روز, مهر

—————————————–
کوه دور است ز ما ؛
تا که بنالیم بر آن ؛
مگر از ناله ی باز آ مدنش ؛ شاد شویم.
مهر را بایستی
باز جوییم به هر پنهانگاه ؛
تا چو خورشید ؛ هویدا گردد.
بر فراز, دل,هر رنجیده؛
رونق, روشن, دلهای پریشیده شود.
شادی اندر دل, ما پنهانست ؛
_مهر _
مهر آن پیچک, پیچنده بود.
کشش, ذره ای و چرخش , افلاک بود.
مهر
آن جاذبه ی جام, جهانیست ؛
که هست.
جنبش و کوشش, هر انسانست.

۱۴ فوریه ۲۰۲۱ هوشنگ, سارنج
تورنتو

… پای تا سر شکمان

هوشنگ , سارنج

گفته بودند روزی می رسد که اندامهای رنج آور آدمی آب و بجایش همه تن سر می شود با دست و پاهای روییده بر کدوی هستی او. و روزگاری رسید که ما همه کله نخودی شدیم و از درد, سر ,گرفتاری ساز رهیدیم. آغاز , دیدن , ما از سفر, ” الموت ” سر گرفت.
دانشکده های مهندسی متر و ابزارهای اندازه گیری را از درسها بیرون فرستادند و پزشکی به دستان, افسونگران باز گشت و خوراکشناسی پیش زمینه ی تمامی رشته ها شد و زمین یابی و باغسازی بی آبیاری و چشمان دیده ور؛ زمینه ی کشاورزی بر لایه های بتونی روایی یافت ؛ همگان در راستای زیستن روی سبزه رنگ ؛ کشتزارهای آبیاری شده با نفت؛ خو گرفتند و خاک مزه ی خربوزه ی ” قطری ” و استکان مزه ی گلابی چینی بخود گرفت.
در دالان, بلند , تاریکی ؛ ایستاده بودم و به دبلیو سی همگانی و بی در, خانه داران, آن دالان فکر می کردم. و بی چراغی . یکی از روبرو پیش می آمد. با شتاب, گردش, زمین بر گرد, خورشید. به من که رسید چنان درودی گفت که هوای خیلی گذشته را در دلم بیدار ساخت. مرا از بویم شناخته بود. گفت برایتان مهمان آمده . دختر دختر خالتان با شوهر ودو فرزندش. که یاد, کشتزار, کدو تنبل افتادم. تا ته, سیبه ی تاریک خود را کشیدم. به پیشخان, سرا که پا نهادم؛ اتاخهایش همه پر بودند. از کدوهای کله نخودی ریز و درشت زردنبو و درشت یا سیاه سوخته های رنگ باخته. کنار, هم گرد کشیده بودند. پا بر پله ها نهادم و خود را با لا کشاندم . بیاد ندارم ؛ من می لرزیدم یا پله ها. نیم جامه ای تا سر زانوانم به بر داشتم؛سپید که بوی گلاب می داد .در گوشه ای از اتاخ , سر سامی دختر, دختر خاله ام را شناختم که چهره ی مهتابی رنگش از میان, قاب, روسری آبیش ؛. پس از زمانی دو سه نسلی ؛ آشنا می زد. مرا که دید؛ در هرم , سیاهرنگ, چادرش ؛ تکانی خورد که دستان و پاهای مینیاتوریش ؛ آشکار نشود. در پسماند, موژ, جنبش او ؛ دو کدوچه هایش هم دیده شدند مشکی درخشنده . بمانند, ماهی های از آب وامانده ی کپور که برکف, سیمانی دمکوبه داشتند. و مردش با دو چشم, گشاد, هاج و واج مانده مرا می نگریست .