جایزه ى صلح نوبل سال ۲۰۰۳

هوشنگ سارنج – تورنتو

روز جهانى حقوق بشر، نمایندگان ملل بزرگ تمام قد به ایرانیان اداى احترام نمودند.

چهارشنبه دهم دسامبر در بزرگ تاﻻر شهر اسلو، جایزه ى صلح نوبل سال ۲۰۰۳ به مبلغ ۱،۴۰۰،۰۰۰ دﻻر، همراه مدال طلاى آن طى مراسم شكوهمندى در كنار خاندان شاهى نروژ، اعضاى كمیته ى جایزه صلح نوبل و برجستگانى از جهان معاصر به برگزیده ى آن، خانم شیرین عبادى، حقوقدان ایرانى و فعال سازمان جهانى حقوق بشر اعطا گردید.

برگزارى چنین مراسمى، بر بنیاد برنامه هایى سنجیده استوار است. مهمانگزینى، ریزبینانه و همراه با پیامهاى سیاسى و حركت برمدار و خط مشى روز جهانى، طراحى و اجرا مى شود

شركت اعضایى از خاندان سلطنتى نروژ و برگزارى مهمانیهاى رسمى در خلال آن جشنواره نشان از برجستگى این رویداد بزرگداشتى دارد. ابراز شادمانى و تهنیت گویى شهروندان اسلویى نسبت به میهمان گرامى شهرشان و گرداندن مشعلهاى روشن در تاریكى شب، حركتى نمادین است و نیز نشانگر هماهنگى دو سوى یك جامعه ى آسوده و آزاد در بخشى از نظام جهان غرب است.

خانم عبادى در خطابه ى حسابشده ى خویش به زبان دلنشین پارسى بسیارى گفتنى هاى باید را به زبان آورد. ایشان به سرزنش تلویحى آمریكا، توطئه آمیز بودن حمله به ساختمانهاى مركز تجارى جهان و فشار روز افزون اتحادیه ى پاره اى كشورهاى غربى به بخشى از جهان عقب نگه داشته شده، تجاوز آشكار به حقوق بشر در سرزمینهاى مسلمان نشین جهان، زندانیان دو ساله ى بندر گوانتانامو، نافرمانى و بى توجهى اسراییل نسبت به قطعنامه هاى سازمان ملل، بى توجهى امریكا به تصمیم گیرى شوراى امنیت و حمله ى خودسرانه اش به عراق و پایمالی حقوق زنان وكودكان بى سرپرست سخن گفت.

اهمیت سخنان وى بیشتر به تریبونى وابسته است كه از آن به اظهار نظر شخصى پرداخت. دستیابى به چنین جایگاه هایى و سخنرانى و انتقاد از تجاوزگران نیرومند و نام یافته همچون امریكا در حضور برگزیدگان جهان و نمایندگان خبرگزاریهاى بسیار شهره و سرآمد، خیلی چشمگیر است. از دهان یك ایرانى – برآمده در تنگناهاى نجابت ذاتى بر بنیاد پرورش اخلاقى – دینى و دانش آموخته ى قانونمندى حقوق مدنى – الهى، در كوتاه زمانى كه در اختیار داشت – به پیامرسانى جهان تحت سلطه به گوش جهانخوران و نقد بیداد پرداخت. در جایى هم كه ظرافت زبان پارسى نسبت به گستاخى زبان سیاسى قد نمى داد، از دو پهلو گویى بهره جست. در اوج پدیدارى جو احترام و شناخت، این زبان موسیقایى پراحساس » كامكاران « بود كه روى دیگر سكه ى ایران زمین را به نمایش درآورد.

همنوایى سرود پرگلایه ى واژه هاى غم، فریاد رگ رگ تارهاى ساز از زخمه هاى دردناك و سوز شورابه هاى اشك شعر بر زﻻل ناسور زخم سخن. ناله ى كشدار كمانچه از كمان پرشكنج. پیچش نیلوفرانه ى آهنگ و لحن از گلوگاه چنگى و چوب و پوست دف.

