خانه ی کوچک ممد خان

هوشنگ, سارنج

از کرانه ی نیمروزی درون, خانه ی پدری ما؛ نهر,” فدن ” می گذشت . پیش از رسیدن, به ما ؛ پیچی می خورد و از آ بدستگاه, مسجد, محله و پای باغ, انگوری “مش کریم ” نیمدوری دیگر می زد و به زمین, خالی “ابرام جوده ” و دو سید, بزرگوار و پشت, خانه ی ” ممد خان ” می گذشت تا به خانه ی ما برسد. از خانه ی ما؛ تا رسیدن ؛ به “لت, ممدوسین بک ” و یخچال ؛ تا خها و پلهای بسیاری را بالای سر, خود می دید.

فدن نهر یا ” مادی ” پر ماهی کاریزی و خرچنگهای پهن, سیاه ؛ با چشمانی از کاسه ی تن بیرون زده و مارهای آبی و موشهای شناگر ؛ هم بود. هر ساله سد ها کشاورز ؛ از روستاهای خآوری اصفهان ؛ به مادی روبی می آمدند. و یک روز ؛ در هر برزن؛ بر مادی روبی ؛ غوغایی بودو همهمه ی گلاندازان, مادی روب. لجن های بالا ریخته از نهر ؛ پر خرده شیشه و دیگر زباله های فرو نشین بود. گل انداز ؛ باریکه زمینی پشت, خانه ها؛ یا زیر, درختان , کران, مادی بود.

پشت به نهر, فدن و باریکه گلاندازش ؛ یک خانه ی کوچک, دو اتاقه ؛ از آن, ممدخان؛ جا خوش کرده بود. کاشانه ای به کوچکی ؛ یک دل, تنگ؛ زیر, سایه سار, درختی غریب افتاده که با آب, کف آگین, تشت, رختشویی ؛ آبیاری می شد. یک دو دری نیمه آفتابگیر ؛ یک قدم دور تر از انجیردار؛ در اجاره ی کارمندی از بانک, سپه بود . کارمند موهای فری و جوگندمی و همسری بلند قدتر از خودش داشت. هنگام, رفتن, با دو چرخه اش به بانک ؛ پاچه های شلوارش را ؛ در جورابها یش می کرد که به زنجیر دو چرخه نمالد.

چیز, چشمگیر در آن خانه ؛ همان درخت, انجیر بود. که شاخه هایش همه ی آن فضای غربالی را؛ تاریک و بی آفتاب می کرد. انجیر های سبز رنگ؛ از بیخ, هر برگ جوانه می زد تا آن دگمه ها آرام آرام پر شیر و شیر ین شوند. تنه ی آن سایه ساز ؛ اسکلتی در هم تابیده را به یاد می آورد.

