پدران و مادران در ساختار شخصیتى كودكان نقشى پر اهمیت دارند

هوشنگ سارنج

…. چند شب پیش، در محفلی دوستانه و خانوادگى، مادر بزرگى نه چندان سالمند، با شیدایى بسیار درباره ى نوه ى جنینى خود كه در تصاویر سونوگرافى، دست و پا مى زده است، سخن مى گفت; چنان غرق در رویاى حیات رازآمیز، فرو رفته بود كه نمى دانست حركات آن ماهى نخستینى را تقلید مى كند و كه این خود اوست كه در نسل دوم، آشكار مى شود. این دوره ى كوتاه نه ماهه، داستان تكامل چندین میلیون ساله ى آفرینش جانمندان، بركره ى آبى – خاكى است كه با دورى تند به نمایش در مى آید.

آن سوتر مردى، دومین میوه ى زندگانیش را زیر سایه ى درخت فرتوت پدربزرگ چسبیده به مادر بزرگى دیگر ولو شده زیر پتو در آغوش گرفته، مى جنبانید، تا بخواباند. آن سوتر هم كنار پرتو رقصان آتش اجاق، پدرى به لذت، دو فرزند بالیده و كاردان و میزبان آن شب شوقش را مى نگریست. كنار من هم مردى دیگر بازو در بازوى همسرش – طبیعت آن دو را از نعمت فرزند آورى بى بهره گذاشته است – به دو آتشپاره ى غوغاگر دو شهاب سنگ جوشنده مجلس، نگاه مى كرد.

پدرى دیگر هم براى دیدن دختر نازنین خود در كنار همسر زندگى ساز و فرزندآورش، عرض قاره پنهاورى را با عشق به تداوم نفس حیات پیموده بود. من و مایى هم كه تبر زمانه درگیر جداسازى از جنگل زندگانى بر دشت امید است. ساكت شناور دریاى یاد بودیم و از نوه ها به فرزندان و از آنان به كودكى خود مى نگریستیم. و با خود فكر مى كردم كه چه بد كودكى ما در تاریكى فقر دانایى سوخت.

فرزندآورى و پرورى، كاریست آرمانى همراه با تفكر راستین در برابر چگونگى پرورش و همكارى و همسویى زن با مرد در كارى مشترك براى به ثمر رسانیدن موجودى كه خود در خوشبختى یا بدبختى وجودى آینده اش دخالتى نداشته است. فرزندآورى و پرورى شایستگى واﻻ همراه با احساس مسوولیت مى خواهد. مردى را مى شناسم كه به یاد یگانه میوه ى باغ مشاركت زندگانى با زنى كه اكنون او را رها كرده بود مى گریست و چشمان عسلی او در موج آشك درشت تر مى نمود و براى كودك بى گناهش كه در آینده بى هویت خواهد شد، از راه تلفن ترانه ى غمناك و شعر جدایى مى فرستاد و براى زنش نفرین. روزانه هزاران كودك بى گناه، بخاطر خودخواهیها و افزون طلبى هاى غیر منطقى جفت هاى ناهمساز به دوزخ تنهایى افكنده مى شوند و براى همیشه به درد پیكرتراش روان اندوهى گرفتار مى آیند.

كودكى دورانى از عمر هر انسان از هجده ماهگى تا سیزده سالگى و در پاره اى موارد تا بیست سالگى است در این دوران پایه ى روانشناختى بزرگسال هركس نهاده مى شود كه در بلوغ جسمانى وى ادامه مى یابد. پدر و مادر در ساختار شخصیتى كودكان نقشى پر اهمیت دارند. بزرگترین و برجسته ترین كار آنان، یارى رساندن و بى نیازى آنها در خواسته هایشان مى باشد. رشد روانشناختى كودك بستگى به محیط زندگانى او دارد، بیشتر كودكان از اطرافیان در محیط بالندگى كمك هایى در جهت پرورش روانشناختى خود مى گیرند. رشد روانشناختى با رشد جسمانى هم بستگى دارد، همانگونه كه پیشرفت در فراگیرى تواناییهاى گونه گون با پیشرفت سیستم عصبى كودك بستگى دارد و كودكان با رشد فیزیكى همگون، رشد عصبى همسان ندارند.

