نوروز,۹۹

هوشنگ, سارنج

نوروز به شهر ما هم رسید. همه ی چشم به راهانش ؛ دور از بستگان و آشنایان در تنهایی زندان, بزرگ, جهانی (بذری که خود کاشتند را درو کردند)وی را به آغوش کشیدند و زودا ؛ پسوازش کردند. دمی چند به دوازده شب ؛ شبی بی ستاره و خیس از گریه ی ابر ؛ بر غمگنان .زیر, آسمانه ی کاشانه های خاممممموش از سخن؛ بر کران, لرزش, زبانه های سوزآن, شماله (شمع )ها .نشسته بر خوانهای هفت سین گزینه ای و سبزه و سنبلها و شکوفه های دستساز. چنبره ای ساختیم از نوآر, سرخ و به دستانمان گرفتیم تا نمادی بسازیم از همبستگی و پیوند, آرمانی ی باورمندیها به خواهر – برادری جهانی و برابری در سایه ی آشتی پایدار و گیتایی نهاد, آدمی در هر کجا با هر باور و در هر رنگ. و در آن دم, آغازین سال , نو, جمشیدی ؛ یادمان, زهزادی سالور , در گذشته و در دیگر نمادهای هستی نشسته ؛ دستها را با آن چرخه ی رنگین فراز, سرهامان بردیم و فریاد کشیدیم.
یاد, شبهای نوروزی دیرین افتادم به سالهای خرد سالی و شیدایی کودکانه که تمام شب به شادمانی کفشهای نو به خوابجامه می رفتیم. و شاد در پیراهنهای مادر دوز پای شام, سبزی پلو ماهی می نشستیم. و از خرسندی دیدار بامداد , نوروز با بزرگتر خاندان و عیدانه ها و سینمای پسا آن نمی خفتیم و یاد, دردناک, آ شوبنده ی کار بایست های دبستانی را تا فردای سیزده بدر ؛ فراموش می کردیم.
دوشینه شب, شادی همگان بود . آیا بیماران, بیگناه , بر جامه ی مرگ خفته هم شاد شدند ؟ پدران, بیکار و مانده در شرمناکی نداشتن در هنگامه ی نوروز به خانه رسیدند؟آنان که در چاردیواری بنده زادی و بجاماندی گرفتارند توانستند با بچه های خواستارشآن ؛ سبزی پلو ماهی سالی یکبار نوروزانه را بخورند ؟
آنان که دلشوره ی زنده ماندن خود و دیگران دارند؛ سه هفته است که در ” شهربندان ” کشوری در بندند. هنوز سرما بر شانه های مارس چسبیده؛ آفتاب چندان گرمایی ندارد ؛ بیماری سر هر گذرگاه آدمیان ؛ تیغ تیز بدست, بی خردان داده است. تا چند روز پیش؛ چونان پرندگان پروازهای بی مرز داشتیم ؛ با هر گروه به هر کجا می رفتیم. رفتن به هر جایی از جهان آزاد بود؛ بی خبری؛ خرافه باوری , راه بندان به ارمغان آورد. و زمین را دانایان آباد ساختند و می مانند تا بر نادانی چیره شوند. زندگی بر مرگ, به ناخواستگی چیرگی دارد. سرنوشتی بودن بس است. به کنشی و ا کنشی باور بیاوریم.
درین روزهای سخت ؛ زاغه نشینان ؛ حاشیه پنا هان ؛ کودکان, کار کوره پز خانه ها؛ گل نرگس فروشان,کوچه گرد؛ آبرومندان, گرسنه را از یاد نبرید ……
۲۲ مارس ۲۰۲۰
تورنتو