به دست آوردن جایزه اى چنین; جهانى و سیاسى كه ثمره اى مردمى دارد و بر غرور ملی مى افزاید، براى هر ملتى افتخار آمیز است. كم روى مى دهد كه نمایندگان ملل بزرگ در رویدادى تاریخى و در لحظه ى ثبت شخصیت واﻻى ملتى وفادار به پیمانها و ارزشهاى اخلاقى بشرى، تمام قد به آن جامعه، اداى احترام كنند و به آنان، پاداش معنویت رفتارى بدهند. شرایط بحرانى بین المللی امروزین و در میان فشارهاى فراوان ژاندارمهاى جهانى و تهمت ها و بدنامسازى نارواى ملت هاى ضعیف و تقویت اندیشه هاى شیطانى » نظم نوین جهانى « و بزرگ نمایى درد محرومیتهاى اقلیتهاى قومى و ایجاد احزاب جدایى طلب و ترانه خوانى دشمنان وطن و …  چنین رویدادهاى خوش، فرخنده و مغتنم است.

براى نگاهداشت و تدام بخشیدن، به خوى تربیت یافته و پایگاه ارزشى دیرین، به دور از هرگونه جنجال آفرینى قومى و سودجویانه و گریز از راه هاى انحرافى و افتادن به دامچاله هاى عقب ماندگى و بى خبرى و نادانى، ایجاد باورهاى نو بر پایه هاى و زیرساختهاى اخلاقى، دوست داشتن و مهر ورزیدن به آموزش، هنر آموختن، آموزندگان فرهیخته، آموزشگاه هاى هدفمند و ابزارهاى نوین آموختن، برمتن فلسفه، روانشناختى، دانش اجتماعى، تاریخ، ادبیات زبان و هنر، روش و سرمایه نیازمندیم، این مهم دلبستگى به زنده نگهداشتن فرهنگ و آداب و رسوم بومى، تنها با چند نشریه ى تجارى یا چند رسانه ى صوتى و تصویرى جهت دار به انجام نخواهد رسید. پیوند با سرچشمه برداشت، زمان، تمرین و تكرار ضروریست.  و نیز هوچیگرى و بدنامسازى دیگران با تنگ نظرى و رجاله بازى ورشكستگان سیاسى نه از بهاى ارزندگان مى كاهد و نه بر قدر بدگویان مى افزاید.

پى آمد شادمانى نخستین هفته ى گذشته و زمینه ساز شادى دوباره ایرانیان، بویژه مادران دلخون و به داغ نشسته ى هزاران هزار، نوگل جوان ایرانى; گرفتار آمدن، خوارمایه ى صدام، بزرگترین جان ستیز و آدمخوار دوران ما روز شنبه ى گذشته بود. كارنامه ى فریبكارانه ى غربیان، در پیوند با آزادیخواهى ملتهاى خواستار رهایى از بند اسارت و تبعیض و بیدادگریهاى اجتماعى، چنان بد پیشینه است كه گروهى ذلت و نكبت و درماندگى تندیس خودكامگى و آزمندى  را سخت باور مى كنند. كه صدام را چون جانورى زبون و درمانده از ژرفاى سیاهچاله اى بیرون كشیدند. چنگال انتقامخواهى قربانیان ایرانى، از دشتهاى عباس، دهلران، نیزارهاى هورهویزه و دریاچه ى ماهى و از كردستان و حلبچه و كویت و جاى جاى گورهاى دستجمعى رملستانهاى عراق گریبان وى را گرفت.

بر مرغزار مرگ دشمن چمیدن، خوى انسانى نیست و بر مرگ دشمن شادى كردن شایسته نخواهد بود ولی چه باید گفت به آن خانواده هاى زور و ستم كه در برابر خواسته هایشان هیچ مانعى نبود. روستازادگان در ستم بالیده، بجاى درك بیداد و فهم كمبود و لمس ندارى و فقر فرهنگى و یارى رساندن به آن نیازمندان، از اریكه قدرت غارت، تسمه از گرده ى درماندگان عراقى كشیدند و در سایه ى شهوت مال اندوزى اندكى از ستمگرى كوتاه نیامدند. صدام، نماد فرو ریخته و مسخ شده ى یك دیكتاتور، را چون مرده ى گرم از گورى ایستاده، بر كشیدند تا در پیشگاه عدالت بشرى پاسخگوى آن همه، رذالت و ددمنشى خویش باشد.

