بازگشت

هوشنگ سارنج

در انجماد یخین هر نگاه , وهوای سرد هر کلام زندانی , با هرم نفسهایی دزدیده , کج, پر خشم و سوزنده , سیما ب وار , بر دشت نا مهربانی ی تاریک از قهر خورشید و ماه و ابر های سترون لغزیدم . آشنایی , نه ترحمی که در اجابت دستی, غریب نوازی کند. نه با پیاله ی زنجیری از سقاخا نه ای بی سنگاب و آب. یا بهار, یا شکوفه, ویا کار. تنها آشنایم, جامه ام بود ؛ که بوی تنهایی داشت  و سایه ام که با من می دوید؛ و می نشست؛ و بیمارگونه می خزید.

**********
اصفهان
٥/١٠ /٩٣

پرواز در آب

هوشنگ سارنج

پریشب تا بامداد باران می بآرید. باد هم , دانه های ریز را , به پنجره ها, می کوبید ؛ نیمی از روز هم, ابر ها هنوز , از بارش دل , نکنده بودند و آسمان آبی را, با تکه های ابر های بارنده , چند پاره می نمودند. ابر ها رفتند و آفتاب آمد. بیشه ی نزدیک ما ؛ با آب روان بین درختان و بوته زار ها ؛ دیدنی است. هوا پس از باران سرد می شود همراه با نسیمی پیچنده و خنک. در بیشه راه؛ با برگهای پخته در آب,باران و لگدها؛ پوشیده بود. زرد و قهوه ای و سرخ, بهم پیچیده؛ لایه لایه ای ویا؛ دور از هم. برگ ریزش نبریده بود ؛ برگها؛ بر بالش هوا؛ نرم؛ فرفره آسا ؛ بر ؛ برکه های آب باران؛ می نشستند.

…نه بخود ؛ که ؛ ندانسته؛ به گذشته می روم. به دوران مدرسه ؛ به کلاسها و بچه ها؛ همکلاسیها و آموزشگران ؛ مهربانیها و ستیزه ها ؛ همواره در همه ی نا  رساییها؛ خودم را گناهکارو سزاوار آنچه هستم؛ می دانم. پس از باز گشت بخانه؛ دخترم آمد و ما را به آکواریوم بزرگ شهر برد. جایش؛ پایین شهر میان, خیابانهای بزرگ  ؛ اتوبان ؛و پلهای هوایی فراوان در همسایگی ی برج بلند,  تمامی ی دنیا؛ در روزگار گذشته. سازه ها؛ هم همانند, آدمیان ؛ دوره ی مفید دارند و شکوه و جوانی؛ فرازی و فرودی.  هزینه ی بر پا نگهداشتن, چنین ماهیخانه هایی؛ آموزشی -دیدنی ؛ بسیار است و بجایش؛ دست آوردی آگاه کننده و سودمند دارد.

…زیر, آسمانه های شیشه ای یا؛ دالانهای دیداری ی سه سویه ایستادن و شناگری ی ماهیان, سبک رو ؛ را؛ در آب دیدن و از پشت, آن دیواره  دست بر سینه و باله و دم, کوسه یا سفره ماهیی کشیدن؛ حس, یگانگی و یکتایی به بیننده دست می دهد. که دریافتی ناب از فراگیری و دور شدن از آستانه ی ترسی ریشه دآر ؛ در ناشناسی و دوری از گونه های هستی می باشد. رسیدن به بیباکی ای که ؛ ویژه ی غواصان, بسیجیده ؛ در آبهای ژرف, دریاهاست. در خیمه ی زیباییها؛ آدمی ؛ پاره ای ؛ تا؛ کف, یادمانهای دوران بالندگی ؛ فرو می رود. رهرو ؛ تا کوچه پس کوچه های باز گشت به کودکی پیش می رود ؛ تا جایی که, چون زرد آلویی ؛ در آفتاب تیر ماهی بهم می پژمرد و پلاسیده و پیر شده ؛ رهامی شود. سفره ماهیان سینه به شیشه چسبانده ؛ درست؛ همرخ, آدمیانند . انگاره ی چشم و ابرو و بینی و دهان دارند و خنده ای بر لبها؛ بی آزارندگی ویا زبانی تلخ یا کینه ای یا مرده ریگی.

