دموكراسى، انتخابات و احزاب

هوشنگ سارنج – تورنتو

دموكراسى شكلی از حكومت، راهى براى زندگانى بهتر، یك باور و یك فلسفه سیاسى است.

كلمه دموكراسى از پیوند دو واژه یونانى “دمو” به معنى مردم و “كراسى” یعنى حكومت ساخته شده است. مفهوم دموكراسى، حكومتى است كه مردم خود بر خودشان حكومت مى كنند و اختیار اداره كشور و حق تعیین دولت را به دست نمایندگان برگزیده خود مى سپارند. نمایندگانى كه باید مردم آنان را از طریق انتخابات آزاد و درست و فهمیده برگزینند. ابراهام لینكلن – یكى از روساى جمهور آمریكا- در یكى از سخنرانى هاى مشهور خود حكومت دمكراسى را چنین تعریف كرده است. “حكومت مردم، بوسیله مردم و براى مردم” كه این ممكن نمى شود مگر از راه انتخاباتى، آزاد تا مردم بتوانند، خردمندانى انساندوست، آگاه و مسئول را به نمایندگى قانونگذارى و هیئت حاكم دستچین كنند، چه پایه و اساس دموكراسى بر آن است كه همه توده هاى مردمى یك كشور، حق زندگانى آزاد، تامین خوشبختى، بیان اندیشه، مطبوعات قدرتمند حقگو، گزینش مذهب و تحصیل دانش و پیشه دلخواه را داشته باشند و بتوانند از كجروى هاى دولت برگزیده خود انتقاد و در صورت لزوم آنان را عزل و طرد كنند.

اندیشه دموكراسى ریشه در تاریخ مردم یونان باستان دارد. در آتن كسانیكه از حق “شهروندى” برخوردار بودند، مى توانستند براى جمهورى نمایندگانى برگزینند. رومیان هم مدتى چنین شیوه اى در مملكت دارى را تجربه و دنبال كردند. پاره اى از قبایل ژرمن در سده هاى میانى فكر دموكراسى را زنده نگهداشتند. باید دانست و گفت كه: خودسرانه رفتار كردن با دموكراسى فرق بنیادى دارد. هر انسان آزاده در چهارچوب جامعه قانونمند به خود اجازه نمى دهد، بهیچ روى و بهانه به دیگرى آسیب برساند و به حقوق شهروندى و انسانى دیگرى تجاوز كند و نهادهاى قدرت برگزیده، از سوى مردم چنان اجازه اى به كسى نمى دهند.

در یك جامعه با حكومت دموكراسى، همگان در برابر قانون از حقوق برابر و امكانات پیشرفت مساوى بر پایه ابراز شایستگى هاى فردى، بهره ورند، براى پیشبرد آرمانهاى واﻻى اجتماعى و آسایش  همگانى به تشكیل احزاب ترقى خواه با اندیشه هاى سازنده و اتحادیه هاى طرفدار حقوق صنفى مى پردازند. ملت هایى كه در جهان امروز حكومت دموكراتیك راستین دارند، براى بدست آوردنش، هزینه گزافى پرداخته اند. با مبارزات تاریخى بیشمار مدت دار و پرداخت خونبهاى گران توانسته اند به این جایگاه برسند. دشوارى مهم دستیابى به دموكراسى گزینش رهبران ارزنده، شایسته، دلسوز، میهن پرست غیروابسته از راه انتخابات صحیح و عاقلانه است. چه با گذشت زمان، عوامل گوناگون موجب دگرگونى آدمهاى منتخب – همچون لخ والسا با آنهمه آرزوهاى مردمى اهال لهستان – مى شود و یا دلسردى مردم انگیزه عدم شركت آنان در انتخابات شده است. مثلاً عمل نكردن به وعده هایى كه نمایندگان و برگزیدگان پیش از گزینش در ارگانهاى حزبى و رسمى به عامه مردم داده اند یا وابستگى احزاب و اتحادیه هاى پشتیبان به فرعونهاى تخت نشین پنهان در پس پرده سیاست بازى هاى سرنوشت ساز و مردم فریب، صاحبان قدرت هاى كلان مال، شركت هاى با نفوذ موثر، مالكان ثروتهاى نفتى، مافیاى زمینداران مستغلاتى، سهامداران شركت هاى داروسازى، بیمه ها و سهامداران كارخانه هاى اسلحه سازى میلیتاریست هاى جنگ افروز … و … با رفتارهاى زیركانه و بندبازى هاى سیاسى مردم را چنان دلسرد و از انتخابات رویگردان مى كنند كه تعداد راى دهندگان در هر دور رو به كاهش بیشتر دارد.