درهم شكستن یك جلاد از گروه جلادان بر مادران فرزند باخته ى ایرانى مبارك باد.

**********

Houshang Saranj – Toronto  

مهاجرت آرى یا نه؟

هوشنگ سارنج – تورنتو

آمدم، چرا كه فكر مى كردم خانه ى مادرى، دیگر جایى براى بالیدنم ندارد. آمدم، چرا كه مى دانستم، شمال ۶۰تر براى توانمندى هایم است. آمدم، شاید كه بسیار رسم بود، آمدن در آن روزها، هرچه بود و هرچه شد، حاﻻ من اینجا هستم.

آمدم، تنها با دو چمدان و یك دوست به نام همسرم. حاﻻ پس از سالها رنج، شادى، خوشى و ناخوشى ها اینجا ایستاده ام با دو دست پر از باد. همسرم كه دیگر شاید از سنگینى كارها، نتوانیم همدیگر را دیدن یا شاید درك كردن و دخترم كه شاید سالهاى بعداز این در شهركى دور، در جنگلهاى سیاه كبك، ترمه پارچه ى میراث مادربزرگش را به جلوى در خانه اش بیندازد به جاى welcome  mat چرا كه دیگر من مهاجر نیست، چرا كه او دیگر غریبه ى شمال ۶۰ نیست و براى همین چراها نمى داند كه ترمه ى مادربزرگ یعنى چه; آیا مى پرسى باید مى آمدم؟

هنوز پس از سالها نمى دانم كه آیا گرفتن آن پاكت قهوه اى، حاوى immigration.visa . درست بود یا غلط؟ ولى مى دانم كه آمدم و اكنون نیمى از ریشه هایم در شمال ۶۰ و در سرماى آن مى دوند و با ولع هرچه بیشتر به جلو و جلوتر مى روند.,<تینا .> این نوشته ى مخملین، نواى سوناتى اندوه زده است برگرفته از وبلاگ < از امروز > كه بر تار و پود واژه هاى جاندار و گرم راستگو نوشته اند. این پاره اى از سوگنامه انسان بیگانه افتاده در میراث تنهایى برخاك هزار پاره ى فرزندان آدم است. وبلاگ نویسان فرزانه ى بسیار، به عرصه ى پهناور زبان < گفتن> باورها و احساس هاى هنرورانه پا نهاده اند و در گستره ى جهان خلوت، فریاد خاموش سر مى دهند، بر شانه هاى پهن و ستبر موج ها مى نویسند تا جاى خالى كتاب و روزنامه را پر كنند. سنگ بحران ابزارهاى نوشتن، در آب افتاده است.

ماهیگیران آسیا ىجنوب خاورى قره غاز (cormorant)را از جوجگى به صید ماهى دستاموز مى كنند. آن پرنده ى آبباز آبروزى همراه كمندى بلند و تنگ حلقه بر گلوگاه، در پى ماهى در آب غوص مى كند و پس از بلع ماهى و برآمدن، بر قایق آن پرنده ى جاندار، (صیاد آموخته) با فشار دست دامیار، ماهى هاى پشت دیوار رسن را در سبد قى مى كند.

نخبگان سرتاسرجهان كه در ﻻﻻیى خوش سرود آزادى و حقوق واﻻى بشرى كرخت شده اند و آرام در تور كاربافكان سپید مى افتند، جایى براى < فراهم آوردن > و < بخشیدن > یا » دریافت     موقعیت< بالیدن > برایشان وجود ندارد، چه آسانترین و ارزانترین راه شكارشان، < مهتابى > كردن آنان و در < خواب > , كشاندنشان به دامگاه آراسته است. واداشتن مرغكان دست آموز به باﻻ آوردن جان ومال كسب كرده شان. خانه ى مادرى ما، سده هاى بسیارى است كه چپاول شده است، حالیا نوبت اندیشه وران رسیده است. كه آنانرا بیاورند و بر سر چهارراهى  ى ندانم ها و چراها، پیر كنند. آنكه فریبیده گشت و با هر بها – كه جوانى گرانترینش مى باشد – سنگینى هر پذیرفتن را زیر بال گرفت، نخستین وزنه را به سبكبالى خویش افزوده است.

