شعر و شاعر (٢)

هوشنگ سارنج

شعر ، ترکیبی هنرمندانه، از واژگان کاربردی ی گروهی، همزبان است. حرکتی موجی و فراگیر است از ذهن خیال انگیز ناب شاعری تا، شعور دریافت کننده ی شنونده یا خواننده ای قابل. که در راستای معنی بخشیدن، به سوی آرمانی بلند پایه، پیش می رود. هر، نمای ساده ، از دید سراینده، پاره گلی از رس ، می باشد که بی آمیزه ی رنگ یا چیزی دیگر ،زیر پبجه های استاد کوزه گر، بر چرخ گردان ، در شکلی گیرا، و هدفمند، آشکار می شود.

هر پیوند واژگانی هدفمند، سرازیر شده ازذهن شاعر ، چون ، قطره ی روغنی ی نفتی، چکیده بر آبست ؛ که از نقطه ی فرود، چرخان بر لایه ی رویین آب، پهن می شودو افسانه ی رنگ، تبلور می یابد. تمام نمایه های ذهنی (ایما ژ ها )آرام، از پیوستگی ی ساده ی دیداری و شنیداری، می تراود و تا پایانه ی گستره دید و بینش گیرندگان خیز بر می دارد. دیدن و برداشت، یگانه، بند پیوند ، بین سراینده و خواننده ی اثر ، است. چه، هر شعر ، خواننده می خواهد تا از، مالکیت سراینده بیرون شود. و سروده ای که، برتار و پود اندیشه ی نا تنیده و بی پیش زمینه ی آشنا، و توان فرا فکنی ی احساس های پروریده ، بر آمده باشد؛ از شخص سراینده است و زبانی هم انبازبا دیگران ندارد.

سرایندگانی که خواستار استفاده ی ابزاری از سروده های خود هستند؛ اغلب از جنگ ابزار ایدیولوژی و ترساندن ، بهره می گیرند. و آن کسان که جانمایه ی شعر را بیباکانه چونان سربی گداخته از، گلو می پرتابند و برهنه پا ، بر سر آتش یا تیغاله ی خلنده می روند ؛ شاعر تمامی ی جهانیانند.

**********
تورنتو
٢٨ نوامبر ٢٠١٣

مادری چونان پدر

هوشنگ سارنج

باران کم پشت و پراکنده ی دیشب ، ترمه ی سبز بافت درختان را شسته است ودر  پیاله های لبریز چرکاب سیاه، مانده. بوی ترش تخمیر گرده های بیخته از کاجهای بلند ،  با بوی نجیب  و نرم خیال انگیز اقاقیا، در هم آمیخته. هرای دلخراش خودروهای هزارانی و رموک ، با دود پی سوز آنها، در لفاف بوی ناخوش آیند همبرگر های شناور در دریاچه ی روغن های نا خوب، بر تاوه های سوخته گرفته ، نوید پسین گر گرفته ای را می داد.

خرزهره های بیگل ، که تا زیر شانه ی نارونهای زخمی و شیره چکان ، بالیده ؛  دالانی پر پله ، بین دیوار خانه ها وجوی ریش و بویناک و گربه های گرگن و پلشت ، ساخته است. زنی ، خستگی در می کرد. در پیچه ای سیاه و بلند. تا روی زمین. با عینک دیدن . ساکی سنگین از شانه ی راست آویخته داشت. کیسه ی بر زمین نهاده را بلند کرد و به چپ خمید ؛ که از شانه آویزش ، سنگین تر بود. راه افتاد ؛ در دالان پله دار ، پژواک کوبش پاشنه هایش بود و سستی رفتن و بوی دوزخی پای  هر درخت از دریدن کیسه های زباله. او خود را می کشید؛بی ناله، درد از چهره اش می تراوید. خواستم او را ، کمک کنم؛ نپذیرفت. دوشادوش او، گام بی می داشتم. گفتم ؛ شنیده ای ؛ پسری از پدرش ، پرسیده است؛ مرد کیست ؟  و پدر پاسخ داده است .

مرد آن کس است که، خانه ی خود را دارد و خانواده اش را. شب همه شب، پاسدار آسایش و خواب ناز بچه ها ست. و در بیماریها، تیمار دار خانواده. نان آور است و سفره ساز، غمخوار است و  صاحب اختیار …….پسرک گفت؛ فهمیدم ؛ امیدوارم، منهم، در بزرگسالی،مردی برآیم ؛ چونان مادرم. آن خسته ،مچاله در فرسایش خانه روبی، ایستاده، سایه وار ،  کنار جدول خیابان، چشم به رفتن، رنگ شب را فریاد می زد. من اینسوی خیابان، پیچیدم ؛ یک مسافر کش سبز ، ایستاده بود. راننده زنی میانسال ، چروکیده تر از آن مرد آرزوهای پسرک. دلم خواست … ولی خواب خستگی، او را ربوده بود.