چسبیده به شیشه  در آب ؛ راست می ایستند و بال می زنند و پرواز می کنند. همزمان ؛ کوسه ای کشیده اندام می رسد ؛ یا؛ اره ماهیی ؛ با پوزه ای دراز ؛ که ؛ برگهای موج را سبک؛ پرگار می کند. سفره ماهی دیگری ؛ چونان کبوتری سپید و دلباخته ی پرواز؛ به نرمی ی یک هرییر انگلیسی ی پیمان ناتو؛ به نرمی ؛ سقف پروازش را کم می کند برای فرو نشستن؛ تا زمین. و برای آن ؛ هر دو بال را در آب می گستراند و با بالزدنی هماهنگ؛ آب را زیر باله هایش ؛ چنگ می کندو  از کناره ها ی پهلو ها ؛ می فشرد؛ تا سنگینی ی خود را به کول آب بیندازد. باله ها؛ قانونمندی ی هستی ی آب و هوا و شنا و پرواز را ؛ یک کاسه می کنند. هنگام, بیرون شد؛ گونه ای گیجی ؛ فراگیر می شود. از دیدن هزار لایه ی زیبایی ی بهم تنیده و چه  دردناک است این بافت آفرینش را در هم ریختن و نابودیش را نگریستن .

بیرون پرنده ها ؛ دانه می چینند . سر سوی آسمان کنیم؛ چشمانمان ؛ به دروغ می بینند؛ برج برزمینه ی  آسمان آبی و ابر ها ؛ می دود. این چشمها؛ بربنیاد,  داده های نادرست ؛ دروغ ؛ می بینند و گوشها؛ نادرست می شنوند؛ مگر سالها؛ نیست که با از دست دادن, توان, شنیدن ؛ دروغ به باور های ما افزوده می شود.

**********
٦ اکتبر ٢٠١٤
تورنتو

پاییز جهان سومی ها

هوشنگ سارنج

پاییز,  رنگ خداست ؛ رنگ دادگری و فهم و درستی ؛ رنگ موسیقی ی آفرینش ؛ جایی که آب باشد و گیاه ؛ تا در پیر سالی رنگ ببازد و آتش شورو شادمانی ؛ بپا کند. در همه ی سر زمینهای جهان سومی , غارت شدگان , اقتصاد و فرهنگ و آیین ؛ خوابانیدگان در نداری و بی دانشی ی فرهنگی.  چهار بخش سال ؛ غمبار است و پاییز غم انگیز تر. میوه های حسرت بر انگیز ؛ می رسند ؛ کاکل درختان ؛ آرام آرام رنگ می بآژند ؛ شبها ؛ الونکها ؛ در باد ؛ بخود می لرزند . گرد و غبار, کوچه های پلشت ؛ چشمان , نیمه تندرست مردمان را می آزارد و برگهای چرکمرده را در دم , خود می سوزاند . ابر های سترون و تاریکی زا؛ روشنی ذاتی, روزها را, به شبهای دلتنگ کننده؛ بدل می سازد. بچه ی  ندارها, زیر, آسمانه های نیمه ویرانه یا کپرها ؛کومه ها ویا چادرها ؛ می خزند؛ تا باد پاییزی ؛ به خوش آمد گویی؛ بر آنها ؛ خاک ببیزد و ابر هم ؛ نگرید. فرزندان جهان سومی ها؛ آغاز, پاییز را ؛ دردافزا؛ می شناسند. چه فرصت, دیدن آفرینش, زیبا را ندارند ؛ پرنده ی خوشی ؛ برچشمخانه هاشان ؛ لانه نمی سازد. درک زیبایی و شادی؛ بر ایشان در مذبح ستم ؛ قربان و بیجان و جانشان ؛ بی رمق است.

