برگی از یادداشتهای روز های کویدی

هوشنگ, سارنج

روز, من اکنون در پی شبی دراز و اندیشناک می آغازد. نه از بهار نشانه ایست نه از تندرستی و نه از آفتاب, جهانتاب. پوستینی از رنگ, خز, خاکستری بامدادی غمگین را می گستراند. خیابان خالیست و رونده ای نه می رود و نه می آید. فرمان, سختگیرانه کرونا دور باش, فراشان شاهی را بکار می گیرد. از دلتنگی رنگها را هم نمی بینم. دیدن رسمی دیرینه است که بنیاد, خو گرفتن دارد ؛ نه چشم دوختن و باز گشودن و تا ژرفای هر پدیده رفتن. و با شادی سر از آن بیرون کشیدن. گویا به لو ور رفته ای و پای هر تابلوی آفرینش, هنری میخکوب شده ای ؛ در اوج, حیرت و تحسین و چشیدن ذره ذره گذر, زمان را. اکنون در دوزخی از هراس بایستی چشم بر سوژه ها چرخانید و آگاهانه گذر؛ شتابناک, را کند رفتار ساخت.چه برای دیدن ماندگاری هم بسنده نیست. هر لحظه ی دیدن؛ عمری می بایست و بی وزنی و خلسه ای کشدار؛ حسی ما نا و درکی بالنده و تفکری صدساله در آنی. تا در بیرون آمدن از آن دگرگونی رخ داده باشد. چنانکه پولادی به خزینه ی آبکاری ؛ رفته باشد. سخت درخشان. چشم, دل را چنین کار آ یی است. هر روز دانا تر از پیش . چون کرم, پیله پیوسته بایستی رو به کمال داشت تا سر انجام پروانه ای زیباتر از گل ؛ سر بر آورد. بگونه ای پایدار و پیگیر. آدمی خردمند است و چیزی هم در چم, سرنوشت و یا دستان, قدر قدرتی نیست. تمامی را آدمیان ساخته اند. تکه تکه باید اندیشید . توفان ویرانی دارد کار آبادانی.

دریاچه ی سیمکو

 

هوشنگ, سارنج

 دریاچه ی سیمکو یکی از دویست و پنجاه هزار در یاچه ی آب, شیرین, استان, انتاریو میباشدکه سه هزار رود و رودک؛ آنهارا پر می کنند. سیمکو چهارمین گستره را دارد ؛ هفتصد و بیست و دو کیلومتر, چهار بر. با ژرفای میانگین, پانزده متر و پهنای بیست و پنج و درازای سی کیلو متر. آبگنجی آن صدو شانزده کیلومتر مکعب . آبخست های جورجیا؛ ثورا؛ توت فرنگی؛ مارها ؛روباه و انگوررا؛هم در آغوش می دارد. ت و دو کیلومتر, چهار بر. با ژرفای میانگین, پانزده متر و پهنای بیست و پنج و درازای سی کیلو متر. آبگنجی آن صدو شانزده کیلومتر مکعب . آبخست های جورجیا؛ ثورا؛ توت فرنگی؛ مارها ؛روباه و انگور رحم در آغوش می دارد.بر کرانه های دور تا دوری بیست و چهار کیلومتریش ؛ هزاران کاشانه ی ویلایی زیبای بی جنجال؛ این منم نمایی ها ؛ کانون , زندگانیهایی گرم , بی دغدغه می باشد. بی دیوارهای سر نیزه ای یا سنگچینهای سنگر آسا. همه در پناه, آ رای های چمنی و گلکاریهای شهر, فرنگی.
از چشمان, ماهواره های گردنده بر گرد, زمین ؛ سیمکو ؛ مآنا ؛ سایه ی گسترده ی کولبریست ؛ خسته از بار, سنگین بر پشت؛ که بر سنگی نشسته است. پای راست را بر سنگی بر آمده از سبزه می فشرد و با دستانی نا پیدا از آن درد زدایی می کند و پای چپش ؛ آویخته. کلاهی نقابدار, کارگری بر سر که این همه در انگشتانه ای می گنجد. 

