در بزرگداشت روز مادر

هوشنگ سارنج – تورنتو

در بیشتر اسطوره هاى ملل، زمین نماد « مادر  » است و در زبان پارسى كه زبان ایرانیان است، به زادبوم « سرزمین مادرى  »،  « مام وطن  » یا « مادر میهن  » مى گویند. هستى هر كس یا خمیره ى وجودى باشندگان، پیوندى ناگسستنى با عناصر سازنده ى جایى كه در آن پا مى گیرند دارد. در افسانه هاى آفرینش هم، آمده كه زندگان از خاك برآمده اند. روند تكاملی جماد تا جاندار درین زمینه اندیشیدنى است.

به هر روى در چرخه ى زندگانى بشر و در توالد و تناسل، سهم مادران، در برآیند تداوم آدمیان از پدران بیشتر است. هرچه جامعه در زنجیره ى تطابق تاریخى – در نابرابرى یا واپس ماندگى یا باز نگهداشت روند تكاملی اجتماعى – پایین تر یا وامانده تر باشد. آن بار سختكوشى و توانفرسایى، براى مادران سنگین تر و بازماندگى از حقوق برابر انسانى بیشتر خواهد بود. هیچ به روزگار مادرانى كه با چنگ و دندان در محرومیت مطلق و سختى و خون جگر خوردن فرزندانى را برآوردند تا در كشتارگاه بیداد جهانخواران سلاخى شوند، اندیشیده اید؟ در جاى جاى سرزمینهاى گرفتار آمده در مردابهاى نادارى؟ روزى كه دست جنایت پیشگان آسایش خواه سرتاسر جهان دشمن ساز، از آستین صدامیان برآمد و بر تارك بیش از دو میلیون مادر رنجدیده ى پایین ترین طبقات دو همسایه ى همباور، خاك درماندگى پاشید را به یاد مى آورید؟

آن مادران یك ﻻقباى گرسنه را كه با رشتن و تافتن و بافتن سجاده اى به لقمه ى نانى، ساختند و سوختند؟ تا به بهاى نزارى خویش سهراب صولتان مرگین را بپرورند؟ هر ملتى بر پایه ى باورمندیهاى خود، در راستاى گرامیداشت پایگاه مقدس مادر، روزى را در بزرگداشت آن، نستوهان بلندپایه، ویژه مى سازد و ایرانیان نیز روزهایى دارند كه به بهانه ى آن از گرامى ترین هسته ى بقاى خانواده، قدردانى كنند. سده هاى بسیارى است تا جایى كه ذهن تاریخى به یاد مى آورد; قهرمانانى پرعزت و شریف، زحمتكشانى آبادگر و پاك بر دامن مادران گلبوى تابناك ایرانى، برآمده اند، از بیغوله هاى دهواره هاى نمور تا كپرسارهاى همچو تنور. كه از آن همه، سینه ى هر سرزمینى را گلسار ساخته اند. چگونه مى توان، اینهمه ایثار و بزرگوارى را در سخن ستود؟

نوشته اند. شامگاه هنوز روشن روزى در اردوگاه تیمورلنگ بر دشتهاى، سرزمین مغوﻻن كه باده ى پیروزیهاى ایلغار و تاراج جان و مال آدمى سرمستشان ساخته بود. نعره ى جگرخراش و زمین چاكنده اى بس ترسناك موى بر اندام تیموریان سوزن ساخت. پاسوران تیرانداز، رنگ باخته، گوش فرادادند و شتابناك آن هول مرگمیر تیمورخواه را به نیش جانستان سنان بر یك پاى و نیم تیمور در انداختند. افتاده چون آذرخش برخاست، زنى بود ژولیده موى و بداندام، زخمى سر تا پاى ناسور، رودى جارى از درد كه پایهاى ریش چركناك و رنجیده را در تكه  پاره هاى جامه پیچانده و برخاك مرده ماروش مى خزید و زنجموره مى كرد. فریادى دیگر برآورد. تیمور تویى؟ آرى. به چه جستار آمده اى؟ زخم گفت: « من مادرم » فرزند مرا به اسیرى آورده اى. پسرم را از تو مى خواهم، كه از بلغاریا، تا این دشت ستم بر رد تو، سالها آمده ام.

