برگی از یادداشتهای روزانه ی سالهای کوویدی

هوشنگ, سارنج

سه شنبه بیست و پنجم, می ۲۰۲۱

بامداد, بس زود ؛ از خبر گزاری لندن خواندم؛ اسماعیل خویی ؛ شاعر , ایراندوست در سن, ۸۳ سالگی بر اثر بیماری ذات الریه و قلب و کلیه ؛ جهان را بدرود گفته است. وی شاعری متفکر بر بن مایه های روز , جهان در قالبهای نوین و هنوز کهنه ؛بود. در رشته ی فلسفه از دانشسرای عالی تهران لیسانس و از انگلیس ؛ دکترای آن رشته را داشت . هنگامیکه ما؛ پا به عرصه ی دانشسرای نو جان گرفته ؛ گذاشتیم ؛ایشان به دکتر هومن؛ در آن شلوغی نو جایی و گسترش ؛ در کلاسداریها ؛ کمک می کرد. رفتاری سنگین و سخنانی گیرا داشت. زیر, آن چهره ی سخت و سنگی؛ قلبی مهربا ن می تپید و در سر؛ ایده هایی بلند ؛ می بالید.
او را به انگلستان فرستادند؛ و رفت که رفت ؛ و ما دیگر جز تصویرش ؛ گاهی شعر خوا نیش و زمانهایی سخنوریش در تلویزیون را ندیدیم. روح, حساس و شا عرا نه اش؛ در اوج جوانی زخمه های سختی خورد ؛ چنانکه از توان, جسمیش ؛ کاست و همه ی سروده های گرانسنگش باز تاب, رنج, بشری شد. او سراینده ی درد, خود نبود که در بیست دفتر, مانده از وی پرومته وآر ؛ می درخشد.
سرتا سر, زندگانی جهان, سومیها را ؛ پرسشهای خیامی پر کرده است. که این آمدن و رفتن, ما از پی چیست؟با آنهمه آزار . دردی که خود به تنهایی بارش را بایستی کشید. به گفته ی فیلسوفان ؛ در جهانی که پیوسته در حال, شدن است. و هر کس در چنبره ی خود می بالد ؛ تا فرو پژمرد. هنگامه ی ترک, جهان . و آن دیگجوش سر؛ پر آرزو های بر نیامده ؛ از جوش می افتد. سرد می شود ؛ خاک یا خاکستر . گویا هیچ رخدادی نبوده و نیست. چنان بیخیالی و لجبازی و بارگیهای آزمندانه گسترش و ژرفا یافته که هشیاران جز درد پیوسته و رنج را تجربه نمی کنند. ……..

ای دور های پر فاصله
ای سایه های نادانی؛ از تازش مایستید ؛
که زیان می کنید.
غارت کنید ؛ آنچه که می توانید.
از نردبان, بلند, شانه ها ؛
تا می توانید ؛ بالا تر روید.
جمله به غار های ترا بورا رویم؛
نه بهتر است ؟
جمله به زیر, خاک رویم ؛
هدیه نیست ؟
بر جای ابرهای پراز باران؛ آب, رحمتی؛
باران, بمب و موشک و پهباد ؛
نیست بر ترین ؟
روزی که خاک, گورهای کودکان؛
زنان؛ کشتکاران, گاویار؛
از باد, صرصر بمب های خوشه ای ؛ سنگر شکن؛
روبیده می شود.
شرمناکی ؛ بماند به جای.
ای سایه های رونده ؛ با گوشهای کر ؛
لب خوآنه های درد؛
این حفره های خالی چشمخانه ها ز چیست؟
این استخوانپا ره های بی کفن ز چیست؟
ه.س ۲۶ می ۲۰۲۱ تورنتو

برگی از یادداشتهای روزانه ی ” سالهای کویدی “

هوشنگ, سارنج

پنجشنبه ۲۵ جون, ۲۰۲۰

امروز تهیه ی ناهار را من پذیرفتم. با تمام, کوششی که داشتم؛ غذا خوب در نیامد. آشپزی خود یک هنر است. بویژه امروزه که بخش, دلانگیزی از زندگی؛ خوب خوردنست. ودیویی ؛ از کنگو دیدم؛ که نشانگر از زندگانی نکبت باریست بر مردمانی سخت کوش و رهیده از زیر, یوغ, بلژیکی ها. سر زمینهای استعمار زده چونان؛ گندم, سن زده اند. شیره ی آنان ؛ تاپای جان کشیده شده . زیرا ؛ مردمانی که در سایه ی هر گون؛ بهره کشی فکری و فرهنگی ببالند؛ امیدی به رستگاری جاودانه ی آنان نمی رود. کسی را به رهبری نیازمندند؛ که باوری راستین به تجسم, خدایی بر تمامی آفریده ها ؛ داشته باشد. کسی که نیکی را برای نیکی بخواهد. بهشت را در خوشبختی آفریده ها بشناسد. نه برای مزد. آن کسان که دیوار بلند, میان, بهشت و دوزخ را ساختند و بالا بردنداز هفت میلیارد و اندی آدمیان, زنده؛ شش بهره اش. گرسنه اند . آفریقا؛ آسیا؛ آمریکای لاتین ؛ اقیانوسیه ؛ بوته مرده ی بهره کشان, گذشته و نوین, اروپاییانند . راه ندارند ؛ آموزش درست ندارند؛ بهداشت, بیرون از چنبره ی جادو و جنبل ندارند؛ نان ندارند ؛ کار شرافتمندانه ندارند.
جابجایی تندیسه های پیشروان برده داری از میدان به موزه ه ا درمانگر نیست . اندیشه و روشمندی برده داری فکری و جسمی ؛ بایستی ریشه کن شود. مگر زندگانی تباه شده ی در گذشتگان را می توان به آنان باز گردانید؟ زندانهای فکری بایستی نابود شود و بجای آنها؛ کاخ های بلند خردمندی و دادگری را بر پا ساخت. اندیشه های حزبی و دشمنایگی های مسلکی و مرامی -فرقه ای ؛ و بت سازیهای گمراه کننده را بایست؛ جلو گرفت. لیبی را نابود کردند؛ عراق را در هم آ شوبیدند؛ جنگ, مسلکی در افغانستان پایانی ندارد؛ در میانمار ؛ مار, خفته ی سر ما زده را بیدار کرده اند؛ و تا بنگلادش و تبت و هند و چین .
رمالان و کفبینها و سر کتاب بازکنها؛ وقت, پاسخگویی مشتریان, خود را ندارند؛ سرشان از مطب, پزشکان ؛ شلوغ تراست. کار به آنجا رسیده برای خرید, سهام ؛ رمال رهنمایی می کنند . عجبا و دردا.
پسین به گورستان, کران, کلیسای اوکرایینی ها رفتم؛ فرصت سه ماهه شهربندان ؛ به شهرداری زمان, باز سازی پله های کهنه را داده بود . درختان سبزی ی دلانگیزی داشتند .

