عراق گرفتار

هوشنگ سارنج – تورنتو

“عراق” گرفتار ناسازگارى ملی و اسیر تروریسم كور، در آستانه ى جنگ داخلی و تجزیه

از سلسله كشورهایى كه در خاورمیانه ى عربى به خواست انگلستان از تجزیه دولت عثمانى در پایان جنگ جهانى اول به وجود آمد، عراق مى باشد. این سرزمین كوهستانى، دشتى و بیابانى وسعتى حدود ۴۳۸۳۱۷ كیلومتر مربع دارد.

نام اصلی آن “بین النهرین” یا به فارسى امروزه “میان  رودان” بوده و یكى از قدیمى ترین تمدنهاى بشرى در آنجا پا گرفته است. بر این خاك دو رودخانه ى “دجله” و “فرات” جاریست كه پس از سیراب كردن زمین هاى كشاورزى “دشت بابل” یا “بین النهرین” و با یكى شدن رود كارون از ایران به خلیج فارس مى ریزند. این منطقه ى حاصلخیز، جایگاه اقوام كشاورز پیشه و دامدار “سومرى” بوده، همزمان با ساخت اهرام در مصر “بابل” نیز یكى از گهواره هاى تمدن دیرین شد. خط نویسى آوایى – نه تصویرى – در این مكان آغاز شد.

شهرهاى سومرى، خیابان و فاضلاب داشت و مصالح ساختمانى از خشت و گل و آجر بود. سومریها كشاورزان ورزیده بودند و بوسیله ى كانال كشى، آب دجله و فرات را به سوى زمین هاى خود هدایت مى كردند و انواع دانه ها از جمله گندم و جو مى كاشتند، از گاوآهن و گاو نر براى شخم زدن بهره مى جستند.

سومریها ارابه هاى باركش و جنگى داشتند، از اسب و درازگوش براى كشیدن ارابه ها استفاده مى كردند، تیغ سلمانى و ابزارهاى مسین و طلایى و نقره در زندگى آنها كاربرد داشت. آنان خط میخى را اختراع كردند و بر لوحه هاى گل تازه مى نوشتند و با مهرهاى استوانه اى آن لوح گلین را قبل از خشك شدن مهر مى كردند.

سومریها سیستم عددشمارى شصت تایى داشتند – تقسیم ساعت به شصت دقیقه و دقیقه به شصت ثانیه از آن روزگار مانده است – حدود ۳۷۰۰ سال پیش رییس یكى از قبایل همسایه به نام “حمورابى” فرمانرواى بین النهرین شد. او قوانین منطقه را گرد آورد و مجموعه ى آن  – ۲۸۲  ماده  –  را فرمان داد بر سنگ ستونى بتراشند. وى شهر بابل را پایتخت قرار داد، در عصر او سومریان بازرگانان قابل و دریانوردان ماهرى شدند.

بعد از مرگ حمورابى “كاسى” ها به بابل حمله كردند و به دنبال “آشورى”  ها تمام منطقه ى تحت نفوذ حمورابى و كاسیها را فتح و امپراتورى بزرگى به وجود آوردند. آشورى ها جنگاوران ورزیده اى بودند كه از جنگ  افزارهاى آهنى استفاده مى كردند. ارابه هاى نیرومند آنان مى توانست بارو هاى دشمن را ویران كند. پایتخت آشوریان شهر “نینوا” در شمال بابل بود. نینوا شهر بزرگ برج و بارو دارى بود با ساختمانهاى زیبا و تندیس هاى بسیار كه به علت مصالح خشت و آجرى، جز تعدادى كم تندیس هاى خوشتراش از آن شهر باستانى، چیزى به جاى نمانده است.

آن تمدن پیشرفته ى شهرى با كتابخانه اى با بیست هزار لوحه ى بجا مانده اش به دست قبایل بیابانگرد “كلدانى” افتاد. “نبوكودنسر” یا بخت النصر دوم، فرمانرواى ستمگر كلدانى، دوباره شهر بابل را پایتخت ساخت و گرد شهر باروى بلندى بنا كرد و برجى كه یكى از عجایب روزگار گذشته است ساخت. كلدانیان، خورشید و ماه و ستارگان را مى پرستیدند به همان جهت پیشوایان مذهبى آنان نسبت به اجرام سماوى آگاهى فراوان یافته بودند و تقسیم هفت روز هفته یادگار آنان براى فرزندان امروز آدمیان بجا مانده است.

مساله كورش و رهاندن یهودیان و شكست دادن كلدانى ها مربوط به همین دوران و ایجاد امپراتورى بزرگ پارس در شرق این سرزمین است. سال ۵۳۹ ق . م پارسها “میان رودان” را تسخیر كردند. ۳۳۱ ق . م اسكندر بر ایرانیان غلبه كرد. ۲۱۶ ق . م “پارتیان” كنترل آنجا را به دست گرفتند. بعد از آن ساسانیان تا چهارصد سال بر “بین النهرین” فرمانروایى داشتند. اعراب ساسانیان را در سال ۲۱ هجرى شكست دادند و بر آنجا مسلط شدند و فرهنگ و زبان بومى مقهور زبان و فرهنگ عربى اسلامى گردید.

سال ۷۵۲ عباسیان كه به جاى بنى  امیه سرنوشت امپراتورى عرب را به دست گرفته بودند، بغداد را پایتخت ساختند. سال ۸۰۰ میلادى حدود ۱۷۸ هجرى بغداد یك میلیون جمعیت داشته و مركز تجارت و فرهنگ جهان آن روز بوده است. سرانجام مغولها در سال ۶۳۶ هجرى به سركردگى هلاكوخان امپراتورى عرب را با كشتن “المستعصم بالله” به انجام رسانید.