او هم نیم تکانی بخود داد. دو دستش همچنان بمانند, دو پایه ؛ کدوی تنش را نگهداری می کرد. پرسیدم ماشینتان چیست ؟ گفت پیکان از نفس افتاده. برای گرفتن کجا بایستی رفت؟ گفتم : سه گروه بودیم .دماوندیها که گرفتند کویریها و الموتیها ؛ که ما چون ریشه مان به حسن صباح میرسد الموتی شدیم.
همان راهی سبز از جنگلهای آهنین و سیاه از سایه های بلند تیغه های برفگیر پلاستیکی پر آواز, ریزش, آبشارهای بطریهای خالی نشکن .جایی که یکبار کبرایی تشنه را دیدم آب, راستین می نوشید. برفابی خنک . سرش را که به درود فرستادن به صاحب آب بلند کرد؛آینک و سر کفچه ایش را دیدم و در خود یخ بستم.
برای خرید به تکیه سرای برزنمان رفتم. کسی یقه ام را چسبید و پاره کاغذی را در چشمانم فرو کرد و پرسید؛ خشن. این ازتو است با لکنت گفتم نه و به سرتا پایش که پوشیده از آهنهای تیز شده بود نگریستم و به تیر بارش. بالای سرم یک رج دکه بود با فروشند گانی از جنم, کله نخودیهای بی دل و خون . سر تا پای ؛ شکم چند گونه نان دآشت ؛از دست, آجری تیره تا نازک, سپید . مرا که دید. دسته ای سپید نازک پیش, من بر چهار پایه ریخت . پرسیدم چه نا سا نی بینشان هست؟ گفت اینها شما خور است آنان که فلوس, بیشتر می پردازند. فلوسها ی کاغذی پشت, سرش؛ تلنبار شده بود نه می شمرد و نه چیزی پس می داد . می گرفت و پرت می کرد. دسته ای فلوس که داشتم پرداختم؛ دستش را کوتاه نکرد و گفت خودت را به دراز گوشی مزن ؛ باز هم بپرداز. همه چیزها انعامی شده است و خنده ای هیولایی سر داد .
مورچگانی و خاندانی به سوی الموت و دریافت, بخشش راه افتادیم. به دره ای خشکیده از آب رسیدیم ؛ که زمینهایش را به پاره های هزار متری بخشبندی کرده بودند هرکه از راه می رسید به شرط باغسازی رایگان می دادند. بجای سهمی از یکمیلیون و ششصد هزار رفته و هنگام, گور فروشی تلافی شونده . آب که نبود بجایش از نفت بایستی آبیاری بشود تا گیاهان سنگی از جنس, گوگرد برویاند .زمینهای دورتر به افتخار, هزاره ی اهورایی بمنظور باغسازی برای کوره پز ها؛ رانندگان, بیابانی ؛خشت مالها؛ کنا سها و معلمها سند می می خورد . بجایی رسیدیم که با آن سر های نخودی آنان و چشمان, مرکب; ما سرآمد شدیم. در کوران, کار در یافتیم؛ هر جای باغ هزار متری بیل یا کلنگی می زدیم نفت می جوشیدبه ر نگ, جگری ؛و هر کجا دست می کشیدیم؛ بوی گوشت, شیشک می داد. و لاد بن, جدا کننده ی هزاری ها از جمجمه هایی بود که خنده های جاودانه داشتند.