کرونا

هوشنگ, سارنج

یکهفته است که گرد, خاموشی بر سر زمین, کار دیدنی نشسته ؛ در پاسخ, خواستی همگانی . کشوری شهر بندان شده است . تمامی نهادهای مردمی و سازمانهای دولتمدار ؛ کاشانه کار شده اند. چندروزی با هشدار باش, کشور بانان ؛ خریداران, بسیار گنجه وارهای پر و پیمان, فروشگاهها را به تاراج دادند .
انبارها به انبارکهای هر خانه ی ترسیده از بیماری جا بجا شدند و بسا پیران فرسوده ؛ خسته از پیاده رفتن و ایستادن در رجهای بلند ؛ باد درمشت, به خانه باز گشتند.
جنبندگی شتابزده ی همیشه پرشتابان ؛ زمینلرزه ی در بند شد. باد بر گرده ی راه های تنها مانده ؛می گردد آرام و شکیبا . هر از گاهی خود روی می گذرد بی فریاد, گوشخراش. اتوبوسی می خرامد تهی از رهنورد. ترنها ؛ تراموایها بر ریلها می دوند سبک. مرزها بسته است. بیمارستانها؛ بی ناخوشان آشنای خود. کودکستانها؛دبستانها ؛ دانشگاهها؛ خانه نشین؛ کلیساها ؛ کنشتها؛ مسجد ها ؛ معبد ها ؛ سینماها؛ تاتر ها؛ قمارخآنه ها؛ روسپپیخانه ها ؛ بسته اند و زایران, هر زیارتکده پیش پا نشسته اند. یگانه فریاد, نیرومند فریاد, بلند, خرد است که بر سر کرونا بلند است نه چشم زهر, فرماندهان نه خشم, دولتمداران رد پایی در کار بزرگ دارند. تا دانش, پی بردن به یورش مرگ, رودر رو ؛ نباشد و زندگانی دیگری را بر خود پیشتاز نساختن ؛ چیرگی بر دژخیم جانستان دست ندهد. در هر جنگی تا رهایش ؛ گروهی جانسپار ؛ در نوک, نیزه ی خلنده جانبازند. در چنین گیرو داری ؛ آزمندی گرانباری می آفریند؛ دیگران را پیش پای ابلیس انداختن ؛ زیرکی نباشد؛ رندیست. به جانپناه های ریامندی خزیدن تا چند روزی بیشتر به کار, بیداد افزودن بد نامی ابدی است. نان از کف گرسنگان ربودن است. با ریامندی از شانه های دیگران فراز رفتن و برای خود و پیوندان ؛ آسایش و دارایی سامان دادن بیداد آشکار است. پشت, هر دسیسه سنگر گرفتن و نیروهای راستین را در بند انداختن و بدرون, مرگگاه افکندن, کاری اهریمنیست. درین هنگامه ی زندگانی و مرگ؛ با روبنده ی سپنتایی ساده اندیشان را با ردای سپندی فریفتن گناهی نه بخشودنیست.