پس رشد كند نمى تواند دلیل ناهنجارى باشد. نیازهاى كودكان در مراحل نوپایى، پیش دبستانى، سالهاى دبستانى و بین ۸ -۳ متفاوت است. درین سالها، كودكان بنیاد رفتارى آینده ى خود را مى آموزند كه در واقع، استاندارد عادات رفتارى آنها خواهد شد. در سالهاى بین ۳ یا ۴ سالگى بیشتر كودكان به شناخت دیگران و الگوبردارى مى پردازند درین سالها – كه پایه گذارش پدران و مادران هستند – بدى و خوبى را مى شناسند. و آرام آرام احساس شرمندگى را در مى یابند در آستانه ى پنج سالگى احساس گناهكارى را فرا مى گیرند. كودك در شش سالگى كه آغاز دوران مدرسه فرا مى رسد مى كوشد تا مسایل خود را خود حل كند و از هفت سالگى خوبتران را مى شناسد و از هفت هشت سالگى به استحكام بخشى باورهاى خود مى رسد و به مقایسه و سنجش خود با دیگران مى پردازد.

پس هر خانواده برابر با ارزشهاى جامعه باور خود، در راستاى پرورش فرزندان بهنجار در الگوهاى همتراز با شان و پایگاه انسانى، رفتار مى كند. بهنجارى كودك هم عبارتست از آموختن هر آنچه كه او را در پیونددادن و همسویى با دیگر انسانها، بار مى آورد و مى سازد. پدران و مادران درین هنجارى یا ناهنجارى آینده ى فرد در جامعه دخالت بى برو و برگرد دارند و بقیه ى پردازش فرد وابستگى به آموزش جامعه در نهادهاى رسمى – كودكستان، دبستان، دبیرستان، دانشگاه بر پایه ى برنامه هاى خواست جامعه ى سیاستگذاران و باورهاى فلسفى، آیینى ، اقتصادى و … – دارد. باید دانست كه همه ى كودكان در سطح جهان شانس و فرصت بهرمندى از وجود پدران و مادران دلسوز و از خود گذشته را ندارند و از محیط هاى غنى از نعمتهاى مورد نیاز بشر امروزین برخوردار نمى شوند، دستشان از مدرسه كوتاه مى ماند و پیش از گذران دوران شیرین كودكى به كشتزارها مى روند و یا به سیاهچاله هاى كار مزدورى كشانده مى شوند.

طبق آمار سازمان ملل تخمین زده مى شود تا سال ۰۲۰۲ نزدیك به یك میلیارد كودك در سرتاسر كشورهاى عقب نگهداشته نیازمند تغذیه ى درست باشند، چه گفته مى شود در سده ى بیست و یكم ساﻻنه سى میلیون كودك رشد نایافته زیر وزن متعارف از مادران گرسنه كه فقر غذایى بدن آنان را ناتوان براى رشد دادن طبیعى در شكم خود نموده، بدنیا مى آیند و این افزون بر آن یكصدو پنجاه میلیون كودك همیشه گرسنه در سن پیش دبستانى و افزون بر آن دویست میلیون كودكان از رشد مانده ى جامعه ى بشرى روى زمین است. خود آشكار است در جهانى كه با این سرعت فقیر زادگانش رو به فزونى دارند و از پدران و مادران آگاه و مدرسه دیده و سیر و دانش اجتماعى آموخته بى بهره اند و در كانونهاى خانوادگى مهربان نبالیده اند و سر پناهى مناسب و بهداشتى و آسوده ندارند چه نسلی به ارمغان خواهد آمد! در جهانى كه روزبه روز نادارها، ندارتر و انگشت شمار فرعونهاى پولساز در اندیشه ى یغماى بیشتر سرزمینهاى آباد و پر سرمایه هاى ملی دیگران هستند، آسوده نشستن و ایجاد زندگانى بى دردسر و خالی از دغدغه خیال بیش نخواهد بود.