پس از نود دقیقه رفتن, به پایان, بزرگراه, ۴۰۱ رسیدیم واز آنجا تا رسیدن به سیمکو ؛ در کوچه باغهای کردستان وگیلان و اسا لم و رودکنار پشت, سد چادگان می رفئم بر راههایی زر انباشت می دیدیم برگریزا ن, و باد, سرد, آن را . چاره از پشت, جام, بلند, شیشه ای قهوه سرایی بود و بس. که جایی بر گریختن از آن هنگامه ی زیبایی نبود. پناهگاه؛ مالامال از بوی سیال پیچیده در بخار, خوشبوی قهوه ؛ آدمی را می برد تا بازارهای ترکها یا قهوه سراهای عربی با آن آبشارهای کفساز, قهوه جوش از بالای شانه ی قهوه ریز در فنجان. و بازار های ایرانی با آن بو های هزار و یک شبی اش.رهنوردی در کوچه باغهای آرمانی یا گام کوبی بر راه های روستایی میان دیوار بلند, جنگلها ی در حالت, عریانی و فرو ریزش برگ تکانی؛ رفتن به درون نمایشکده ای از تابلوهای نگار گران امپرسیون یا ریال است.و کشتزارها همه نماد, تخته شستی آنان . هنوز از دربند, سبز گرفتار به دریای آتشین , افراهای ارغوانی سوزشی سرد را به یاد می آورند. 

آتشبارها ؛ در میان, برگها می کوبند و هر سر بالایی یا شیب؛ در میانه ی کشتزارهای در آ یش؛ یا ته ماندهای بوته های ذ رت شیرین یر سرگمهای علوفه ای ؛ برگی از پیماننامه ی آشتی و آسودگی در هرکجا ؛ تا مدار, صفر درجه تا زمینهای فیوردی در قلمرو خرسهای سپید, قطبی است. بر هر کس, بمانند با, باد یا آفتاب ؛ آزاد و رها؛ راه می دهند تا بروی . جایی؛ راهی ؛ کومه ای ؛ سر پناهی ؛ دیوارکی نیست که ازپشت, آن هیولای ترس ؛ سر بر کشد و جان, نازکتر از سایه را یا وادار بر نخواسته کند.زندگی زمانی چم می یابد که هر آدم؛ به باور مندی نیکیها برسد .چونان تابلوهای ونسان در پردیس, رنگها ی آ تشناک ؛ شادمانه ؛ شناور شود. بی ترسی ازدرنده ای یا شنیدن, خرد شدن, استخوانهای بازو؛ و بجای حس,خنکای برگهای پشت نقره ای درختان, تبریزی؛ سردی تیغه ی سر نیزه را بر پرده ی صفاق خود بیابد. 

بایستی بخوابی رفت کشدار؛ و آن اندازه رفت تا رسیدن به ستاره ای پر از مهربانی ؛ ودر آن اثیری شدن سهم نجابت بخش شده را برداشت. آنگاه باسبدی پر کرده از روشن کننده های خفتگی باز گشت ……

ه.س
سوم اکتبر ۲۰۲۴
تورنتو

کتابگزاری

هوشنگ , سارنج

,,مرگ, نور >> نامه ایست در ۳۹ بخش از نویسنده ای مراکشی << طاهر بن جلون >>برگردان از زبان, فرانسوی در ۲۳۷ برگ به پارسی ؛ کاری از آقایان بهمن, یغمایی و محمد هادی خلیل نژادی چاپ, <<نشر, چشمه >> تهران ؛ ایران.
نامه ایست لرزاننده از ستمبآری بشری. گزااره ایست از زبان, یک زندانی جان بدر برده ی گذشته از زندان, << تازمامارت >> گویای رنجها و پایداری انسان در برابر, بیداد, ستمگران و این دردنامه به مادران, شکیبایی کشیده ؛ پیشکش شده است. آن زندان, خوفناک , ویژ ه در نیمروز, خاوری شهر, مراکش در کوه های اطلس بوده است. زندان مرگگاه و نمایشگر, ستم بر جان,آ زادیخواهانیست که در تاریخ, زنده ی مراکش درآن ترسگاه, آدمیسوز ؛ جانباخته اند,
سال,۱۹۷۲ م پس از شکست, دومین کودتا ؛ بر ضد , سلطان حسن, دوم ؛ این دوزخ , اوباارنده ی آدمی ساخته شد و ۵۸ افسر از کودتاچیان ؛ به آنجا فرستاده شدند. که یکی از آن گروه پس از ۱۸ سال جان به در برد و روی این گزاره شد.
درینبآره نخستینبار ؛ ژیل پرا و ا ؛ روز نامه نگار, فرانسوی ازین زندان سخن راند و نیز چندین سازمان حقوق,بشری هم اشارات و مبارزاتی در آن زمینه داشتند که رژیم مراکش همه را انکار می کرده است. سر انجام فشار های حقوق, بشری بینالمللی ؛ سلطان حسن دوم را وادار به بستن, آنجا ساخت.

