سیاهی سبز

هوشنگ سارنج

نیم, روز است و کوره ی خورشید می تابد. یک رج, پنج نفری را به زانو دور از سایه سار, درختان, بلند در کفن, نارنجی نشانده اند و پنج دژخیم,خردسال با جنگ افزار, کمری آماده ی کشتن, آنهایند.

آوایی نیست و فریادرسی بر مظلومیت,یتیم. بوی سبز, شکوفه ی انگور مستی می آورد و با خود مرا تا کوچه های کودکی می کشاند. در سکوت, گرمای نیمروزی در جستار, نهری آب, خنک که در تن, شهر می دود ؛ از کنار, دیوارهای درختی و زلفهای آویخته بر آینه ی آب ؛ از تا ک های با لیده ؛ می روم. فرزندی از خورشید , ریسمانی سرخ از میان, خیال تا دور دستها ی بی سنگینی پیوند , آغازی به پایانی , بر شانه می کشد. داستانی را , بی واژگان می بینم ؛ پر از نگاره ها . سر های آشنا, پرداختکاران, ره گمگشتگان. روی سنگهایی دراز , سبکتر از پرهای رنگین, کلاه خود های روز های تعزیه . یا زاغچه های باغ, خیال . چرخان و رنگباز و چهره گردان ؛ با ناوکهایی به سیاهی ی عمر , و خلندگی تیر های تابش, سرد. یا , شبتابهای جهنده بر زمینه ی سیاهی چسبناک, شب. کسانی از کوهسار, یخین, سفیداب مالیده از ژرفای سرخناک, چشمخانه ها, می خندند و فرا می خوانند. اکنون دیگر بر ریسمانی پیش می روم که پایانش در تاریکی سرد , نالان است .

دستهایی می جنبند ؛ آوایی می آید ؛ نه دستها و نه آوا, را در می یابم. من نیز اثیری شده ام. در سیاهی سیال , که بوی ارغوانی درد و آوای وهمناک و شکننده ی بهمن در سرا شیبی دشت, زمستان را دآشت , پنجه افکندم. جوانی گل بهی پلاسیده , که رایحه ی لیمویی سردابه های خنک, رودکنار, کارون را داشت , چنگمال بوییدم و در گامی دیگر کف بر دیوار, ستبر, سیاهی سبز کوبیدم. آنگاه , نوای خیزرانهای تاسیده , از لابلای هوای شرجی دمکرده ی برنجزارها ی گرمازده , بر خاست . آذرخشی از چشمهای گنگ, خسته جهید. خود را در تنگستان, سر گردانی , پیچیده در بوی خوش , شکوفه های تاک , که بوی خسته ی اندوهبارکودکی می داد یافتم.

**********
تورنتو
۲۹ آگوست ۲۰۱۶

کشتار آ یین آزادگان نیست

هوشنگ سارنج

هر آن کشور , که در چرخشت, نا توانی پدافندی در افتد واز پشتیبانی نیرووران, مردمی خود واماند؛ آماج, چشمداشت, اهریمنی دیگران می گردد. مرزهایش در هم می آشوبد ؛ مردمانش از گرسنگی می میرند و کرکسان, لاشه خوآر ؛ پروار می آیند. آنگاه آتش, آزمندی سروران, جنگ افروزی ؛ همه ی بودها و باور ها و یادها را ریشه سوز می کنند. ” پشنگ ” نواده ی تورانی فریدون ؛ هموراه با سری پر کین , در پی یافتن, دست آویزی به یورشی و جنگی نو بنیاد و ویرانگرانه به ایرانزمین بود و بارها و بارها به سر زمین ما ؛ تا خت و تاز آورد. و بی دستاوردی پیروزمندانه ؛ شرمناک به ” توران ” باز گشت. و بسیاری جوانان ایرانی و تورانی را در آتش, آزمندی خودکامانه زندگانی سوز ساخت.

زال؛ سپهسالار, جنگجویان ایرانزمین؛ رستم, نو جوان و جنگ نا دیده را به البرز کوه در پی آوردن, ” کیقباد ” برای جانشینی پادشاه, در گذشته می فرستد. نخستین روزهای پادشاهی کیقباد ؛ سپاهیان تورانی بخش هایی از ایران را در چنگال گرفت و گیر دارند. جشن, تاجگذاری کیقباد نو تخت؛ بسی تند انجام می گیرد. و سپاه, ایران جنگ با تورانیان به فرماندهی افراسیاب را بسیج می شوند. ایران سپاه را ” رستم ” در نخستین جنگ آزمون, خود ؛ رهبری می کند و جنگاورانی بزرگ چونان مهراب , کابلی -قارن -کشواد- خراد – گستهم نیز در کنار, رستم ؛زیر, سایه ی درفش, کاویانی پیش میروند و در خوآر, ری دو سپاه, بزرگ ؛ یکدیگر را در می یابند.