تمام روزها را در هم بپیچید، سالها را و سده ها را، و زمان را، و به آن یادواره ى مادر نام نهید. چه، همه ى دورانها از آن مادرست. شورآبه ى تمام آزاد آبهاى روى زمین به اشكدانه اى از او نمى رسد. ستاره ى آسمان وفا، گلدانه ى پایدارى، بوى ترد خیال، سبزینه ى كشتزار زایندگى، نرمین پنبه ى خواب كودكى، ترمه ى بشر خویى اقاقیاى بیشه ى وهم، رودسارى عشق، میناى سكرنوازش « مادر  »

**********

Houshang Saranj – Toronto

رمضان در پاييزان

هوشنگ سارنج – تورنتو

آدينه پانزدهم اكتبر، بيست و چهار روز از مهرماه گذشته و شب آغاز رمضان. ابرها، بارنده، گاه شديد و گاه تنبل. چالكندها پر آب باران و گذرگاه ها جويبارى. زنان مسلمان و روزه باور، با روسرى و ناخنهاى بيرنگ، رمضان را پيشواز رفته اند، مردان خمار سيگار و عصبانى در امساك. قهوه و چاى و هر خوردنى – برايشان – زندانى ظرف و آسمان اخمو بذال.

در پيچه ى بارانى، خشك، چشم به راه اتوبوس رو در روى مرده شويخانه غربيها، تا مچ پا در آب، زنده ايستاده بودم. اتوبوس آمد. هواى گرم داخل آن همراه بخار نفسها، شيشه سرد عينكم را تيره كرد، وقتى دوباره بينا شدم; دو دانشجوى «مورمون» با چشمان باز، زيرك و كنجكاو مرا از لابلا‌ی شاخسار پر يادشان مى نگريستند. آنكه كوتاهتر است و بسيار سمج و بى خجالت با زبان فصيح خودش پرسيد: شما را مى شناسم؟ جايى ديده ام؟ در اتوبوس؟ ….

گفتم: نه، شش ماه پيش، كتاب مقدس خودتان، انجيل به زبان پارسى را به من دادى، يكصد و ده برگ از آن كتابرا خواندم، پر اشتباه زبانى و املایی بود، ويرايش كردم و باز دادم، چون مرا نرم و آسانپذير نيافتى، رهايم كردى، كتابرا به مركز فرستادى؟ مرا به ياد آورد. چاﻻك از كيفش كتابى برآورد. دو زبانى. و آغاز به خواندن كرد…. » شهر تهران در دامنه كوهست. تابستانها هواى گرمى دارد… زمستانها سرد و برفى است… به ياد غريبى زبان پارسى افتادم كه چه بيرحمانه تن به ساطور بيمهرى متوليان خود سپرده و پاره پاره مى شود و جويده و ناسور به حال خود رها. نه شاعرى دلسوخته با مهربانى مى سرايد نه نويسنده اى استاد و پايبند و دلبسته مى نويسد، نه پژوهنده اى خونگرم، پاى بردن آنرا دارد!

آن هوشمند غربى آزاد، لنگ لنگان، هر فرصت يافته را به فراگيرى غنيمت مى داند و با چه سختى «توانا بود هركه دانا بود  زدانش دل پير برنا بود» فردوسى را قرقره مى كند، مى نالد نه «بود» را مى فهمد، نه «ز»  را، اما، توانى در دانايى را لمس مى كند و مى رود كه با آموختن زبان پارسى با سرچشمه  ديگرى از آگاهى و شعور بشرى آشنا شود و ما كه خود از دانستن زير بناى سخت دو زبان درهم آميخته ى فرهنگ بنياد بهره منديم، از آموختن و جانمند كردن و سیطره بخشيدن به تواناتريش طفره مى رويم و گاه بيزارى نشان مى دهيم.