تركان عثمانى سال ۹۱۲ به قدرت بزرگى در برابر اروپاى متجاوز به دیگر سرزمینها بدل شدند ناچار دولت انگلیس براى حفظ تجارت و مستعمره ى هندى خود در سال ۱۸۰۰ میلادى نیروهاى نظامى به خلیج فارس فرستاد و یكى از نتایج دور زدن آفریقا و دستیابى به سوى شرق و كشف قاره ى نوى آمریكا، ارتباط نزدیك با شاخ نیرومند دولت عثمانى روى شكم سیرى ناپذیر اروپاییان داشته است.

با آغاز جنگ جهانى اول و نیاز ناوگان دریایى انگلیس به نفت و وجود نشانه هایى دال بر حوزه هاى نفتى در “كركوك” و “خانقین” و دیگر مناطق “میان رودان” آن روزى، انگلیسى هاى دلسوز بشریت تمایل به رهاسازى مردم گرفتار دست عثمانى شدند. انگلیس گذشته از خیال اشغال مناطق نفتى در فكر ایجاد سرزمین اسراییل براى یهودیان نیز بود.

با پایان پذیرفتن جنگ جهانى و تجزیه عثمانى به تركیه و سوریه و لبنان و اردن و اسراییل، بین النهرین نیز با نام جدید “عراق” تحت الحمایه ى انگلیس درآمد و پس از چندى حكومتى دست  نشانده ی خود از خاندان “فیصل” به وجود آورد. از همان آغاز كه انگلیس كنترل ارتش، امور خارجى، اقتصاد و نفت عراق را به دست گرفت با مخالفت نیروهاى ترقیخواه و آزادى طلب عراقى روبرو شد، ملك فیصل اول كوشش به میانه روى بین دو سوى تخاصم داشت ولی نتوانست این مهم را انجام دهد.

با مرگ فیصل در سال ۱۹۳۳ پسرش “قاضى سعید” به جاى پدر به سلطنت عراق نشست ولی او بسیار در امر كشوردارى ضعیف و نیروهاى مخالف رو به قدرت گرفتن داشتند. پس از مرگ او در یك تصادم اتومبیل، فرزند سه ساله اش به جاى پدر، سلطان ولی شاهزاده عبدالله نیابتا” پادشاه عراق بود. در جنگ جهانى دوم، عراق گرایش به پیوستن به نیروهاى متحدین  ( آلمان، ایتالیا، ژاپن) پیدا كرد ولی انگلیس مانع شد و اتحاد آنها را بهم زد. جنگ جهانى دوم شكاف بین فقیر و غنى را در عراق زیادتر كرد.

توسعه و بهره ورى از نفت به حال مردم فقیر تاثیرى نداشت. ملك فیصل دوم سال ۱۹۵۸ در سن ۱۸ سالگى عملا” پادشاهى عراق را به دست گرفت ولی مخالفت نیروهاى مردمى با سلطنت به علت فقر روزافزون و آگاهى بیشتر از حقوق شهروندى فاصله مردم با حكومت را گسترش داد. سرانجام سال ۱۹۵۸ با كودتاى نظامى فیصل دوم به قتل رسید و شوراى نظامى سه گانه   ( كرد، سنى، شیعه) در راس حكومت و ژنرال “عبدالكریم قاسم” رهبر كودتا به ریاست دولت درآمدند. قاسم براى بهتر كردن اوضاع اقتصادى به رفورم رو آورد و براى ماندگارى از ترس “عقرب جرار” غرب دست به دامان “مار غاشیه ى” كمونیزم شد و كمكهاى نظامى  –  اقتصادى شوروى آن زمان در ایجاد جاى پایى در قلب اتحادیه ى عرب و دور ساختن غربى ها از كشورهاى نفتخیز و ساحلی دریاى آزاد كوشید.

در دوران عبدالكریم قاسم، كردها به یك خودمختارى مشروط در حد نوشتار رسیدند ولی هیچگاه عملی نشد و جنگ كردها همواره با حكومت مركزى ادامه داشت. سال ۱۹۶۳ افسران ارتش كودتایى دیگر انجام دادند و در نتیجه آن عبدالسلام عارف رییس جمهور و احمد حسن البكر نخست وزیر شدند. حكومت نظامى یكدست حاصل شد و سال بعد عارف حكومت نظامى را بر اداره ى كشور مسلط كرد.

“البكر” در سال ۱۹۶۸ “عبدالرحمن عارف” برادر عبدالسلام كه پس از مرگ او به رهبرى رسیده بود را از كار بركنار كرد، حزب بعث تجدید سازمان داد و تمام امور عراق به دست حزب بعث سپرده شد، هنوز اقتصاد سوسیالیستى براى غارتگران مملكت مورد حمایت بود. كمى بعدتر “البكر” اتحاد محكمى با روس ها بست و رفورم اقتصادى به وجود آورد. در زمان “البكر” یكى از اعضاى فرصت طلب حزب فاشیستى بعث به نام “صدام حسین تكریتى” موقعیت رو به تزایدى در حزب و پست هاى حكومتى به دست آورد. “صدام” در سال ۱۹۷۹ بر “البكر” پیروز آمد و رییس جمهور مادام العمر عراق گردید.