در آغاز جنگ ؛ قا رن ؛ در هر تازش؛ ده جنگنده ی تورانی را بر خاک می افکند. ونیز ؛ شما ساس ؛ پهلوانی از دشمن را با زخمه ی شمشیر شیر کش ؛ به چنگال, مرگ می سپآرد . در گیر و دآر, جنگ ؛رستم ؛ پیش زال می رود و از پدر نشانی های افراسیاب را می پرسد. دستان سام – زال- می گوید: افراسیاب, پژنگ ؛ بسی آسیب ساز است. او در خفتان و درفش و با هوبند, سیاه ؛ چون اژدرماری گزنده در شب نهفته است. افراسیاب پس از شناخت, رستم ؛ به جنگ با وی می تازد. رستم؛ زخمی جانانه و جانکاه بر گردن, افراسیاب فرو می کوبد. افراسیاب از آن زخم ؛ جان در می برد. رستم می خواهد تا او را با کمربندش از خانه ی زین بر کند و به پیش, کیقباد ببرد که از سنگینی آن پاره کوه دوال, کمر, افراسیاب می گسلد و سواران تورانی گرد, او را فرا می گیرند و جانش را از خواری مرگ می رهانند. سپس افراسیاب از پشت, پرده ی غبار, رزمگاه با اسبی باد پا ؛ از مرگ گاه می گریزدو رستم از اندوه این گریز پشت, دست, خود را می گزد. سر انجام کیقباد ؛ تاختن به سپاه, افراسیاب را فرمان می دهد. رستم با یارمندی دیگر رزمندگان ایرانی هزار و صد و شست گرد دلیر به یک حمله شد کشته بر دست شیر … سپاه, شکست خورده ی تورانی به سوی ” دامغان ” باز می گردند و در پی آن هم افراسیاب, سپهسالار دل آزرده و دردمندو سرافکنده خود را به کرآنه های جیحون می رساند و روز, هشتم به دیدار , پشنگ شاه می رسد و گزارش دردناک شکست را باز می گوید.

پشنگ ؛ راه کار رهایی را در آشتی می یابد. به کیقباد می نویسد که منوچهر شاه با کشتن, سلم و تور خونخواهی ایرج را بجای آورد … ایدون توران و فرا سوی آمو دریا – جیحون – ما را و ایرانزمین, بزرگ هم شما را باشد…..و به دنبال نامه می آورد …تو دانی که سر انجام, آدمیزادگان مرگ است و هر جانباخته ؛ با هر زیاد یا کمش ؛ تهیدست در بستر خاک می آرامد. …پس پادشاهی هم چندان ارزی ندارد. ….نبایستی خون, بیگناهان در جنگ, ما ریخته شود. نامه ی پشنگ با ارمغانهای گرانسنگ به پیشگاه, کیقباد می رسد . قباد پس از خواندن نامه ؛ فرستاده را می گوید : گناه شما تورانیان بسیار است .

نخست ؛ تور ایرج را کشت. سپس افراسیاب به ایران تاخت و نوذر شاه, سالمند و زندانی را کشت. اغریرث برادر خردمندو رهنمای خود را بیجان کرد. … با اینهمه ما به آشتی تن می دهیم چه کین توزی و جنگ و خونریزی آیین, آزادگان نیست……رستم به شاه می گوید درخواست, آشتی آنان از درماندگی شکست می باشد ؛ ما نبایست به آرزوی آن فریبکاران گردن نهیم و به آشتی و دوستی روی آوریم. کیقباد به رستم می گوید : …سزد گر هر آن کس که دارد خرد به کژی و نا راستی ننگرد……. در پایان, گفتگوها قباد فرمان, فرمانروایی بر زابلستان تا سند را به نام, رستم می نویسد و پادشاهی کابلستان را هم به مهراب می دهد تا به دادگری و بخشندگی در آنجا ها فرمانروایی کنند. ……آنگاه رو سوی بزرگان و سران, سپاه می گوید : بی هستی زال پادشاهی من بی ارز است و بهایی ندارد پس جامه ای زربفت گوهر دوخته بر پیکر, کوهین, زال می پوشانند و او را در هودجی گوهر آجین بر پشت, پیلی می نشانند. به رستم – قآرن -کشواد-خراد -برزین- و پولاد هم تنپوشهای بها مند می بخشد و خود با سپاه بزرگش ؛ روانه ی پارس می شود تا ” استخر ” را به پایتختی سامان بدهد.

