تمامی شب

در راهیم
با قطاری کهنه؛
روی ریلهایی فرسوده
و زیربند هایی سست.
به پشتگرمی آتشخان, جان
و سوزنبانی پیر.
رهبان ؛ هردم؛
با آ ینک, بند آویز , شیشه شکسته اش ؛
به ساعت, تک عقربه اش ؛ می نگرد.
خواب آلوده
تمام, شب ؛ در راهیم
اگر سوزنبان بخوابد ؛ چه ؟

ه-س
۱۶ مارچ ۲۰۲۳

برگی از یک سفرنامه (نیو پرت بیچ )

هوشنگ, سارنج

… از چهاردهم جون ؛ یک هفته در شهر, بس زیبای ” نیوپرت بیچ “, کالیفرنیا ؛ مهمان بودیم. شهر در ریزه کاریهای هنری ؛ بر بنمایه های معماری دیرین , مایایی- ازتکی – اینکایی که مرده ریگ, مکزیکایی می باشد؛ جلوه هایی نوین ؛ در پردازشی خیال انگیز دارد.می توان گفت به پاره ای آرزومندیهای دوران, کودکی – در پاره ای سازه ها ؛ جامه ی کاربری ؛ پوشانده شده است. صحنه های مینیاتوری ؛ چونان پندارها در نمادی بخار آیین ؛ در حالت, رقصندگی رو سوی آسمان ؛ به حال پیچ و تاب خوردن ؛ در انجمادی تندیسگون ؛ در ماندگاری جانمند ؛ نموداری یافته اند. بکارگیری ابزار های نوین ؛ استادی و هنروری زیر, چتر, توانمندی مال و جا ه ؛ می تواند؛ به امالهای بلوغ یافته سامان دهد. زیرا ؛ زمینه ی رفاه و نبود, اندوه, نان ؛ می تواند زبری و خشنی و گاه هم؛ خامیهای کار بر سنگ یا چوب یا گل پخته را خیالپردازانه و زیبا سازد؛ که باز تاب , دوران, کودکی افسانه ای در معماری و دیگر گونه های هنری رد یابی شود . چنانکه نه اینجا که هر جای دیگر هم؛ شهر های عروسک ها؛ نه تنها باید است و زیبا که ریشه در معماری دلانگیز , پخته و خیالپردازانه با اندیشه ی پرواز بر اوج, کهکشانها دارد.سازه های هنری در همسایگی نیز ملغمه ای از ته مانده ی تاریخی فرهنگ, اشرافی اسپانیایی در چرخه ی بازی در ها و پنجره ها و تاقبندیها و حیاط سازیهای سر پشت, هم و آرچ های سنگی و اهنکاری گلبوته ای ؛ بالیده بر مفتولهای آهنی بهم تابیده در گلبرگهای پرچیده در گوشه و کنار,پیشخانهای باغچه دار؛ پر از آبفشانهای چرخی دارند . آبنماهای گرد یا چراغ پایه ای؛چدنریز .زیر, داربستهای گل آویز و سایه سازهای ,سودمند. دروازه ازپس, دروازه ؛ پیوندان, پهنه های نه چندان گسترده ؛ برا ه , خنکسازی . موسیقی رنگ و بو ی خوش و نماد؛ پیوندی هماهنگ دارند. زیرا این آدمیانند که بر بستر, آرامش و آسایش و آزادی در درنگهایی از زندگانی جهانی ؛ درون خود را در زمینه ی هنری باز تاب می بخشند

ده , بامداد؛ مه از روی دریا بالا گرفت و رفت تا آفتاب آمد و نسیم. بر شانه ی گسترده و گرم, ” لاگونا بیچ ” می رفتیم. اینجا ؛ پیچ و تاب, و رقص, مو ج , در انحنای تنه ی درختان, تندیسی ؛ ریخته گر خانه ی برنز,گداخته را ؛یخزده می نمود. تنه های سنگواره ای درختان شگفتی زا ؛ چنان ” ماگمایی ” ریخت؛ گرفته اند که در بازه هایی سپستر؛ چونان شاخ , قوچ های کوهی سالمند با ستبری ؛ تابی از پس, تابی دیگر را نشان می دهند و در زیر, چتر, سبز, گیاه ایستاده اند.