گزارش سازمان ملل این فقر و تهیدستى افزاینده را وابسته به كشورهاى جنوبى آسیا، افریقاى صحرایى خاور میانه، امریكاى ﻻتین و منطقه ى كاراییب برمى شمارد. نیازهاى روزافزون خانواده ها در جهت برآورد نیازمندیهاى زندگانى، افزایش ساعات كارى، نبودن پدران و مادران در كنار فرزندان نیازمند به راهنماییهاى دلسوزانه و فراآموزى صادقانه، دسترسى رو بگسترش كودكان به فیلمهاى خشونت بار و برنامه هاى خطرناك و روان بیمار ساز تلویزیونى و اینترنتى، بخشى از آنان را به گرداب ناهنجارى رفتارى مى كشاند.

پس همزبان، كودك خود را دریاب كه تو در او ادامه ى حیات مى یابى. این قانون و راز بقاى جانمندان است. پدران و مادران در ساختار شخصیتى كودكان نقشى پر اهمیت دارند. بهنجارى كودك عبارست از آموختن هر آنچه كه او را در پیوند دادن و همسویى با دیگر انسانها بار مى آورد و مى سازد. همه كودكان در سطح جهان شانس و فرصت بهرمندى از وجود پدران و مادران دلسوز و از خود گذشته را ندارند.

**********
Houshang Sarnaj – Toronto

معلولیت (بدن كاستى)

هوشنگ سارنج – تورنتو

... همه یك دهان باز،

همه یك نگاه سرد،

همه یك قطره اشك پاك.

ناكارآمدى، پدیده ى پایداریست كه یك انسان را از هر كار ممكن و شدنى در زندگى روزانه اش باز مى دارد. چنین آدمى، ناتوان شمرده مى شود. كران نمى شنوند، آنان در نمى یابند كه، دیگران چه مى گویند. نابینا، دشوارى ندیدن دنیاى پیرامون خود را دارد; او نمى تواند، آن همه زیبایى را با حس بینایى، جانمند و با معنى كند. آن كسان كه دربند كاستى هاى بدنى گرفتارند، از جنبش خود خواسته و جابجایى هاى دلبخواه بى بهره اند و روانرنجوران هم محدودیت ادراكى دارند.

روشن است كه پاره اى، معلوﻻن، قابلیتهایى دارند، مى توانند بیاموزند و حتى پیشه هایى به چنگ آورند. – اگر از سوى پیوندان، خویشان، آشنایان و خیرخواهان جامعه پشتیبانى شوند. پیش از تاریخ انسانها كمى روى زمین مى زیستند; از راه دنبال كردن شكار و جابجایى دراز مدت و پرفاصله روزى خود را بدست مى آوردند و براى دستیابى به خوراك تا هر كجا مى رفتند، پیران قبیله و ناتوان ها، در پى گروه شكارگر، رهسپار و پس مانده خوار بودند. در سده هاى تاریك اندیشى و كودكى نسل بشر، مردمان باور داشتند كه « معلولیت » زاده ى ارواح شیطانیست و ترس، آن خام اندیشان را از معلوﻻن مى گریزاند. انسان امروز دریافته است كه معلولیت “Handicap” علت هاى گوناگون و فراوانى دارد. و در پاره اى موارد هم در پیشگیرى از آن مى كوشد.

پزشكان پژوهشگر مى دانند و مى گویند كه سرانجام روزى، دانشمندان فرهمند بر آن زمینه سازیها پیروز خواهند شد. در حال حاضر انواع ابزارهاى انسان ساز و كامپیوترها مى توانند كارهاى بسیارى براى معلوﻻن انجام دهند تا تواناییهایشان باﻻتر برود.