وقتى در آن بيگانگى فضاى اتوبوس – آن جوان – پارسى مى آموخت سرم به دوار آمد از خود بيخود شدم، ندانستم، كجا هستم. بوى آشناى زبان، يادگيرى و ياد دهى، واله ام ساخت، پوست احساس پوچى و حقارت در ميانه  فرهنگى غنى، صنعتى از جامعه اى پيشرفته را شكافتم با آوايى بلندتر از همهمه  موتور و روند زندگانى روزمره  خيابانى زنده، بى شرمناكى قومى باخته و بى سرمايه و معنويت كهنه، همراهيش كردم. » … شهر تهران… را بى تزلزل و دلهره به پارسى روان و آهنگين خواندم. بيرون هواى پاك، ياد آور پس قلعه بود و آبشار دوقلو.

درشيب خيابان كه مى رفتم، برگرده كوه بلند ستيغ، ره مى سپردم و بر يال تپه ها و به زرد ﻻله هاى روييده در ميان كاسه شنهاى پاى خرسنگها مى انديشيدم، به ساقه هاى ترش ريواسهاى گودالهاى ماسه زار، كنار بيشه هاى ازگيل وحشى كه در آخرهاى پاييز و زمستانهاى زودرس، زير ﻻيه اى از يخبرف، تخمير شده، سرماگير شده بودند.

زير درختان، گويا  «وانگوگ»  تخته شستى نقاشى را جا گذاشته بود. زمين زير برگهاى آشناى زبان گنجشك با صد رنگ زرد مزرعه  «گلهاى آفتابگردان»  شده بود. برگهاى سرخابى «عرعر»  ها و نارنجى افرا (Maple) ها، نگاره هايى از خلوص رنگهاى گرم نقاشان امپرسيونيست بود. بوى برگهاى آبديده و لهيده، پاييزى بيگانه مانده را از راه شامه زنده مى كرد. برگريزان زرد هر پاييزان پر نعمت. آفتاب جاندار فرحبخش در هر آفتابروى گرم و آرام. رو از سوز خورشيدى  چرخاندن و به مجموعه انارهاى تن شكافته ياقوت دانه اى نگريستن. انگورهاى پر شهد و خربوزه هاى شيرين جان ايوانكى را خوردن و خنديدن و زندگى كردن.

اكنون رمضان، جلوه اى ديگر از همبستگى و مهربانى شهرى در ميعادگاه خدا-انسانى، در فصل فراوانى دستاوردهاى رنج آدميان خود را به پاييز هزاران رنگ رسانيده است تا همگان دوستانه از سفره كرامت كوششهاى خويش، پاك پندارانه زندگانى مسالمت آميز را به كرانه رسانند.

******************

Houshang Saranj – October 2004

انسان سرمایه ساز

هوشنگ سارنج – تورنتو

انسان سرمایه ساز و سرمایه باز دوران تمدن ماشینى به یارى جنگ افزارهاى فرا پیشرفته و ابرتوان از آسمان و آب و زمین. زیر چتر ادعاى ارمغان آزادى بهتر و بیشتر مى تواند به غارت و بهره كشى سرزمینهاى درگیر مانده ى دورانى از پیشرفت ستونى در جامعه ى جهانى بپردازد. ارزیابى ارزشهاى پندارى و كردارى مردمان هر سرزمین بستگى به دیدگاه هاى ارزیاب و دستگاه ارزشگذارى دارد.

چون آنچه از دید او عقب مانده، واپس گرا و بى ارزش قلمداد مى شود، بخش عمده ى زیر ساخت باورهاى تكامل یافته بر بستر عقیدتى ملت مورد ارزیابى است و چپاولگران ثروتهاى ملی با چوب جداساز با من و بر من به جان مردمان عادى سالم، سازگار و زحمتكش جهان ما افتاده اند.

امروزه سیاه روزگارترین مردمان روى زمین در افریقاى سیاه، میان كوهى از گرفتاریهاى ندارى، عقب ماندگى، بى دانشى و بیماریهاى بومى و سوغاتى و پژوهشى تا جنگهاى تحریكى داخلی و قومى و سیاسى، دست و پا مى زنند. جایى كه دست كم، خاستگاه اسطوره هاى آفرینش و زادگاه نخستین انسان هم بوده است.