۱۸ مارچ ۲۰۲۰ تورنتو

مکزیکو

هوشنگ, سارنج

مکزیکو (اسپانیایی )یا مکزیک با ۱۳۷ میلیون گروه, مردمی بر دو میلیون کیلومتر, چهار بر ؛ بزرگترین کشور, اسپانیایی زبان, روی زمین است. از سال, ۲۰۰۳ م , زبان, رسمی آن اسپانیایی و شست و دو گویش, بومی سرخپوستی زیر, نام, زبان, کشوری نوشته و شناخته شده است.
هفتاد درسدشان از تبار, مستیزو (سپید و سرخپوست )پانزده در سد سپید نژاد و ده در سد از آنان بومی (سرخپوست ), ناب و هشتاد وسه درسد آیین, مسیحی کاتولیک و هشت در سد نیز از دیگر شاخه های مسیح باوریند.
از سوی اپاختر (شمال )به اتازونی از نیمروز, خآوری به گواتمالا و بلیز و دریای بزرگ, آرام ؛ هممرز و از سوی باختری و نیمروزی با شاخاب, (خلیج)مکزیک , پیوسته به دریای کاراییب .
سده ی شانزدهم میلادی ؛ آنجا را دریانوردی اسپانیایی, ” هرمان کورتس ” چاپید و پس از نا بود سازی تمدن, ریشه دآر, “آزتک ” ها بسال, ۱۵۱۹ م آن سرزمین را به قلمرو, اسپانیا افزود. و پس از سه سده چیرگی بر آن تمدن, نه هزارساله ی تندرست و کشتورزان, ذرت و اختر شناسان, گاهنامه ساز و بر آورندگان, سازه های بلند, سپهر ستایی و نابود کردن, خردگرایی بومی و جابجایی مشتی خرافه های آیینی با روال, زندگانی روشن؛ آنجا را نیمه رها ساختند . اکنون سر زمینی پهناور با کشتزارهای فرآوان و رودخانه های پر آب و نیروی کار, توانمند؛ بایستی داستان, غارتگران, بومی کش را به زبانهای بومی بر گهواره خفتگان بنالند. یورشگران, اروپایی ؛ چنان خاکستری بر سر, بومیان پاشیدند که امروزه ؛ در گریه و زاری و بر سرزدنها؛ در کوچه و بازار و سوکخانه ها ؛ با گلمالی گونه ها و سر تراشیدنها و زخمه ها در مرگ , کسانی ؛ روزن و شبان ؛شنیده و دیده می شود. غارتگران, فرهنگ و تمدن, بومیان؛ “قدیسانی “ساختند و بجا نهادند که هر چه انگ, پیشرفت بر پیشانی دارد ؛ بردگی و بندگی زماندارست. تازشگرانی که در درازنای تاریخ؛ پیکر, آزادیخواهان را با قمه ی تیربارهای درشت گلوله ؛ ریش ریش کرده اند؛ چنان داستانپردازیهای زیرکانه و چابک بر سوکواریها و خود زنیها کرده اند که تمامی زیر ساختهای آرمانی مردمان ؛ و اندیشه وری آنان بندگی پیوسته و زندانی جاودان باورهای خیالی شده است.
پسماند, کاربری بهره کشی در رنگ و نقش و نامگذاریها ی روزها و جشنها رد, پا دارند. در آمد, دیدنگاه های مقدس و جهانگردی و کشزارها ی بسیار از آبها و سد های مردمی ؛ کانهای گونه گون نفت و گاز و زر ؛ سیگار و فراورده هایی از تریاک و جنگ افزار و دارو و الکل و آرامبخش و قمارخانه داری و تنفروشگاههای شهری و صادراتی سازمان یافته ؛ دستچین و بهره ی برگزیدگان, ژنهای بر تر و رانت خواران, پشتیبانی شده ی زهزادهای فرو د آمده از آسمان یا همرنگ شدگان است. و نوکری و بندگی و خانه روبی و رانندگی و پادوی و کار چآق کنی و پا اندازی و کارگری روز مزد, کشاورزی یا ساختمانی از آن, فرزندان, آزتک و اینکا و مایا های مانده است. زاد زهی که همه چیزشان را ربودند.
راهی جز بندگی ندارند. هراز گاهی هم؛ رهبری کژراهه بر سرشان آمده ؛ زندگانی را شومتر از گذشته ی انقلابی ساخته است. سال ۱۸۲۱ .م مکزیکو آزادی به دست آورد و ” ایتوره بیده ” با نام, امپراتور به تخت نشست و پس از چندی نیروهای انقلابی او را بر کنار کردند و سال, ۱۸۲۴.م قانون, اساسی بر بنیاد, جمهوری نوشته و نام, کشور ” ایالات, متحده مکزیک ” شد.
سال ۱۸۳۵.م تگزاس در جنگ, ” آ لامو ” و سر انجام در جنگهای با آمریکا از مکزیک جدا شد. مکزیک ۲۱ استان دارد کشوری کوهستانی و بلند است خشکسارها ی کویری در مرز, آمریکا و کرانه های دریایی و نیمروزی اش سرسبز و جنگلی است. رودخانه های پر آبی دارد ؛ چون ” ریوگرانده “”لرما”
” اوسو ما سینتا “و ” سانتیاگو ” رودخانه ی ریوگرانده ۳۰۲۴ کیلومتر درازا دارد و کشاورزی پولساز برای نور چشمی ها . زیرا بیشتر سر مایه گذاران آمریکایی ؛ دستمزد کارگر پایین وهزینه ی بهره وری کم؛ نه برای مردمان, نیازمند.
زندگانی در مکزیک چهره های گوناگون دارد از فرهنگ, آورده تا بومیان سرخپوست, نیاکانی ؛ شهرها به شیوه ی سازه های زیبای اسپانیایی و امروزین و آمریکایی ؛راه های بین شهری خوب و زیبا. روستاها پیجوی زهزادهای پیشین مانده اند. زنان در شهرها به کار های ساده دست دارند و در روستاها به کارگری کشتزارها. مکزیکوسیتی (پایتخت )۱۳ میلیون آدمی دارد و دیگر شهرها مالامال از بومیان است .نخوانده میهمانان, اسپانیایی؛ شهرها را بر گرد, میدانچه های کلیسایی و سازمانهای اداری دولتیار ؛ گسترش دادند. بیشترین سازه های شهری اسپانیایی؛ خشتی آجریست. خانه ها کنارهم رج بسته اند با بالکنهای باریک که یک پنجره به آن باز می شود و نرده های آهنی کار, آ هنکوبان زیبا ساز . خانه ها اغلب برای زندگانی فامیلست با پهنه های گسترده و آبگیر و آبفشان و پاشوره ها ی گرد, آن و گلکاری و تاکهای بسته به دار بستهای موبندی و گلدانها و گلاویزهای شکوفان. و خا نه های روستا گریختگان کاریاب ؛ فقیرانه است. ازآ هنپاره ها یا حلبی یا هر آشغال , مانده بر راه و بدرد نخور؛ ساخته شده است. حلبی آباد های رو به گسترش, چسبیده به شهر های کار. هوای شهر ها را خود روهای بد سوز و کارگاه های ناجور و موتور سیکلتهای از رده بیرون شده ……مرگزا ساخته اند. تمامی خانواده های غارت شده بایستی برای گذران, زندگانی سخت ؛ در دو سه پیشه کارهای سیاه انجام دهند. تمیز کردن, خیابانها ؛کارگری ساختمانی؛ دستفروشی ؛ لباسشویی؛ خانه روبی ؛ ……از آنگونه است و پس از چندی زمینگیر, جان دادن شوند. و روستاییان بیشتر کپر نشین,کنار کشتزارند. و ساختار, خانه های روستایی به آب و هوای زیستگاه بستگی دارد ؛ در بیابانهای خشک خشتی و گلی و در کناره های بارانی سنگی با پوشش, نیین و شیبدار. …