انواع معلولیت

بدن كاستى یا نقص عضو هم جسمى هم روانیست كه زیر گروه هركدام، بخشبندى كارشناسانه ى ویژه دارد. معلولیت ها یا از دوران كودكى، مادرزادى هستند و بستگى با بیماریهاى ژنتیكى دوران جنینى دارند یا در بزرگسال در اثر رویدادهاى ناخوش و حوادث و تصادمهاى گوناگون روزهاى زندگانى و فشارهایى است كه به جسم و روان شخص وارد مى آیند. درین میان تصادمهاى ترافیكى باﻻترین علت معلولیتهاى جسمانى هستند. در خردسال، بیماریهاى فلج، مننژیت نخاعى و سرخك، اغلب به معلولیت هاى بدنى مى انجامد. خوشبختانه پزشكى مدرن راه آنها را بسته و كمتر كسانى در كشورهاى پیشرفته و باورمند به بهداشت همگانى و پزشكى پیشگیرى، با معلولیت به دنیا مى آیند. و آرزوى ماست كه این بخش از دانش پزشكى و « ژن شناسى  » پیشرفته به همه ى سرزمینهاى پس مانده هم برود تا رنج دو چندان آن مردمان كوتاهدست از نعمتهاى خدادادى كمتر بشود.

همانطور كه گفته شد، بسیارى نقص عضوها، از آغاز تولد همراه بیمارست كه یا علت ژنتیكى دارند یا فاكتورهاى ژنتیكى در آنها موثر بوده اند و یا بیمارى مادر هنگام باردارى با چند عامل دیگر موجب معلول شدن طفل شده است. علت و زمینه ى ایجاد بسیارى ناتوانیهاى (معلولیت) ذهنى – روانى، هنوز ناشناخته است، چه تا شناخت كامل مغز انسان و چگونگى كاركرد و كاستى ها و بیماریهاى آن، راه درازى در پیش است و خیلی بایست آموخت. البته از روزگارانى كه مى اندیشیدند در بدن بیماران روانى، ارواح خبیث ﻻنه كرده اند و با زدن و به كند و زنجیر كشیدن آنان، مى توان، جانشان را رهانید، هم خیلی زیاد دور شده ایم.

توانبخشى

به هر معلول مى توان یارى رسانید. همه ى پروسه هاى یارمندى نسبت به معلوﻻن توانبخشى نامیده مى شود. اغلب و نخستین گام كمك به آنان، درمان یا كوششهاى جراحى است. امروزه جراحان مى توانند به یارى مهندسى بسیار پیشرفته ى پزشكى و نوآوریهاى هوشمندانه ى دانشمندان علم فیزیك و یاورى جراحى میكروسكپیك دست به كارهاى شگفتى زا بزنند. و با كاشت (Implant) ابزارهایى كارآمد، تا اندازه اى به كمك بیمار آمده و كاستى ها را بر طرف سازند، مانند پاره اى جراحى هاى چشم و گوش و اندامهاى حركتى دست و پا و…. كه بیماران معلول بتوانند به كمك آنها ببینند و بشنوند یا راه بروند و اگر این راهكارها نتوانند پاسخگوى نیاز معلول باشند، جنبه هاى دیگر یارى رسانى مى توانند به توانبخشى بیانجامند تا زندگى معنادارترى داشته باشند.

امروزه به یارى تكنولوژى توانبخشى بسیارى معلوﻻن از زندگى در جامعه بهره مند شده اند، نابینایان به یارى الفباى كدى بریل مى خوانند و مى نویسند و به یارى ضبط صوت و دیگر لوازم پیشرفته به تمام رشته هاى علمى جهان دست یافته ومدارج علمى را پیموده اند. فرهنگ یك بخش بسیار مهم در بازآفرینى توان فرد معلول است براى مثال ناشنوایان از راه لب خوانى و فراگیرى زبان اشاره اى (علایم زبانى) مى توانند با دیگران ارتباط برقرار سازند، فیزیوتراپى و دارودرمانى و بازسازى اندام ناقص و روند غذایى نیز بازوهاى دیگر بازتوانى آن یاریخواهان است. امروزه بسیارى كودكان ناتوان جسمى به آموزشگاه هاى ویژه مى روند و دانش خودشان را فرا مى گیرند. در آن آموزشكده ها، به آنان پیشه و شیوه ى ورود به جامعه را براى زندگانى بى دغدغه مى آموزند.