صدام تمام ویژگى هاى یك دیكتاتور فاشیست را داشت، با دسیسه و نیرنگ در حزب بعث باﻻ آمد. او فرزند روستاى فقیر و محرومیت  كشیده ى تكریت بود، به جاى درك و احساس مظلومیت مردمان ستمدیده و نیازمند، تمام درآمد حاصل از فروش نفت كه از آن همه ى آحاد ملت عراق بود و آن سرمایه  مى بایست در راه فرهنگ و بهداشت و ایجاد كارخانه هاى مورد نیاز، توسعه ى شبكه آبرسانى، راه سازى، مدرسه و دانشگاه، سدسازى، مدرنیزاسیون كردن كشاورزى، رفاه اجتماعى، خبررسانى، راه  آهن و فرودگاههاى سیویل، ناوگان مسافربرى شهرى و بین شهرى زمینى، هوایى، آبى، گسترش نهادهاى تفریحاتى سالم، باشگاههاى ورزشى، سینما، تاتر، سالن هاى موسیقى و اپرا، مراكز هنرى، كودكستانهاى تخصصى و……. مى شد، همه و همه در راه باﻻبردن توازن رزمى توسعه طلبانه، خرید جنگ افزارهاى خارج از استاندارد و خارج شده از رده ى كارآیى روز جهان، تدارك نیروهاى سركوبگر امنیتى نه به منظور مبارزه با دخالت هاى خارجى بلكه بخاطر درهم شكستن تجمع هاى حق طلبانه ى كارگران و كشاورزان محروم عراقى. هزینه كردن كاخ سازى هاى غیرضرورى، تقسیم پول مردم بین سركردگان نظامى و جاسوسان امنیتى، بریز و بپاش هاى میلیونى و برگزارى میهمانى هاى پرهزینه و عیاش بازى هاى فرزندان و بستگان رهبر خودكامه كه در اندیشه ى جامه ى عمل پوشاندن به عقده هاى روانى بود، تزیین سرتاسر میدان هاى هر شهر و دیار با تندیس هاى غول  آساى صدام در زیر سایه ى شمشیرهاى آخته  –  نماد دیكتاتورى  – همه نشانه هایى از بیخردانه اداره كردن مملكتى بود كه با شركت دادن ملتى ناچار، در دو جنگ ویرانگر، موجبات عقب ماندگى عراق را فراهم آورد.

هشت سال جنگ به ملت ایران یك هزار میلیارد دﻻر، پانصد هزار كشته، پانصد هزار معلول جنگى، ویرانى چند استان غربى، روانپریشى نسل خردسال در حال رشد، عقب ماندگى اقتصادى و تغییر جهت دادن روند حكمرانى را تحمیل كرد و خود جز ویرانى شهرها و یكصد و پنجاه هزار كشته دست آوردى نداشت. از آن بدتر حمله به كویت، سرپیچى از قطعنامه هاى سازمان ملل و افتادن به دام جنگ خلیج فارس از دست دادن بازمانده ى ارتش و یكصد هزار كشته ى دیگر بود.

امروز صدام اسیر و زندانى و پاسخگوى نتیجه ى رفتارهاى غلط خود است و مردم عراق تاوان گناه ناكرده مى پردازد. نیروهاى اشغالگر، بهانه اى ست بر ناسازگارى ملتى كه به آنان فرصت دانستن و گزینش وفاق ملی داده نشده است. روزانه پیكر قربانیان از خیابانها جمع مى شود كه پاى افزار آنان نشانگر پایگاه اقتصادى آنان است.

كسانى مى میرند كه به دنبال كاریابى در صف ایستاده اند كودكانى كشته مى شوند كه مى توانستند در راه آزادگى انسان گامى بردارند …..

**********

Houshang Saranj – Toronto

گرامى باد روز جهانى معلم

هوشنگ سارنج – تورنتو

معلمى فراتر از پیشه است. عشق ناب و شراب سكر  آور آدمى خویى است.

معلم به كسى مى گویند كه مى داند همواره باید بداند و درین روند پیوسته و جانانه جان بر سر دانستن، نهادن، چشمداشتى هم به دستمزد باﻻ و زیاد ، همراه با آسایش متعارف نداشته باشد  . آنچه چشمگیر و پر اهمیت تلقى مى  شود، دستاوردهاى اندیشه هاى سود رسان وى است ، كه خودش نمى ارزد ! ارزش فیل در عاج آنست .

در دنیاى تنها ارزش مادى – از دیر باز – آن كس كه پنبه ى ستمكاران غارتگر و ناروایان نا  شایسته و بهره وران سبك مایه را زده معلم بوده است. و پر روشن است كه به چنین كسى، مزد خرافه  زدایى، روشنگرى و ستیز با زور  گویى نمى دهند .

معلم كسى است كه از حلقوم پیامبران سعادت خواه بشر ، فریاد حق طلبى، عدالت خواهى و برابرى سر داده و باﻻترین رقم شهیدان راه روشنگرى را به جهانیان خفته ارزانى داشته است  . همه ى فریاد  هاى رساى راهبران انسان در بند كه آرام جانور خویان سلطه جو و جهانخواران خود كامه را به هم آشوبیده از گلوى نازك این یك ﻻ  قبایان عمدا” نادیده گرفته شده بر آمده است. روزى كه بشر را سهمى از كار و بار جهان مى دادند  . رنج پیوسته ى ” پرو مته ” و دانایى” آتنا ” به معلم رسید ، تا نجیبانه و آگاه بزید پژوهنده و نا  مراد و نژند بمیرد .

او تمامى آموخته  هاى تجربى عمر خویش را به دیگران مى  آموزد . هر نسلی نو كه بر خاك زمین پا مى گیرد ، از آموخته  هاى نسل پیشین، فرا مى گیرد و با بنیه اى نیرومندتر، زندگانى را مى سازد . هر كس در هر زمان از دیگرى یاد مى گیرد. پس معلم مى تواند هر جا باشد، در خانه ، جامعه، یا آموزشگاه و مقصود ما آن كارشناس مدرسه ایست   . دیرینه  آموزشگران  : به یقین نخستین، آموزشگران، روحانیان معابد پیشه بوده اند ، كه راه و روش آیین خویش را به پیروان و ستایندگان مى  آموختند تا پرستشگر شوند . بعد تر در تاریخ، آنان ، نویسنده  ، دبیر  ، كاتب یا منشى نامیده شدند . چون مى  توانستند بخوانند و بنویسند  . و هم حساب و كتاب باژ و ساو شاهان و بزرگزادگان حكمروا را نگاه دارند و در دست داشته باشند . آن دبیران جوانانى را نیز دانش دبیرى مى آموختند تا منشیان و مستوفیان آینده شوند  .