در شست کیلومتری از فرودگاه, بسیار زیبا و پاکیزه ی ” کنکن “شب هنگام ؛ به آسایشگاهی در کرانه ی شاخاب کالیفرنیا رسیدیم. جایی خیالانگیز در میان, بهشت گوشه ای در آغوش, نخلهای بلند, نارگیل. پر استخرهای اشک, چشمی بر نگ, آبی آسمانی که رد,پای ساختنهای اسپانیایی به ویژه کاخ,
” الحمرا ” در آن انبوه, سازه های فرهنگی-گردشگری آشکار بود. آپارتمانهایی بیست تایی در سه اشکوب؛ سوار بر کول, هم. و شانه های چهارده ستون و راهروهای تاخدار و آسمان در دسترس ؛ فراز, آبگیری با آبفشان و پایشوره که از بامداد در آن پهنه ی نیمه روشن روز فرو می ریخت.

در شبه جزیره (آبخوستوار ), ” یوکوتان “که سر زمین مادری ” مایا “ها بوده پرستشگاههای سنگ ساخت , با جان, آدمی بر آورده شده ؛ بسیار دیدنیست. آنها؛ چون ” اهرام مصر “یگانه اند. ما ؛ در شهر, ” chichen itza “هرم بس شکوهمندی پای در خاک و سر سوی آسمان ,” باران سازان “را دیدیم. چنان ستیغ افراخته و در برابر زمان نستوه که نشان, توان, ابر جانمداران,, آدمیان ؛ در رگ رگ, هر رج, سنگ های بر هم نشانده و سنگتراشی ؛بمانند, ” تخت, جمشید ” نمایان است و سازهای فرا زمینی را به اندیشه ها می ریزد. پرستشگاه کفی چهار بر دارد و پهلوهایی سه بر که ؛ نوک آن؛ پیلپایه ای بریده که آن بساک, سنگی ؛ خود قربانگاهی بوده است در آرایشی همه هندسی تا در آن باورها شاید؛ بتواند ؛ ناله های انسان, نیازمند به باران را کهکشانی سازد. این ساخت, بلند در زمینی چند هزار متری بر میانه ی تپه های سنگ انباشت سرفرازی می کند. تا بیاد آوریم روزگاری با سرزدن آفتاب و گستردن پله سایه های دردید, هورتاب؛بر چهار اژدهای خفته بر چهار ترک, هرم ؛ آغاز, کشتورزی و فرا رسیدن, روزهای باران را می نموده است. دورتر از چرخه ی شگفتی زای سازه های پیوسته به دانش, اختر شناسی در روستایی از مایا ها ؛ cenote چاهی است با دهانه ای شست متر و ژرفایی نود متری که آب آن به چهاوپنج مترمی رسد. از ۷۳ پله بایستی پایین رفت تا به ده متری آب برسی . به آبی سرد و همیشه پاک. و تمامی لایه های آبرفتی و ماسه سنگی دورانها دیده می شود و بن آویخته های گیاهان بمانند, آدمیا ن خود را به جستار, آب پایین کشیده اند .