نویسنده ای از آمریکای لاتین از شلوار گشاد کمر و کوتاه شده ی پدرش می نویسد ؛ که روز نخست مدرسه با آن به درس رفته است ؛ آری , همه ی  بچه های سر زمینهای جهان سومی – اگر به درس رفته باشند.- چنان رفته اند. با شلوار های کوتاه شده, کت های این رو , آن رو , شده و کفشهای گشاد و کهنه؛ که ؛ زود تر از ؛ خودشان ؛ به درس جای  رفته اند. برای هموار کردن , راه درک حقارتی فراگیر. و بدا  به حال, کودکان,پدید آمده ؛ در چرخه ی قدرتی ی پینوشه ها ی رو به گسترش و جهانشمولی روزگار .

کودکانی که؛ هیچگاه ؛ معنای درست, مدرسه و کتاب و اتاقهای گرم یا خنک و کتابخانه های انسانیار و آموختن, شکوفایی گل, یادگیری آدم مداری و مهربانی را نمی آموزندو تجربه نمی کنند. درد, بزرگتر؛ آبیاری نهادهای کویری آن  دردمندان؛ با زهرآب, حس, کینه وری؛  دروغپردازی و خیالپردازیهای نادرست است. در گرما می پزند و در سرما ؛برشته می شوند و آتش نفرت در سراب,آرزو هایشآن ؛ خانه می کند. پاییز و نخستین روز درس؛ در سرزمین جهان سومیها؛ روز, بذر پاشی شرمندگی و لمس خفت و گریزاز  درسهای نا سودمند و پناهندگی به ولگردی و تباهی است. پاییز ؛ که بهاری دیگر است؛ نمی تواند رنگهای زیبای خود را؛ بر زندگانی ی نخ نمای ستمبالیدگان مجبور ؛ بنشاند. آینه های شکسته ؛ از چهره های چرکابه نشسته و زلفکان, بشولیده, چه رنگی از خدا را نشان بدهد. پاییز جهانخواران زیباست. در تصویرها, به رنگ قالی ی کاخ های اماراتی ها ونفتخواران ؛ باریک شوید؛ جز رنگ, سر انگشتان یتیما ن و از مدرسه واماندگان؛ دیده اید؟

**********
٢٨ سپتامبر ٢٠١٤
تورنتو

باغی در خلیج سن لارنس

هوشنگ سارنج

در داستانی سرخپوستی آمده است :  … هنگامیکه, آفریدگار, آفرینش زیباییها را به پایان رسانید, قلم مو را  در تمامی رنگهای بهم آمیخته  فرو برد و جزیره ی  گهواره بر آبخیز ها  را آفرید. آن آبخست ( جزیره ) را  , باغ خلیج هم  , می نامند. آنجا , یک جزیره است با دویست و سی و یک آبخست, کوچکتر دیگر, رویهم, ٥٦٨٥ کیلومتر مربع .

کوچکترین استان کانادا. نخستین میهمانان  , اسکاتلندی, انگلندی, ایرلندی و فرانسویها بودند که سرخپوستان, بومی را به افسانه ها فرستادند.  آبخست از دریا, سدوچهل و دو متر , بالاتر است. همه کشتزارها سبز است و زمینها  , بارور. نخستین سامان یافتگان اروپایی , سال, ١٨٦٤ آنجا را به کنفدراسیون پیوند دادند و هفتمین استان کشور آزادگان را پی  , ریختند. و مهاجران انگلیسی نیز < گهواره بر امواج >, سرخپوستان, میک مک بومی را  , به نام شاهزاده ادوارد , فرزند, چهارم, جرج سوم ,پدر ملکه ویکتوریا  < جزیره ادوارد > نامیدند. این نگین سبز در میان آبهای سرمه ای و پر ماهی  , دویست کیلومتر  , بالاتر از هالیفاکس  , آرمیده است. دریا , هوای خوش  با آبهای گرم تابستانی ی کرانه های ماسه ای  , جایی دلپذیر  , برای تن به آب نمکین دریا سپردن و روان آسایشی و گذران بی دلهره ی زندگانیست. آرمیدن در آغوش طبیعت بی دلنگرانی از بسا  , ندانم چرایی های چه بایستی ها. , هد