و در كناره هاى شمال و مدیترانه اى آن قاره هسته هاى آغازین تمدنهاى بزرگ فنیقى و مصرى… و دریانوردى بازرگانى شكل گرفته است. براى نمونه كنگو (Congo) در بخش استوایى و میانى افریقا با داشتن غنى ترین منابع طبیعى جهان – رودخانه ى پر آب كنگو، جنگلهاى  گرانچوب، كانیهاى بسیار ارزنده -بیچاره ترین و واپس مانده ترین مردمان روى زمین را داراست. هنگامیكه Henry Stanley كاشف سرشناس سرزمینهاى ناشناخته از سفر اكتشافى افریقاى خود بازگشت و لئوپلددوم شاه بلژیك از دارایى هاى بیكران آن مكان با مردمانى، ساده و كم اطلاع – بیشتر جامعه ى كنگوى ناشناخته با طبیعت وحشى از قبایل Bantu كه اغلب صلحجو مى باشند و به زبان سواحلی سخن مى گویند، شكل گرفته است. – با خبر شد، سال ۱۵۸۸ استانلی را با هزینه و به نفع خود نه كشورش به آنجا فرستاد تا بر كناره هاى رود كنگو قرارگاه هاى تجارى بسازد. سرانجام سلطه ى خویش و بعدها تا سال ۱۹۰۸ قلمرو پادشاهى بلژیك را بر آنجا سیطره بخشید و با مردمان كنگوهمچون بردگان رفتار مى نمود و تنها در اندیشه ى یغماى ثروتهاى ملی آنان بود.

سرانجام در سال ۱۹۶۰ كنگو به تجزیه و استقلال ظاهرى رسید و شهر لئوپلدویل هم به كینشازا تغییر نام داد. اما این پایان ماجرا نبود بلكه آغاز گرفتاریها نوینى بود; چه پایان جنگ جهانى دوم – ۱۹۴۵- وحشت و كاربرد نیروى هسته اى، توان باﻻى بمب اتمى ویرانى اندوهبار آن درناكازاكى و هیروشیما، هجوم سفیدپوستان جنگ افروز و منفعت طلب و مدعیان خیرات آزادى و رهایى انسان هاى دربند را به آن خطه ى پركانى اورانیوم، افزایش داد و آدمیان دانش اجتماعى آموخته همراه دین آموختگان آكادمیك و هنرشناسان مبدل به نام پژوهش جامعه یا خرافه پرستى پنهان در جنگلهاى قاره سیاه و پیش رانش آنها – در واقع دست یابى به الماس، چون بزرگترین معادن جهان در كنگوى كینشازا و كنگوى برازیویل قرار دارد- به آنجا روى آوردند و براى بهتر دست یافتن به منظورهاى استعمارى خویش بزرگترین آشوبهاى تجزیه طلبى و قوم كشى همزاد با فقر دایمى را پدید آوردند.

كمونیست ها نیز براى به چنگ آوردن آن سرزمین پر ثروت – چوب – زغال سنگ – رادیوم – اورانیوم – مس – طلا، نفت … الماس و فراورده هاى استراتژیك كشاورزى مثل پنبه و قهوه و …. ثروت به حساب مى آیند – تحت نام نهضت جهانى رهایى بخش به پاتریس لومومبا رییس جمهور آن كشور یارى مى رساندند و از سوى جهان سرمایه دارى موسى چومبه تقویت مى شد كه سرانجام با كشته شدن لومومبا و شكست جناج چپ، موسى چومبه زمام اداره ى كنگو را به دست آورد. چومبه هم پس از چندى با نیروى ارتش كنگو تحت فرماندهى ژنرال موبوتو قدرت را از دست داد. كنگو از آن تاریخ، در سایه ى آزادیبخشى غربى در غارت پیوسته به سر مى برد و طومار بخشى از قلدرى صف بندى جهانى ابرقدرتى نیز به دست گورباچف در هم نوردیده شد. این تصویر كوچكى از دنیاى بزرگ دلسوزیها، ارزیابیها و آزادیبخشى هاى به سبك و سیاق غربیهاست.