“عشرت ” خانم با سه دختر و یگانه پسرش ” حسین ” زیر پرو بال, ممد خان می بالید. این مادر ؛ زنی از گرداب, فقر بر آمده ؛ با چشمانی به رنگ, شهد و بسیار مهربان؛ دلداده ی حسین؛ دوردانه ی رنگین چشم ؛ یادش نمی رفت که دستک های چارقدش را زیر, چادر, ریز گل, قهوه ای رنگش ؛ گره بزند.
ممدخان, خانه نشین؛ کاری نداشت که در پی آن برود. اندک نزولی از پول, فروش, سر قفلی دکه ی سلمانیش می گرفت و کرایه ای از اتاق, دودر, با شیشه های زندانی در شش قاب, پنجره . که از درون ؛ با چفتی زنجیر شده ؛ بسته می شد.
اتاق, یکدری ؛ آشپز خانه سر خود و یک پستویی باریک در ته, آن ؛ روبروی چاه, آب و آبریزگاه؛ را ممد خان و خانواده اش در دست داشتند. آنجایی که تمامی سایه ی درخت, انجیر به آن می ریخت.
ممد خان ازپای درخت, انجیر ؛ تکان نمی خورد مبادا ؛ گنجشکهای جوجه دآر ؛ یا همسایه ها ؛ یا زاغچه های سحر خیز ؛ چیزی از آنها را تاراج کنند. او شمار , دانه دانه ی هر شاخه را از بر بود .
” نارون” را ؛ به شیخ بهایی؛ کوچه ای به درازی دو هزار متر ؛ خاکی ؛ با دو پیچ و خم, سخت ؛ نزدیک, خانه ی مکرم, شاعر ؛ می پیونداند . همه ی خانه های روییده بر دو کناره ی این کوچه ؛ خشت و گلی زیر, آسمانی آبیرنگ دراز کشیده بودند و چاهک های آب باران بمانند, دگمه های بسته ی جامه ای بلند می نمود. در هایی کوتاه ؛ آدمی را در بیخ, دالانی تنگ و تاریک به دهان, گشوده ی اتاخی که بر سر کاشانه ای گلین فریاد می کشید ؛ می رسانید.
هر چه ممد خان می فرسود ؛ بچه هایش قد می کشیدند. و حسین خیلی زود در سایه ی بیسوادی و مهر, مادری ساده و پدری بد اخم و کم سخن؛ از راه, شاگرد شوفری اتوبوسی بیابان رو؛ نان آور, خانواده ی سایه پرورده ی ممد خان شد.
آن کوچه ی بلندو باریک و خاکی که زیور, هر خانه اش ؛دریچه ی تهی کردن, آبریزگاهش بود؛ بمانند, رودخانه ای در چهار راه, ” تکیه ” که میدانگاه, چندان پهنی هم نداشت؛ چرخی می زد و به سقط فروشی میرزا محمود, تریاک فروش و مش میرزا – رضا شاه – و علافی میرزا زاغول و بقالی مشد عبدول و قصابی شیرانی و نجاری ” اوس ممد “و عطاری وزرایی ؛ درودی می فرستاد. راستی ؛ نانوایی شاطر حسن ؛ چه نانی داشت و چه بویی؟از پگاه, روز تا شامگاه, آن ؛ بهترین بوی تازگی و رمق, زندگانی را در محله می پراکند.
برترینو بزرگترین خانه در جلو خان, ممد خانی ؛” حسینیه ی زرگران “بود که سالی دو دهه زیر, پوشی بلند و سه دیرکه ؛ روضه خوانی داشت. همه ی اهل محله در برپایی و آراستن و پیرایه بستن, خیمه ی حسینی می کوشیدند.
عزاداری آن سال که حسین, ممد خان پانزده سال داشت؛ براستی بر خانه ی ممد خان سرا پرده گشود تا عشرت خانم را نا بود و سه دخترش را تارک دنیا ؛ ساخت.
حسین در راه, تهران به اصفهان؛ لای دیوار, آهنین, یک کامیون با اتو بوس, مسافر بری ؛ له شد و بهمراه, خود خانواده ای بی آزار و ستمکش را زنده کش ؛ ساخت . امروزه روز همه آنان را فراموش کرده اند ؛ نه کسی اشقیای ستمگر را می شناسد و نه ستمدیده ی راستین را ؛ تا بر آنها بگرید.