آغازین معلمان كه در مكانى – مدرسه – به آموزش پرداخته اند ، باید ، كارشناسان فن سپاهیگرى در آموزشگاه هاى سپاهى در ایران – گروه دوم از جامعه ى طبقاتى ایران باستان – و آكادمى هاى نظامى یونان باستان بوده باشند  . در ایران باستان پسران را از هفت سالگى در آن مدارس ، هنر جنگاورى و فنون رزمى براى راهیابى به رسته ى سواره جنگجویان طبقه ى سپاهیان آموزش ویژه ، سخت و زمانبر مى دادند و در یونان باستان ، هم به جوانان آموزش زبان یونانى ، شعر و موزیك  ، ورزش و پرورش نیك اندامى و فنون رزمى داده مى شد . ارسطو كه لقب معلم اول را دارد-متولد سال ۴۸۳ ق  .   م- از هفده سالگى در شهر آتن به شاگردى افلاطون رفته است و خود دو سال معلم خردسالی اسكندر و چند سال در بزرگسالی و سردارى و شاهى وى، معلم و مشاور و همراه بوده است  . ارسطو پیش از مرگ اسكندر به آتن بازگشت تا آموزش فلسفه را به شاگردان خویش ادامه دهد . آموزشگاه ارسطو Perpatetic نامیده مى  شد . آنجا كلاس سقف دارى براى نشستن نبود . بلكه هنگام راه رفتن ، به گفتگو در  باره ى حكمت مى پرداختند و آن گروه به همین مناسبت ” مشائیون ” نام گرفته اند .

ارسطو سیستمى را در طبقه بندى موجودات به كار گرفت كه امروزه ، دانشمندان همان شیوه را به كار مى برند  . او در بخشبندى كتاب Physics از عناصر هستى ، حركت ، اختر شناسى مى آغازد و به خدا و خدا شناسى ( متا  فیزیكس  ) سرانجام مى دهد . او در كتاب “سیاست” به بحث نیاز انسان به حكومت ، نوع حكومت ، و چگونگى بهترین نوع حكومت پرداخته است  .

روش  ها كهنه و نو – روزگارانى بود كه معلم خوب باید آن كس باشد كه قانع گردد ، هر آنچه را یاد داده شاگردان یا Pupils خوب یاد گرفته باشند و بیشتر بر ، تمرین تكلیف  ها و تكرار آموخته  ها و از بر كردن یاد  گرفتنى  ها  ، تكیه داشت . امروزه بیشتر كارشناسان فن آموزش و پرورش برین باورند كه معلم خوب كسى است كه از عهده  ى گذراندن مدارس تخصصى آموزش و پرورشى و آزمون و گزینشهاى صلاحیت دار بر آمده باشد  و در پهنه  ى پر مسوولیت آموزش كلاسى به دانش آموزان خود فرصت بدهد كه خود چیز  ها را فرا بگیرند و زیر سایه  ى چتر هدایت آموزشگر به مهارت   هاى ﻻزم برسند . او در پى دلبسته سازى دانش آموز به سمت و سوى كارهاى مفید دلخواه و مورد علاقه  ى وى است . معلم نوین به دنبال كشف شایستگیهاى پنهان در دنیاى پیچیده  ى استعدادهاى ذاتى بشر است .

او به جوینده اجازه ى كار كردن و پردازش و راه   یابى به نهانگاه   هاى خواسته هاى ارزنده  ى خودش را مى  دهد . او با پاسخگویى   هاى پشتوانه دار ، درست و پژوهیده  ، گره از تابیدگیهاى پرسش  ها مى گشاید تا به خود یادگیرى هوشمندانه  ى دانشپژوه یارى برساند و نیز آموزشگاه امروزه براى كودكان لذتبخش و خوشایند شده است ، چه مدرسه امروز تادیبگاه خشونتبار محض یا سركوبگر نیست و معلم امروزین هم عامل تنبیه و آموختن یك جانبه نخواهد بود. چه او نیك مى داند كه معلمى فرا  تر از یك پیشه است . عشق ناب و شراب سكر  آور آدمى    خویى است . حد و مرز زمانى كار ، سال و ماه و روز و شب نمى شناسد . همه وقت در كار یاد گیرى و ریشه در ژرفاى دانستنى  ها دواندن است تا شهد دانایى را در كندوى كلاس و مكتب و آموزشكده بپروراند و در آینه  ى چشمان جستارگران ، شرفمندى ، آشتى پندارى و دشمنى ستیزى را ببیند  .

راه پیموده – امروزه یك میلیون نفر كارشناس آموزشى دست اندركار آموختن ، به بیش از نوزده میلیون دانش آموز ایرانى در كشور عزیزمان ایران هستند . این راه بلند پیموده ، هموار شده رهنوردانیست كه با سختى كار و تحمل محرومیت هاى فراوان در آموزشكده  هاى كارشناسى بالیدند و به اوج نیكنامى و خدمت راستین رسیدند . سال ۱۳۳۷، جاده شمیران تهران ، پشت كلانترى سوار ، آن پایین ، در دل بیابان و تپه  ها شرقى” مجیدیه ” نفس مى  كشید و كمى باﻻ تر بر بلندیها  ، ” زندان و پادگان قصر ” پشت میله   هاى حفاظ  . باز هم باﻻ  تر بیسیم ” رادیو ایران ” تنهاى تنها  ، رو در روى مهد كودكى غریب افتاده بر سینه  ى زمینهاى خالی در نسیم وزنده  ى كوهستانى مى  لرزید . این چند كم ، نماد هاى زندگانى رو به رشد بر كناره راه رونده از میان تپه  هاى بى گیاه بود ، تا جایى كه چشم مى  دید و دید مى دوید.