باز مى گردیم به جهان سرمایه بازها، كه براى چپاول جیب دیگران هر روز كسى را روى چوب مى كنند. نخست لختش مى كنند بعد رنگش مى كنند، جایزه اش مى دهند، مجسمه اش را مى سازند، مدال و نشان و … به او مى آویزند روى فرش سرخ و تاﻻر مجلل و زیر نور و میان كهكشانى از ستارگان رهایش مى كنند، عاشقش مى كنند، آبستنش مى كنند، صاحب فرزندان مشروع و یا نامشروعش مى كنند. موهایش را مى تراشند یا ابلق و طاووسى و پره اژدهایى، سبز یا سرخ زرد یا بنفش مى كنند، میلیونها دﻻر از بخش كوچك غارت بزرگ همان معادن كنگو، اورانژ، ترانسوال، خاورمیانه، بولیوى…. و پیكرهاى پوسیده ى گرسنگان سرتاسر افریقاى بیمار، تبدار، گرسنه و …. درجیبشان مى ریزند، به آسمانشان مى برند، زیر چشم عوامل فیلمبردارى به نام حس گرفتن برآنها…. ند و از پرده هاى نقره اى سینماهاى عالی تسخیر شده بر باورهاى نجیبانه و بیگناه خردساﻻن و جوانان بیرحمانه مى تازند و تجاوز مى كنند. تا از كنار این سفره ى گسترانده پیش پاى آن قربانیان وادى آزادیهاى بى بند و بارى و ولنگارى بیشتر ببرند.

دست آخر هنوز هم دست از مرده ى آن بیوگان نرینه و مادینه برنمى دارند، از تفاله شان فرمانروا مى سازند و درین راستا، زاغان مقلد خودمانى براى عقب نماندن از قافله ى ریشخند و به مسخره گرفتن بنیادهاى كهنرفتارى و آزادى نمایى، با بحران آفرینى و بزرگ نمایى كوچكان در بدر در جامه ى هنرمند و دراز كردن این و آن و بهم درانداختن و انگ و برچسب زدن، فحاشى و بدنامى و دشیاد و دشنام در رسانه هاى رادیو تلویزیونى، ایجاد جنگ زرگرى كلاه فریبكارى و ریامندى بر سر آدمهاى ساده، گرفتار و بیخبر مى گذارند تا از آن نمد كلاهى نصیبشان گردد و یادشان مى رود و یا نمى خواهند بگذارند، با خود بیندیشیم، ما كه بودیم و چه باید باشیم.

شصت سال پیش كه شهرهاى دیارمان كوچك بود و كوچه ها خاكى و آب باران و برف برتن زمین تا آبچاه هاى هرز و آبكش مى دوید هر برزن، بازارچه و چهارسوق و تكیه داشت. گوشت بر قناره ى قصابى بود و نان بر منبر نانوایى، داغ و نازك و سپید و مثل برگ گل، آب در چاه یا آب انبار یا چشمه و قنات، چشم به راه كوزه اى سفالین.

آدمها، ساده، دلها مهربان، باورها صادقانه. شیطان مظهر ناپاكى، دورویى و دغلكارى. فرشته ها هم نگهبانى مى كردند و در باور مردم، راهنما و حافظ نكوكارى بودند. ابزار سفر بر راه هاى دورو دراز دلیجان بود و در شهرهاى تنگ كوچه ى بى خیابانهاى پهن درشكه. هواى همه جا در میان خشتخانه هاى گلین پاك بود و تمیز، زمستانها گرم و تابستانها خنك و گرد مرگ نمى بارید.

شبهاى بلند و سرد زمستان همراه داستان و شبچره شاد بود و یادماندنى. پایگاه هركس در خانه معلوم بود، حتى پایه هاى كرسى. رمضان شیرین بود و هر غروبش ساعت تحویل. وزوز سماور بوى افطارى شیرین در خیال خوش سحرخیزى، دویدن خنكاى آب در رگهاى تشنه التهاب سبز. نفس گرم و نبض تپنده ى شهر شب بیدار، زیر پرده ى سرمه اى رنگ ستاره باران آسمان….