تا سى سال پیش باور كردنى نبود كه ناتوان جسمى اى بتواند با شغلی همیشگى خانواده ى خود را اداره كند. امروزه ناشنوایان به یارى دستگاه TDD به خوبى دیگران تلفن مى كنند، روشندﻻن به یارى كامپیوتر هر چیز را مى خوانند. معلوﻻن دست و پایى یا جسمى (Physically Disabled) كه روزگارى همه باور داشتند آنان قادر به رفت و آمد به محل كار و كارگاه نیستند، امروزه به كمك ویلچیرهاى موتورى و ماشینهاى باﻻبردار ویژه و دیگر ابزارهاى یارى رسان مى توانند از خانه به راحتى دیگران به سر كار و پیشه ى خود بروند، پاره اى در خانه كار مى كنند و با كامپیوتر مى نویسند و بوسیله ى اینترنت براى كارمندان دیگر، اطلاعات و فرآورده هاى ذهنى خود را مى فرستند. با آموزش و تكنولژى مدرن (فن آورى نوین) مى توان آنان را قادر به كاریابى و كاركردن نمود.

موانع (Barriers)

در واقع شركت معلوﻻن در زندگى جامعه، بى اینهمه پشتیبانى مالی – معنوى و شعور همبستگى بشرى بسیار دشوار خواهد بود. بزرگترین سد راهشان گرانى دست آوردهاى فن آورى پیشرفته و كارساز است. اگر یارى خیرخواهان نباشد هیچگاه یك نابینا نخواهد توانست به یك كامپیوتر مورد نیاز دست یابد، یا گذرگاه هاى باریك و پله ها براى ناتوانان جسمى مشكل آفرین است و به چرخ آنها اجازه ى عبور نمى دهد، و هر كس هم به آسانى تن به هزینه ى گزاف برطرف كردن موانع در ساختمان هاى كهنه نمى دهد. البته در قانونهاى اجتماعى امروز پیش بینى هاى انسان دوستانه در حمایت از معلوﻻن شده است. اما هنوز دیوارهاى موانع پیش راهشان وجود دارد و آنچه مى گوییم در راستاى كشورهاى رو به رشد است.

و اما …

تامین هزینه هاى محل نگهدارى، سرپرستى و تهیه ى ابزارهاى توانبخشى، گذشته از بودجه هاى كلان دولتى، به كمك هاى فراوان مردمى هم نیازمند است. امروزه در بیشتر مراكز استانى و شهرهاى بزرگ ایران، به همت نیكوكاران و سرپرستى سازمان بهزیستى كشور مجتمع هایى براى نگهدارى از توانخواهان برپاست، پر واضح است هرچه اعانه هاى خیراندیشان بیشتر باشد آسایش و رفاه بیماران ناتوان هم بهتر خواهد شد. چندى پیش دوستى نازنین، كودكیارى خبره و سراپا احساس انساندوستى، ویدیویى از درد ناب خاكسترنشینان زندان تن بر صحراى سوخته زندگانى به دفتر یکی از هفته نامه های ایرانی در تورونتو آورد. رگبار تصویرهاى بوستان ملخ زده ى آدمى كه به سر مى رسد، بر تاریكى دردمندانه ى آن مسخ شدگان باید گریست. چهارصد كبوتر بچه ى گوشتینه، بى جنبش، پهن برتابه ى تخت، تیر نگاه هاى بى حس و اندیشه را از سرهاى بى تكیه گاه گردنى نیرومند بر هر قلب مهربان مى نشانند. آن همه دست و پاى فرومانده از گرفتن و رفتن آن همه دهانهاى بسته از گفتن، آن همه مرغان در قفس، ﻻشه هاى گرم، بى آرایه هاى موى سر.