به گفته ی گروه های حقوق, بشری و پاره ای زندانیان, رهیده ؛ آنان در تاریکی بسر می برده اند. جایی در سلولهای ۳متر؛ درازا و ۱/۵ پهنا و ۱/۵ بلندای بدون, پنجره و کفی سیمانی با دو پتو بدون, دستشویی با چاله ای در میان, سلول همراه, بوی گند , همیشگی ؛ و بدون گرمابه یا ابزار های ریشتراشی و فضای گردشی بمانند تا بمیرند.؛ با همیشه خوراکشان سوپ, سبزی و آبی قهوه ای رنگ , بی مزه و نیز بی دارو و درمانی. بگفته ی ساکنان , زندانی آن پیش گورستان ؛ …ما را در آن تاریک خانه ؛ زیر, خاک کرده بودند با کمترین روزنه ی هوا رسی برای نفس کشی……آن اندازه زنده بمانیم و آنقدر در شب زندگی کنیم که تا و ا ن , لازم را بپردازیم . در آن زندان سرعت, مرگ را به گونه ای چیدمان داده بودند که آهسته و به آرامی به سراغمان بیاید. گردش کنان بیاید. و تمامی مانده ازعمر را بخود وادارد. ما که دیگر آدم نبودیم و آنان که هنوز ما را زیر, نگاه داشتند. در چنان بازه هایی از خرد چه کاری سا خطه شود؟امان از کندی ؛ کندی زمآن ؛ همان دشمن, بنیادین که پیراهن مرگ بر تنمان کرده و به زخمهای ما آن اندازه فرصت می داد تا باز بمانند و بگندند . قلب , ما را با آهنگ, دلپذیر, آدمهای نیم مرده به تپش در می آورد, گویا با یستی آرام آرام خاموش می شدیم, انگار شمعی دور از خود بودیم……نوشته شیوه ای ویژه دارد ودر باز گردانی به پارسی نارسایی هایی دیده می شود. و خود, نویسنده هم ؛ جانی سر گردان را با زیستن در خیال و چیرگی بر بدن و پر واز در سیالیت تصور و صحنه آرایی های گمانی ؛ ازدرد و رنج و بی تابی می رهاند

<<….<<…….مجید زندانی شماره شش مدام ازکریم سوال می کرد << سا عت چنده ؟ >> گویی و عده ملاقات با کسی دارد یا منتظر , قطار است. …و کریم در تاریکی وقت را حساب می کرد و می گفت….در تمامی اوقات, این هجده سال ؛ زندانیان در اوهام و خیالات و صحنه سازیها ی گذشته می زیستند. …..