پاره اى مدعیان دموكراسى، انتخاباتى نمایشى راه مى اندازند، چنانكه مردم نتوانند به نمایندگان دلخواه و صلاحیتدار خود راى داده و به مجلس قانونگذارى فراگیر دست یابند، حاكمیت زور لیستى از نامزدهاى مورد تایید خود را تهیه كرده و راى دهندگان را مجبور به انتخاب گزینه هاى خود مى كند. مدعیان دموكراسى، مهاركنندگان حركت هاى مردمى هستند كه با در دست داشتن نهادهاى آموزشى، انتظامى، نظامى و چرخه نیرومند تولید و اقتصاد و اتحادیه هاى كارگرى و بازار مال مملكت، روز به روز تواناتر شده با جهت دادن به نحوه انتخابات به سوى آرمانهاى دلخواه، كار را تا آنجا پیش مى برند كه در انتخابات نمایشى سمت و سودار، شركت كردن، جلوه درخشان دموكراسى و شركت نكردن در آن نماد آزادى مى شود. در بیشتر بحرانهاى كشورى، حكومت هاى مردمى به سوى دیكتاتورى باز مى گردند- نمونه اورتگا و آلنده در آمریكاى ﻻتین، یا آسیا و آفریقا دیده مى شوند- شكل حكومت چندان اهمیت ندارد، اندیشه و اجراى دموكراسى براى مردم یك كشور مهم است، مى توان جمهورى داشت، در نمایش انتخابات هم شركت كرد و نمایندگانى را به ساختمانى به نام پارلمان فرستاد و مامورانى در جامه هیئت دولت برگزید كه همه بر ضد راى دهندگان برآیند و با وضع قوانین ضد مردمى از آن چهره هاى دلنشین و سخنبازان بى باور، فرانكو، هیتلر، موسولینى، برون، پینوشه، ساﻻزار، تیتو، استالین هاى نوین دیگرى سر برآورند و با در دست گرفتن مهار قدرت اجازه هیچگونه دخالتى را به مردم در اداره كشور خودشان ندهند.

خودكامگان در هر لباسى كه باشند با تمام توان و میل شخصى، خودسرانه بجاى مردم تصمیم مى گیرند، آن فاشیست ها به نام حاكمیت در تمام امور زندگانى اجتماعى و شخصى مردم دخالت مى كنند و بر حقوق شهروندى آنان مى تازند واختیار نحوه زندگانى، پیشه، تفكر و مذهب را از آنان مى گیرند، مطبوعات زنده و آزاد را سركوب و خفه كرده، راه و رسم زندگى، نیازهاى فكرى، هنرى، فلسفى و آیینى خودباور مى آموزند، چگونگى خفت و خیز و رفت و آمد، خورد و نوش و داشت و نداشت و پوشش و حد مرز دارایى آنان را تعیین مى كنند و سرانجام، افراد شایسته خانه نشین، متوارى، سر به نیست گشته، لمپن هاى بیسواد و آموزش دیده كه بر موج فرصت طلبى ها سوار گشته و در باد حوادث به پرواز درآمده اند، باﻻ كشیده مى شوند. مدرك و كرسى استادى مى یابند، تخصص علمى و ورزشى دریافت مى كنند و صاحب صلاحیت و تصمیم گیرى و فرمانروایى مى شوند. نمونه در حكومت سرهنگ هاى یونان اروپانشین هم دیده شده است.

