تارای امید.

هوشنگ, سارنج
————————

نفرین به باران, سیلساز؛
وآفتاب, خانه سوز در میان, خانه ها .
و
ماه , طراران, شبتابهای سرد.
و شب بر سریر, داد ؛
که بیداد می کند.
ای روز سازان, چون شبان
رهبران, بیماری
چونست کاین راه ها به دوزخ می رسند همه ؟
در اوسنه .مانند واره های بهشتیان؟
مردان, گلدسته های بشارت ؛
چاووشگران, ستمگری ؛
پرندگان پیک, هدایت؛
نوک به خنجرند ؟
آبستنان, امید های بزرگ؛
کوتوله های بخون پنجه ؛
می زایند .
پتیارگان با هرای شیر؛
و نیشهای گراز ؛ کفتار پیشه اند؟
دیگر بس است .
داستان, آزمون , بندیان؛
گوسپندان, شام, ذبح .
تارای رستخیز, امید
تو بتاب
از شب گذشته ایم.
۱۳ /۴ /۲۰۲۰

رنگرز

هوشنگ, سارنج

در گذشته رنگکار, روانهای سرگردان بودم.زیر, آسمانه های دود آگین , پر لک و زنگار بسته. در کاشانه های کم نور , پلشت و نمور. جاهایی که کاربافکان, دراز پای گلوله اندام و تنبل و چندش آور ؛ شکار می کردند. بیشتر پاچه های آن دیوار ها در رفته بودو خاک, مرده ی بیخته از زخمهای تراکها می تراوید و پاره کا ه های زرین می درخشید. آنجا ها کار یابی می کردم و می گشتم تا روانی سر گردان بیابم و رنگ کنم. کارم خریدار نداشت و صاحب کار, فرهمند هم نمی داشتم؛ پس همیشه ارزان می گرفتم. رنگ که گران شد و جان ارزان ؛از رنگ, زخم, سینه ی خودم بهره می جستم و با آب می آمیختم تا سود کند. نا راستی آموخته ی رهروان, ما بود. اخلاق , پیشه ای بر آمده بود. آب را از مرده شور خانه ها بر می داشتم. هم رایگان بود هم دور ریختنی پای درختان, فضای سبز, غسالخانه ها . آهسته و دزدانه ؛ زیرا دزدی از شگرد های من بود و کاستی شمرده نمی شد. روزگار رندی و زرنگبازی بود. چه پر رویی هم؛ دستاورد, دست و رو شویی با آب , مرده شویخانه شمار می آمد. زخم, روی مچم بستگی به نژادم ندارد. گویا از نژاد, زرد باشیم که سپستر ؛ با سبزه های مدیترانه ی نیمروزی آغشته شدیم. و دلو, رنگ همزنی ما ؛ از جنم, دل بود شاید هم “فغانی “. این سخنها پایه ای نیست آخور را با جنس, ناجور پر نکنیم. زخم, مچ با گرفتاری به گناه, آب بر داری بی اجازه و رفتن به دوستاقخانه و دستو قپان بستگی دارد.
آنجا به من گفتند این از گناه گندمخواری آدم هم بد تر است. ا ی کرم,سیب ا. رنگ آمیزی روانها با خون, دل و آب, خانه ی سنگ و سنگ, پا . آنهم در شبهای مهتابی . شبهای روشن سپید و بیکاری از پوستم در می آمدم؛ در پستوی تاریخانه می ماندم و زنجموره می کردم در تنهایی. آوایی که مرا می ترساند و وادار, به خاموشی می کرد؛ آوای خر وس, سحر بود که بی امان می خواند و من به نوای آن لب می بستم و در پستوی سرد چون آب, لزج و بویناک ؛ در خود می لرزیدم.
رنگ را از کجا می آوردم؟پس از آنکه پوستم؛ به سختی لاک, سنگپشت در آمد؛ و شولاایی هزار رنگ به رنگ, بال, پروانگان بر خود کشیدم؛ از آن و دلم که نشتی و خواستن داشت؛ بر می گرفتم. با آنکه پیوسته؛ چشمهایی سبز, سیاه گربه ای ؛ در سایه ام؛ می خزیدو هنگام, کار ؛ یکی دوتا از آنها ؛ از لای درزهای جرز های کهنه مرا می پاییدند و زهرخندی به پهنای تاریخ , سیاه کاریهایشان می زدند. شبی مرا در باغ, تاریکی یافتند؛ بیرون از جلد و آسیب پذیر . کشان کشان تا غاری ترسناک زیر, درختان, سیاه میوه ی کشتار تبار ؛ بردند. مغاکی تنگ و تباهی آفرین. اینبار ؛ دشنه را تا دسته در رنگکاس ؛ فرو بردند. به هوا جستم ؛ تا اوج و ستاره چیدم . به سبکی پر ؛ با پاهای تیر و کمانی در جامه ای سپید از جنس, ابر ؛ باز گشتم. پیوندآن ؛ سیاه جامه بودندو مژگانها یشان الماس آجین و لبها لرزان؛ بی ؛ نوایی آشنا . پشت, میله های جدایی ؛ سه گربه چشم ایستاده بودند با جعبه ای شیرینی . مردمک هاشان می خندید.