نسل تمدنهاى پیر و رنگ باخته كه قربانى سرمایه بازان در همه ى درازاى تاریخ و در جنگهاى اول و دوم جهانى و سالهاى جنگ سرد شد; مى ماند، نوبت فرزندان آنها، كه به دوران اقتدار میكروپرسسورها شاهد به دام افتادن و ذوب شدن اصالت آنان باشیم.

**********

Houshang Saranj – Toronto

آگهى هاى بازرگانى و تبلیغات

هوشنگ سارنج – تورنتو

آگهى هاى بازرگانى (تبلیغات Advertisement ) 

مردمانى كه تربیت اخلاقى با استحكام استدﻻل خردمندانه دارند، نه هر نادرستى را در جامه ى راستى به پذیرش دیگران مى دهند و نه در پى سودجویى خویش، شانه ى دیگران را پلكان باﻻ رفت و برترى خود مى سازند. براى زندگانى و دارایى هر دیگرى، ارزش مى شناسند و در زاویه ى ناصحیح، تشنگان حقیقت را در سراب فریبكارى به نابودى نمى كشانند.

از دید بسیارى خاوریان كه به آزمون دریافته اند; هر دستى را كه به تبرك بوسیدند; لب تاوله ى آتشناك، مزد سادگى و بیریایى دریافت نمودند، هر تعریف و معرفى خدمتى یا كاﻻیى را به دید بدگمانى مى پذیرند و دردا به حال مردمانى كه بذر اندیشه هایشان با آب شك آبیارى شده و بر كویر بدقولیها و دروغپردازى بالیده اند. اما در جهان به سامان به این باور باید رسید كه هر گردى گردو نیست.

آگهى هاى بازرگانى یا تبلیغات (Advertising) مجموعه ى پیامهایى است كه به رواج و شناساندن یك فرآورده یك خدمت (سرویس) یا گمانه (ایده) یارى مى رساند. هركس در زندگى روزانه اش با گونه هاى فراوان تبلیغ یا آگاهى برخورد مى كند. بخشى عمده از مجله ها (هفته نامه، ماهنامه و سالنامه) و روزنامه ها، به آگهى هاى زیبا و گوناگون آراسته اند. پوستر آگهى ها، از هرپیشه اى در، اتوبوسها و مترو، در و دیوار ترنهاى دیده مى شوند.

تابلوهاى نئونى و تلویزیونى (Sign) یا نماد آگهى ها در مراكز شهرها و خیابانها با درخشش و چشمك زنى هاى پیوسته جلب نظر مى كنند، بزرگ نمادهاى آگهى (Billboards) چونان تیر تلگرافهاى گذشته كنار بزرگراه ها و رگهاى حیاتى ارتباطى كشور، رج بسته اند. آگهى هاى بازرگانى هر دم برنامه اى رادیو تلویزیونى را از تپش وا مى دارند و خود را در چشم بینندگان فرو مى برند.

نظرگاه اصلی همه آگهیها فروش بیشتر فرآورده اى یا خدمتى فروختنى است. كارخانه هاى گونه گون براى باوراندن و پذیرش خریداران به برترى و ارزانترى كاﻻهاى خود به تبلیغ و آگهى روى مى آورند و مى خواهند نام و فرآورده ى آنان با خوشنامى در باور مردم گنجانده شود و درین راستا در پى آفرینش تصویرى همگان پسند و پذیرفتنى هستند. پیشه هاى محلی نیز به دنبال به دست آوردن خریداران تازه و فروش بیشتر، آگاهى مى دهند. و این پول مشترى است كه چرخه ى زندگانى روزمره را به گردش وا مى دارد. پس آگهى ها مى توانند در ساختار مبارزه ى ساü در راه عرضه ى كاﻻى بیشتر یا خدمات دلخواه خریداران و باﻻ رفتن كیفیت و مرغوبیت تولیدات، نقش مهمى باز  كنند.

گفتنى است در بسیارى پیشه ها، فروش بیشتر و كسب درآمد باﻻتر بستگى تام به میزان آگهى درباره ى فرآورده ى آن پیشه دارد. یاد كردنى است در آمریكا – كه بنیانگذار تبلیغات رسانه اى در جهان مى باشد – ساﻻنه هزینه ى تبلیغات برابر با ۲% درآمد ملی آن كشور مى باشد و آمریكاییان بیش از هر كشور دیگرى براى آگهیها پول مى پردازند. آگهیهاى بازرگانى تمام هزینه ى رسانه هاى رادیو تلویزیونى ملی – اقتصادى و دو سوم هزینه هاى مجله – روزنامه ها را هم مى پردازند.