در حاكمیت هاى دموكراسى هر انسانى شایسته داشتن حق شهروندى است و از حمایت دولت برگزیده خود در هر كجاى كره زمین بهره مند مى شود و در برابر این حمایت و موجودیت و هویت ملی بخشیدن، هر شهروند بر خود مى داند كه موظف به اجراى تكالیفى در برابر میهن بشود از قوانین آن مملكت اطاعت كند، در دفاع از مرزهایش جانفشان گردد و با پرداخت مسووﻻنه مالیات در توانمندى كشور بكوشد. دشواریهاى مملكت را تشخیص بدهد و با همیارى و همسازى انتخاباتى نامزدهاى صادق و خدمتگزار به نمایندگى از سوى همگان روانه خانه ملت بسازد اما در كشورهاى دیكتاتورزده، وامانده، عقب نگهداشته، كه هیچگاه فرصت تجربه دموكراسى و آزادى و شركت در انتخابات و بهبود بخشیدن به سرنوشت زندگى اجتماعى را نداشته اند. در جامعه دموكرات و آزادوار، مى توانند راه نوینى را بیازمایند.

ایرانیان هم براى نشان دادن دلبستگى به زندگى انسانى و كم توان كردن چهره هاى سازشكار و مدعیان خدمتگزارى اجتماعى، باید به تشكیل جمعیت هاى سیاسى، انجمن هاى انتخاباتى روى آورده، سهمى را در سرنوشت اجتماعى خود بدست آورند.

**********

Houshang Saranj – Toronto

روز جهانى بیابان زدایى (June 17)

هوشنگ سارنج – تورنتو

“بیش از یك  پنجم سطح كره ى زمین بیابان و كویر است كه گذشته از شرایط طبیعى، در گسترش روز افزون آن یاورى انسانهاى نیازمند و بى نیاز دخالت مستقیم داشته است” 

بیابان (Viapan به زبان پهلوى) زمینى است بس پهناور و بى  آب و علف. كویر و شوره  بوم نیز نامیده مى شود; زمینى آب و گیاه از دست داده كه نمى تواند حیات جانورى و گیاهى خود را در میزان متعارف تامین كند. دانشمندان براى پیدایى بیابان دﻻیل بسیارى مى آورند كه عمده ترین آنها عبارتند از: نخست عامل جغرافیایى و آب و هوایى كره ى زمین چه بیشتر زمین هاى بیابانى بین مدارهاى ۱۵ تا ۳۵ درجه در هر دو سوى خط استوا واقع شده اند. هوا در این مكان به علت تابش مستقیم خورشید گرم شده و با خود میزان فراوانى رطوبت را از سطح اقیانوس ها باﻻ مى كشد و در آن باﻻ سرد شده و بر مناطق حاره اى اطراف خط استوا آن رطوبت را باریده و به دنبال جریان بادهاى وزنده و گردش زمین، هواى گرم شده و بدون رطوبت به سوى سرزمین هایى مى رود كه با گذشت زمان به دلیل بى آبى بدل به بیابان شده اند.

دیگر، عریان شدن زمین از پوشش گیاهى مناسب و نگهدارنده ى ﻻیه هاى خاك. این مى تواند هم عامل طبیعى و هم انسانى داشته باشد. چراى بى رویه ى احشام، انهدام جنگلها و بوته زارها و نیز تغییر شرایط اقلیمى آب و هوایى چنانكه جایى خشك و گرم و جایى دیگر سرد و پررطوبت گردد. بد نیست بدانیم مناطق بیابانى تنها در نقاط گرم نیست بلكه در دو منطقه ى قطبى نیز ما زمین هاى بیابانى داریم. تقریبا” یك پنجم كل كره ى زمین را بیابان تشكیل مى دهد.

وسیع ترین زمین بیابانى “صحرا” در شمال آفریقا با وسعتى به اندازه ی ۹ میلیون كیلومتر مربع مى باشد. در واقع در هر پنج قاره، ما زمین بیابانى داریم: در آمریكاى شمال نزدیك به یك میلیون و ۳۰۰ هزار كیلومتر مربع بیابان هست. “صحراى كلرادو”، “صحراى مرگ”، “باسین بزرگ”، “دریاچه نمك” و در آمریكاى جنوبى: “بیابان Sechura” ، “بیابان Atacama” و “پاتاگونین” و در آفریقا: “صحرا” در شمال و “صحراى كاﻻهارى” در جنوب و “صحراى ویكتوریا” و در استرالیا: “صحراى استرالیا” و در آسیا هم “صحراى عربستان”، “دشت قراقوم”، “صحراى تارى”، “بیابان گبى”، “بیابان سورین” و در ایران: “كویر لوت” و “كویر نمك” كه میانگین گرما در تابستانها در آنجا باﻻى ۵۴ درجه سانتیگراد مى رسد و میزان بارندگى ساﻻنه ى آن بیابانها ۵ سانتى متر مى باشد.