دانشسراى عالی تهران  ، در ساختمانى نیمه تمام و بى  نما از باتمانقلیچ با دانشجویان بیشتر و مستقل از دانشگاه تهران به قصد ادامه ى خدمت بسیار ارزنده ى افتخار   آمیز تاریخ آموزش و پرورش ایران پا گرفته بود . آن ساختمان در آن زمان بلند روییده بر آن بیابان قفر  ، دماوند را – در افق – در پس خود پنهان مى  كرد و امروز كنار پل سید خندان چنان تو سرى خورده و كوچك مى نماید كه گویا از آغاز نبوده است – از آشنایان امروزین – اسماعیل خویى ( رشته ى فلسفه ) محمد رضا باطنى ( رشته ى زبان ) محمد ذاكرى ( رشته ادبیات فارسى ) و …  فارغ   التحصیلان سال پیش كه آماده ى رفتن به خارج و ادامه  ى تحصیل با هزینه ى دولتى بودند در یاد مانده اند  . آنان به راهنمایى دانشجویان تازه  وارد و گاهى كلاس گردانى و استاد یاورى مشغول بودند  .

دانشسراى عالی تهران در سه سال همسایگى اش با آن زمینهاى بایر ، چه دبیران كبیرى در خود پرورید ! و بعد هم كه كوچید و تا سال ۱۳۵۷ كه در خیابان روزولت ادامه ى خدمت داد ، آگاه ترین ، دانا ترین ، نجیب ترین ، سازگار ترین ، آموزشگران كادر دبیرستانى ایران بزرگ را به مردم نا زنین و دانش نیاز خویش ارزانى داشت  .

جا دارد در روز جهانى معلم ، از بزرگانى كه در راه آموزش فرزندان ایران ، براى دستیابى به دیهیم پر افتخار دانایى ، صلح و انساندوستى كوشیدند یاد شود . گرامى باد یاد همه آموزش یاران ، آموزگاران ، دبیران و استادان  گرانمایه  اى كه جان در راه بلند نامى ایران سرمایه ساختند ، از دور افتاده ترین سرد سیر ها و گرمسیر ها ى دشت هاى پر نمك و تفته ى بى آب كم زندگانى ، تا پیشرفته  ترین شهرهاى آباد پر آدمى .

از راستكارترین خدمتگزاران كم دانش تا پرمایگان فرهیخته . واینان كه در یاد من و جان من نقش جاودانه یافته اند . استادانى بزرگ ، خردمند و فرزانه چونان امیر حسین آریانپور – عباس زریاب خویى – استاد فروزانفر – دكتر عبدالحسین زرین كوب – دكتر ضیاءالدین سجادى – استاد سعید نفیسى – دكتر محسن هشترودى – استاد قریب – استاد شیبانى – دكتر میر آفتاب –  دكتر محمود هومن – دكتر استخرى – دكتر تویسركانى – جلال آل احمد – خانم دكتر آهى – خانم دكتر سرمد – خانم دكتر امین – دكتر خانبابا بیانى – دكتر مهدى بیانى – دكتر پرویز ناتل خانلرى – دكتر پازارگادى – دكتر بنایى – دكتر عیسى صدیق – دكتر محمود صناعى – دكتر صادق كیا – دكتر هوشمند – دكتر افقه – منوچهر ستوده – دكتر داورى – دكتر نیرومند – دكتر محمد محجوب – دكتر شهیدى – دكتر مهدى محقق – دكتر حسین خطیبى – دكتر علیمحمد كاردان و هزاران گوهر ارزنده ى دیگر كه در جامه ى معلمى زیسته اند .

**********

Houshang Saranj – Toronto

جلادان هم مى میرند (۵)

هوشنگ سارنج – تورنتو

دو رودخانه ى “دجله” و “فرات”، پیش از رسیدن به خلیج فارس، دشتهاى بزرگ و حاصلخیز “میانرودان” را سیراب مى كنند، جایى كه روزگارى “بابل” نام داشت. پیشینیه ى تاریخى این سرزمین، فراتر از ۵۰۰۰ سال، بر پایه ى تمدنهاى دیرینه “سومریان، اكدیان، بابلیان، ایلامیان و آشوریان” استوار است; بخشى آباد و سرسبز از “هلال خصیب”. بابل، یكى از برجسته ترین گاهواره هاى تمدن خیز بشرى است. همزمان با دوران فرمانروایى نیرومند مصریان، “سومریان” هم در “میانرودان” زندگى مى كردند. آنان، مردمانى پیشرو در شهرسازى و كشاورزپیشه و آگاه بر استفاده از گاو آهن و گاوهاى نر در شخم زمین و كشت گندم و جو، نهرسازى و آبیارى بودند.

در خانه سازى از بن مایه هاى خشت و آجر بهره مى جستند و امروزه ردپایى از آن ساختمانها نیست و در گذر زمان فروپاشیده و نابود گشته اند. برآبهاى دجله و فرات، قایقرانى مى كردند و از گارى و ارابه در باربرى بهره مى جستند. توان ساخت بسیارى ابزارهاى تیغ و تراش و زیورهاى زینتى مسین و زرین و سمین را داشتند. براى كودكان شان، بازیچه ها مى ساختند. سومریان نوشتن مى دانستند، با چوبهاى نوك تیز و تراشیده بر گلهاى خاك رس كه در آن سرزمین فراوان بود، مى نوشتند (خط میخى).