۲۵ سپتامبر ۲۰۱۸
تورنتو

شهر, خاکستری

هوشنگ, سارنج

شهری بی کشته با کشتزارهای سوخته از تشنگی و آبچاهها همه ” بیر,برهوت ” . آب در تن, رودش بخار, جانگیر ؛ جویها ؛ تلنبار از لجن, خشکیده ؛ درختان بی برگ و چوپانها گریان؛ گاوها و گوسپندان مرده و مرغها در لانه ها؛بی جان ؛ مورچگان در چشمخانه های افتادگان جنبان….
همهمه از مردان بود و زنی دیده نمی شد. از بامداد ؛ دیگر کاری نبود و امید, زندگانی . خودرو کم دیده می شد و خوردنی و شتابی هم در کار نبود. همه چیز ؛ خاکستری می زد. آرام؛ به سوی جنوب, تپه سارانی پر خانه های بهم چسبیده رانده می شدیم ؛ بی خواستنی همه با هم می رفتیم بی گام بر داشتنی . گوییا ؛ خون در رگها فسرده بود. در باور, همگان روز, انجام در می گشودبی نشانه ای. نه زمین تندتر می گشت و نه خورشید آغوش گشوده بود. نه گرمایی بود و نه سرمایی .
مردها زیر, آسمانه ای کوتاه و نیمه تاریک چشم به راه, رخدادی ندانسته ؛ کنار, هم روی سکوهایی نشسته بودند. من و او با یکی از بچه هایمان؛ با هم راه افتاده بودیم. گروه به واکنش؛ به فرمانی ؛ ریخت, زنانه مردانه دآشت. در چشم بر هم زدنی دو همراهم را گم کردم. مدتی گاوه و ار (گوه )میان, مردان, نشسته فرو رفتم و سر انجام از خستگی و دمکردگی هوای سنگین و نفس بریدگی ؛ خود را از آن جای گور آسا ؛ کندم و به راه افتادم. پشت, سر که نگریستم؛ جایم را بمانند, عسل در کاسه ای پس از بر داشت؛ پر کردند . بازگشتی برایم نماند. کسی از فردا سخنی نمی گفت. از لابلای گروه, سرگردان؛ وامانده خود را بیرون انداختم. آسمان آبی بود و لکه های نازک, ابر ؛ بر آن می دویدند. زمینی که بر آن می لولیدیم. بی ابراز, همدردی یا؛ یارمندی یا پرسشی ؛ چنان نه هموار بود ؛ که هر دم؛ بسیاری ؛ سکندری می خوردند و با پشت, دست خون, پیشانی شکافته را می ستردند. تپه ها پر شیار ؛ سربی و قهوه ای آبرنگی می نمودند.
یک ساختمان, آبانبآری گونه ی آجری با نقابهای سیمانی ؛ آن جلو از بالای سر , مردان؛ نیم, تنه اش پیدا بود. صندوقهایی را پیچیده در ترمه های بدلی از آب انبار بیرون می کشیدند و به راهی و جایی نا آشکار می بردند. کار بدست, جوانانی کشیده اندام و سینه ستبر که شلوارهای مشکی به پا داشتند و با بند, شلوارهای کشی و سگکدار سفت شده بود ؛ انجام می گرفت. پیراهن های سپید تن و ریش های سیاه چهره شان را آذین می کرد. کیفهای سیاهرنگی هم ؛ به کمر بسته بودند که بر بند های برزنتی آن سنگینی می کرد. سخنی هم نمی گفتند فقط در کار ساختن, روزی بی فردا بودند.
از پیشخوان, سازه ی آب انباری نیمدایره ای زدم و خود را در غروبی که سایه می انداخت رها ساختم. شهر بر سینه ی تپه های بی چراغ خاکستر, نا امیدی می پاشید.
در پی گمگشته هایم می گشتم در جایی نا آشنا و بی راه و بی زمان. چند وابسته و آشنا را دیدم که به روشنی زندگانی و روز و وابستگی را انکار می کردند.
دری باز و سیاه از تاریکی او به غروب دهان گشوده بود. داخل شدم. در کور سویی ؛ یکی از دوستان؛ برای کسانی شعر می خواند. مشاعره نبود مشاجره بود؛ بر سر هم هوار می کشیدند. با اینکه نفسم بالا نمی آمد. فریادی از نوک انگشتان, پا تا؛ تارک, سرم بر آوردم : بابا من نمی خواهم به صندوق, زور ساخت بروم
خیلی چیز ها هست که من دوستشآن دارم ؛ بیایید همه با هم از اینجا بیرون برویم ؛ پایی بکوبیم ؛ چرخی بزنیم؛ راهی برویم ؛ نفسی بکشیم . سردی بامدادی را در شش هایمان حس کنیم ؛ شاید علفی بیابیم و بر آن دستی بکشیم.

دوست, خوش سخن ؛ بچه ی محل و همسایه ی دیوار به دیوار را هم مانند, برگی پاییزی خشک و سبک سیاهی از دستم ربود.به کسانی که نمی شنیدند گفتم حالا اگر بامداد آمد و همه چیز بر پا بود چه ؟ چرا نخواسته داوطلب, رفتن شده ایم ؟ با خود گفتم اگر مانند, بار, , پیشین زمینه سازی باشد چه ؟و فکر کردم ؛ نکند بمب, اتمی قرار است بیچارگان را نابود کند تا مالمندان ؛ آسوده تر زندگانی کنند ؟ و سر بر سنگ کوبیدم.
به کنار, راه رسیدم . گروهی در خودروهایی در هم چپیده به سویی می گریختند. من به امید, رسیدن به خانه ام در تاریکی پیاده می رفتم و به گمشدن, پیوندانم؛ می گریستم.
تورنتو ۱۳ دسامبر, ۲۰۱۸

شیکاگو (برگی از یک سفر نامه )

هوشنگ, سارنج

راهی هوایی از فراز, کشتزارها و بیشه ها و چالابهای بسیار تورنتو را به شیکاگو می رساند. زمینهایی همه سر سبز و بارور برای زندگی دادن به آدمیان, کارورز. شیکاگو بزرگترین شهر شمال , خا وری “ایلی نویز ” با گستره ی بیش از ۵۹۰ کیلو متر, چهار بر ؛ سومین شهر بزرگ , آمریکاست. پیشینیان آمده به این سر زمین ؛ زمینهای مردابی را خشک انداختند و زیستگاهی ارزنده از گندابهای کرانه ی جنوب خاوری دریاچه ی میشیگان ؛ شکآر کردند.