آن همه سایه هاى نقش آدمى. همه یك دهان باز، همه یك نگاه سرد همه یك قطره اشك پاك. * كسى مى خواند « من مى خواهم گردش بروم، من مى خواهم بازى بكنم  » « من پانزده سالمه، مردم میاند به تماشاى ما »

آدرس :ایران ، اصفهان ،خیابان ابن سینا ،خیریه اسوده ماوی .مبارکه شهرک مجلسی ،آسایشگاه رو به گسترش خیریه آسوده ماوی.

**********

Houshang Saranj – Toronto

ماه روزه

هوشنگ سارنج – تورنتو

هرآنچه امروز زاده مى شود نطفه اش در دل روزگار از رویدادهاى صدسال پیش بسته شده است.

از آن زمان كه زندگى، بسیار آهسته و كند بر بستر قانونمندى علت و معلوم و اثرگذاریهاى متقابل بر زمین شكل گرفت و پیش آمد و موجودات حیاتمند، تكثیر و تكمیل و دگرگون شدند. زنده بودن بر پایه ى گرفتن مایه ى زندگى از چرخه ى هستى و آفریده ها بوده است.

هرچه بر عمر زمین افزوده گشت، چهره هاى آفریدگان پرداخته تر و صورت « بودن » زیباتر شده است. و این در شاهكار خلقت « انسان » هم تجلی یافته. كه با گزینش اصلح و به یارى مغز پرورده، تفكر و تعمق به رازیابى محیط اسرار آمیز اطراف خویش و در پى پاسخگویى آنهمه نادانسته ها برآمد. بخشى را در سیطره تعقل و مانده بسیارى هم در وادى تخیل به انتظار نشسته است. این آفریده ى واﻻ كه روز به روز هم توان چیره مندیش در پهنه ى ابزارمندى ساز و كار و بكارگیرى آنها باﻻ مى گیرد. به حكم داشتن خوى ستیزه گر موجودیت پیش از تعقل فردى و اجتماعیش، نیاز فراوان، به بازدارنده هایى دارد.

سدهاى كنترل ستمكارى، زیر سایه ى افزون خواهى، با ابزارهاى استحمار به منظور بهره كشى و استعمار. بهترین بازدارنده ها آموزشهاى اخلاقى بر پایه هاى وجدانهاى آگاه از ارواحى متعالی و پرورش یافته است. انسان قرن معاصر، خودباخته و خودشیفته ى خوى تجارت پیشه گشته است. فریاد مصلحان خیراندیش، هنرمندان، شاعران و نویسندگان، فیلسوفان، جامعه شناسان بشردوست در فریاد غوغاگران مصلحت اندیش، گم شده است.

در راستاى معناى زندگانى، غایت و منظور از بودن در سلسله ى روزگار، آدمها، دوشادوش یكدیگر، با جدال یا بى جدال، در دو بعد مادى و معنوى و بر سایه روشن تضاد، دست به گمانه زنى، نظریه پردازى و ایده ئولوژى سازیها زده اند و همیشه طرفداران خود را داشته اند، گاه این پیروز و دوران روشن و گاه آن پیروز و عصر تاریك اندیشى و تباهكارى را رقم زده اند و این شانس آن زیسمندان است كه آتشفشانى فوران مى كند شهرهایى را نابود یا شهابسنگى زندگانى دورانى را به خاموشى و مرگ مى كشاند. البته رویدادهاى اجتماعى از مقوله ى سنگ آسمانى و طوفان و زلزله نیست، دقیقا” از مقوله ى « چرا؟ » و « چون ؟ » است.

هرآنچه امروز زاده مى شود، نطفه اش در دل روزگار از رویدادهاى صد سال پیش بسته شده است. هر اتقاق اجتماعى، از خوشبختى تا بدبختى، از آگاهى تا نا آگاهى و عقب ماندگى، سامانیابى و پیشرفت و آسایش و هر آنچه وابسته ى هوشمندى و كار و كاردانى است ریشه در شعور، دانایى، وجدان و بشردوستى آدمیان دارد. سعادت آدمیان در گرو اخلاق مسووﻻنه در قبال دیگران است.

