در مهراب

آزاد از بند, خواب؛
خورشید را
بر کف, دستان , فرو مالیدیم؛
کاروان, زایران ؛
رو سوی معبد , دوست.
ماه هم پریده رنگ ؛
بر آسمان بود .
آب در جام, زمانه ؛
موژ های آسمانی داشت.
شن شکن ؛
از سر, سنگ تا پیرهن, آب.
مهر در مهراب , بی پرده , می چرخید.
خواهش, نگاه پاک بود و بی زاری .
رهننوردان ؛
سرریز از باور به پایبندی ؛ چون بامدادان ؛
جاری از در و دیوار ؛
پیچک, مهربانی پیچان ؛
بر جای پای رفته ی دوست ؛
می رفتیم.
ه-س
۱۰ جولای ۲۰۲۴

تورنتو

سنگگل

هوشنگ, سارنج

بر کویر می رفتیم . برادرم جمشید پیشتر از ما ؛ گام بر می دآشت . تا قوزک پا در شن. روی بر گرداند و بما نگاه کرد تا به او رسیدیم. گرد, نمک ؛ سپید بر مژگانهایش نشسته بود. جویباری باریک میان, جا پایها ؛ خود را می کشید. پا بر هر دیوارک, چالخاکها ی نمکی می نهادیم؛ هوفکی می زد و غباری سپید بر می خاست . خشک برفی چسبناک .پا از هر گودالی بر می کشیدیم ؛آبی نازک به رنگ, هاله ای گلبهی ؛به جای پا می دوید; آرامتر از دویدن, خون به جای خارش , پوست.
حاج حسین ؛ با شناخت, روشنی که از کویر داشت رهنمای ما بود. من در کنار, گامهای بلند و استوار ایشان می جهیدم؛ چون زآغچه ی دستآموز ونا توان. بود, من , گوشان , نیوشا بود و چشمان,نگرنده به آن بزرگ, ناب . از گیتایی کویر می فرمود . هر نماد, کویری در بینش وی غزلی بلند و تابناک به سرودن می نشست. از آن بهشت, خشک و آب, شور ؛ و سایش , باد و سنگ . از آنهمه بی سایگی ی جوشنده و رگهای دالانی زیر, پوسته ای لغزان .از سنگ و جویدن, باد. از اینکه ما کویریان بهشت, خود را اینجا ساختیم. با چیرگی بر قهاریت. بر زمانه و جلوه های آن. آب را از ژرفای سنگها بر آوردیم . کاریزهای چپ و راست, دو اشکوبه ساختیم. و اشک, سنگ را تا پای نخلستانها و باغهای بهشتی آوردیم .ایشان از باغهای انار قصیده های بلند سرود و من روزی را به یاد آوردم که در یکی از آن مینو سراهای بوستانی سر کرده بودم. انارستانی که کا شا نه ای آجر ساز به سبک معماری یگانه ی کویری بر تختگاهی بلند پایه را در آغوش گرفته داشت و آبی از هفت آب, آبپخشگان اردستان ؛ نزدیک, زیباترین سازه ی نیایشگاهی ازپای دیوارش می گذشت. و در آن روز از خاکی بی نم ؛ پنجه کش ؛ انار هایی باخون , تازه ی ارغوانی پس از روزهای چند ماهه بیرون کشیدیم و مزه ی شیرین, شربت, خاک را در مهربانی میزبان بزرگوار, اردستانی ؛ آزمودیم.
بر رد, پا ها می رفتیم. تا پای کاشانه های در شن خپه . نگرنده بر کاکل, خرمابنان, سر از گور, شنی خود بر آورده. تا پای خرسنگهای سرمه ای در همسایگی ی گیاهان, مکیده از آب. و زمینهای مرگ پذیر در پیشگاه, سیاه باد های بیقرار. و سوخته از؛ داغدم خورشیدی.
در چاه, کاشانه ی حاج حسین ؛ بوته ای سنگگل روییده بود به رنگ , شیرین, انگورهای سیر آب در باغ, نمک. برگهایش سبز, آوازه خوانی که نرمش, نور داشت.و موژ های آهنربایی. گلبرگهایش ؛ آتشین سرد.از پسودن ساقه اش ؛ آ وا ی مانده در پیکر, تارهایی بر می آید. پسا آن ؛ آرامشی جادویی دست می دهد؛ که بین؛ ستارگان, کهکشانی نظمی گیهانی می آورد.
ازان سالار خواستم در سفری دیگر به کویر مرا به دیدار, آن گل ببرد. من بودم و آن دو و دانه های برف, داغ و شور.

ه.س
۵/جون/۲۰۲۴
تورنتو

برابرم ایستاده است

هوراسمان ؛
همیشه ؛
روشن کند آب و خاک و کوه .
اکنون برابرم ایستاده است؛
نگران.
مرا که سالها ؛زنده داشته است ؛
با بوی نمدار, خاک, تازه ی روشن ؛
به پا ؛ دارد.
ای پوپک, مژ ده و نوید؛
ای مسافر, دیار دور؛
تنهاتر از تنها؛
ای نسیم و بوی آشنای غم
تو بساز.