شیکاگو زیبا ترین کرانه های آبی جهان را نیز دارد و چه اندیشه بر انگیز است که آنهمه زمینهای گرانبها را نمایندگان مردمی پیشین؛ بوستان و دریا کنار و چمنزارهای مردمی ساخته اند. (پارک, ملی )
آن شهر کار و بازرگانی و بیمه ؛ در زمینه ی موسیقی و فرهنگ, کهن و روز ؛ سر آمد, گیتی است. چه جوانان, آلمانی و ایرلندی نخستین کوچندگانسرزمین سازی بودند که با کندن , آبگذری برای کشتی رانی بازرگانی پای دیگر خانوادهای بجان آمده ی اروپایی را بدانجا گشودند. سد سال پس از آن روز های پر سختی و بردباری که شیکاگو زاده شده بود هزاران اروپایی برای راه اندازی فناوری پولاد و کشتی سازی و …بدانجا روی آوردند و در سال, پایان, ۱۸۰۰ شیکاگو در بازرگانی و فناوری و هنر؛ غولی ؛ بر آمده بود.
دو آتشسوزی بزرگ ؛ یکی ۱۸۷۱ بیشتر شهر چوبین را اوبارید. و آن خود بنیادی بر کآنون, معماری شکومند, کشور وجهان گردید.
رودخانه ی شیکاگو در گسترش, شهر برجستگی ویژه داشته استرا به . تا آنجا که با کاری شگفت برای گریز از آ لندگی آب, دریاچه ؛ آبگذ رش را به سوی سر چشمه های می سی سی پی ؛ در خآور ؛ بر گردانده اند. از دیر باز این رود ؛ دل, تپنده ی شهر بوده است و بیشتر, کارخانه ها و آسمانخراشها ی زیستی و بازرگانی و بیمه های جهانی بر آن آبکرانه ها ؛ پدید آمده اند.
زیبایی شهر بر آمده از معماری ایست که ریشه در هنر معماری پسندیده ی اروپایی دارد و نژاد های کوچیده با خود در پوشه ای از آرزو ها ی سر خورده ؛ آورده اند تا در بستر, آزادیها و نشان دادن شایستگیها؛ بکار بندند. از آن دسته ؛ کار بری تندیسهایی از میتولوژی یونانی – مانده در یادها – که درونمایه ی بسی سر در ها و کنده کاریهای باسمه ای و قا لبی و دوری جستن از هزینه ی سنگتراشی و بهره وری از شتاب, کار ؛ در کاربرد, بتون ؛ دیده می شود. جا بجا ی شهر در پیشخوان, هر سازه ی ارزشمند یا بوستانهای گردشی ؛ در کنار, تندیسهای نوین ؛ تندیسهایی بر آمده از افسانه های اساتیری هم؛ گوشه ی چشمی به فرهنگ, میتولوژیک دارند و در کمتر شهری از آمریکا چنین رد پای فرهنگ, نیاکانی از کوچندگان, ایرلندی – آلمانی -لهستانی -ایتالیایی ؛ دیدار است.
جاذبه های گردشگری و درآمد زایی آنها ؛ در پیشه وری و بازر گانی غیر وابسته نمایان است. هزاران کس؛ از جوانان, دانشجو و دانشآموز درین چرخه ی کار پیشگی و درآمد آفرینی -که از صنعت نفت سود آور ترست – همراه با کارشناسان, کارآزموده ؛دست دارند. همچنین هر جوان, تاریخ ساز ؛ با گذراندن, دانشکده های دانش یا هنر؛ در پی بر آوردن آرزوهای خود و خدمت, به جامعه ؛ چارچوب, یک زندگانی تندرست و شاد را می سازند. این بستر, پویا ؛ بر پایه ی شایستگیها ؛ پایگاه های خواستی هر کس را آماده می سازدو گروهی را به مانداب, گوشه گیری نمی کشا ند.
بیشتر, سازه های بلند ؛ راهها ؛ پلها؛ و آبگذر ها از ۱۹۲۰ بجای است. می توان قواره ی فناوری نود ساله را گمانه زنی کرد. که ابزار, ساخت, امروزین با سفر به مریخ سنجیدنیست.
به میزبانی تینا خاتون به هشتاد سالگی من پا به هتل ویندهام گراند نهادیم. از بد, رویداد؛ هتل ترامپ رو در روی ما بود تا پس از نوشیدن هر آشام, آبی نفرین بر اشقیا فراموشمان نشود. آب در رودی تنگ افتاده بین, دو دیواره ی آهن و سنگ و بتون ؛ بی جنبش می زد. و قایقهای بسیاری را بر دوش می کشید.
به ده و نیم , شب رسیدیم. قایقها چون پرندگان, آبشکار ؛ سیر آمده از خستگی ؛ به پناهگاهها خزیده اند که شب خستگی گرمایی ۴۲ درجه ی روز را در می کند. نور, سرخ, پشت, خود روها ؛ رود, رونده است و آسمانخراشها؛ آسمان, پر ستاره. آب, رودخانه ؛ زره پوشیده از چینهای رویه اش؛ بی آزار و خراشی پیش می رود . باز تاب, خورشید, بامدادی بر پنجره ها روز را مژده می دهد. آفتاب, نیمه بر آمده پیش از روشنان, چهره ی پاره ای از زمین, شهر و نیمی از بلندای سازه های بلند را نیمرنگی خونین زده است. ده دقیقه از بامداد, دوم آگوست ۱۹۱۸ می گذرد .؛ آب رود ؛ زره پوشیده از چینهای رویه اش؛ پیش می رود. از گفتگوی تحریمها ی دوباره ی ایران ؛ دلم می گیرد که ناسازگاری با گرفتارانست و با اینهمه زمین گرد, خود می چرخد و بر مدار, خورشید می تازد و شبان و روزان, ما را می سازدو آدمها؛ خوش یا ناخوش ؛ پیر می شوند تا خوراک, این سیری نا پذیر سامان یابد.
نوزده, آگوست ۲۰۱۸ تورنتو