چون تبلغات به گونه اى گسترده و بنیادین در آن سرزمین جاى پا باز كرده است. مردم آنجا، روند خورد و خوراك، پوشاك و سرپناه خود را از آن راه برمى گزینند. آگهى هاى بازرگانى به آنان، خط شیوه ى زیستن مى دهد. عادات و راه پسند و سرانجام – ملاك – استاندارد زندگى را مى آموزد. جالب آنستكه تمام سرزمینهاى دیگر روند تبلیغاتى خود را از امریكا مى آموزند و به آن راه مى روند.

تاریخچه: بیشتر تاریخنویسان باور دارند كه از سه هزار سال پیش از میلاد، پیشه ورانى، نمادآگهى (Sign) بر سر در كارگاه یا پیشه گاه خویش مى آویختند. بابلیان – عراق امروز- از نماد آگهى بر باﻻى انبار یا فروشگاه هاى خود استفاده مى كردند. یونانیان باستانى و رومیان هم بیرون فروشگاه هاى خود نمادآگهى آویزان مى كردند و چون كمى از مردم مى توانستد بخوانند، بازرگانان یا پیشه وران، از نماد(Symbol) هایى استفاده مى كردند كه بر سنگ كنده كارى یا بر گل رس یا چوب نقرشده بود.

در مصر باستان هم بازرگانان با آمدن سفینه هاى پر كاﻻ، جارچیانى را به مزدورى مى گرفتند تا در گذرگاه ها، با آواى بلند توجه برانگیز، مردم را به خریدارى به سوى مال التجاره ى خود بكشانند، از سال نهصد میلادى نیز در شهرهاى اروپایى آمدن كاﻻهاى نو به بازارهاى فروش را با فریاد به گوش همشهریان مى رسانیدند.

حدود سال ۱۴۴۰ كه یوهان گوتمبرگ آلمانى حروف چاپى متحرك سربى را اختراع كرد. كاراو براى نخستین بار اجازه ى چاپ انبوه را داد و بعدها، امكان چاپ آگهى برگ هاى بزرگ و كوچك فراوان را به وجود آورد. ویلیام كاكستون (William Cocston) نخستین آگهى چاپ را در سال ۱۴۷۲ تولید كرد. آن آگهى فروش كتابى بود و بر پشت در كلیسا نصب شده بود.

نخستین خبرنامه در انگلستان به سال ۱۶۲۲ پدید آمد كه به دنبال آن چاپ آگهى روزنامه اى هم معمول گشت. و در آمریكا نخستین روزنامه به نام “The Boston News Letter” به سال ۱۷۰۴ بوجود آمد و در پى آن دیگر روزنامه هاى محلی و پس تر در سراسر آمریكا كه بیشتر آنها از چاپ آگهى در نشریه ى خود سرباز مى زدند. یا نوع ویژه اى را مى پذیرفتند.

اما در میانه ى سال ۱۸۰۰ نشریه ها به شكل روزافزونى گونه هاى مختلف آگهى را پذیرفتند و بخش آگهى نشریه اى و نشریه هاى آگهى بازرگانى پدیدار گشت. مجله ها درین میان، آغازگر به دست آوردن و چاپ آگهى ها شدند. بعدها آژانس هاى آگهى و رادیو هاى تجارى پابه عرصه ى هستى نهادند و بعداز جنگ جهانى دوم، تلویزیون و پخش آگهى هاى بازرگانى بیشتر و بیشتر اهمیت پیدا كرد.

آگهى و رسانه ها امروز در هر كجاى جهان كه گونه هاى رسانه اى كارآمد هستند براى تبلیغات به كار گرفته مى شوند در اروپا و امریكا و دیگر كشورهاى پیشرفته و صنعتى مهمترین ابزارهاى كاربردى و دستمایه ى آگهى هاى بازرگانى روزنامه ها، تلویزیون، فلایرها، رادیو، مجله ها و نمادآگهى هاى بیرونى (Outdoor Signs) مى باشند.