ه.س ۱۹ می ۲۰۲۴
تورنتو

به سبکی پر

هوشنگ, سارنج

……فریادهایی از گلدسته هایی نا پیدا ؛ به گوش می رسید. ” کندولس ” ” کندولس ” ؛ فریادی خاکمال و در غباری نرم آغشته . میان, سنگستانی شش بر . بر خود فتیله شدم ؛ تا اینکه روی پله ای گیر کردم . تمام, راه خستگی بود و بی کسی و سر بالایی . آبی گل آلود بر چاک, خاک , انباشته ؛ با شتاب می دوید. جویبارک ؛از پای دیوارهای بهم رمبیده ؛ از گودالی به گودالی دیگر می چرخید. همه جا بهم گوریده ؛ وبی راهی ؛ ره به جایی نمی گشود همه چیز خفته بر هم؛ در آرامش , گور خاکی . کاشانه ها ؛ خالی ؛ پر آوا ر, جانکوبی ؛ یا تپش باریکه رگی. سایه ی پرهونی ترس از ویرانی گنبد های بلند و کاشیکاریهای رنگین از هم پاشیده کنار, درختان, پوست باخته ی استخوانی ؛ لرزه آور شد. آرام؛ تاریکی ی سبکی ؛ خاکستری رنگ از مانده ی دیوارها , می چکید. زمان به فراموشی سفتی فرو نشسته و دوری فروتر از یادمانی , نشانی , گرسنگی , تشنگی ؛ بر پا بود. همه پایانی ؛ بسته و پاشیده.
از پله ی بیرونی خود را بالا کشیدم و از دو پله ی درونی روزی تالار ؛ پایینتر رفتم. در هوایی سنگی و سرد رها شدم . به مانده ریشه ی دیواری پشت دادم کمی ماندگی بر سنگلاخ که فرو نشست بر خاستم ؛ از لابلای گرد, دورترین تنهایی ؛ دو کس را دیدم با پاره نانهایی سیاه و سبز چون تخته هایی کهنه می گریزند با چهره هایی بی اندام . به نگاره های دیواری ماننده . دیواره های شبستانهای درماندگی . پاره نانی افتاده از دستان آ ن دو نازکآن, مقو ا یی را بر داشتم؛ بوی سیاهی وتباهی مرامی و مسلکی می داد. سایه های آ دمواره ها به سبکی پر, بر دیوآرک ها می لغز یدند و بر تخته گلها ی قاچ خورده موجوا ر می ماسیدند ؛ گلسنگی یا سنگواره ای و بوی نای هوا مردگی در سردابه های دوستاقخانه ای می تراوید.
یاد, دردنامه های ناصر افتادم و ترس, از تاریکیها . که می گفت :حاج نصیر زنانه دوز بود و من شاگردش . دوزن دآشت و هرروز پای پیاده تا مکینه خواجو می دویدم تا ناهارش را از خانه ی اولی بیاورم یا از خانه ی دومی ازدالان, تاریکی ته, کوچه ی عباس خان . روزی باز آدینه آمد بر سکوی پیشخان حسن, حاج عبد الخالق ته سیبه ای تاریک به ناصر گوش می دادیم. حسین و من و محمود هم می شنیدند. از سوراخهای آسمانه ی دالان دراز تاریک ؛ ستاره ها می درخشیدند و شهابها آسمان, سرمه ای را خط, نور ؛ می کشیدند.
دو چشم , سیاه . ناصر ر در ته, گودال, چشمخانه اش میلرزید. گفت :امروز به کبا بخانه ی حاج مصطفا رفتم تا برای استاد م و مهمانش کباب و ریحان بگیرم. اینهفته ” مهین موتبا ” در شبستان ؛ مهمان, اوسا بود .
دو چشم , سیاه . ناصر ر در ته, گودال, چشمخانه اش میلرزید. گفت :امروز به کبا بخانه ی حاج مصطفا رفتم تا برای استاد م و مهمانش کباب و ریحان بگیرم. اینهفته ” مهین موتبا ” در شبستان ؛ مهمان, اوسا بود . دم آفتاب پر؛ به مادی زیر, راه پله ی مسجد دروازه دولت رفتم ؛ بشستن چند تکه جامه های رنگی . هنوز تنم از ترس, تاریکی وفریاد, آب و گاز گرفتن, کله جنگها می لرزد.
بخود آمدم ؛ پدر آ وایش به سختی شنیده می شد ؛ مرا می خواند . پدر رفته است و حسن . از حسین وناصر و محمود بیخبرم ؛ به کوچه های کودکی هم دستی ندارم. چاه های آب باران میان, کوچه های خاکی زیر گورهای سیمان و آسفالت خفته اند؛ بوی یاسهای بنفش و چنپاو شکوفه های انگور و تابستانهای گرم و نان تازه مرده اند نه از راه بلند,خاکی روستای هفتون نه انگشت, گرم بابا در مشت ؛خبریست.
ازپنجره بهار را می نگرم که مژده ی پایداری زندگانی می دهد و دردا که بسیار ان در کودکی جان میبازند.

دوشنبه ۶ می ۲۰۲۴
تورنتو