بیست و پنجم نوامبر ۲۰۱۹
تورنتو

محمودخان

هوشنگ, سارنج

محمودخان را زمانی بیشتر شناختم که با یک گروه به باغی ؛ پیکنیک رفتیم. چندی به گپ زدن گرد, سبزه ها و سایه سار, درختان چنان گذشت؛ که به ناهار, سوخته بر بابزن رسیدیم. پس از ناهار که خاندان, باغدار آمدند ؛ رفتن و باز نهادن, زیباییهای بوستان و روز و آفتاب؛ شرنگ, اندوه در کا ممان ریخت. روزهای دیگر که او را می دیدم؛ هر پسین؛ به گامزدن و بیرون راندن خستگی از تن ؛ به پارک می آمد و پشت, دیوار, مخابرات ؛ بر پشتی نیمکتی تکیه می داد و در تنهایی سیگاری دود می کرد تا دودش کسی را نیازارد. اکنون هم به یقین همین کار را می کند ولی من از او دورم و نمی بینم. سپس بر می خاست و آرام دوری می زد و سایه وآر به دوستان , خوشخو می پیوست و هنوز چنین است. اندامی باریک دارد و استخوانی و دلی پر از مهر میهن و هم میهنان ؛ با اندیشه ای سخت به روز و خواهان, پیشرفتی در خور, تاریخ بلند, ماندگاری مردمانش. در نخستین دیدارم ؛ با وی؛ و آن ریش, بر چانه و گونه ها , یک افسر, انگلیسی پشتیبان, کمپانی هند, شرقی ؛ بدون, کلاه, چوب پنبه ای و شوشکه زیر, بغل ؛ در یونیفرم, خاکی رنگ, سربازیش ؛ جلوه کرد. بعد تر او را یافتم ؛ مردی استوار با اندیشمندی به اقتدار, ملی و شعر شناسی مردمش زیر آن مویهای سپید از تجربه ها.
دیشب تمام , شب. نوشته های وزین او را خواندم. با نشانه های ویژه ی خودش – دو حرف , هم جنس , دوباری بجای تشدید. – دنیا دیده است اسکاندیناوی را خوب می شناسد؛ انگلیسی می داند . کتاب نوشته است؛ بر تاریخ ایران و احزاب و اقتصاد وارد است. مقاله ها ی ایشان در نقد و بررسی ؛ کوبنده ؛ ضربتی و چکشیست. مماشات و رفیق بازی و گذشت؛ در بیان, باورهای درستش جایی ندارد واژگانش همه نجیب و دور از سونش, سخنهای خلنده است. بلور, درخشان, نوشتارش ؛ فریاد, رسای فرزانگی و روشنگریست.در کج فهمی یا بد فهمی یا لجبازی پاره ای از خوانندگانش ؛ بردباری و شکیبا یی دارد. و با جمله ی ” شادزی ” بدرود می گوید. در تک تک, سخنوریها و نوشتارهایش رد پای پر باری و آگاهی و اشراف بر نیاز, فکری روز, مردمان آشکار است . در اوج, توانمندی و چیرگی بر فهم, درست , ضرب المثل های پارسی ؛ میراث, دانش گذشتگان ؛ چونان تاس اندازی استاد مهره نشان, شایسته ایست. و در بکارگیری آن تابیده رسنهای سخنهای ناب بهره می گیرد. و در پاسخگویی منطقی ؛ تکاوری چالاک می شود. همواره پاسخ, مناسب در آستین دارد. من در کمتر کسی آنهمه دلبستگی به راهنمایی راستین به سر زمین, پاکدستی و پاک اندیشی دیده ام. از گنده گویی و گنده دماغی بدور ؛ در اندیشه ی نشان دادن, راهکارهای سازنده بویژه جوانانست . از واماندگی اجتماعی در بافت خرافه و دروغپردازی می گریزد. مکتبهای سیاسی و فلسفی و کاربریهایشان را می شناسد. با انگشت, اشاره ؛ بندبازان, نان به نرخ روز خواران را مثله می کند. ……..
بامداد, آدینه روز زوداز خورشید از پنجره ام سرک کشد. ابر پاره ها ؛ خورشید را پرده کشیده بودند و محمود خان باور دارد که؛ خورشید برای همیشه زیر , ابر نمی ماند.

هجدهم اکتبر, ۲۰۱۹
تورنتو