آنان كه در آواز واژه هاى خوشتراش، خیال غنودن در خنكاى آسایش و پیشرفت را در مخیله مى پرورند و در لباده ى پرافتخار فراغ از تحصیل خوش مى خندند، آزرده ترین مى شوند. آنكه پیوسته چون چرخ دوﻻب مى دود و به جایى نمى رسد، نمى آساید و در كار بى انجام سیاه ,مى پوسد و زندگانى را مى بازد همان مهره ى كار آى زبده است; كه عریان از شایستگى هاى به چنگ آورده پا به شمال شصت نهاده است. آنكس كه حسن یوسفى دانشى اش در بازار < برده داران > نیكنام خریدارى ندارد; همان جان برلبان چرخ دوار و شاگردان یكم یا دوم آزمونهاى رشته هاى كاربردى هستند كه تا پوست انداختن و روش آموختن و منش گزیدن در آتشخان كشتى جایشان مقرر شده است. به یاد بیاورید كه چنگیزیان هم، از دشتهاى برهوت و باد لیسیده به سرزمینهاى آباد و زحمت كشیده مى تاختند و بیرحمانه، كشتزار آدمیان را از پسران و دختران و ابزارمندان و نیروهاى كار و دام و غله، تهى مى ساختند و همه چیز را به یغما مى بردند. اكنون زمانه دگرگون گشته، آمریكا به افغانستان، به گرجستان و به عراق، دموكراسى مى برد!

شانزده كانال تلویزیونى پارسى زبان از امریكا بر سر و كول هم مى كوبند، ناسزا مى گویند، فحاشى مى آموزند و براى غارت آخرین مانده ها، دروغ مى گویند و فریب مى بندند. درد ما از سترون شدن قوم ما از زاییدن مادران ترمه باف است; نسل پاكى كه در فریب و سراب غرق مى شود. در كتابخانه نشسته ام، در كنار من و زیر سایه ى حرمت آن جایگاه، در صفه ى سقراط و افلاطون، ارسطو و كانت، روسو، كركه گورد، …. هومر و شكسپیر و … دو پارسى زبان جوان، یكدیگر را در آغوش كشیده اند. دختر روى زانوان پسر چمباتمه درس مى خواند! پسر مى بوسد، مى بوید… شاید اینهمه درست باشد و من عقب مانده واپسگرا و گرفتار فناتیزم اندیشه و باور باشم، اما آنچه كه خردپسند است; دستكم كتابخانه جاى هرزه درایى به زبان فردوسى و مولوى و سعدى و حافظ نیست.

صداى دختر مظلومانه است و ادایش فریاد وقیح عصیان در پیشگاه نجابت آدمى. ترس ما از تاراج ترمه ى مادربزرگ نیست. هراس از پربها شدن حس وخوى جانورى در جامعه ى بشرى است. خورشید هر بامداد روز هاى من – نوه ام – با طلوع صادقانه اش در چهارچوب در، جان خسته ى مرا به تپش در مى آورد. مى لرزم كه این نسل پاك خوب در میان سیاه جنگل آدمیان ربوتى بى درد و سنگى ذوب شوند. و همه ى راست پنداریهایمان نقش برآب شوند. آنگاه باد در مشت خواهیم داشت كه ناتوانى فرهنگى ما در برابر غارتگران، زانو بزند، ناتوانى نشان بدهد، زارى كند بنالد و ببازد.

**********

Houshang Saranj – Toronto  

روانشناسى، آدمى و رفتار

هوشنگ سارنج – تورنتو

انسان غریب و تنها در جنگل آهن پاره هاى شهرهاى غول آسا باید در تنهایى خویش بزارد، بسوزد و بسازد. هر چه جوامع كامپیوترزده، ماشینى و برابر با خواسته گروهى خاص برنامه ریزى تر شود، انسان گرفتارتر خواهد شد. نخبگانش بیشتر و اجبارى تر، زیر چتر قدرت سرمایه گرد مى آیند و بازماندگان غربال گزینش و پاﻻیش، مهره اى، كم دان، غریب و تنهاتر خواهند شد. این تنهایى در جمع، رفته رفته به ترسى پایان ناپذیر و سرانجام به آشفتگى روانى و ناسازگارى اجتماعى بدل مى شود. این تنهایى در غربت فرهنگى هویداتر و جانكاه تر است. از جنگ گریختگان، ماتمزدگان و آوار بر سر آمدگان فرهنگى از بد هم بدتر مى شوند.