و اما روزه دارى كه بزرگترین پیام آن، تزكیه ى نفس، پاكسازى اندیشه، تربیت و خودسازى است. یك ماه، پا بر دلهاى خدا باوران جامعه ى ما نهاد و رفت این جاى پاى پاك و اثرساز باید كه در بیدارسازى جانهاى زنگار گرفته نورى بتاباند و از آن اشراق، آتش به دلهاى سردفسرده در اندازد. هرچه دلهاى شعله ور بیشتر گردد، جامعه آسوده تر مى زید. پیام دیگرش دست یاوریست كه از قطره قطره هاى فتوت دریاى بیكرانه ى مروت پیدا مى شود. جشن پایان ماه روزه بر روزه داران مهنا باد.

**********

Houshang Saranj – Toronto

خون سياووش

هوشنگ سارنج – تورنتو

جوانفر با رهبري اركستر سمفونيك در قلب سرد تورنتو آتش بپا کرد

TorontoSymphonicOrchestra

در پي برنامه هاي زنده سازي و پاسوری از سنت هاي زيباي ايراني با عنوان “زير گنبد كبود” به بهانه فرا رسيدن سال نو بر پهنه ي نه چندان گسترده ي كرانه ي نيمروزي شهر تورنتو، “مهدي جوانفر” دانش آموخته ي موسيقي علمي و برآمده بر كرسي رهبري اركستر سمفونيك، توانست اجرايي پيروزمندانه از آفريده هاي هنروراني ايراني نژاد، داشته باشد. سالن Harbour Frount Center كه نه تالاري شكوهمند است، خيلي ساده و بي آرايشي چشمگير، در حجمي كهنه و كوچك با گنجايشي نه فراتر از سيصد و پنجاه نفر، چون مادري مهربان، فرزندان بي ادعاي آرزوخواه و مبهوتي را، از داغستان ـ خيلي دور و خيلي داغ، بر سينه مي فشرد.

در شنبه شب، هيجدهم مارچ. برخلاف رسم پدرسالاريمان، بي سلام نظامي خاص يا هر، هر چه بايدِ ديگري برنامه آغازيد و گروه ما بر يالِ ديدگاه، چشم در چشم رهبر و اركستر توفيق ديدن و شنيدن داشتيم. با سمفوني پنجم ايراني از “شاهين فرهت” در چهار بخش كه توان آهنگسازي و نوازندگي به رهبري جوانفر خوب به عرصه آورده شد، پرندگان مهاجر پناه جسته در تاريكي، زير پرتو تركه هاي نور، بر دستان نازك و بي ادعاي جوانفر و بال نت هاي پرنده به سوي رودخانه ي سيال زادبوم و آشيانه هاي وانهاده، پر كشيدند.

ملودي هاي بيرون كشيده از موسيقي آشناي ايراني در بافت سمفوني، رهبر و اركستر و ديوارهاي سخت و دل هاي نرم شنوندگان را درهم مي آميخت. آنجا ديگر، نوا نبود و صدا، كه همه جشن بود و حال و جستار، جويايي هويت و اين من كجايي ها؟ درويش خان از هزارتوي ذهنيت نسل ها برمي آمد و “حافظ” و هر آنچه كه از زرتشت آمده بود و از كتاب مقدسي كه به نشانه ي باورمنديش به آيين دوستي و مهر و پاك انديشي بر سفره ي هفت سين و به سوگند وانهاده بود.