هشتم, آوریل,۲۰۲۰
تورنتو

کو وید, ۱۹

هوشنگ, سارنج

بهار چون کشتی به بندرگاه رسیده به بار انداز ؛ کشیده می شود. شکوه, شکوفه ؛از پنجره های بخار گرفته دیده می شود. یک ماه است که سرزمینهای بخشبندی جهان ؛ نیم بسته است . نفت ارزان فروش می رود ؛ ارزانتر از آن جان, آدمیست. دروغپردازی ؛ زبانبازی و فریبکاری بازار گرمی دارد. کسانی که در جنگهای پیمانی جان می باختند؛ اکنون میلیونی آرام و بی دود و دم باروت و آوای ویرانگر, ترکشهای رندان ساخته؛ می میرند. زیرکان, مردمفریب؛ بیمار نمایی می کنند ؛ کشور گردانان تا؛بازار چرخانا ن. از وزیران آغازید و دستیارانشان و به نور چشمان رسیدو سرمایه گذاران .
کرکره ها در هر کجای جهان, غارتزده فرو کشیده شد. تسویه حساب, طبیعت ذلیل آمده با آدمیان بیداد است. که نان را به ارزش جان می فروشند. تا بالا نشینی در هر شهر بالا نشیندار را روایی دهند. گفتند خانه نشین شوید تا بیماری از پا بیفتد؛ و به آن نیندیشیدند که مردمان دست به دهن و چشم برهان, آمدن نان و گستردن, خوان بر کهنه پاره ای , از کجا بیاورند ؟ زنان و مردان پیوسته در گیر, جانکندن و زندگی یابان , از زباله دانها؟ زندگی سازان, بر کشتزارهای خاکروبه ها؟

و پس از چند ماه که در ها باز می شود؛ همان سر های سر نوشت ساز و بگو مگو های خداگون ؛ کله ها از لاک بیرون می دهند و با بیماری هم کنار آمده ؛ بیشتر می تازند. آن اندازه آ دمخویی کمرنگ شده که در سر زمین ” دن کیشوت ” دستگاه, دمیاور را از دهان, این پیر می ربایند تا به آن نیازمند برسانند. جهان از پیش؛ برای کشتن آمده بود نه برای رهایی جان, گرفتار . از ناو های هواپیما بر تا بمب های اتمی؛ موشکها و تانکها زره دار و اتشبارهای پولادین .
یادمان نرفته است در آخرین جنگ, بدرازا کشیده ؛ بین, دو هم آیین, همسایه ی هم آب و هم نفت و هم آدمی ؛ چه ها رفت در هر شهری و روستایی ؛ بوستان, جانباختگان پدید آمد و چه بسیار نا توانهای بدنی – روانی ؛ روی دست, خانوارهای روستایی و کارورزان, کم مایه ی شهری وانهاد . ترس بیپشتوانه ی من از آنست که پس از فرو ریختن, آبها از آسیاب و بجا ماندن نسل اصلح و برتر -رندان- و مردن بسیاری از آن کسان که در پی پرداخت, بدهی به بانکها بودند و کار روزی شانزده ساعت داشتند ؛ کارهای سیاه انجام نگرفته به دست, آنان بر زمین بماند. آنان که در گورهای فله ای خوابیدند. چه جهان, بدون, مردمان, دستتنگ و لیسیده شده؛ چرک و بد بو می ماند.
بیلها به دیوار تکیه داده می شود آبریزگاهها ؛ بی کناس پلید می ماند؛ خیابانها خاکی ؛ میکده ها بی رقصنده ؛ زباله ها انباشته؛ شهرها خاموش؛ سازه ها بی کارگر ساختمانی ؛ مرده ها نشسته ؛ نانها نپخته؛ گاوها و گوسپندان نپرورده؛ شیشه ها بی شراب؛ و سیخ ها بی کباب ………آنگاه دلارها ی مانده ؛ زمینهای ارزشی بوستانها؛ دریا بارها ی ویلا دار ؛ پناهگاههای سایه ور , کوهپایه ای ؛ کارخا نه های شرکتهای ؛ چاههای ؛ کانهای ؛ سکه های ؛ بازارهای؛ آموزشکده های شکار شده به چه کار می آید.