پس از میهمانی شاه که به رگبار بسته شدند ؛….از آن لحظه به بعد ؛ مفهوم, تراژدی را فراموش کردم…(ص ۱۲۱ )کشتن, شاه ؛ این کار به نفع چه کسی تمام می شد ؟شاه را برداریم و کودتا چیان نظامی را سر کار بیاوریم ؟ژنرال را ؛ تیمسارهایی که حکومت و ثر وت , مملکت را بین خودشآن تقسیم می کنند سر, کار بیایند ؟با گذشت, زمان بیشتر فکر کردم…..ص ۱۹ مرگ بر ا ثر یبوست. …….داره منو می کشه ؛ دیگه طاقت ندارم. دوایی بهم بدین. شمارا بخدا ؛ دوایی که بتونه این سیمانو حل کنه …>> کسی جواب نداد و نگهبانان رفتند و در را بستند, صدای خندشان می آمد که می گفتند :آقا مزاحم ما میشه برای اینکه نمی تونه ب…>>…..حسین از دسته ی جارو یی که پنهان کرده بود – برای زندانی شماره ۱۳ – قا شقی درست کرد ,….بگیر این تکه چوب را برات پرت می کنم سعی کن بدون آنکه خودتو زخمی کنی ازش استفا ده کن …….بعد فریادی بلند کشید ….و از هوش رفت روز بعد هم می میرد . پس از مرگ ؛ عضلات اسفنکیر او که شل شد؛ بدنش همه ی فضولات را بیرون ریخت ؛ خون آمیخته با مدفوع بوی بسیار متعفنی در فضا پخش کرد.وقتی نگهبانها آمدند دیگر نخندیدند. …فکر کردیم داره کلک می زند….از کجا می دانستیم یبو ست می تونه آدمو بکشه….ص ۱۳۱ ……یگانه راه , ماندگاری بندیان, شاهی تمرینات, ذهنی -روانی بود که آنان را سر پا ؛ نگه می دا شت.زندانی آزاد شده و راوی می گوید در تمامی دوران؛ همبندان را با بازگویی کتابهای خوانده و فیلمهای دیده روپا نگه می داشت. در تاریکی کور کننده سرا پا گوش بودند و حفره های ذهن را سیراب می کرد. هر کس که جان می داد؛ خاکسپاریش انگیزه ای می شد بر احساس, پروازی چون پروانگان در نسیم و روشنایی بر پوست , بدن که چشمان را از هراس, کوری بسته می داشت……

روزی << سبا ن >> را می آورند . خیلی قد بلند است . و در سلول تا شده باید جان بکند. او تب داشت و لبهایش می لرزید ؛ عرق از پیشانیش سرازیر بود . بازوی راستش را پشتش پنهان کرده بود. عضو , گآرد, سلطنتی بود, پرسید اینجا همیشه تاریکه ؟ یک آن نور, چراغ قوه ی نگهبان به پشت, او افتاد؛ دیدم بازویش شکسته است. او درد می کشید.نگهبان از من پرسید به نظرت چقدر دیگه زنده میمونه ؟ گفتم نمی دونم ؛ اگه سوسکها ؛ نخورندش ؛ قانقاریا می کشدش. و این واقعه ی دردناک اتفاق افتاد . هزاران سوسک و حشرات , دیگر که از سلولهای ما رفته بودند ؛ آنجا سبا ن را زنده زنده خوردند. صدای پا یش که به در, سلول می کوبید را می شنیدیم…….روز که شد؛ بوی تعفن , نعشی ؛ در سلولها پخش شده بود. شب آواز, جغدی نشان داد پایان کار نزدیک است قانقاریا بدن, سبا را به سرعت فرا گرفته بود . نگهبان یاد آوری کرد کرمها براو می لولند. مرگ آرام آرام است. ص ۱۵۴ ….همه خواب هم می دیدند . و خوابها با مرگ, کسی تعبیر می شد. و خوردنیها که آرزویی پایان نا پذیر شده بود. نبی عباس خواب می بیند در جشنی هستند وسط آن جشن قفسی است پر کبوتر و قمری . دست, سپیدی از آسمان پایین می آید و از لای میله ها رد می شود و یکی از کبوتر ها را می گیرد و در میان, ابر ها نا پدید می شود……وقتی تعریف کرد همه دانستیم بوی مرگ آرام وارد, زندان می شود . و شبح آن گرد, سلولها در گردش و پرسه زدنست. تا بالای سر, کسی بایستد. گاه ناله ی جغد پانزده روز قبل از مردن, یکنفر شروع می شد و تا دفنش ادامه می یافت. شب ازترس و تاریکی و سردی بتون در هم پیچیده و چمباتمه در بیهوشی به سر می بردیم. پس از هر مرگی باید کیسه ای آهک تهیه می کردیم و گوری می کندیم. ……
شبی در زمستان نگهبانان با مشعلهای روشن نعره کشان به سلولها ریختند تا شورشی خیالی را سر کوب کنند. فریاد می کشیدند صدا تون را ببرید مثل اجنه نخندید ساکت باشید وگر نه موشها را ول می کنیم …خواب, ژرفیرا از سرمان پراندند . قسم می خورم کسی حرفی نزد ؛ کسی نخندید. کسی فریادی نکشید؛….باور داشتند ؛ داریم انقلاب می کنیم. ….مدتها بعد فهمیدم, فرمانده زندان فرآوردی از ارتش, بی رحم , استعمار فرانسه بوده است . سر انجام با فشار, جهانی آن زندان را خراب کردند و بجایش باغ , زیتون می کارند,

