد از هنر تا فن آوری روز را زیر بال خودگرفته تنها کشور های بازنده اند که بدنبال کفش ارزان به بهای ساعت,کیلویی ؛ کفشگران, سنتی خود را دست به دهان و خانه نشین ساخته اند.
نخستین بار در آبخست, کیش نگرشم به کفش های رهگذران افتاد. همه کفشهای نو به پا داشتند؛ چون همه به یک بازار خرید جهانی آمده بودند. و همه ی کفشها؛ از گونه ی ورزشی . سالهاست که الگوهای رفتاری به سوی کارایی بیشتر در آسایش, بیشتر پیش می رود. در تورنتو هم در مال ها ی پر رفت و آمد به دیدن, کفشها نشستم. جهانی دیدنیست . بیشتر کفشها ورزشی بود پاره ای کوچک از بسیار یادداشها را برایتان می آورم .

آقا ؛ نا یک, خا کستری نو – خانم آفریقایی تبار ورزشی سیاه –آقا با کفش, زمستانی در تابستان –دو بانو؛ کتانی و کفش, رسمی پاشنه بلند , صورتی –آقا ورزشی خانم کتانی صورتی–مادر دمپایی لا انگشتی ؛ دختر کفش صورتی–خانم تابستانی بندی با لژ, چوب پنبه ای آقا چرم, مصنوعی سیاه –خانم مسن ورزشی سپید–و بیشتر, بند, کفشها باز. ………..

هفتم, دسامبر ۲۰۱۸
تورنتو

آلاسکا (سرزمین, بزرگ ) برگی از یک سفرنامه

هوشنگ, سارنج

پتر کبیر ویتوس برینگ؛دریا نورد,دانمارکی را به سال,۱۷۴۱م ؛به شناسایی کرانه های شمال,خاوری روسیه؛برگزید.ویتوس در دومین سفر,پژ وهشی خود؛به آلاسکا رسید و روسها ,پر چم,خود را بر این سر زمین,پهناور بر افراشتند.سالها پس از آن ؛شکارگران,نهنگ و بازرگانان,پوست؛در آبخست(جزیره )کودیاک؛۱۷۸۴م بازاری بر پا کردند.با پیدایش,زر ( داستانهای جک لندن )سیل, کوچندگان, زر یاب بدان سو سرازیر شد و نگاه, آمریکاییان به آن سرزمین ربوده شد. و سر انجام؛ ۱۸۶۷ م ” ویلیام سیوآرد ” وزیر امور, خارجه ی ” لینکلن ” و ” اندرو جانسون ” آلاسکا را به بهای ۷۲۰۰۰۰۰دلار از روسها خرید. و آنجا سال, ۱۹۵۹م چهل و نهمین استان, امریکا شد. در شمال, آلاسکا ؛ جلگه های توندرا که به اقیانوس منجمد, شمالی می پیوندد؛ خاکش یخزده و بی درخت است. چه سه بخش, آن سر زمین ؛ نزدیک, شمالگان است. و سرما تا منهای ۶۲ درجه هم می رسد. پایینتر ؛ آب و هوا به کشاورزی و پرورش, دام ؛ راه می دهد. یک سوم, الاسکاییان زاده ی همانجایند و کوچیدگان بیشتر سپا هیگرانی هستند که پایگاه های نگهبانی و گزارشگری آمریکا را پاس می دارند.