زندگى در بیابان به علت نبودن آب و خاك مناسب كشاورزى بسیار سخت است و شهرهاى حاشیه ى زمین هاى بیابانى براى تامین آب مورد نیاز و احیانا” كشاورزى مختصر یا آب را از دوردست ها با لوله یا كانال هاى زیرزمینى یا همچون ایران بوسیله ى كاریز (قنات) به زیستگاه خویش مى آورند و در سرزمین هاى غنى – آمریكا – با تامین دستگاههاى هوا خنك ساز، زندگانى را ممكن و آسوده مى سازند اما در سرزمین هاى فقیر نگهداشته شده ى آسیا و آفریقا در خانه هاى گلی و كپر – خانه هاى سایبانى – برف عمر خویش را به آب بى حاصل بدل مى كنند.

درد جانكاه پیشروى كویر یا بیابانزایى است كه با لخت شدن زمین، دریاى شن هاى روان به سوى آبادانى ها مى خزند. ۱۰ تا ۲۰ درصد عمده ترین بیابانها را شن پوشانده، مابقى سنگلاخ و شوره زار و تپه  ماهورهاى سنگى رد آب هاى چشمه ساران خشكیده و بستر دریاچه هاى بى آب است. بسیارى بیابانها، خاكى آغشته با نمك دارد – در مورد ایران، كه زیردریایى به نام مزوژه یا تتیس قرار داشته، دریاچه هاى شور آب داخلی همچون “حوض سلطان” در جنوب شرقى قم و “شور گز هامون” شمال شرقى بم یا “كویر نمك” از آن جمله اند. در تمام بیابانها – بویژه “لوت” و “نمك” باتلاق هایى وجود دارد كه حیات مختصر گیاهى جانورى خود را مى سازند. در بیابانها، اقسام حشرات، خزندگان، پرندگان و پستانداران – در “لوت” و “نمك” آهو و گورخر – همچون آهو، روباه و گرگ…. زندگى دارند و گیاهانى روینده و سازگار با شوره زارهاى كم  آب – در ایران درخت ” تاغ” و گز و…..

جانداران در بیابان به علت گرماى گزنده ی روز، شب شكارند و تمام روز را در داﻻنهاى زیرزمین كنده یا سایه سار “خرسنگها” مى گذرانند. دانشمندان به دنبال مطالعات و پژوهش هاى علمى به آن نتیجه رسیده اند كه با عملیات فنى و پرهزینه مى توان جلوى بیابانزایى را گرفت و با كاشت گیاهان كویرى و دیوارهاى دست ساز و یا “مالج” پاشى بر روى شن هاى روان و تثبیت آنها در برابر وزش بادهاى شدید، موجب بیابانزدایى شد.

این برنامه از سوى بخش كشاورزى سازمان ملل به كشورهاى همجوار با كویر آموزش داده مى شود و نامیدن چنین روزى به نام “روز جهانى بیابانزدایى” یادآور آنستكه بشر سودپرست امروزین كه با دستان خویش به مرگ كره ى زمین از راههاى آلوده ساختن آبها، انهدام جنگلها، نابودى پوشش گیاهى، محو بوته زارها، روانسازى پس  مانده ى مواد معدنى بر سطح زمین، آلودن هوا از راه دودكش كارخانه هاى گوناگون، چراى بى رویه در مراتع، بوته كنى جهت سوخت و گرماسازى و…… و…… به خود آید و تا خیلی دیر نشده راه  كارهایى خردمندانه براى رهاندن زندگانى جانمندان و گیاهان بر روى كره ى زمین برگزیند.