۱۴ ژانویه .۲۰۲
تورنتو

نگاهی نو به تخت , جمشید

هوشنگ, سارنج

پارسه (پرسپولیس )نام, یکی از شهرهای باستانی ایران از دوران, امپراتوری هخامنشی است که امروزه ویرانه کاخی شکوهمند بنیاد با نام, ” تخت, جمشد ” در شمال, مرو دشت یا در شمالخآور, ” شیراز ” به جا مانده است.
سر کار, خانم, “خوبچهر, کشاورزی “کارشناس, برجسته ی معماری پژوهشی روشنگرانه بر روی رازهای نشسته بر سنگنگاره ها و سنگنبشته ها انجام داده اند که بازتاب, آن کتاب , ” نگاهی نو به تخت جمشید ” می باشد. کاری در اندازه ی ۲۲در ۱۵ با کاغذ خوب همراه با نگاره های زیر نویسدار ؛ در یکسد و شست برگ از نشر, بهجت .همه بر بنمایه های دانسته از ” اوستا “و ارزشمندیهای آیینی زرتشتیان که به دست, پجژوهشگران و خوانندگان, دلبسته نهاده اند.
نگارنده ؛ بر آن باورست؛ که هر باز گشایی گره ای راز آمیز, ندانستن ؛ می تواند آدمی را به روشنان, دانستن برساند که اوج, بازتابش , خرد, خداوندیست.
هرچند بی کاستی نخواهد بود. و درین راستا با یاری جستن, کارشناسانه و فناوریهای پیشرفته به پیچیدگیهایی که خاورشناسان هم به آن نرسیده اند؛ رسید. برای دستیابی و نزدیکتر شدن به رویدادهای روزگاران, گذشته بایستی بدور از دشمنایگی و تنگنظریها ؛ پیگیر, پژوهشهای نوین بود. تا مبادا چونان سنگ نگاره های ” ایذه ” دستخوش, زخم, تیشه ی نه مهربانیهای کجراهی شوند.
درین نامه ی هفت بخشی ؛ همراه با نگارنده پای هر کتیبه یا سنگ نگاره یا هر حجم,مانده برجای ؛ سخنان, نهفته در هر پاره سنگ, هنری را می شنویم. از ” گاتها ” می آورد و ما می خوانیم : ” ای خداوند, خرد ؛ مرا از تمام, این حقایق آگاه و ؛ با گفتار, الهام بخش خود؛ مرا روشن ساز…” ص ۱۵
در بخش, نخستین می خوانیم که در باره ی توان, اداری هخامنشیان ؛ نوشته های استوار, یونانی گواهی می دهند و از جغرافیای ایران, باستان که بر ۲۳ سرزمین, دیگر چیره بودند و بام, آنها بر سنگهای تخت, جمشید کنده کاری شده است. و در بخش دوم به فرنود های نشسته بر سنگهایی می پردازد که بنیاد, کاخی سترگ و نشاندار از هنرها آنجا بوده است. نه کا خی با نشانه های برتری جویی و خود کامگی ؛ بلکه ؛ بر آورنده ی فریاد های آشتی جویانه در ریخت, سازه ای با شکوه, خدا باورانه ؛ در رگهای زمانی دراز باز مانده است. و آن کسان که از سر, نپختگی گفته اند در آن ساخت؛ آن بزرگی, خدا پرستانه نا میرا؛ وامگیریهایی از دیگر ملل وجود دارد به آفرینندگی نیرو های پخش شده ی اهورایی نیندیشیده اند. ودر بخش سوم کوشش, پژوهنده بر اثبات, نهاد, معماری و ارایه های ایرانی آن استوار است. که درین راه _ سازندگان _ بجایی رسیده اند که سازه ای مذهبی – آیینی و شاید هسته ی پرستشگاهی در تاریخ , ایران, باستان به سوی آسمان بر کشند. چه سنگابها و گذرگاه های آب معنی دارند. که همه جایگاه های دست اندر کاران, بر گزار کنندگان مراسم, آیینی بوده اند. که در نمونه های آتشکده ای هم دیده می شوند.