آبخوست, کیش

هوشنگ, سارنج

 

از پنجره می بینم که دریا بخود می لرزد. چند لنچ در میان, آب لنگر انداخته اند ؛ دورتر . کشتی های ماهیگیر؛ تمام, شب ؛ تا بامداد, خاکستری چراغهاشان روشن بود. شش شاخ, کازینوی بیکار؛ با دامن, شیشه ای گسترده را آوای نرینه فاخته ای ریشخند می کند.
سایه ی گنبد و مناره های مسجد, نیمه ساز, ثامن الا یمه پا زیر, دامنه ی خود گرد کرده است. اسکله ای پهن و بلند؛ تا دل, آب پیش رفته است. کرانه ی شنی ؛ آبخوست, (جزیره )زیبا را دور می زند. و بالاتر از ماسه و آب؛ سایه سار, چند درخت, لیل ( انجیر, معابد )و درختان, اکالیپتوس, در هم پیچیده ؛و دیگر درختان, سایه ور و گلهای زرد و بر گینه های میموزا ؛ پناهگاه, هزاران مرغ , مینای سیاهبال و پر , زردینه نوک وگنجشکآن, گرما زده است.  براستی کیش مادر, بسی مهمانسرا و رستوران های شب بیدار و نوا پرداز, نوای موسیقایی ماهیگیران و دریانوردان, بومی و مال اندوزان, کوچیده و بازار های فراورده های بیگانگان شده است. پس؛ شبهای خنک, بیرون جسته از شکم, روز های گرم, پر شرجی را؛ بگونه ای بایستی به بامدادی گره زد.

در تیر رس, دید؛ فراز, فروشگاه, “زیتون “رودر روی د ریای زره گون ؛ بشکه های آب و خرده ریز های انباری ؛ چشم انداز شکنند.
میدان, ماهیگیر ؛ با تندیسی سترگ؛ چیرگی انسان, جوینده ی روزی را ؛بس سر سخت و نیرومند نشان می دهد. پشت به همه ی نماد های شهر گرایی ؛در پی شکست, هر آبخیز, دریایی است. سازه هایی بزرگ ؛ چونان ” مرکز, گردهمایی های بین المللی ” و “کازینو ” نیز یادمان, دوران, غولهای هوانوردی کنکورد و شب زنده داریهای شیوخ, ” خلیج, پارس ” بر کران, میدان, ماهیگیر آرام کز کرده اند. با پیشخوانهایی پر گیاهان, گلور و سبزه و سفره سنگفرشهای گسترده بر ماسه های پر ته سیگار بجای گوش ماهی های آواز خوان ؛و پرچین های گل کاغذی سرخ و سپیدو نارنجی.درختان, پا کوتاه ؛ آذین شده در ششبر های بی شاخ و برگ؛ بجای انجیر های معا بد, خنکی بیز؛ که روزگارانی مردانی ؛ در سایه اندازشان؛داستانهای دلیران , تنگستان و میر مهنا و دلواریها را می گفتند, جا گیر شده اند . گفتنیست که همه ی آبیاری و ریخت و پاش و شستشو و…از آب شیرینکن های شدنیست.