کیقباد بسی روزها بی درگیری در آشوب و جنگ یا ستیز به جهانگردی پرداخت و شهر های آبادان ساخت و بیرون, شهر, ری سد ( ۱۰۰) روستای خرم هست کرد و همواره با دانشمندان نشست دآشت و همه کارگزاران لشکری وکشوری را به داد و دهش رهنمون شد. چون سد سال از پادشاهی قباد گذشت ؛ نزدیکی مرگ خود را در یافت . کیکاووس پسر بزرگ, خود را فرا خواند و به او و دیگران گفت : چیزی بر تر از راستی نیست . که خداوند بر نا راستان خشم می آورد. همگان در پناه, یزدان و خردمندی و بی آزاری باشید. کسانیکه توش و توان, کار و زندگانی ندارند از بارگاه من نان خورش دارند . سپاهی و شهری یکسان ارزند. آنان که در سپاه منند و به دادگری و بخشندگی رفتار می کنند ؛ آبادگران, راستین, جهانند. او کاووس را به دادگری و دهش سپا رش کرد و به او گفت من رخت, زندگانی را فرو نهادم تو برای من تابوت آماده ساز و خود تخت, پادشاهی را بر گزین. تو اگر پاکدامن و دادگستر باشی همه کس ترا می ستاید و اگر آزمندی دامن ترا گرفت ؛ تیغ مردمکشی از نیا م,آرامش و آسایش؛ بیرون کشیده می شود. پس از آن سخنان ؛ جان داد و دیگر شایسته ی فرمانفرمایی ؛غرور بلند پروازی و کوچک نگری دیگران نبود. او را بر اسب چوبین, تازنده به سوی گورخا نه سوار کردند.

**********
۸/۷/۲۰۱۶ برابر با ۱۸ امرداد ۱۳۹۵
تورنتو

با مرگ هیچ بزرگی زندگی به پایان نمی رسد

هوشنگ  سارنج

این چه افسونیست که همواره سایه ی نا پایدار,  خویشتن بر سر ما ؛ گسترده است و هیچگاه نمی گذارد از آرامشی خرد پذیر بیاساییم؟ به گناهی نا کرده و راه, رفته ی نا خواسته ؛ پیوسته بر تابه ی اندوهی ژرف می سوزیم و شورا به می بارییم . اگر آدمی تنها بود و بر یک ستآره سوار؛ باز هم آن دادگاه, ازلی ؛ کفاره ی تنهایی  و ندانم کاریهایش را می ستد؟

این بذر , خرد در هر خاکی فرا وردی دگر گون دارد.  جایی گردن آویز, راز شناسان, راه, ”  معرفت  ” رسن داراست . آلنده ها سرب آجین؛ پاتریس لوممباها گلوله باران ؛ لبان حق گویان دوخته  و یکی هم گلبویه ی جالیز نشین احمد آبادی می شود. … درین فرایند, روالی؛ جوجکان, از چنگال, شاهین, مرگ رهیده؛ مهر و انگ, ترس و گریز از پیگردهای ستمگرایانه دارند. و از رویارویی با حق طلبی هراسناکند . و در آستانه های احساسی ؛ چنان از خود بیخود می شویم که  از راه, منطق فرسنگها به دور می افتیم. از هر دستی ؛فن آور  , هنرور  یا دانشور. این تنهایی و خود پنداری خیلی دانستن ؛ باره ها ؛ در افسانه هایی چون  اسفندیار ؛ سیاو وش ؛ پرومته ؛ اطلس …باز گو شده است. این چند روزه زیستن,انسان, تنها ؛  بر هر کرانه ای از  ارس؛ راین؛ یانک تسه کیانک ؛ می سی سی پی ؛ کارون یا دیگر سامانه های زندگی ساز ؛ بایستی در چاره گریها؛ سپری شود که در ستیزه های مرگ انباشت ؛ می گذرد.

