در آغوش , آب و آتش و باد و خاک

هوشنگ سارنج

ای مرغ آهنین همه تن مغز آدمی. درهمتنیده ی سردی و آتشین. پرواز کن . پرواز؛ تا اوج, بالاتر از گلدسته های خیال؛ بالای ابر های سپید. من در میان ژاغرت, افتاده ام غمین, در توری از دورماندگی اسیر ؛ حسرت مرا , زنده می کند چو آب؛ این انتظار,آمدن , بهارها ؛ تا سبزی زمین ؛ ویرانه ساخته است ؛ آشیانه ها. ای مرغ , آهنین ؛ پروازکن . پرواز .شاید که من ؛ برهم اندکی ز غم.

**********
٢٥ خرداد ٩٣

ناقوس‌ها را بنوازید

هوشنگ سارنج

من ایستاده‌ام ؛ راست، گوش به‌‌ فرمان دیگری. چون طناب دار، یا، ریسمان بلند ‌یک ناقوس. با بوی چرب سوخته ی آدمی ، که ، از پیشخوان ا جاقش ، آمده ام. ما، آموخته ایم که، چه گون، بر دشنه‌های تیز چو الماس ، بوسه‌ها زنیم. یا، با شگردی دگر، خون گرم را، بر نطع ماسه‌های داغ، یخپاره‌های منجمد کنیم.

آی‌ اهریمنی مردان؛ با لباده‌های آبری رنگ آی‌ سیاه جامگان متوج؛ با خاج‌های مذهب ؛ زمان ، برای گًل آلودگی ، مناسب است. پای‌ها را برهنه کنید ؛ تا آسوده تر ، بر ، کرت‌های باورتان، ترکتازی کنید. این گردابهای خون ، که ، به جای آب، گودالها را گرفته است؛ از چشمه سارهای ذهن پوسیدتان، آغاز گشته اند. ناقوس‌ها را بنوازید. بیچاره آن کسان که به آزاد راه گالیله‌ها ، نرفته اند. ناقوس‌ها را بنوازید.

**********
۹۳/۱۱/۲۶

نعره های گردآفرید

هوشنگ سارنج

من جنگ خونین فسانه های خود را, می گشایم و می خوانم. چون موری پا شکسته ی پایمال . در سرایی, که از   ,فراز بی بلندایش , هزار پاره, از هستی ی اندوهگین, می ریزد. گردآفرید سیه کاکل, نهفته, خرمن گیسو را, میان, کلاه خود,حجاب . آن زخمدار, دالدر بر یال, خاک مرده ی اسپید دژ , مهمیز می کشد. جا یی که پهلوانش در بند است. و   حصارش  بی بآرو . ای شهسوار, بی اسبی تازنده  زین , بر شانه  باروهای بستان, خوشیده , نهاده  با پاهای بر آتش, متاز. داغ رکاب , بس نیست؟ چه در توان تو مانده  جز قصه های دوزخین , بر پرده ی درویشان, دوره گرد ؟ هنگام زمزمه ی اوسنانه های درد, چشمان تن , آن پنجره های نیمه باز , یادهای شیشه ای رنگین, خرد می کنند ؛ با رجم, نگاه های بی توش و حال. این کینه نیست. آنان , به سیخ, زبان و آتش تب, مثله گشته اند. تالار, کوچک, تفته , در سکوت و شکستن, نازکآن, خیال, می تپد چنان. در بهت, رجز خوانی ی آن غریبانه ها. بایستی نشست و سوختن, ققنوس را نظاره کرد. در پشت, ویرانه های دژ. در روشنان آذرخشی ی وهمناک مرگ.

**********
٢٢ بهمن ٩٣
اصفهان

بازگشت

هوشنگ سارنج

در انجماد یخین هر نگاه , وهوای سرد هر کلام زندانی , با هرم نفسهایی دزدیده , کج, پر خشم و سوزنده , سیما ب وار , بر دشت نا مهربانی ی تاریک از قهر خورشید و ماه و ابر های سترون لغزیدم . آشنایی , نه ترحمی که در اجابت دستی, غریب نوازی کند. نه با پیاله ی زنجیری از سقاخا نه ای بی سنگاب و آب. یا بهار, یا شکوفه, ویا کار. تنها آشنایم, جامه ام بود ؛ که بوی تنهایی داشت  و سایه ام که با من می دوید؛ و می نشست؛ و بیمارگونه می خزید.

**********
اصفهان
٥/١٠ /٩٣