بهره وری آلاسکا از آبهای بیکران, بسیار ماهی و کانیهای زمین و جنگلهای پر درخت و نفت, خام است. که بدبختانه نفتگران, از ریشه و نهاد, چپاولگران, زر؛ زمین, آدمیان را بیش از شمار, گور, آنان؛ می سنبند. و رو به نابودی می برند. برای نمونه سال, ۱۹۸۱ م یک تانکر نفت, ” اکسون ” در یک رخداد, بگل نشینی ۲۶۰۰۰۰بشکه نفت, خام را در آبهای پرنس ویلیام ” رها ساخت و بسیاری آبزیان را بکشتن داد. آلاسکا بلندترین کوه های آمریکای شمالی را دارد. ” مک کینلی ” بیش از ۶۰۰۰متر و ” لوگان ” و ” سن الیاس ” ۲۵ آتشفشان , کارا ؛ و ۱۵ پارک, ملی و دیدنیهای چشم نواز, بسیار.
۲۱آگوست,۲۰۱۷م ساعت یک و نیم نیمروز به juneau جونو پایتخت,آلاسکا رسیدیم.بر شاخابی از بزرگدریای آرام.که سر به پی ای یخچالهای فرو ریزنده و کوه یخهای بلورین,آبی دارد.شهر شبکه ای از خشکی بر کرانه ی آبست.آبی بی پایان که راه های آبیش چون رگهای تپنده در تن,خاک تنیده است.شهر در پنجه ی بلند ی بلند,یهای سبز ؛نشسته است.و درختان,سوزنی برگ,کاجهایش ؛با گستره ی آبها ؛برابری دارد دو عنصرآب و آتش ؛ نهفته در هر شاخه ؛ بر مایه ی خاک ؛ چیره است و هوا در پاکی ؛ گوی رنگ از آبی آسمان , پنهان در یخچالها ی سالور ؛ ربوده است.
در لنگر گاه کشتی های “کروز ” چهار کشتی هر یک در اندازه ی شهرکی شناور ؛ بر آب, تا زیر, پنجره هاشان ؛ خستگی در می کنند. و گردشگران, هر یک؛ در پی دیدار, هر دیدنی ؛ از جنگل و کوه گرفته تا گوشه و کنار, شهر ؛ رفته اند.
۲۳اگست.
آفتاب از فراز, شانه ی چپ می تابد. بر آب ؛ جاده ای به پهنای خورشیدی شناور تا کرانه ی گستره ای زرین؛ گسترده است. آب, بر هم انباشته ؛ سرمه ایست. خیز آبهای زره گون؛ بر گهواره ی دستار, آب لنگر بر می دارند. کوه هایی برآ سمانکرانه ی دور دستها؛ کوتاه و بلند؛ رشته از پس, رشته از آب روییده اند؛ با کلاله های سپید, برف؛ دندانه دآر و تیره رنگ؛ بر شیبهای تند و دره های مالا مال از خر پاره های یخ و یخرودهای کندگام؛ که همه رو سوی دریا؛ خیزی کهنسال بر داشته اند. بنا گاه ؛ آب, سرمه ای سبز, مات می گردد و ابر پاره ها؛ تابش, خورشید را بر آینه ی می شکندو رنگ, بی مانند, آبی آسمان فرو می ریزد. آب از جستوخیز می ماند؛ چنان آرام می شود که مرز, در هم آمیختگی آبهای از راه رسیده نمایان می شود. کرجی های ماهیگیران ؛ نشانی از زندگانی پشت, دیواره ی درختان دارند. ابرهای کاکل شکری؛ گل پنبه های بر هم چیده ؛ غولهای از شیشه رهیده اند که به سوی کهکشانها ی روز خاموش تنوره می کشند. کوه ها پشت,دژ های بر افراخته سبز, کوتوله می زنند. از شا خا بی ؛ به گورستان, ستونهای الماسگون, سالمند در اندازه ی تاریخ می رسیم و می بینیم که گرما؛ سنگستانی دریده از هم و چاکناک ساخته است و دست در کار, از هم پاشیدن دارد. اکنون؛ پای