 

 

میزبانی – میهمانی سه روزه

هوشنگ, سارنج

کوچکترین و مهمترین دریاچه از پنج دریاچه ی آب, شیرین, میان, کانادا و آمریکا ؛ << اونتاریو >> می باشد. ساختار, این سرود, بلند, زیبایی زندگانی بخش؛ راه, آبی – بامرودی ؛ میان, اقیانوس, اطلس و شمال, خا وری کانادا تا نیویورک را سامان داده است. ۳۱۱ کیلومیر درازا و ۸۵ کیلومتر پهنا دارد. نیمی از آن دنیای آب, شیرین از آن, کانادا و نیم ی دیگرش از آن , آمریکاست. و سرتا سر ۷۷۲ کیلومتر, کرانه هایش ؛ سامانهای زندگانیهای بهره ورنه ای در آغوش دارد.دریاچه ؛ ۷۴ متر بالا تر از آبهای آزاد جهانست دریاچه ی << اریه >> از زیباترین دهانه ی هزار متریش << آبشار, نیاگارا >> سر ریز, برفابهای زمستانی و بارانهای هفتگی را به اونتاریو فرو می ریزا ند. و آنهمه آب با تندی ۵ کیلومتر در سا عت ؛ باریک و باریکتر می شود تا از شهر, << لینک استون >>رودخانه ی <<سن لا رنس >>بشود و بروت تا در شما ل خاوری ؛ به ابزرگ دریای اطلس بپیوندد این آبراهه ی اقیانوس پیماهای بازرگانی و نفتکشهای غولپیکر و رزم ناوهای لشکری ؛ زمستانها یخ نمی بندد _ جز کرانه های کم ژرفا _رودخانه ی نیاگارا و کانال, << ول لند >>اونتاریو را به اریه پیوند می دهد. و رودخانه ی هودسون و کانال, اریه ؛ به نیویورک می رساند……دور تا دور, نه تنها این پنج دریاچه ؛ که تمامی دویست و پنجاه دریاچه ی استان, زرخیز اونتاریو در راستای بهره وری دلباختگان, کار و زندگانی سازیست. سخن بر سر, زیستگاه های آباد و آرامش و آسایش است. باغستانهای هلو و گیلاس و تاک و تاکستانهای چسبیده به خمخانه ها سالمند و سردابه های پرورنده؛ برای روزها و شبهای آیینی . کشتزار ؛ چسبیده به کشتزاری دیگر.علف چر های بسیار که تمامی روزهای آفتابی در بریدن و خشکاندن و آ ما ندن زمستان خوراکی چارپایان, پرواری ؛ وقت, کشتورزان, زمیندارارا می گیرد. باغهای بی دیوار تا آ سمانکرانه های دیداری ؛سازمانی بودن دانش کشاورزی به روز را نمایش می دهد. خانه های ویلایی و رج, ابزارهای مکانیکی ؛ کشتورزی ؛زیر, آفتاب, تابستانی خستگی از تن بدر می کنند. چنان آرام که می توان آوای تپش, دل را از رگهای گردن شنید….سه روز در ویلایی از شهر, لینک استون بر کرانه ی اونتاریو آرمیدیم . بامدادی خنک ؛پا در آبی پاک ؛ گوش به نغمه پردازی و دمزدن, آرام, دریا سپردم. و چشم بر الک کردن شنهای خیس داشتم. خواندستاری نرم از از لایه های زمین تا میانه ی آب خزیده بود. پایبندی به زندگانی با هوده ؛ آدمی را به نگهبانی آن چرخه ی قانونمند و میدارد. بایستی تمامی تفنگهای رو به جانداران و تمامی تبر های فرو نشسته بر تنه ی درختان را در قر پوس ها نشاند.

من و تو ؛ ما و شما ؛
با همگان
جانانه بکوشیم.
به اندام, تمامی همه مهر؛
با نمازی به بلندای سپهر؛
بر هستی؛
بخوانیم و به شادا نه بخندیم؛
بگردیم و بچرخیم و بدانیم ؛
که این عمر ؛
به کوتاهی پلکی زدنیست.
ه-س
۲۳ سپتامبر ۲۰۲۴
تورنتو