بامداد که به دستبوس, دریا رفتیم؛ نیمه آ شوبیده بود.باد می وزید؛ آبخیزها (امواج )چون سواران, جنگجو بر شانه ی هم سوار ؛ به سوی کرانه های سپید ماسه ی مرجانی می تاختند. جابجای شهر, گلها و آب, آسمانی؛ زیباییهایی در تن سازه های نوین, بازاری (مالها )خود می نمایند. از آن دست رشته دیدنیهای گرد آمده در ؛ دل, یگانه کاریز سنگ, مرجان؛ با آب شیرین, باران از سه هزار سال, پیش است. که پانزده کیلومتر درازا و ۲۷۴چنبره و تنوره دارد ؛ بی مادر چاه؛ که همه ی تنوره ها کشنده ی آب, بارانند. و این پاره سنگ, مرجانی آبخست (جزیره)۵۷ میلیون سال دارد . بلندای تا خ به کف ۱۴ متر است و نیاکان, مردم این سر زمین آب, پالوده ی باران را از تنوره های سنگی بر تن, باریک, کهریز فرو کشاندند و از شش راه, دستیابی به آب, شیرین با ۱۵ متر سرازیری ؛ آب بر می داشتند و به تشنگان, دریا گذر یا زندگیوران, آبخوست می رساندند. افسوس که برای درآمد زایی ؛ از پیکر اندرونی کاریز -که همه مر جانیست بسیار کنده شده است.
مالهای (بازارهای ) فراوانی همه زیبا ؛با مهآزی و مصا لح کاربری سازه ای روز, جهان دارد. گلکاری و فضای سبزش گسترده و از گیاهان, گرمسیری
وا رداتیست . اطلسی بیداد می کند؛ بوی گلها؛ پیچیده در نوای بلبلان ؛ هر دم ؛ چون پرندگان, در یایی ؛ زیر,نخلهای سایه ور ؛ بال می گشایند.

شب؛ آبخست؛ در نور, نیونها؛ شبتابی خفته بر آبست. بامدادان پیرسنگ, روییده در آب؛ زیر, شمد, مه؛ و خواب؛ خمیازه می کشدو دریا آرام دم . شهر, خوابناک ؛ از دیر بیداری ؛ جان می گیرد و آدمی در پی روزی یا گردش بر خود می تپد. کشتی یونانی بگل نشسته ؛ از سال, ۱۳۲۲ خیلی آرام در آب له می شودو کرانه های روستای “باغو “را دیدنی کرده است. آب, شور ؛کشتی را از پایه می جود و در خود می کشد. و زمانه کمر, آنرا در پاشنه شکسته ؛هم زنگار ؛ سر انجام؛ بنیادش را فرو خواهد ریخت.

پنجره را می گشایم. دنباله ی شبی دمکرده به خانه یورش می آورد . هرم گرما ؛ راه, دید را تا دور دست ها ؛ بریده است؛ بایستی چشم به راه, شامگاه بود و نور, بی گرمای چراغانی شب. آب شیرینکن ها در تن شهر آب می دوا نند و بر هر میلیمتر, خاک  زر ؛ گسترده است بیهوده شهربانان خود آنجا را؛
” کیش, طلایی “ننا میده اند. دیوار, هر خیابان؛ بشنه ی هتلیست . شهر تمامی شب بیدار است و هر دم هواپیمایی از استانی بر فرودگاه بزرگش بخاک می نشیند. خیابانها بی چراغ,راهنمایی آرامش, قانونمند دارند روند شهر های کوچک در آغاز بزرگ شدن چنینست . دریغا که تا دوبرابر شدن کیش ۷۵
ملیون سال دیگر بایستی ؛ شکیبایی کرد.
بی گمان کیش در ایران بی همتاست به شرط آنکه اگر می توان در همه شهر و روستا های ایران چنین هزینه و کار آفرینی ها بشود .
شب ؛ ماه, تمام؛ بر فراز, دریای پر مهتاب؛ ماهراهی به پهنای رودی بزرگ ساخته بود که تا آ سمانکرانه تاریک, دوردستها کشیده بود.
تورنتو , نهم جولای ۲۰۱۸