**********
اصفهان
فروردین ٩٢

شعر و شاعر (۱)

هوشنگ  سارنج

قافیه اندیشم و دلدار من           گویدم ؛مندیش جز ، دیدار من

هنرمندان، چونان چشمه های جوشانند ، که آب پاک  و سیالشان، در پیکر تشنگان طبیعت ، راه می یابد و موجودی نوین و هنرمندانه می آفریند. ویژگی ی ترکیب پذیر آب با خاک، در جان سوزنده ی آتش، تبلور سفالینه ایست ؛ که هویت خداگونه ی بشری را ، از آغاز تاریخ پیدایی هزاران ساله ی وی دوشا دوش دیگر جلوه های هستی ، بر یادنامه ی هنری آفرینش، ثبت کردهاست.  و شعر یک خلاقیت است.هماهنگی و تاثیر آوایی واژگان، برای شعر یک ضرورت است و اجبار.

اما، قافیه پردازی و چشم بر چهار چوب ردیفها و وزن متساوی داشتن، لازمه ی شعر نیست. چه ، زمانیکه، واژگان ، با روح شعر و روح شعر با وزن آن، و وزن آن ،  با موسیقی ی طبیعی و هنر هماهنگی ی بیانی ، برابری کند و سراینده ، آنرا، بنیاد و پایه ی ترکیب، در رساندن پیامی ، احساسی ، مبتنی بر شانه های تخیل شاعرانه و تصویرسازیهای نو قرار داد ؛ آفرینشی هنری، دست داده است.

شاعر ، رنجنامه ی خود را نمی نالد ؛ بلکه ، آبشار سروده اش ،  باز تابی از آرمانهای ناکام  و افسانه ی  ناکامرواییهای نوع بشر خواهد بود. قصه ی ستم هایی ، که بسیارانی را در جای جای جهان پرستم ، به زانو در آورده است. او با سر انگشتان هنرورش، گونه های چروکیده ی انسان لهیده را نشان می دهد و جامعه ی رو به سقوط و فرو افتاده ی اخلاقی را محکوم می کند. او درد تمامی انسانیت کمر شکسته را فریاد می زند و به آوای پژواکی ی تازیانه ی ستموران ، مشت کوبشگر سخن اعتراضی ، نشان می دهد و در برابر خرافه گستری ها ، هم. زیرا شاعر یا نویسنده ی سخن شعوری ، نقاش واقعیتهاست و آن سخنان ژرف ، نازک، و راز آمیز، در راستای جهان شمولی گام بر می دارد.

حس بصری ی دور از فریبکاری ، سامان یافته بر ساختار جمله های استوار و گزینش واژگان آهنگین ، آن سروده ها را ، استغناء می بخشد و آشوبی شگفتی زا ، بپا می کند وسر انجام، هارمونی سازمان یافته ای ، مانند نتهای موسیقایی ، بدان می دهد .

شعر باید مکاشفه ی روحی باشد. چنان که، در آن کار والا، و شاهکار آفرینش ذهنی ، رد پای پوسیدگی، و بوی نمور کهنگی ، به مشام، نرسد . چکیده ای ناب از تخیلات برهنه و بلند آشیانه ی پیام آوری انسانی باشد.

در آن پروازهای صعودی و رسا کردن به عالم خلوت خلسه های ملکوتی، ژرفترین، احساس های انسان دوستانه، از ریزه پردازیهایش ، بتراود.  چنین شاعری که برین راهست؛ طیف گسترده ای از رنگ و احساس و درک و شعور ، را ، یکجا، در سخن خود، گرد می آوردو شنونده یا خواننده ی اثر را، در سفری، بینشی- شهودی، سیر خواهد داد و در چرخه ی تشبیه ها وصور  خیال تصویر سازیهای روز و آرایه های رمزی ، وی را، در بهت فرو خواهد برد.

**********
تورنتو
٦ سپتامبر ۲۰۱۳

آبشار زرگون

هوشنگ سارنج

در روشنان روز، زیباییها، آشکار می شوند؛ چه، در شب ماندن، شبکوری می آورد؛ و چون شبپره، خویشتن، در آینه ی تاریکی  دیدن، انگیزه ی وا ماندگی ، ازسرشت پیشرفت در مایه ی هستی ، می شود.  زیر پرتو آفتاب ، سبکبالی ی پروانه است و پرواز.  و چه ژرفا دره ایست، بین آنان که می سازند و می آفرینند ؛ با آنکسان که، هستی سوزند و رهایی جان را ، در خود زنی و داد و ستد ، با عرفان  خیالی ی بازاری ، آماده خواری، و باور به در تن ماندن کار، و، ویران کردن هر دست آورد آنچه که هست. از دیرباز تا اکنون.