هزار ستون اسطوره ی بلور های مذاب ایستاده ایم. ستونهای ” هرکولانوم ” ویرانی کاخ, ستمبری با دستان, ” سامسون ” از آستین بشر, سیری نا پذیر. فرو ریختن را می بینیم. یخپاره های هیولایی؛ سر زیر, آب می کردند و تلواری آب بر سر ؛ بر می آوردندو آرام؛ همراه, آب, تپنده با نگاره ای از تاریخ, آفرینش؛ بسوی نابودی راه می افتادند. ستونهایی که گرد, لاجورد دارند؛ واز فیروزه با هوده ترند. و از دهانه ی یخرودی به پهنای روزی بلند؛ پاره یخی ؛ سر در آب, شور, دریا داشت.
۲۴ اگست
امروز ” سیتکا ” sitka هستیم. کشتی ” msoosterdam با ۲۹۰۰پرسنل و گردشگر ؛ ۱۳ اشکوبه ؛ پهلو گرفت. پنج ساعت فرصت , دیدن و گردش داریم. یک موزه ی ارتدکس ها را دیدیم. تمام, شهر پر یادبود های دست ساز و فروشی بود . یک راستای دیدنی کارهای بر چوب و استخوان, وال و دندان, گراز و پیل, دریایی داشت؛ کارهایی از هنر مندان سرخپوست یا دیگر بومیان. …..گرد, شهر را؛ کوه های آ سمانسای سبز و شیبهای تند آراسته است. سیتکا ؛ بندری پاکیزه و پناهگاهی بر آسودن, امن, کرجیها می باشد.انگاره ی مهندسی آنجا ؛ بر الگوی گذشته های کم زیستور می باشد. خیابانهایش باریک و تابدار و پیرو خط, ساحلی و زمین, سنگ, سخت بوده است. مردمانش بسیار مهربان وفرهنگمدارند .شاید نژاد, سرخپوستی و بی آلایشی باور مندیها و دلبستگی به طبیعت ؛ زیر ساخت,کردار,شان باشد. در باز گشت, ۱۳ کیلومتری از شهر به بندر گاه ؛ زیر نیم آفتاب, روز ؛کشتی ما را آغوش گشوده بود. در رستوران, شکوهمند, کشتی غذا خوردیم بر عرشه دم زدن, والها را دیدیم. که در آبهای خنک به شکار, ” گریل ” ها در گیرند.
۲۵ اگست
دیشب تا پگاه ؛ بر بالش نرم راهپیمایی بر آب ؛ خفته بودیم. بامداد به ketchi رسیدیم. در راه دریا موژزن و بارانی بود. با فروخفت, باران, تند در نم نم, باران به دیدن, توتمهای سرخپوستی رفتیم. بسیار دلانگیز و دیدنی بود. خانه ها بر کول , یکدیگر همه؛ سنگی ؛ با لا رفته اند. ریشه ی کاجها ؛ با شست, پیگیر, باران از خاک بیرون افتاده اند. افسانه ی زندگی در تمامی ” توتم ” ها رقم خورده ؛ باز گویی طبیعت گرایانه و معنای روح هر باشنده در ویژگیهای انسان در زنجیره ی دیگر جانداران, زمین ؛ شاهین؛ باد ؛خرس؛ ماهی ؛ آب؛ و سبزه ؛ نمادین
۲۶ اگست
هوا سیزده درجه بالای صفر است. از دیشب باد می وزد. دریا پر جنبش و خیزابیست ؛ کشتی با همه؛ سترگی ؛ آرام پا به پا می شود و بر رهگذار خود می رود. سر انجام دریا آرام شد. ما در میان, پرهونی بزرگ ؛ بر بیابان, نرم, بی گیاه, پر مو ژ به آن جهش های زندگان, زیر, آب می نگریم . کشتی پشت, سر ؛ کف آگین راهی ؛ به گستره ی خود تا ژرفای نگریستن ؛ بجا می گذارد و آرامش, آبزیان را بهم می آشوبد. …ساعت, پنج و نیم به شهبندر ویکتوریا رسیدیم……….
چهارم اکتوبر ۲۰۱۸
تورنتو