ه ای آسمانی است. سد (صد )ها, آرامجای کران دریایی دارد هر یک به رنگی  , آراسته اند. استخر های آب گرم و شنهای داغ   , روز, گردشگران را با آرامش  , پر می کند. پشت, شنهای زرد یا سرخ  در همسایگی ی گیاهان علفی ی خمیده اندام  , آبهای سرمه ای در خفتنگاه تیر نگاه , شاه بیت های غزل, هماهنگی آ ب و خاک و دیدن اند. زیر تور آفتاب  , و شنیدی نوای لالایی موجهای لیسنده ی گوشماهی های غلتان  , بر شن  , بازگشت به رویاهای دلانگیز و خیالبافیهای دوران کودکی به آسانی دست می دهد. در جزیره  گویا به دیدار موزه ای بزرگ رفته باشی. هر ساله, روز “آن” فستیوالی در بزرگداشت نویسنده  ایست. تاتر و موسیقی وکنسرتهای فراوان, شادمانی سازند. سی صد و پنجاه و هفت کیلومتر, برای گردش و دوچرخه سواری و پیاده روی  , راهسازی کرده اند. کمپ هایی نیز  , نزدیک اقیانوس, هست  ؛ تا مردم , شبی را تا بامداد اگر خواستند ؛ آنجا  , پس از آواز خوانی و موسیقی نوازی , در آرامش بخوابند.

بیش از پنجاه فانوس دریایی بر کرانه های ١٧٠٠کیلومتری گرداگرد جزیره  , فراز, خرسنگهای غول آسا , سر بر کشیده اند , که هنوز چهل از آنها, به کار هستند و راهنمای کشتیها  , درشبهای توفانی دریا.  هر یک  رنگی ویژه دارند . پی در سنگ, آغوش گشاده بر باد و سیلی موج. و درین  جنگیدن و پایداری , داستان زندگی ی خود را می سازند. فانوسی هم میانه ی راه در کرانه ی   خاوری چند خانه ( اتاق ) مهمانپذیر دارد و موزه ای در کلاهک برج. خانه ی دیده وران دریا بوده است. برای رسیدن به دیدگاه موزه ای باید از نردبانی با  , زاویه ای تندبالا  رفت و در خیال , با  تنهایی دیده وران انباز شد و با ریسمان تابیده اش چراغی  , نفتسوز را از بدنه ی چاه, برج نور بر کشید و درون گردونه ی نورافکنش نهاد تا  به فانوس دریایی جان بخشید. سپس از رده ی ابزارهایی که سالها, در شبهای مرگ آفرین, صخره و آب  , جان بسیاری دریا نوردا ن, را رهانده اند؛ سان دید و نفسی گرم بر سردی پیکر برنجینشان دمید. از پای برج  , شنهای سرخ تا دل آب کشیده اند و جویدن پیوسته ی سنگ را زیر دندانهای نرم آب داستان می کنند.

شب در خانه ای (اتاقی) زیر شیروانی  , بس دیدنی  , کنار وانی قدیمی , ماسیده بر چهار پایه ی چدنیش  , تنهایی فانوسبان و دریای خشمگین و یورش نیرومند طبیعت را معنی میکردم ؛ گویا , دور از گوی زمین  , در دل ماشینی دست ساز آدمی  , در ماه  , دراز کشیده ام. شب ؛  شب, خوابیدن نبود ؛ جای اندیشیدن , در باره ی سختکوشی ی آدمیان, سازنده ی ابزارهای زندگانی بود. برای خوابیدن , همه ی روزهای شب صفت  ,  در دست ماست.لحظه های تکرار نشدنی شعر, در میان هستی عظیم را نباید از دست داد.

بر جسته ترین دیدنی ی دست ساز آدمی, پل سیزده کیلومتری خمدار فراز اقیانوس اطلس با نام  “کنفدراسیون”  است که جزیره را به نیو برانزویک  , می پیوندا ند. پل روزگاری از شگفتیهای کار مهندسان, دهه ی نود, جهان  , بوده است .

**********
١٥ سپتامبر  ٢٠١
تورنتو