سه شنبه راه افتادیم. بر شانه ی بزرگ راه. پر شیب و خمدار ؛ ازلای تپه ها ی بیدرخت و گلزارهای گرمسیری گسترا . همسو در زنجیر, خودروهای خزنده. پس از دو ساعت به پآرک “سن دیه گو “رسیدیم؛ در حیرت, درختان, شگفت تنه و گلسارها. گیاه و آدم؛ در برهوت, بی آبی ؛ نظر و نژند می شود . اگر آدمیان بر استقرار, باورپای نفشارند و آزادی و ماندگاری و تکامل و سازگاری را به اجبار و قداست نکشانند؛ چرخه ی هستی ؛ ادامه می یابد بر فرش, مهربانی و دادگری تاختن؛ زمین را یکسره ؛ بهشت خواهد ساخت.

اقیانوس بود و خور, بزرگ و چشمان, شناور در دیدن. زمینه ی شگفتی ساز ؛ گل بود و درکختان, تنه تندیسی . همه جا ؛ معماری کهنه و نو در هم تنیده ؛ رنگ آمیزی بدنه ی سازه ها و نگاره های “فرسکی ” انگ, پختگی نیاکانی دارند, راه, بلند ؛ شهرکها و کشتزارها و کارخانه ها را می برد و می رود. وجبی از خاک ؛ چه شور یا شیرین خالی و رها؛ نیست و تمامی کرانه های آبی پر ژرفا؛ در دست, نیروهای آفندی دریایی و آموزشی و گردشگری می باشد. شب در راه, بازگشت, به خانه ؛ موشک, ” فالکن,۹ “حمل, بیست ماهواره را به سوی آسمان دیدیم. چه شکوهی دا شت. سمند, سیپید گیسوییبر فرش, آسمان می تاخت ؛ نماد, دانشمندان, فضایی.

داستان, کار است و کاردانی و افسانه ی بر راه . نه نشستن و دیدن. که بزرگی آدمی ؛ بر دانش است و هوشیاری و بر گردن تاریخ سازان است که دروازه های دانش , روز را بر جوانان و فرزندان, مردم, خود بگشایند تا از کاروان دانایی و ا نمانند. آزادمنشی هم آب, سقاخا نه نیست که بر رهگذران سبیل شود. آبست و زیبایی و گل ؛ فرزندان مایا ها ….با کلاه های آفتابگیر و اینک و قیچی باغبانی به آبیاری و چمن آرایی دست دارند ؛ آنسوتر ؛ در گرمای خار سوز ؛ در کار, سنگکاری و خشت ؛ عمر در پای معبد,حسرت قربان می کنند.

ه.س
۲۳ جولای ۲۰۲۴
تورنتو

 

 

 

 

 

در مهراب

آزاد از بند, خواب؛
خورشید را
بر کف, دستان , فرو مالیدیم؛
کاروان, زایران ؛
رو سوی معبد , دوست.
ماه هم پریده رنگ ؛
بر آسمان بود .
آب در جام, زمانه ؛
موژ های آسمانی داشت.
شن شکن ؛
از سر, سنگ تا پیرهن, آب.
مهر در مهراب , بی پرده , می چرخید.
خواهش, نگاه پاک بود و بی زاری .
رهننوردان ؛
سرریز از باور به پایبندی ؛ چون بامدادان ؛
جاری از در و دیوار ؛
پیچک, مهربانی پیچان ؛
بر جای پای رفته ی دوست ؛
می رفتیم.
ه-س
۱۰ جولای ۲۰۲۴