**********

Houshang Saranj – Toronto

مهاجرت

هوشنگ سارنج – تورنتو

شجاعت مهاجر در رويارويى با ندانسته ها بسيار است

بر پايه ى تحقيقات دانشمندان انسان شناس پس از بوجودآمدن انسان در آفريقا و آسيا و ازدياد هسته هاى اجتماعى، آنان به دنبال يافتن سرچشمه هاى جديد موادغذايى طبيعى، مجبور به كوچيدن به زيستگاه هاى ديگر شدند و با افزايش جمعيت و پا گرفتن زندگى روستايى – شهرى در سرتاسر كره ى زمين، تمدنهاى فراوان و شكلهاى گوناگون اجتماعات با فرهنگها و آداب و رسوم و رژيمهاى حكومتى متفاوت توسعه يافت. و اين همه از جابجايى ى دسته جمعى طوايف و قبايل انسانهاى نخستين پديد آمد كه مى توانسته بدى شرايط زيست  محيطى – قهر طبيعت – يا ستمكاريهاى همسايگان مهاجم و….. انگيزه ى عمده ى مهاجرت شده باشد. اما مهاجرت در قاموس امروزين، رويدادى نو از سده هاى نوزده و بيست مى باشد; دورانى كه مرزبندى كشورها و شكل  بندى حكومتى و بلوغ اجتماعات كامل شده و انسانها متمدن گشته و رها از نحوه ى اداره ى قبيله اى بودند. اما فشارهاى حكومتى و صدمات دوران اشغالگرى و تسخير سرزمينهاى ديگران به نام مستعمره موجب مهاجرتهاى فراوان بوميان مناطق اشغال  شده به ديگر مكانها جهت كسب آزادى، رهايى از زورگويى هاى گوناگون و محل اقامت و اسكان گرديد.

تبعيد اجبارى نيز گونه اى ديگر از شكل مهاجرت را به وجود آورد كه موجد فرهنگى اختلاطى شده است  – در دوران استالين، تبعيدهاى جمعى – در آمريكا، سرخپوستان، در ايران كردها…. مثالهايى است. مهاجران سده ى نوزده از اروپا به آمريكا براى آزادى، زمين و استقلال و غذا و رهايى از اجبارهاى مذهبى مهاجرت كردند. تب مهاجرت در آن زمان جنبه ى ما لى داشت و فقر، خانواده هاى كارگر و كشاورز را به اضمحلال مى كشانيد. فشار سياسى نازيسم در سال ۱۹۳۰ بسيارى از مردمان تحت فشار نازيست هاى حكومتگر را به مهاجرت به اكناف جهان وادار كرد.

آمار نشان داده بدى وضع اقتصادى اروپاى آن زمان و آوازه ى آزادى اجتماعى و مذهبى در آمريكا، چگونه سيل مهاجرت به آن سامان را قوت بخشيد. رژيم هاى استعمارطلب با يورش به ديگر سرزمينها از راه لشگركشى هاى دريايى و محاصره ى آنان و ايجاد مستعمره و وزارتخانه هاى مستعمراتى باعث سرآغاز مهاجرتهاى بى امان دزدان و زاهدان، مجرمان اجتماعى و هم آزاديجويان شدند. اسپانيايى ها به سوى آمريكاى ﻻتين، فرانسويان به كانادا، آلمانها و انگليسى ها و ايتاليايى ها رهسپار آفريقاى سياه شدند. انگليسى ها فراتر رفته با “تجارت مثلث” جهت پر كردن جاى خا لى نيروى كار مزارع پنبه ى آمريكا به غارت سياهپوستان آفريقايى پرداخته براى هميشه بذر نفاق و دشمنى بين نژاد سياه و سفيد را آبيارى نمودند.