روزنامه ها و تلویزیون بزرگترین ابزار معرفى كاﻻها و برجسته ترین شریك هزینه هاى آگهى دهندگان مى باشند. روزنامه ها و تلویزیون رویهم پنجاه درصد از هزینه  آگهى ها را دریافت مى دارند. شصت درصد فضاى روزنامه ها را آگهى ها پر مى كنند. آگهى هاى محلی و فردى نزدیك به هشتادو پنج درصد فضاى روزنامه ها را مى گیرند. روزنامه ها دو گونه آگهى  را، اجرا مى كنند.

الف: آگهى هاى نمایشى در اندازه هاى دو نیم سانتى متر تا تمام صفحه كه بیشتر همراه با تصویر و توضیح است.

ب: آگهى هاى رده بندى شده، كه دربخش ویژه در معرض دید خوانندگان قرار مى گیرد. مانند، فروش ها، خریدها، كاریابى، یا آدرس ها. اینگونه آگهى ها چند خطى و محدود اند. البته آگهى دهنده مى تواند براى جلب نظر بیشتر، جاى مناسبى، مثلا” بخش – ورزشى – را براى درج آگهى خود بخواهد.

تلویزیون: در تلویزیون، براى آگهى ها، از صدا و تصویر و عمل، همزمان استفاده مى شود. براى تاثیرگذارى بیشتر، مى توان درباره ى موضوع مورد تبلیغ شرح و بسط داد. یك برنامه ى تبلیغى تلویزیونى در هر نوبت هزاران بیننده دارد، در نتیجه در بعد ملی و جهانى مى توان كارآیى بس مفید داشته باشد.

مجله ها: هفته نامه ها و دیگر مجله هاى كارشناسانه، بعداز روزنامه ها، از لحاظ تبلیغى پر خواننده اند، چه هر مجله را افراد زیادى از خانواده ها مى خوانند، چون خواندن مجله به صورت رسم و عادتى خانوادگى درآمده است. مجله ها نسبت به روزنامه ها، چاپ و طراحى و رنگ آمیزى بهترى دارند و آگهى دهندگان هم بیشتر مى توانند انواع فرآورده هاى خود را در یك مجله آگهى بدهند.

نماد آگهى هاى بیرونى: (Outdoor Signs) بیشتر جنبه ى آگهى عمومى دارند و چون در جایگاه گذار پیوسته هستند، علاوه بر بزرگى، رنگى نیز مى باشند. اینگونه آگهى ها باید، كوتاه مطلب باشند تا گذرندگان در كوتاه دیدى كه دارند، ببینند و بخوانند و درك كنند. مهمترین آنها، الف: پوسترها، ب : بولتن هاى رنگى ج: تابلوهاى الكتریكى هستند. براى استفاده از پوسترها، محیط هاى باز و گسترده مورد نیاز است، آنها صفحات نقاشى چاپى بزرگى هستند كه بر نماد آگهى نصب مى شوند. بولتن هاى رنگى بر بدنه ساختمانها یا نمادآگهى ها نقاشى مى شوند و تماشاگرهاى الكتریكى، از تصویرهاى متحرك همراه پیامهاى بازرگانى پدید آمده اند كه گرانترین آگهى هاى بیرونى به حساب مى آیند.

امروزه رشته ى تبلیغات، پیشرفته و عملی است پشتوانه ى آن، نویسندگان، هنرمندان، پژوهشگران فروشندگان، تهیه كنندگان، نشریات خبرى و پیشه وران جامعه هستند. دانش روانشناسى اجتماعى و فن آورى رایانه اى بن مایه ى این رشته ى اقتصادى – اجتماعى بس پر اهمیت مى باشند. سرانجام، با از دست رفتن موقعیت آگهى رسانى رادیویى و گرانى و انحصارى بودن آگهى رسانى از راه تلویزیونهاى سراسرى و دیگر ابزراهاى تبلیغى، مجله هاى محلی با صرفه ترین رسانه قلمداد مى شوند.

**********

Houshang Saranj – Toronto