بر شمار و شمارش آگاهى داشتند. در دست بندى، شمارشان بر ۶۰ بود(امروز ده دهى است)، این بخشبندى ساعت بر پایه ى ۶۰ دقیقه و ۶۰ ثانیه یادگار آن دوران است. نزدیك به ۳۷۰۰ سال پیش، یكى از فرماندهان كوه نشینان شمال میانرودان، “حمورابى” بر مردمان سرزمین بابل چیره گشت و شهر بابل را پایتخت خویش قرار داد و به نهادینه كردن ۲۸۲ بند قانونى شناخته به نام “قانون حمورابى” كه در آن، دوران بس درخشان بوده است، پرداخت. لوح قانون حمورابى اكنون برجاست. در دوران وى، بابلیان، بازرگانان پرآوازه اى شدند و در كارهاى بازرگانى و تهیه ى اسناد كارى از مهر و لوح هاى گلی استفاده مى كردند. از آنان نیز آثارى ساخته، به جا نمانده است. -یادى از برج بابل و شكل قوس دار اتاقها و مصالح خشت و آجر به ما رسیده است.

پیش از حمورابى، در شمال دجله، كشور كوچكى به نام “آشور” به وجود آمده بود كه چند سال پس از حمورابى بر بابل چیره گشتند و با دستیابى بر سرزمینهاى گرداگرد خویش، امپراتورى قدرتمندى پى ریزى كردند. سپاهیان آشورى از جنگ افزارهاى آهنین و ارابه هاى جنگى اسب دار، استفاده مى كردند. آنان نیز به آبادانى دلبستگى داشتند و شهرهایشان به تندیس هاى زیبا آراسته بود. “نینوا” پایتخت آنان نیز شهرى بزرگ و آباد و مزین بوده است.

آنها كتابخانه اى با ۲۰ هزار لوح گلین بوجود آوردند كه جزو نخستین كتابخانه هاى تاریخ بشر رقم خورده است. بیابانگردان كلدانى، آشوریان را از بابل راندند و یكى از بزرگترین فرمانروایى هاى دوران گذشته را هست كردند. نبوكودنسر (بخت النصر) دوم بنیانگذار كلدانیان، دوباره شهر بابل را به پایتختى برگزید و به آبادانى و كاخ سازى روى آورد. بر گرد كاخها، دیوارهاى بلند برآورد كه گاه تا ۹۱ متر مى رسیده است گویا براى رفع دلتنگى شاهبانوى سبزه گراى خویش، برآن دیوارها باغهاى بس زیبا به نام “باغهاى معلق” بوجود آورد و آن باغها در شگفتى هاى هفت گانه ى دنیاى گذشته پرآوازه بود. كلدانیان، به ستایش خورشید و ماه و ستارگان، سخت باور داشتند و در آن راستا، بر دانش ستاره شناسى آگاهى فراوان یافته بودند. آنان، هفت روز هفته را براى ستودن خورشید و ماه و پنج سیاره ى دیگر بخشبندى كردند. در اوج توان كشوردارى كلدانیان، سرزمین آنها به دست امپراتورى ایرانیان افتاد و از آن پس، همواره میانرودان بخشى كوچك از امپراتوریهاى بزرگ چون ایران، یونان یا روم بود، تا در سده ى هفتم میلادى، اسلام بر آنجا تسلط یافت و در دوران خلفاى عباسى به ویژه هارون الرشید، شهره گشت. در سده ى هفتم هجرى مورد تاخت و تاز هلاكوخان مغول واقع گشت و در سده ى هشتم هجرى یورش تیمور گوركانى توان آن خطه را گرفت و بغداد زیر سم ستوران نوادگان چنگیزى از هم درید.

این بخش از امپراتورى عثمانى چندین بار در زمان شاه عباس كبیر و نادرشاه افشار (در جنگهاى ایران و عثمانى) دست به دست شده است. با پایان یافتن جنگ جهانى نخست و فروپاشى عثمانى و تجزیه ى آن و ایجاد كشورهایى، چند عرب زبان در غرب آسیا، كشور عراق با گستره ى ۴۳۵۲۲۴ كیلومترمربع نزدیك به یك سوم خاك ایران و هم معناى آن  (تحت سرپرستى انگلستان)، پا به هستى نهاد. این سرزمین نیمى پوشیده از نخلستانهاى بسیار – چهارپنجم فرآورده ى خرماى جهان – با كشتزارهاى پنبه و باﻻتر، كشاورزى غنى و نیمى دیگر، دنباله شنزارهاى كویت و عربستان بر حوزه هاى بسیار گسترده ى نفتى، میراث استعمار آغاز سده ى بیستم در نظامهاى سنتى خودكامه شاهان دست نشانده ى انگلیس و سپس كودتاهاى پى در پى نظامى و سرانجام حزب بعث افلقى روى پى ساخت نژادهاى گوناگون با باورهاى عقیدتى متفاوت است. كردها، در بخش كوهستانى شمال، آناتول شرقى، شهرهاى موصل و اربیل و سلیمانیه با ۳ هزار سال پشتوانه تاریخ و آداب و ساختار زندگانى كوه نشینان. شیعیان، در جنوب و جنوب مركزى، شمال و شمال مركزى، شهرهاى نجف، كربلا، كاظمین، سامره، سنیان در بخش هاى مانده، اندكى لر، اروپایى، آمریكایى، یهودى بازرگان در مركز و بیشتر در بغداد. رواج زبانهاى عربى، كردى، تركى. وجود  مذاهب سنى، شیعه، كاتولیك، ارتدكس، نستورى ارمنى، یهودى، بهایى، یزیدى، صبى…. براین آشفتگى بازار، پیدایى نفت و چشمداشت نفتخواران جهانى را بیفزایید.

روزى كه نیروهاى آمریكایى – انگلیسى، چوب كیفر نافرمانى را بر سر یكى از ترسناكترین رژیمهاى خودكامه و آزادى كش دستپروده ى خویش فرود مى آوردند، پیشرفته ترین جنگ افزارهاى كشتار آدمى، خواب نوكران ثروتمند و كوچه هاى فقرزده ى بیچارگان را درهم آشوبید.