حكومت وقت انگليس بخاطر پاﻻيش جامعه از عناصر نامطلوب، بسيارى زندانيان خطرناك را به آمريكا و استراليا تبعيد كرد و در سال ۱۸۲۰ دولت به كسانى كه عازم كيپ تاون براى توسعه و آبادانى آفريقاى جنوبى مى شدند، كمك ما لى مى پرداخت. پارلمان انگليس هم با تقويت انديشه ى مهاجرت درصدد فرستادن فقيران به سوى مستعمرات برمى آمد. ايتاليايى ها هم در آغاز قرن بيستم براى رفع بسيارى مشكلات اقتصادى و اجتماعى ى كشور خود، راه را در ايجاد مستعمره دانسته اتيوپى و ليبى را تحت سلطه درآوردند. جمعيت اروپا كه در سال ۱۹۵۰ به پانصد ميليون رسيده بود راهكار رهايى از چنگال فقر روزافزون ركود پس از دو جنگ ويرانگر را در اشغال و چپاول سرمايه هاى ديگران و مهاجرت پيدا كرد. جمعيت كره ى زمين هم كه در آغاز سده  بيستم به سه ميليارد سر مى زد; در تنگناى بيكارى و جا و مكان و پول، جز مهاجرت به ديگر سرزمينهاى مناسب، چاره اى نداشت، چه ديگر نظريه ى مالتوس چندان كارآمد نمى آمد.

چينى ها و ژاپنى ها به جنوب آسيا و آفريقا، اروپاييان هم به آمريكا و استراليا روى آوردند. فاكتور مهم ديگر در مهاجرتهاى جمعى يا خانوادگى و فردى عامل مذهبى، عقيدتى و سياسى است. به ترك وطن گفتن سوئدى ها در سال ۱۸۲۵، مهاجرت مسلمانان هند به بخش استقلال يافته ى مسلمان نشين پاكستان، مهاجرت هندوها از پاكستان به هند، قتل عام هاى مذهبى ﻻهور، مهاجرت سياهان از جنوب به شمال آمريكا، بوميان آمريكا و…. توجه شود. بزرگترين انگيزه ى مهاجرت مى تواند “غذا” و “آزادى” باشد.

انقلاب صنعتى و توسعه ى آن طبقه ى كارگر را به وجود آورد و به دنبال ركود بازار صنعت و اشباع بازار نياز كارگرى، فقر خانوادگى كارگران بى زمين و كارِ اروپايى آنان را وادار به مهاجرت نمود. بين سالهاى ۱۸۲۱ تا ۱۹۰۰ حدود ۱۹ ميليون از ايرلند و ديگر مناطق اروپا مهاجرت كردند كه از آن ميزان حدود ۸۵ درصد به آمريكا رفتند. دستآورد اروپا از مهاجرت شصت ميليونى مردمان خود به ديگر نقاط جهان و بازگشت دوباره ى بيست ميليون از آنان پس از مدتى ماندن، گذشته از بازگردانى سرمايه هاى ما لى فراوان، آوردن فرهنگى غنى و آميخته با انديشه هاى آزاديخواهى و ايده آلهاى نو بود كه اهميت اين دگرگونى فكرى در ساختار اروپاى نو بيشتر از ديگر عوامل سازنده بود.

به هر روى مهاجرت آدمى، امرى شخصى است. يك مهاجر كسى است كه به كشورى مى رود كه در آنجا زاده نشده، مى خواهد آنجا ساكن، شهروند و داراى حقوق برابر با ديگر نو-هموطنان بشود. يك مهاجر، احساس آزاديخواهى با فكرى تازه تر دارد. در راستاى تنفس اجتماعى تازه نسبت به جامعه ى گذشته كه احساس اختناق و نارسايى داشت – درك رهايى و آزادى بيشتر دارد. وى در اجتماع پيشين احساس ارزش لياقتى و امنيت كلی نداشته. مهاجر در مجموع انديشه اى انقلابى دارد، مى خواهد تمام بنيادهاى ارزشى گذشته را ويران و طرحى نو دراندازد. واهمه اى از التقاط فرهنگى، اختلاط و آميزش و اكتساب تجربه هاى نو ندارد. باور دارد كه به آزادى دلخواه مى رسد، مى خواهد از هر گونه قيد و بند سنتى، آيينى و عرفى ى دست و پا گير، آزاد و رها باشد. ممكن است در پيشه ى تخصصى خود قرار نگيرد اما رهايى از بند تبعيض خودى و نه خودى و استقرار همپايگى شايستگى ها به او نيرو مى بخشد. شجاعتش در رويارويى با ندانسته ها بسيار است.

