بالیدن, مرواریدی

کویر در جویدن, باریکه های زندگانی
و بیابان سازی ؛
در آرامش, سنگی ؛
چون مروارید در تاریکی صدف

رو به گسترش دارد.
شولای تپه ها؛
شن ؛
خسته از بادهای شنروان؛
هوهو کنان و زندگی سوز؛
شعر بلند, آفرینش را
با الماس دانه های نمک ؛
آذین می کند.
و آدمیان
سنگینتر از سنگ ؛
مرگ را تجربه.
دهقان, پیر ؛ گودال, اشک, سنگ را
به روی پنج بوته ی کدو
زیر, سایه ی چهار گردو بن؛
می گشاید.
تا سالی به بلندای مناری مطا ع را
هزینه ی زندگی کند.

ه.س
۲۵ فوریه ۲۰۲۵
تورنتو

کوهی از لجن

می لرزدم تن؛
هر دم که بینم؛
تندیس, این کوهی ز گل را .
هر بامدادی
پیچیده در رنگی ز, نیرنگ.
گه در پوستین, گوسپندان؛
این گرگ, خونخوار ؛
گه در لباس, شا عری ؛ روبا ه, مکار.
بی جای پایی ؛ بی حس و حالی ؛
چشمه ساری ؛سبزه زاری ؛
الوند کوهی؛یا دماوندی؛
زردکوهی,یا سهندی یا د,نایی.
صفه ای ,
آتشگاهی ؛ز, ماربین.
کاش کور بودم
تا نمی دیدم سیه کا هین گلی کوه؛
عصا یی اژدها وش ؛
در اسبی یال و دم اسپید ؛ به رنگ, روز, روشن.
کاش کر؛
تا نوای ضجه ها ؛ آن تنین انداز تندر های سهم آگین را؛
نشنیده می رفتم.

ه-س ۳۱ دسامبر ۲۰۲۴
تورنتو

کشتن خو رشید.

آب را به جرم, نمناکی ؛
خشکاندند.
نسیم را هم بندی به پا .
من نیز کاری که می توانستم .
خورشید را
به گنجه ای چوبین ؛
در آشپز خانه ی کوچک خا نه ام
زندانی کردم.
او هم گنجه و آشپز خا نه را به آتش کشید.
آتش نشانها که رسیدند؛
نا چا ر از بی آبی ؛
خو رشید را با تبر ؛ تکه تکه کردند.
اکنون همه چون کوران
در شب هستیم.

ه.س ۱۶ دسامبر ۲۰۲۴
تورنتو

برگی از یادداشتهای روز های کویدی

هوشنگ, سارنج

روز, من اکنون در پی شبی دراز و اندیشناک می آغازد. نه از بهار نشانه ایست نه از تندرستی و نه از آفتاب, جهانتاب. پوستینی از رنگ, خز, خاکستری بامدادی غمگین را می گستراند. خیابان خالیست و رونده ای نه می رود و نه می آید. فرمان, سختگیرانه کرونا دور باش, فراشان شاهی را بکار می گیرد. از دلتنگی رنگها را هم نمی بینم. دیدن رسمی دیرینه است که بنیاد, خو گرفتن دارد ؛ نه چشم دوختن و باز گشودن و تا ژرفای هر پدیده رفتن. و با شادی سر از آن بیرون کشیدن. گویا به لو ور رفته ای و پای هر تابلوی آفرینش, هنری میخکوب شده ای ؛ در اوج, حیرت و تحسین و چشیدن ذره ذره گذر, زمان را. اکنون در دوزخی از هراس بایستی چشم بر سوژه ها چرخانید و آگاهانه گذر؛ شتابناک, را کند رفتار ساخت.چه برای دیدن ماندگاری هم بسنده نیست. هر لحظه ی دیدن؛ عمری می بایست و بی وزنی و خلسه ای کشدار؛ حسی ما نا و درکی بالنده و تفکری صدساله در آنی. تا در بیرون آمدن از آن دگرگونی رخ داده باشد. چنانکه پولادی به خزینه ی آبکاری ؛ رفته باشد. سخت درخشان. چشم, دل را چنین کار آ یی است. هر روز دانا تر از پیش . چون کرم, پیله پیوسته بایستی رو به کمال داشت تا سر انجام پروانه ای زیباتر از گل ؛ سر بر آورد. بگونه ای پایدار و پیگیر. آدمی خردمند است و چیزی هم در چم, سرنوشت و یا دستان, قدر قدرتی نیست. تمامی را آدمیان ساخته اند. تکه تکه باید اندیشید . توفان ویرانی دارد کار آبادانی.