تانكهاى ابرسنگین با تجهیزات الكترونیكى بسیار پیشرفته و ابزارهاى جنگ در شب، بر خاكمرده ى صدها سال عقب ماندگى و ندارى و از پیش روى زاغه گپرهاى گلین و آبچاله هاى عفن، شكمهاى گرسنه ى مردمانى درمانده، مى رفتند. گویا نه بیش از صد سال است كه شریانهاى نفت گرانبهاى منابع زیر پاى شان، گرمابخش جان جهان است و كه باید از آن نمد، كلاهكى هم بر تارك آنان مى نشست. شهر، عقب مانده… روستاها، بى چیز… مدرسه ها، تهى… بیمارستانها، خالی… زندگى، رنگ باخته… سایه ى هراس و مرگ بر سر… میدانها آراسته به شمشاد قد تندیس هاى جباریت. آن ارتش چهارصدهزارنفرى، نماد سركوب و ابزار دست درازى و آشفتن آرام آدمیان، یكباره از هم گسیخت.

سپاهیانى كه به پایمردى دیگر قدرتهاى دست نشانده آدمكش، هشت سال خونبار، بر ایران ما ستم كردند و جان هزاران هزار ارزش ناب را گرفتند و در خرمشهر و آبادان و دیگر شهرهاى مرزى بر هیچكس و هیچ چیز رحم نیاوردند و به ایلغار آدمى و انباررفته بودند، یكباره نیست شدند. در آن یورش كور، سخن از دفاع سرزمین و نام و ناموس نبود، سخن بر مارپرورى بود. این روند، پاسخ درست به جباران و جلادان است. تا هنگامیكه نظامهاى خودكامه و خودمحور و تك اندیش كه مردم را به هیچ مى انگارند و بر دایره ى نزدیكان و پیوندان و سرسپردگان برگزیده، اداره ى سرزمینى را با بندكردن و سوزاندن تخم اندیشه ى حق خواهى در دست نگه  دارند و به نیرو ورى نادانى و كاربست داغ و درفش و دهان دوزى روى آورند و به جاى مدرسه و دانشگاه و روشنگرى و دانش گسترى، زندان بسازند: غارت موزه ملی بغداد ( میراث جهانى و ارزنده ى تمدنهاى دیرینه ى كلده و آشور و سومر و اكد و بابل….) كه سهل است، باﻻتر از آن را هم براى سیر كردن جان تشنه ى آزادیخواهى و رسیدن به بزرگى و منزلت مقام انسانى له شده شان فدا مى كنند. غارتگران، نه تنها براى سیركردن پیكرهاى گرسنه و نیازمندشان چنان كردند كه انتقام بخشى از آنهمه اهانت و بى توجهى به بودن و نادیده گرفتن شان را مى گیرند. چپاول دارایى هاى مردم، بویژه آثار ملی، بسیار زشت، ناخوب و انسان ستیزى است. اما چه مى توان كرد با نسلهایى كه در محرومیت، نادانى و كم دانشى برآورده مى شوند.

از تربیت درست و آموزش مدرسه و دانشگاه علم آموز بى بهره اند؟ مگر آدمى كور باشد و كر تا در جهان پیشرفته ى امروزین آنهمه دوگانگى در داشت و برداشت، آسایش و تندرستى، تمیزى و ادب را نبیند. ایجاد گره هاى روانى گروهى براى مالكان واقعى یك سرزمین بالقوه ثروتمند، در دست رژیمهاى فاسد، دست نشانده، ستمگر و نامردمى است. تا هنگامیكه فرمانروایان غاصب، رجاله، نادان، آدمكش باشند و خردمداران، كاردانان، دلسوختگان بشردوست گوشه نشین، آواره و سرگردان آشپزخانه هاى دیگران، شیوه همین خواهد بود.

صدام كه یك تنه ۱۰ درصد از درآمد نفت را از مردم پابرهنه ى عراق مى ربود و در آن كاخهاى آسوده افسانه اى با فرزندان گردنكش دردانه لوس هفت خط حقه بازش مى زیست، چگونه مى توانست به نیازهاى آن “بدو”هاى صحرانشین و درماندگى آنهمه روستاهاى قحطى زده بیندیشد؟ او جز چرب كردن چماق سركوب نوكران جان بركف و یارى به ستایشگران بى پشتوانه ى آزمند و كشتن و بستن مخالفان و دوختن دهان آزادیخواهان، راهى نمى شناخت. آنهمه تندیس و نقش بر در و دیوار و دروازه هاى عراق، نشانگر جان بیمار آن نماد ستمگرى بود. مردم براى درمان روح دردزده و خونخواهى سالها سركوب و لجن مال كردن شان، بر دهان و چشمان نگاره هاى صدام كوبیدند، بر تندیس درهم شكسته و فروافكنده اش پاى كوبیدند، با دستهاى خالی و جفتى دمپایى، بى ترس و خندان به یغماى كاخها رفتند با دشنه، پرده ها و نگاره ها را دریدند. آنان به فرداى خویش هم نیندیشیدند…. رادیو مى گوید:…..

یك گور دسته جمعى در بغداد پیدا شد. گروهى كرد كه سالیان درازیست سرگردانند پشت مرزهاى ایران رسیده اند. یك گنج ۶۵۰ میلیون دﻻرى در بغداد كشف شد. گزارش یونیسف مى گوید سالیانه چندین هزار كودك عراقى از گرسنگى مى مردند. صدام با دو میلیارد و دویست میلیون دﻻر پنجاه كاخ ساخت. عدى كلكسیون، سلاح هاى زرین داشت و با صد دﻻرى، سیگار برگ روشن مى كرد….