در بخش چهارم باز گشایی راز آمیز, بنیاد, سا ختاری تخت, جمشید در سایه سار, ستونمایه های فکری سرود های اوستا را می خوانیم ……که هخامنشیان از قبیله ی نژادگان پاسارگادی بودند. به کشاورزی ؛ دلبستگی کاربردی داشتند. ….و که آنان زردشتی بوده اند؛ و داریوش پیرو اصلاحات, زرتشتی بوده است…..
در بخش پنجم به باز تاب, باورمندیهای زرتشت و زرتشتیگری در آن سازه می پردازد. و می خوانیم زرتشت از خانواده ی ” سپیتمه ” بود و زمان ,وی را سده های ۶و ۷ پیش از میلاد می دانند. در آیین, زرتشتی اهورا مزدا خدای بزرگ است. هفت امشاسپند و گروه, بسیاری از ایزدان (فرشتگان ) فرمانبر, خواسته های اویند و اهرمن ؛ روان, پلید است و ” کماریکان “و گروهی دیوان به او یاری می رسانند.سه پایه ی نهادینو مهم, دین, زرتشت هم ؛ اندیشه ی نیک ؛ کردار, نیک و گفتار, نیک است (ص ۹۳ و ۹۴ )و باور به جهان, دیگر و پل, صراط و میزان, داوری و بهشت و دو زخ درین آیین آشکار است و آدمی بایستی در راه, پیروزی نیکیها بکوشد چه همواره نیکی و بدی در پهنه ی روانی و مادی پدیده های گیتایی خود می نمایند. و اینهمه در پیکر, سازه ها و نگاره ها نما یانگرند. در آموزه ها چننینست که فره وشی ( فروهر ) نیرویی اهورایی است از برای نگهداری نیک, آفریدگان و بازگشت, فرهوشی به سوی اهورامزدا کانون, روشنایی بی پایان می باشد. پس ویژگی قداست, سنگ نگاره ها که نقش, فروهر دارند آشکار می شود. (ص ۱۰۲)و از جمله ایزد سروش. یا برسم نشانه ی تجسد, اهورا مزدا ؛ نمودار, گیاهان و روییدنیها ؛ که در سنگ نگاره ها دیده می شوند.
در بخش ششم؛ پیوستگی نگاره های تخت, جمشید با باورهای دینی چرخه ی آموزشهای زرتشت در “گاتها ” به باورمندی اهورامزداست. این آموزه ها در سنگ نگاره های تالار بزرگ دیده می شود. در تالار تچر (دژ نپشتک ) و سد ستون در هر چهار نگاره ؛ شاه با چهره ی آرام سنگین و توانمند نوک, خنجر را به درون, شکم نماد, دیو فرو برده است و این نماد, پیروزی نیکی بر بدی را نشان می دهد.
کتابرا بخو انید و پی به راز های درون سنگ بریده های بر جا مانده ببرید.بخش هفتم نتیجه گیری خانم, خوبچهر, کشاورزی پژوهنده و نویسنده ی کتاب,” نگاهی نو به تخت جمشید می باشد.
۲۳ دسامبر ۲۰۲۰
تورنتو