زیستگاههای آشفته

روز ها همه ابری و سیاه؛
باغها ؛ همه دیوار, بلند؛
آبها همه از آتش شد ؛
سنگها زاهن , داغ.

ماهیان در پرواز؛
چارپایان به شنا؛
خانه داران؛ همه بی ساما نند.
در میان؛
دیگ به جوش, آش است.
گرد, دیواره ی آن ؛
سوی خدا لرزانند .
گر به انگشت یکی ناخن بود؛
همره, باد, بهاری ؛
چه گلستانی بود.

۱۵ می ۲۰۲۱ تورنتو
هوشنگ, سارنج

برگی از یادداشتهای روزانه ی ” سالهای کویدی “

هوشنگ, سارنج

” دوشنبه ۲۰ آوریل, ۲۰۲۰ ”
خون, خورشید؛ بر دیواره بلند, کوههای سر بر کشیده تا آسمان و پهنه ی دشتهای سبز از گندمزارها؛ زیباست نه شهرهای در خود خموده و از نفس افتاده. آفتاب از شیشه ی پنجره های بسته می تابد. ترس از چهره ی شهر می بارد . آمار ها و گرافها؛ همه بد خبرند. امید رستن از خانه های بسته و آرزومند, تلنگری به گشایش؛ روز به روز ؛ کم توانتر می شود. در راستای هر روزه , کوتاهتر شدن, پهنه های هر کاشانه ی غریب افتاده ؛ خستگی زور آورتر می شود. دلزدگی؛ رو به افزایش دارد. بر هر نا کار آمدی ؛ نیک گفتاری؛ جز؛ کم تابی پذیرفته نیست. من در خود تا می شوم. کمتر می توانم کاری را درست به سر رسانم. روز به روز ؛ بی توانتر می شوم. آرامش و سکوتم از جوشیدن, واژگان, خشمین ؛ کوبنده ترمی شوند. موسیقی بازاری – که از هوای خلنده ی دم کشیدنی – بایسته تر است؛ آزارنده تر می شود. دیوارهای دور و برم؛هر روز کوتاهتر دیده می شوند؛ همه چیز آرام آرام؛ مزه ی شیرین خود را از دست می دهند. گرسنگی از بازتاب, چگونگی خود روی بر تافته است . و بازه ی میان, خود نمایی را از دست داده و دورتر و دورتر می رود. سایه وآر و آهسته به دیگر باشنده ها فرو کشیده می شوم. این نرمش, سلولی ؛ ساینده است؛ و بمانند, خوردگی ی سنگ در لیسه ی آب است. از من بپرسند چرا ؟ پاسخی ندارم. که دگردیسی درونیست. چاره در ناچاریست. خوابیدن هر دم ؛ منشی نو ؛ بخود می گیرد. سر, جای خود نیست. هر دم که بخواهد ؛ می برد. این گوشها خود اندوهی بزرگ در رهاندن شده اند. و چشمان که با هر کشش, پوستی ؛ کارکردشان را از دست می دهند. پلکهاآزار رسان شده اند . دیدن که روزی ؛ بخشی از درک, جهان, بیرون بوده اند؛ امروز؛ کوتاه می آیند. پاها از کشش وامانده و انگشتان ؛ شمع های سوزاننده اند. در سایه ی کوید ۱۹ چه زیبا به راه, نابودی افتاده ایم. آفتاب آهسته ؛ از پشت, دیوار, روبرو ؛ سرک می کشد و سرم را به آ غو ش می کشد. لاله های گوشم را گرم می کند. کسی میخواند ؛ آوا یش از دور می آید. ایستایی و کهنگی در هم آمیخته است و گذشته را در یاد بیدار می کند.
تمام, روز سرد بود از بهار نشانه ای نیست؛ بی سخنی و دور از هم ایستادن کاربست دارد. فردا به ناچاری از خانه بیرون می روم بمانند, مورچه خوار , زره دار .پزشک مرا خواسته است.
تا شب مانده است.
زمرد, سبز از گیسوان , بید ها می تراود . خیلی آرام و غریبانه بهار پاور چین می کند. پیسین؛ آفتابی کم جان ؛ دیوارها و شانه ی درختان, لخت را گرم کرد. برای دوری از دلتنگی از خانه پا بیرون نهادم؛ یکباره آشنایی خود با آفتاب را در یافتم. گستردگی و سایه سازیش را و سترگیش را و مادریش را که با زمین ۸/۳ دقیقه ی نوری بازه دارد. نیاز , به درک, زیبایی و وابستگی به آنرا بیاد آوردم. …..