تورنتو

سنگگل

هوشنگ, سارنج

بر کویر می رفتیم . برادرم جمشید پیشتر از ما ؛ گام بر می دآشت . تا قوزک پا در شن. روی بر گرداند و بما نگاه کرد تا به او رسیدیم. گرد, نمک ؛ سپید بر مژگانهایش نشسته بود. جویباری باریک میان, جا پایها ؛ خود را می کشید. پا بر هر دیوارک, چالخاکها ی نمکی می نهادیم؛ هوفکی می زد و غباری سپید بر می خاست . خشک برفی چسبناک .پا از هر گودالی بر می کشیدیم ؛آبی نازک به رنگ, هاله ای گلبهی ؛به جای پا می دوید; آرامتر از دویدن, خون به جای خارش , پوست.
حاج حسین ؛ با شناخت, روشنی که از کویر داشت رهنمای ما بود. من در کنار, گامهای بلند و استوار ایشان می جهیدم؛ چون زآغچه ی دستآموز ونا توان. بود, من , گوشان , نیوشا بود و چشمان,نگرنده به آن بزرگ, ناب . از گیتایی کویر می فرمود . هر نماد, کویری در بینش وی غزلی بلند و تابناک به سرودن می نشست. از آن بهشت, خشک و آب, شور ؛ و سایش , باد و سنگ . از آنهمه بی سایگی ی جوشنده و رگهای دالانی زیر, پوسته ای لغزان .از سنگ و جویدن, باد. از اینکه ما کویریان بهشت, خود را اینجا ساختیم. با چیرگی بر قهاریت. بر زمانه و جلوه های آن. آب را از ژرفای سنگها بر آوردیم . کاریزهای چپ و راست, دو اشکوبه ساختیم. و اشک, سنگ را تا پای نخلستانها و باغهای بهشتی آوردیم .ایشان از باغهای انار قصیده های بلند سرود و من روزی را به یاد آوردم که در یکی از آن مینو سراهای بوستانی سر کرده بودم. انارستانی که کا شا نه ای آجر ساز به سبک معماری یگانه ی کویری بر تختگاهی بلند پایه را در آغوش گرفته داشت و آبی از هفت آب, آبپخشگان اردستان ؛ نزدیک, زیباترین سازه ی نیایشگاهی ازپای دیوارش می گذشت. و در آن روز از خاکی بی نم ؛ پنجه کش ؛ انار هایی باخون , تازه ی ارغوانی پس از روزهای چند ماهه بیرون کشیدیم و مزه ی شیرین, شربت, خاک را در مهربانی میزبان بزرگوار, اردستانی ؛ آزمودیم.
بر رد, پا ها می رفتیم. تا پای کاشانه های در شن خپه . نگرنده بر کاکل, خرمابنان, سر از گور, شنی خود بر آورده. تا پای خرسنگهای سرمه ای در همسایگی ی گیاهان, مکیده از آب. و زمینهای مرگ پذیر در پیشگاه, سیاه باد های بیقرار. و سوخته از؛ داغدم خورشیدی.
در چاه, کاشانه ی حاج حسین ؛ بوته ای سنگگل روییده بود به رنگ , شیرین, انگورهای سیر آب در باغ, نمک. برگهایش سبز, آوازه خوانی که نرمش, نور داشت.و موژ های آهنربایی. گلبرگهایش ؛ آتشین سرد.از پسودن ساقه اش ؛ آ وا ی مانده در پیکر, تارهایی بر می آید. پسا آن ؛ آرامشی جادویی دست می دهد؛ که بین؛ ستارگان, کهکشانی نظمی گیهانی می آورد.
ازان سالار خواستم در سفری دیگر به کویر مرا به دیدار, آن گل ببرد. من بودم و آن دو و دانه های برف, داغ و شور.

ه.س
۵/جون/۲۰۲۴
تورنتو