آدمی آفریده ی مفید هستی ؛ عقلمند ؛سازنده و الگویی ازتوان , آفرینش است. درخشش, داناییش در راهگشایی آزادگی باز می تابد. دردا  این سیاو وش است که در آتش, کینه ورزی و تنگ نگری ندانستن, می گدازد. و در عین, نا باوری ؛ اسطوره های اهریمنی ؛ هستی اورا به گدازش می کشا ند. زندگانی بشر در چرخه ی ابزار های نوین ؛ چنان میانبری می رود که گویا؛ فاصله ها گسسته اند. دیوارهای اخلاقمداری ریاکارانه و ترسمداری و واهمه اندیشی در بسیاری جا ها فرو ریخته است .هر چند نیمه خدایان زر نشان, زورمدار؛ جایگزین می شوند و اشرافیتی نو پا و آزمند تر؛ از میان , پا برهنگان انقلابی سر بر می کشند. ؛ اما بر هم انباشت؛ جهان در حال,دگرگونی و مداری نو است.

فرهنگ, پند آموز, دیرین, ما؛ چنان رنگ و لعاب , جامعه ی پدر سالاری دارد که بند بند و سطر سطر و واژه به واژگانش, در چهار چوب, اندرزهای سالار باوری بر آمده است. هر از گاهی بزرگی از خانواده ی دانش یا هنر جان می بازد که به  راستی ” …از شمار, خرد ؛ هزاران بیش است. ” و با مرگ, آن بزرگ ؛ روند, جهان از پا نمی افتد. ؛ چه نبض , زندگانی آدمی در زدن است و بسیاری بزرگان, دانش و فن آوری و هنر در حال,آمدنند.  هوشمندی آدمیزاده از دیواره های بسته ی آمال اندیشی یگانه پرستی و سالار باوری می گذرد .

آری ؛ پاره ای  مردمان از جنس میدان و  خیابان و سنگ و سیمان نیستند؛از جنس, , گلند و درک, زیبایی دارند. و خدا را در زیبایی مظاهر او می بینند. . سینماگر ؛ شاعر یا نویسنده ؛ نقاش و دادرس و مفتی و سرباز؛ آموزشگر یا پزشک و  دیگر خادمان, به بشریت؛ همه از مقوله ی خرد و درک درستند. آدمها بایستی پیوسته به سوی والایی و خدا گونگی متحول شوند. تیغ برنده در دست , زنگی مست کار بری دارد نه آنان که از سوی خداوند, راستی و پاکی و خلاقیت ؛  فرستاده ی ساختاریند.

**********
تورنتو
۲۰ جولای ۲۰۱۶

موزه ی آقا خان (بخش دوم)

هوشنگ سارنج

مانند, سفری روحانی از شریعت به حقیقت و از دنیای ظاهری به دنیای باطنی می رسیدند. کسب, معرفت عرفانی برای آنان یک زایش نو و روحانی شمرده می شد و گرویدن به مذهب اسماعیلی را “بلاغ ” می گفتند و باور داشتند که تاریخ مذهبی بشر هفت دوره داشته و رهبر هر دوره را هم “ناطق ” و هر یک از جا نشینان,آنها را “وصی ” ” اساس” یا ” صامت ” می گفتند. وظیفه ی اوصیا حراست از معانی ظاهری و باطنی شریعت در آن دوره ها بوده است. پایه ی نظریه ی اسماعیلیان نخستین در زمینه ی امامت؛ از شیعه ی امامیه گرفته شده بود.

جهانشناسی اسماعیلی بیانگر آن بود که خداوند نخست نوری آفرید و با کلمه ی ” کن ” هستی را آفرید. از حروف, علویه ی هفتگانه. اسماعیلیان فاطمی با پذیرفتن امامت, فرزندان, محمداسماعیل شمار, امامان, خود را از هفت فزونی دادند. از دا عیان مهم فاطمی ناصر خسرو (۴۸۱ق ) شاعر ؛فیلسوف وجهانگرد, سر شناس است که به مقام, بالایی در سلسله مراتب, دعوت رسید و دعوت, فاطمی را در خراسان رهبری کرد. او دعوت را از بلخ به نیشا بور و دیگر نواحی خراسان برد. مدتی هم به تبرستان و دیلم رفت و گروه زیادی را به مذهب اسماعیلی در آورد. وی در دوره ی تنگنا به دره ی یمگان بدخشان رفت و کتابهای زاد المسآفرین و جامع الحکمتین را آنجا نگاشت.