دلم گرفت.  هنگامیکه، از کنار مدرسه ای می گذشتم .  ناقوسی پنجاهساله . بر پایه ای کار گذاشته بودند و زیرش بر لوحی برنجین نوشته که این زنگ را فلان مدیر ، به این مدرسه ، پیشکش ، کرده است. …….نامها، هزارساله بر پیشانی هر سازه ی آدمی ساخت، ماندگار می شوند. افتخارها از همگان است و  پهلوانان هم.

… دراورنج ویل (orange  ville ) درختان مرده را، نیز جاودانه می کنند. از هر درخت تناور ستبر ، که می خشکد ؛ همانجا پای در خاک، تندیسی ، می تراشند و شکوه هنرمندانه اش، از آن همه ی شهروندان ، می شود. پاییز ، رنگ امید دارد؛ انباشته از تمام رنگهای گرم، و شادابی ی آفرینش .

از تورنتو تا رسیدن به شهربندر آون ساند (owen sound ) در کرانه ی نیمروزی ی خلیج جورجین ، ٢٢٠ کیلومتر، بایستی ؛ با شعر بلند راه، ترانه ی رنگ در رنگ، همنوایی کرد و افسانه ی هزار نقش دستانسرای زیبایی را شنید و دید که چگونه، آتش سرد پاییزی به جان نگاره های سر سبزی، افتاده است. راهی که هر گامش ، غزلی است پوشش، بر خانه های روستایی و کشتزارهای ذرت رسیده و جو های دو سر و گاو چرها و اسبهای بسیار… انگار، در راه  هوره و صادق آباد، تا پشت سد چادگان، برگ شمار هر گردو بن سرک کشیده از کناره ی زاینده رود بی همتا، هستی. زاینده رود آب غارت نشده، روستاهای چسبیده به باریکه راهی تابدار ، بدنبال آب. و خانه های تراشیده از بدنه ی کوهدیواره های رود.

آخرین دانه ی زنجیر راه، در ایستگاه پر بیننده ی آبشار انگلیس ، به ویرانه های آسیابی کهنه می پیوندد.  آبشار ، جایی، دویست هکتاری ی حفاظت شده ، نزدیک به خفتاب یکی از شاخابهای رودخانه ی  ” سیدن هام ” از بلندای هژده متری ، روی سنگ لاشه های پلکانی، فرو می ریزد. سنگ لایه ای رسوبی که در دوران یخچالی ، نرم و ساییده

شده است. و تا انتهای سرزمین ، با گذر از زیر ساخت زمینی ی آبشار نیاگاراهم،  پیش می رود. آب گذری و کشش به سوی گودالها، و دریا ، طی میلیونها سال ، پس رفتگی سنگ سست و نرم ، آبشارها را سامان داده است.

 

کوه آبه های ریزشی، یکی پس از دیگری، نزدیک به خلیج اون ساند ، در آغوش پهناور آبپیوند ”  هورن  ” و  ” اریه  ”  آرام می گیرند . آبشار انگلیس، در جنگلی سنگلاخی ، از تاریخ زمین شناسی است. پایمردی هر بذر از گیاه، نشسته بر هر رخنه از سنگ، ساز زندگی دارد. هر درخت پیچ و تابدار، با نرمش اندام رقصندگان ، سر بسوی آسمان کشیده

و چسبیده به ریشه های مار آسا، آهنگ همنوایی زیبایی را می نوازند. ریشه ها با سخت جانی ، جانمایه ی سر سبزی را ، از دل کویر سنگپاره ها می کشند.ریزش آب ، نه با ، هیمنه ی فروریخت دریاچه ای بر دریاچه ، باشد؛ که شکوهش ، در چند گونگی ی زیباییست. دور تر از دیواره ی باختری ی خلیج اون سان ، بر نهر پر آب ایندین، آبشار ایندین هم بسیار دیدنیست.

نیم ساعت ، پیاده روی، بر روی زرپاره ها ی برگ ، موسیقی ی رنگ است و اجرای همنوازی، آب و سنگ در پناه جنگل. در همسایگی ، کلانسنگهای ساییده   ، باز همان، سنگهای لایه بر لایه ی سبز و سپید و سیاه و اخرایی است که تا ،رستاخیز، از هم، می شکوفند.

**********
تورنتو
١٥ اکتبر ۲۰۱۳