آنجا در فرياد شيپورهاي دمنده، نسلي، سر بر بالش ناله هاي ويولن ها، نهاده، مي غريد. چند بار ياد “شاملو” افتادم و گفتارش كه مي گفت: موسيقي ايراني ذليل است. در بخش دوم، قوم “ماد”‌ از گلوگاه كردهاي خسته، فرياد برمي كشيد. “ارسلان كامكار” فرزند ديگري از طايفه ي پر آبرو، با شناسنامه ي ملتي سربلند بر پنهاي تاريخ انسان، از بلنداي هنر، با زبان آتشناك موسيقايي قطعه ي The Legend of my Fatherland كه در دستان جوانفر نيك مي غلتيد، لرزه پي افكند؛ نوازندگان مي نواختند مي كوفتند، رهبر پر مي زد و از هر پاره آن چهل تكه ي زيباي مرده ريگِ خانه ي پدري، رنگ و طراوت مي تراويد. نژادگان كردِ ايراني، در كنگره ي جهاني دل هاي پراكنده با روانِ ياران زيستند. بهره وري درست از موسيقي فولكلوريك و تركيب سازهاي ايراني “دف” و “كمانچه” و “سنتور” در كنار بازار پر رونق سازهاي بادي و زهي، بي شرمناكي، سربلند، سخن بي كلام خويش را بر دل ها نشاندند. آشوب راستين، در اجراي “خون سياووش” ساخته ي “بهزاد رنجبران” به پا شد.

در آن اجرا، شنوندگان، همراه با نوازندگان، روي دستان رهبر اركستر، با هم سوختند. اين خون سياووش بيش از چند‌ هزار سال است كه قومي مظلوم را با خود قصه كرده است؛ از هر بياني در هر لباسي، از كوچه گردان ساده ي صادق تا فردوسي بزرگ؛ آنان كه نشانه هاي ستم را با دانه هاي زنجير از پوست دريده شان برميكشند؛ تا شاعر و نقاش و آهنگساز. و كه مي توان، با حلقومي بي آوا شده، آواز خواند و از ميان خشكسار لوتي دورمانده از آباداني و اشرافيت هنري، در پناه شعر و نقاشي و موسيقي و نقل قصه سر داد. “خون سياووش” از دهانه ي شيپورهاي سوگ آفرين، فواره مي زد. كوبه هاي نيرومند، با پتكِ كوبش سخت، نبردي نابرابر را مي گفتند و سينه ها را مي شكافتند.

[embedyt] https://www.youtube.com/watch?v=DV-pVSLN_3U&width=525&height=394&centervid=1&rel=0[/embedyt]

در پرداخت اين انفجار احساسي، جوانفر به جبران كمبود فرياد دست هاي بكار، بر مي جست. هوا را چنگ مي كرد و با فرمانِ پيش به سوي ديوارهاي سخت گوش هاي ناشنوا و سياووش كشان، غوغا كرد. همگان، در خروش دادخواهي، پيكر بي جان صداقت و پاكي را به گور خانه ي تاريخ ملتي كه در گوش يكديگر نجوا مي كنند: چرا؟ بدرقه كردند و در انجام اين Capriccio Azerbaijan فكرت اميراف، آهنگساز روانشاد آذربايجاني بود كه “شور” ديگري آفريد. Capriccio ساخته ايست بر پايه ي موسيقي “چهارگاه” و “ماهور” كه توان تطبيق و كنار آمدن با موسيقي غربي را دارند. كار “اميراف” هنگامي كه از دهان نوازندگان ملل و از خلال ابزارهاي موسيقي مي پراكند، خوش مي سرودند همبستگي آدمي و فرياد “سعدي” و يك گوهري را.

جايي كه “ني داوود” و “بهار” و “اميراف” همراه با خيزش “جوانفر” و خانواده ي هنريش، همنوا مي شوند تا يكتايي بشر را در روستاي كوچك زمين فرياد‌ كنند. شنوندگان لحظاتي اجازه زنده ماندن و بلعيدن هواي زيستن را به مجري و نوازندگان سپردند تا شايد “مرغ سحر” زنده بماند “ناله كم كند” و آتش “ظلم ظالم” جهاني فرو نشيند. جوانفر دست مريزاد.

**********

Houshang Saranj – Toronto