جغرافیایى كه به یقین، دیگرگونى زمینه فرهنگى را به همراه دارد با خود كولبارى از تفرعن، خودبزرگ  پندارى و ادعاى هوشیارى تاریخى را مى كشد.

این ترس از تنهایى كه ریشه در تنگناهاى دوران كودكى دارد در بزرگسال به ناآرامى جوانى و میانسال مى رسد كه تا پایان عمر زیربناى رفتارى فرد مى شود. شركت در جنگهاى نخواسته و تحمیلی، دیدن صحنه هاى مشمئز كننده، مرگ و میر بسیار عادى آدمیان و شدت ضربه هاى هر لحظه روانى، انگیزه  نفرتى دایمى از زندگى و در مجموع تخریب روانى – رفتارى یك انسان درگیر در جنگ مى گردد.

چه جنگجوى بلا دیده چه جنگ رسیده درمانده. در دوران حیات ما جنگ دیدگان جنگهاى دوم جهانى، كره، ویتنام، هند، پاكستان، كامبوج، افغانستان، كویت، عراق و ایران، جنگهاى داخلی یوگسلاوى و كشورهاى آمریكاى ﻻتین و یورش هاى قبیله اى، نسل كشى در آفریقا و …. موضوع قصه پردازى و فیلمهاى فراوان و روانپزشكان بوده است.

روانشناسى، علم تازه شناخته ایست كه از عمرش بیش از یكصد و چند سال نمى گذرد. روانشناسى از مطالبى مانند حافظه، تخیل، قابلیت اندیشه، احساسات و عواطف گفتگو دارد. پیش از تدوین علم روانشناسى درباره رفتار آدمى، اندیشه هاى نادرستى وجود داشت. رفتار بد را نتیجه ارواح پلید و شیطانى نفوذ كرده در جسم بیمار مى دانستند. قرنها عقیده بر آن بود كه جادوگران، افسون كنندگان مردمانند. فكر دیگر آن بود كه ماه مى تواند بر عقل آدمى اثر بگذارد. اكنون در زبانهاى فرنگى دیوانه را “لوناتیك” از واژه یونانى “لونا” به معنى ماه، مى نامند و ما در زبان فارسى “ماهزده” مى گوییم.

زیگموند فروید (Sigmund Freud ۱۸۵۶-۱۹۳۹) اتریشى، باب تازه اى در شناخت و كاربست روانشناسى بر روى انسان گشود و شاگردان وى، كارل گوستاویونگ و آلفرد آدیر (Adier) راه او را تكمیل كردند و امروزه روانشناسان و روانكاوان به انسانهایى كه گرفتار گره هاى روانى، بازمانده از دوران كودكى ستمبار شده اند، كمك هاى جدى و رهایى بخش مى رسانند، روانشناسى، شاخه هاى كاربردى فراوان یافته و همگان بهره مى جویند. روانشناسى پزشكى، تبلیغاتى، تربیتى، جانورى، قانونى و كودك از آن جمله اند. از دیرباز، روان درمانى در شكل زیارت اماكن مقدس و زاریدن در مجالس سوگوارى، در كارنامه بشرى موجود بوده كه موجب تخلیه روانى و سبك شدن ارواح آنان مى شده است و امروز عالمانه تر با ایجاد خواب مصنوعى، روان درمانگرها تا ژرفاى ضمیر ناخودآگاه بیمارانشان – اصطلاح از فروید- فرو مى روند تا بیماران را وادار به عقده گشایى و سرانجام، رهایى از چنگال اوهام آزار دهنده بنمایند. كارورزان این رشته هم اكنون در تورنتو، در كلاسهاى دوستانه و گردهمایى هاى ویژه، نیازمندان گرفتاریهاى رفتارى خود را با دریافت ورودیه هاى نه چندان كم به بازگویى گذشته خویش و اغلب به گریستن در حضور جمع وادار مى كنند تا شانه از زیر بار سنگین ناگفتنى ها رها كرده موجب سبكبارى بشوند.