**********

Houshang Saranj – Toronto

جلادان هم مى میرند (۴)

هوشنگ سارنج – تورنتو

زمین ایستگاههاى “ازنا” و “دورود” زیرچرخ هاى شتابناك و بى امان قطارهاى پرجنگجو، غربال مى شد، تا رسیدن به جنوب. از پلیس راه “چاﻻنچوﻻن” پیش پاى گردنه ى “رازان” – بر سه راهى دورود، بروجرد و خرم آباد- باید گام به گام مى رفتى.

خودروهاى كمك رسانى مردمى، اتوبوسها، آمبوﻻنسها، باركش هاى ارتشى، باربرهاى وزارتى – تجارتى، در شیب هاى تند و پرپیچ و خطرخیز دامنه هاى “زاغه” و بعد “تنگ فنى” بسیار كند و سنگین و نفس گیر، پیش مى رفتند. راه در پرتو آبى رنگ چشمان شیشه اى روندگان، باریك، خسته و زمان كشدار شده بود.

قهوه  خانه هاى پر، آماسیده، پمپ هاى بنزین توان باخته، شب تفته و رفتن كشنده بود. در خط شلوغ رفتن صبور، راه یكپارچه پر بود از جنگ افزارهاى زرهى توپخانه سنگین و موشك اندازها بر گرده تانك برها و دیگر خودروهاى آغشته در گل و ﻻى استتار.

اندیمشك در تاریكى سیاه، زیر آسمانى كور و بى درخش، زخمدیده و كوفته و پریشیده، خفته بود و نبض شهر بر ریلهاى داغ پر آمد و رفت و تند قطارهاى نیروبر و آبستن جوانان دﻻور مى زد، كه به شوق وفادارى به مرزبانى و بیرون راندن دشمن، سر از پا نمى شناختند.

آنان، روییدگان در غوغاى انفجارهاى پیش پاى و پشت سر، بى اعتنا به آذرخش ها و تندرهاى زمینى به سوى رزمگاه مى شتافتند. پاى هر پنجره، چهره اى باورمند به رهایى در تاب آرام بازگشتى شیرین ساﻻرانه مى جنبید، در تاریكى ساعتها بر رگ راه و شاخ ترس و گمان فروافتادن به دامچاله هاى دو سوى راه  ناشناس تا شهر ظلمانى آمده بودیم، خسته كه نه، نیمه جان، شناختن در بیگانگى، سخت باشد. با نور دستى و تب لرزه ى هراس، فرو افتادن چادر آتشین مرگ بر سر، كنار ویرانه اى بر درى آهنین كوبیدیم.

برق نبود و آتش و آب. با هرم تن هاى بیخته و تكیده مى بایست جوش زندگى مى آفریدیم. تابامداد، چند بار تن بیمار شهر لرزید. روز دانستیم كه جانپناه ایمن گریختن است و هر چه دورتر رفتن. شهر كوچك ایستگاهى، بر تن راه آهن سراسرى از آن كارگران كشتزارهاى نیشكر در قلب خانه هاى ساده ى تنگ. و روستاییان پناه آورده و مردمان پخته در تنور باد گرم و باران ماسه بر چشمان خون چكان. قهوه خانه داران بى توش روز و شب بیدار، پیشه وران زندگى گردان كم سرمایه، درجه داران ارتش، كودكان كوچه  و خرده فروشان دوره گرد پاپتى….

بعثیان بذر خمپاره و گلوله هاى توپ در شیارهاى راكت زده بر بام و برزن اندیمشك فرو پاشیدند. صدها خانه در اصابت خونبار پیكان مرگ، در میدانكى ژرف، در جوشآب رگهاى غیرت زمین سوخته، فرونشسته بود. بر كج مانده دیوارهاى سیمانى هزاران تیغه ى بلورین شیشه – دسترنج انفجار و انهدام – روییده بود.

ﻻجورد مذاب در سیاهرگ دز مى غلتید و بر هزار دهانه ى پنهان راهآبه ها مى خزید. پیر پل و جوان پل، خیس آب، تا زانو بارها، بر سوگ شهر لرزیدند. روز و شب چندین بار دزفول با توپخانه و موشكهاى اسكاد دشمن كوبیده مى شد. پدافند هوایى، لرزه جان جنگنده بمب افكن هاى سوپراتاندارد و سوخو و میگ بود. موشكها، بى ترس به ویرانگرى بودند. تن پادگانها از نفس سربازان، گرم و شهرهاى شوش و اندیمشك و دزفول و شوشتر با روستاهاى گردشان، در خط بیرحم آتش جانسوز، خالی از تپش قلب آدمیان گشته بود.

با خفتن خورشید روستاهاى كوهپایه اى و باغهاى حسینه، میزبان شهریان مى شد. اسكادها، با خنجر كشتار كور، بارها پیكر نازك و زخم پذیر بخشى از گنجینه ى هنر بنایى روى زمین را چاك چاك كرده بودند; با خانه خدایان. نگارخانه هایى بس زیبا، از خاك زرین با آب تناسب سرشته را، آنها كه در كوره اندیشه پخته و با ملاط فایده، میان چهارچوب و فضاى معنى برآمده بودند.

تنها مى شد بر فرهنگنامه ى معمارى دیرین و دزفول، گریست.

رادیو مى گوید: هفت سرباز اسیر آمریكایى رهانده شدند. …. یكصد و هفتاد و یك سرباز آمریكایى كشته شده. در بغداد، مردم موزه ى ملی و فروشگاههاى بسیارى را غارت كردند… یك روحانى در شهر نجف به قتل رسید. صورت بعثیان فرارى روى برگهاى پاسور براى دستگیرى چاپ و بین سربازان تقسیم شده است.

تكریت، دژ مستحكم پایدارى بعثیان سقوط كرد.

**********

Houshang Saranj – Toronto