و جای شادمانی دارد که زمین از آن, زحمتکشان است. چون بدنی ورزیده دارند و با میکروبها و ویروسها اختند و شارلاتانیزم و فریبکاری دوامی ندارد و در هر تکانه ای ؛ جهشی بر ساختار, زندگانی آدمی پدیدار می شود. داستان ققنوس همین است . به زنده بودن و جنگ, با رفتار و کردارو پندار, اهریمنی پایدار و باور مند بمانید.

یکم آپریل ۲۰۲۰
تورنتو

نوروز,۹۹

هوشنگ, سارنج

نوروز به شهر ما هم رسید. همه ی چشم به راهانش ؛ دور از بستگان و آشنایان در تنهایی زندان, بزرگ, جهانی (بذری که خود کاشتند را درو کردند)وی را به آغوش کشیدند و زودا ؛ پسوازش کردند. دمی چند به دوازده شب ؛ شبی بی ستاره و خیس از گریه ی ابر ؛ بر غمگنان .زیر, آسمانه ی کاشانه های خاممممموش از سخن؛ بر کران, لرزش, زبانه های سوزآن, شماله (شمع )ها .نشسته بر خوانهای هفت سین گزینه ای و سبزه و سنبلها و شکوفه های دستساز. چنبره ای ساختیم از نوآر, سرخ و به دستانمان گرفتیم تا نمادی بسازیم از همبستگی و پیوند, آرمانی ی باورمندیها به خواهر – برادری جهانی و برابری در سایه ی آشتی پایدار و گیتایی نهاد, آدمی در هر کجا با هر باور و در هر رنگ. و در آن دم, آغازین سال , نو, جمشیدی ؛ یادمان, زهزادی سالور , در گذشته و در دیگر نمادهای هستی نشسته ؛ دستها را با آن چرخه ی رنگین فراز, سرهامان بردیم و فریاد کشیدیم.
یاد, شبهای نوروزی دیرین افتادم به سالهای خرد سالی و شیدایی کودکانه که تمام شب به شادمانی کفشهای نو به خوابجامه می رفتیم. و شاد در پیراهنهای مادر دوز پای شام, سبزی پلو ماهی می نشستیم. و از خرسندی دیدار بامداد , نوروز با بزرگتر خاندان و عیدانه ها و سینمای پسا آن نمی خفتیم و یاد, دردناک, آ شوبنده ی کار بایست های دبستانی را تا فردای سیزده بدر ؛ فراموش می کردیم.
دوشینه شب, شادی همگان بود . آیا بیماران, بیگناه , بر جامه ی مرگ خفته هم شاد شدند ؟ پدران, بیکار و مانده در شرمناکی نداشتن در هنگامه ی نوروز به خانه رسیدند؟آنان که در چاردیواری بنده زادی و بجاماندی گرفتارند توانستند با بچه های خواستارشآن ؛ سبزی پلو ماهی سالی یکبار نوروزانه را بخورند ؟
آنان که دلشوره ی زنده ماندن خود و دیگران دارند؛ سه هفته است که در ” شهربندان ” کشوری در بندند. هنوز سرما بر شانه های مارس چسبیده؛ آفتاب چندان گرمایی ندارد ؛ بیماری سر هر گذرگاه آدمیان ؛ تیغ تیز بدست, بی خردان داده است. تا چند روز پیش؛ چونان پرندگان پروازهای بی مرز داشتیم ؛ با هر گروه به هر کجا می رفتیم. رفتن به هر جایی از جهان آزاد بود؛ بی خبری؛ خرافه باوری , راه بندان به ارمغان آورد. و زمین را دانایان آباد ساختند و می مانند تا بر نادانی چیره شوند. زندگی بر مرگ, به ناخواستگی چیرگی دارد. سرنوشتی بودن بس است. به کنشی و ا کنشی باور بیاوریم.
درین روزهای سخت ؛ زاغه نشینان ؛ حاشیه پنا هان ؛ کودکان, کار کوره پز خانه ها؛ گل نرگس فروشان,کوچه گرد؛ آبرومندان, گرسنه را از یاد نبرید ……
۲۲ مارس ۲۰۲۰
تورنتو