…میزبان مرده بود

هوشنگ, سارنج

سر انجام به ایستگاهشان رسیدم. جایی پر از درختان, ” لیل ” که از آب, شور خشکیده بودند. آن درختان ریشه های هوایی بسیار دارند و سایه سآری بس خنک . یاد, سخنان, دکتر افتادم که پرسیده بود شبها عرق می کنی ؟ گرمت می شود؟ و گردنم را دست مالید و شکمم را و کشاله ها و زیر, دو بغل , پی گلوله ها می گشت که در گردنم بر آمده بود. کنار,تارهای چسبیده به رگها . به مردمان, شهر ” انجیر های معابد “برگشتم و روزهای داغی که از تابه های نانپزیشان ؛ درون, کاشانه ها گداخته تر می شود.
آن درختان در روزگار, سبز ؛برگهایی بادبزنی داشت ستبر و چرمی وشیره دآر که مردان زیر آن گرد می آمدند برای خنکای بلند ؛ کشدار و آبفشانی (عرق )گرده ایش .
جاده تا رسیدن به خانه ها ؛ خاکی ی نخودی رنگ, نرم و پر چاله های انباشته از غبار , خوابیده بود. به کاشانه ی میزبان رسیدم . سنگستانی لخت بی سایه بانی در برابر آفتابی سوزنده. سر پناهی بود دو در با یک پنجره ؛ تاریک و دود زده و پر تاخچه ؛ آسمانه اش کوتاه ؛ کمی بالاتر از سر, کسی ایستاده . دورتا دور کسانی نشسته بودند ؛ بی سخن. زیر, پنجره ی دود بر. بالشی با روکشی گلدوزی شده از یک کفتر, سپید به دیوار پشت داده بود. تاخچه ها؛ پر از قابلمه های خالی و تنگ های شیشه ای و عکسهایی از رزمیدگان که بجای کلاهخود پیشانی بندی بسته بودند نمایی داشت.
برای شکستن, دیوار, بی سخنی به معماری زیبای روستایی آستینی افشانده شد. که تمامی دیوارها با کف, دستها گل و گچ شده بود و با رنگ, سبز رنگ آمیزی . تمامی مصالح , به کار رفته در ساختهای زیستگاه این خانه و همسایگان از ویرانه های دیگر جا ها آمده بود . ” تامینات ” ” دادگستری ” راه آهن ” و گورستان, ارامنه. یکی از تاخچه ها ؛ چسبیده به در ؛ اجاق بود. آن زمان که ما آنجا نشسته بودیم ؛ درپوکه ی برنجن, گلوله ی توپ ۱۰۵ ؛ آب جوش می آوردند. پرده و زیر فرشی ها؛ بر سنگهای کف, خانه ها ؛ از برزنت, ” زیس ” ها و “گاز ” ها بود که پیکر های بی موتور و زنگار بسته شان با جمس ها و کامانکار ها گودالها را پر کرده بود.
یکی که کتی گل بهی در بر داشت با یقه و برگردان, گل بهی و دگمه های فلزی با نام, دوزنده ی آن بر لبه ی آستین؛ پیش آمد و رو به من گفت اگه گفتی چه فرقی میان, ” شاه عباس خاکی ” با ” شاه عباس,خاکی ” هست ؛ می فهمم دیوار, فهمت تا کجا بلند است. با دو دستم کله اش را چنگ کردم و گفتم برو سر جات آرام بنشین که با تو جنگم میشه. اولی نام, خیابانیست و دومی نام, شاهی دو رو بود.
خدا خواهی بود که در آن گروه, بی آرمان؛ کسی سخن از سنگ و آجر و ریل, زورگیری و ناروا ؛ نمی راند.
هر چه گذشت انباشته تر شدند و من میزبان را نمی دیدم. سخنوران بی نگاهی در چشمان, شنوندگان با زمین سخن می گفتند. جامه هایی از مو های تابیده بهم؛ ریشه در پوستهای روغن دآر ؛ پوشیده بودندکه بوی تخته ی چهل ساله ی گوشتگران می داد. یکی گفت می دانی اینجا گرانترین شهر هاست ؟ با وجود, نان, بلوط و آرد, هسته ی خرما, ؟ نخلی که نمانده ؟ هسته ی خرما را از دل دیوار های کهنه در می آوریم.
کسی در, میانی را گشود. دری که به گنجه خانه باز می شد. کسی بر تختی خوابیده بود با دو دست باز به دو سو . خون از دستان, وی فرو ریخته بود و ماسیده. بریدگیها بر دو مچ تا استخوان نشسته و زلفان به پراکندگی برگهای پاییزی . نزدیکتر که شدم میزبان را شناختم. پوست, چهره زرد بود و کبود. و استخوان گونه ها لهیده . روی موهای سرش دست کشیدم به نرمی و سردی شنهای زمستانی کویری بود. و پیشانیش چسبناک و غمانگیز . با دیدن آن لهیده ی خرد استخوان در کیسه ی پوست ؛ تمامی شادمانیهای نشنیده از ساز ها از سرم بیرون رفت. و تمامی دست افشانیهای به یغما رفته از زانوانم پرید. و سور های ندیده ؛ جایزه های نگرفته؛ درمانهای نشده؛ مزد های نگرفته؛ نفت های به یغما رفته …
برای فراموش کردن و پسودن, خنکای بیشتر؛پس از نوشیدن, مرگبا پا بیرون نهادم. سر راه رسن , خورجین ؛سربند؛ شنل؛ بافیها ؛ در زیر زمینهای تاریک و گرم و بی هوا ؛ می کوفتند. کارگاه ها دستی بود و پایی. کلاه خود و سپر و قمه هم می ساختند. همه اسطوره ای. پیش کارگاهای ؛ کامیونی که با آن آمده بودم با موتور, ابتکاریش که از ” تیلر,” خیش زن بود را به شتری می بستند .

۱۷ نوامبر ۲۰۲۰ تورنتو