تمام منابع اسماعیلی جهان متفقند که سر زمینهای غیر فاطمی به دوازده جزیره تقسیم می شد. و هر جزیره زیر نظر یک داعی بلند مرتبه با نام, حجت اداره می شد؛ داعیان ش ردیف بودند. داعی بلاغ -داعی مطلق -داعی محدود. هر داعی ؛ دستیاری به نام ماذون دا شت که مقررات را به اسماعیلیان تازه وارد می آموخت. داعیا ن در محل ماموریت استقلال عمل داشتند. اسماعیلیان معمولی مستجیب نام داشتند. در نظر فاطمیان بین ظاهر و باطن دین تفاوت وجود دا شت و برای رسیدن به حقیقت بدون شریعت ممکن نبود. به تفسیر توجه نداشتند؛ برای علم حدیث ؛ محدودیت قایل بودند. امام خود را قرآن ناطق و نص الهی را قرآن صامت می نامیدند.

سلسله ی فاطمی محرم,۵۶۷ق بدست, صلاح الدین ایوبی منقرض شد. بعد از مرگ مستنصر اسماعیلیه فاطمی به دو شاخه ی مستعلویه و نزاریه بخش شدند . نزاریان در دژ الموت توان, سیاسی چشمگیری پیدا کردند. حسن صبا ح که دعوت نزاریه در ایران را بنیان نهاده بود وابستگی به قاهره را برید . در دوران ۱۷۱ ساله ی الموت اسماعیلیان نزاری توانستند با رهبری حسن صبا ح دعوت خود را بدون پیوستگی با مستعلویه اجرا کنند. تا بدست,مغولان نابود شدند. البته نزاریه در ایران بدست مغولان کاملا منهدم نشدند ؛ بلکه گروه هایی در دیلم و قهستان باقی ماندند وبسیاری نزاریان خراسان به افغانستان و سند مهاجرت کردند.

دو سده که مهمترین دوران نزاریه بعد از الموت است نزاریان مجبور به تقیه شدند و هویت راستین خود را در پوشش, تصوف کتمان کردند. درین دوران چیزی از امامان و پیروان آنها دانسته نیست. و با مرگ, شمس الدین محمد بیست و هشتمین امام نزاری حدود ۷۱۰ ق نخستین بخشبندی بین, نزاریه پدید آمد. مومن شاه و قاسم شاه فرزندان, شمس الدین بر سر جانشینی پدر اختلاف پیدا کردند. و به دو گروه مومن شاهی و قاسم شاهی بخش شدند.

چهلمین و آخرین امام نزاریان,مومن شاهی امیر محمد باقر بود که در ۱۲۱۰ق با پیروان خود در شام تماس گرفت و دیگر از وی خبری نشد. در مورد قاسم شاه و دو جانشین وی اسلام شاه معاصر تیمور ۸۲۹ق و محمدبن اسلام شاه چندان آگاهی در دست نیست. اسلامشاه مقر خود را از آذربایجان به قریه ی انجدان بین اراک و فراهان برد و جماعت, اسماعیلیان نزاری – قاسمشاهی از عناوین مرشد و پیر و شیخ استفاده می کردند و دو سده به دوره انجدان معروف است. آنها توانستند پیوندی با پیروانی در هند و آسیای مرکزی پیداکنند. از زمان, اقامت, شاه نزار ۱۱۳۴ق مقر دعوت از انجدان به کهک کر مان و گاهی هم شهر بابک و یزد انتقال یافت.

در عهد افشاریه و زندیه برخی امامان قاسمشاهی نقش سیاسی داشتند و در آغاز عهد قاجار امام حسنعلی شاه؛ که شخص متنفذی بود لقب “آقا خان” از فتحلیشاه دریافت نمود. وی پس از جنگی به افغانستان رفت و بدین ترتیب دوران ماندگاری نزاریان, قاسمشاهی برای همیشه در ایران پایان گرفت. آقاخان؛ پس از مدتی که در افغانستان و سند و کلکته گذرانید سر انجام در سال,۱۱۲۶ق در شهر بمبیی اقامت دایم گزید و تشکیلات, وسیعی برای رهبری پیروانش بوجود آورد. امروزه اسماعیلیان نزاری پیرو آقا خان در جهان پراکنده اند.

**********
تورنتو
دهم جولای ۲۰۱۶