آن تنهایى در بین پاره اى از خودمان پارسى گویان به رفتارى شیشه اى رسیده و آن شكنندگى در برخوردهاى كوچك كننده موهن بسیار دیده مى شود. عصبیت، درگیریهاى لفظى و فحاشى كه میراثى نافرخنده از دورانى پر ستم است، در شكل هاى توهین و امر و دستورهاى بى پشتوانه، جلوه مى كند كه در همه موارد، رد پاى ناآرامى روانى دیده مى شود. بسیارى هنوز باور ندارند كه در زیستگاه نوین، نظام ارباب رعیتى، سده هاى پیش در هم نوردیده شده است. این هوس پرواز به سوى كوهپایه هاى پرچشمه و چهره به دست نسیم خنك كوهسارى سپردن و به موسیقى زنگوله هاى گله هاى در چرا بر دشت پر شقایق بهاران، گوش دادن و آسوده تن پرورانه و بى زحمت كشت و درو و با اشاره سرانگشتى، آسوده بر قلمرو بى انتهاى غرورِ داشتن فرمانروایى كردن، آرزوى یادهاى بجا مانده ایست از خوابى در بیدارى. انسان گرفتار در غربت تنهایى روزافزون، در جنگل آهنپاره هاى شهرهاى غول آسا، باید بر سایه خویش بدود، بزارد، بسوزد و بسازد.

**********

Houshang Saranj – Toronto  

قصه ماست كه در هر سر بازارى هست

هوشنگ سارنج – تورنتو

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه ماست كه در هر سر بازارى هست

حافظ

وقتى كسى را كه به كار نه دلخواهش وامى داریم، او را تحقیر كرده ایم، در حالی كه به میل خود كار كردن پایه تمدن است.

اندیشه نژادپرستى و برترى انگارى عقیدتى سیاسى در زمانها و مكانهاى متفاوت نتیجه یكسان دارد. بى توجهى به حقوق اجتماعى و انسانى سیاهان در آمریكا، در نهایت به انفجار نژادى گروه تحت ستم مى انجامید، در هر كجاى زمین و هر زمان، چه بوسیله نیروهاى فلانژ یا اشغالگران رومى، چه در شرق آسیا با یورش چنگیزیان چه در میانه  اروپا، آتیلا یا “هون” ها. اسكندر یا “لژیون خارجى فرانسه” در الجزایر یا “كنگو” فشار نیروهاى انگلیسى در تنگه “خیبر” یا “جنگ بوئرها” در جنوب آفریقا، “خمرهاى سرخ” در كامبوج با سرخهاى افغان ستیز و چتربازان ناتو در عراق …. قدرت غیرقابل كنترل فساد مى آورد و فساد حاكمیت هاى ستمگر، موجب نابودى سرزمین ها و آدمیان بى گناه مى شود.

آمریكا بعد از جنگ جهانى دوم، سران بجا مانده و در دام افتاده نازى را به خاطر جنایات جنگى و سیاست نژادپرستى و آزمایشهاى پزشكى غیرانسانى و شرم آور در دادگاه نورنبرگ به محاكمه كشید. اما بیست و پنج سال بعد از جنگ جهانى دوم جان یك سیاهپوست در آﻻباما به راحتى مورد تجاوز قرار مى گرفت و بدتر از همه رویداد اسفناك انستیتو تاسکیگی است.

داستان به پروژه اى وابسته مى شود كه بعدها به “مطالعه بیمارى سفلیس در تاسكیگى” مشهور شد. آن پروژه به وسیله سازمان خدمات بهداشت عمومى آمریکا با همكارى موسسه تاسكیگى كه به پایمردى بوكرتى واشینگتن، سیاهپوست طرفدار حقوق اجتماعى سیاهپوستان با همكارى مشروط دولت و سرمایه داران و بازرگانان یهودى بوجود آمده بود، اجرا گردید. موسسه به پژوهشگران، در زمینه پزشكى اجازه مى داد تا ۳۹۹ مرد سیاهپوست كه گرفتار بیمارى سفلیس بودند از سال ۱۹۳۲ تا ۱۹۷۲ مورد آزمایشهاى گوناگون قرار بگیرند. طرفه آن كه آن بیماران در آن دراز مدت از دریافت هر گونه كمك درمانى براى رفع بیمارى مرگبار خود محروم بودند. آن ۳۹۹ نفر همراه با ۲۰۱ نفر مرد سالم دیگر كه در آن آزمایشها شركت داشتند، همه بیسواد و فقیر بودند، براى شركت در آن تحقیقات هیچگونه مزدى دریافت نمى كردند جز، تنها غذایى گرم در روز آزمایش. بدتر از همه و بیرحمانه تر هیچكدام توان خرید بیمه مرگ را هم نداشتند.

هنگام آزمایشهاى دردناك بر روى نخاع و مغزشان، به آنها گفته بودند كه آنان دچار بیمارى بد خونى هستند. هیچگاه به آنها گفته نشد كه بیمارى آنها با وجود كشف پنى سیلین در دهه چهل، قابل درمان است، حتى پزشكان محلی اجازه درمان آنان را نداشتند. هیچگاه به آنان نگفتند كه ممكن است همسران خود را آلوده سازند و یا فرزندانشان با بیمارى مقاربتى بسیار خطرناك سفلیس به دنیا بیایند. این پروژه كه قرار بود شش ماهه باشد به یمن پرده پوشى و بى خبرى موسسه آموزش سیاهان، چهل سال طول كشید تا در سال ۱۹۷۲ خبر در روزنامه نیویورك تایمز درج و موجب حیرت و نفرت همگان شد. در نتیجه كمیته نه نفره تحقیق از سوى معاون وزیر بهداشت آمریكا تشكیل شد و سرانجام پروژه متوقف گردید. سال ۱۹۷۳ با شكایتى که به دادگاه تسلیم شد، مبلغ نه میلیون دﻻر به بازماندگان آن پژوهش درنده خویانه پزشكى پرداخت شد.

در ۱۶ ماه مه سال ۱۹۹۷ تنى چند از جان دربردگان در كاخ سفید به حضور  پرزیدنت كلینتون راه یافتند تا شاهد معذرت خواهى رسمى رییس جمهور آمریكا باشند. پرزیدنت در پاسخ سخنرانى تاثرآور “هرمان شاو” یكى از بازماندگان گفت: “….. براى ما امكان پذیر نیست آنچه را كه انجام شده است عوض كنیم، لیكن مى توانیم سكوت را بشكنیم، مى توانیم از روى برگرداندن از حقیقت دورى كنیم. مى توانیم مستقیم در چشمهاى شما نگاه كنیم و از طرف تمامى مردم آمریكا بگوییم كه آنچه را كه حكومت آمریكا در حق شما روا داشت شرم آور بود و من از آن بسیار متاسفم.”.

زورگویان هرازگاهى پس از فشار دادن ملتى در تنگناى درماندگى و عقب افتادگى در بازى تازه اى كه در پیش دارند، از گروهى، جامعه اى یا ملتى، عذرخواهى كرده ساز دیگرى كوك مى كنند. سرمایه هاى ملی، نیروهاى انسانى كارآمد و ذخایر كانى گرانبهاى آنان به بهاى كم تاراج و نیازمندیهاى دارویى، ترابرى و قطعات صنعتى، نظامى را به چندین برابر ارز پرداختى در قبال نفت یا مواد خام دیگر بازپس مى گیرند و در این میانه آنچه دیدنى است ژست هاى انساندوستانه، آزادیخواهانه و آزادى بخشانه ایست كه به خود مى گیرند. خود را برتر مى بینند و به خود اجازه مى دهند به مقدسات باورها و هویت ملی دیگران توهین روا دارند، بهترین چهره هاى فرزندان توهین دیده را به كار گل وامى دارند و در پس انتظار طوﻻنى زمان آنها را از نیروى ابتكار جوانى سترون و پیر مى سازند و نمى خواهند بدانند، وقتى كسى را به كار نه دلخواهش وامى داریم، او را تحقیر كرده ایم، در حال كه به میل خود كار كردن، پایه  تمدن است.

**********

Houshang Saranj – Toronto