مهاجر در پى ايجاد عشقى فراگير نسبت به همزيستان خود است. از رنگ و باور مذهبى ديگران نمى هراسد. اصلاً در انديشه ى ذهنيت ديگران نيست. دنياانديش و خودباور است. در كار آخرت و ساماندهى و سنجش اين و آن در آن باورها دخالت نمى كند. ارزيابى هايش در رابطه با قانونگذارى اجتماعيست، برابر با ميل باطنى ى صحيح، مى پوشد و مى نوشد، مى رود و مى آيد بى هيچ ايجاد زحمتى يا دردسرى براى ديگرى كه در همان ديگ با وى مى جوشد. و لى …. مهاجر يكسره در آسايش و رفاه نمى افتد در قبال كمى دريافت بسى چيزهاى ارزشى مى پردازد.

مهاجران نو كه از بند سخت جامعه اى كه نتوانسته به او پاسخى دلخواه بدهد رهايى يافته، در دام سختى هاى فراوان ديگر- زبان، كار، سرپناه، تطابق فرهنگى، همگونى اجتماعى و … گرفتار مى آيد و باﻻترين آنها، اذناب و دنباله هايى ست كه به علت دلبستگى هاى سنتى و رسم و رسوم آبا اجدادى نمى توانند آنها را رها كنند. پدران و مادرانى كه در عادت به گونه ى زندگانى بومى خود باليده اند، آنان كه همراه  بانگ خروس برخاسته اند و با اذان آشناى روستاهاى آرام و همه فاميل پشت ديوارهاى همبستگى غريب خفته اند. آنان همه مى نالند و در خلوت خود مى گريند چون سنگينى كوله بار خاطره ها مى آزارد.

گورخانه ى همه يادها پشت خاكريز وطن مانده است. جشن ها و عزاها، طعم و مزه ى همه ى روزها، داربست انگور باغ همه ى يادها، جانماز و قبله، بوى عطر ياس سفيد و داغى نان تازه، غبار كوچه هاى پرآشنا، راه روستا و دوستى ها… خود را مى بينم كه چه آسان به آن همكار آشپزم روى ليزى كف آشپزخانه صميمانه گفتم چه خوب بود آخرين شب بى صبح را داشتم كه از مرگ رو در رو مى هراسم. آن پير واداده ى سرگردان را كه با چشمان عسلی اش از درد غربت و زندگى ى باخته و خانواده ى ناسازگار پسرش اشك مى پالود. آن تيمسار متوقع عصبى، آن پزشك بى كار آواره. آن مهندس، آن بسيار بسيار تنهايان از پگاه تا شامگاه چشم به راهان فرزندان خسته از كار و آن تنهايى ممتد بى پايان از روزى به شبى ديگر پيوسته.

بى زبانى، بيگانگى فرهنگى، ناباورى اعتقادى، گرانى مزد خدماتى و … اين نخستين وصله ى ناهمرنگ درد بزرگ ناتوانى ها در سلسله دردهاى فاصله انداز بين نسل پير پرآرزو با نسل دربند كار بى امان نفس گير در ناكجاآباد آرمان سوز است.

**********

Houshang Saranj – Toronto

ايران, سرزمينى كهنسال

هوشنگ سارنج – تورنتو

ايران: سرزمينى كهنسال و وسيع كه در چهار راه حوادث تاريخى گرفتار مانده است

ايران امروز مانده سرزمينى يك و نيم ميليون كيلومترى از فلات پهناورى است كه روزگارى يكى از ابرقدرتهاى روزگار خود بود. كشوريست با كوهسارهاى برفگير، دره هاى حاصلخيز و بيابانهاى خشك. با مردمانى سختكوش، هوشيار، مهربان ولی بدشانس. كه بداقبالی آنان در رابطه با موقعيت جغرافيايى، تنوع قومى، وجود منابع زيرزمينى از جمله نفت مى باشد. چه تاريخچه ى بلاهايى كه بر سر آن آمده در شناسنامه ى مثلاً سيبرى وجود ندارد.

اين كشور كهنسال، سابقه اش به ۵۰۰۰ سال پيش باز مى گردد. ايجاد حكومت و ملكدارى همدوش “ایلاميان” نخستين ساكنان جنوب شرقى آسيا، سه هزار ساله تاريخ دارد. نزديك به ۱۵۰۰ ق.م، دو گروه آريايى از آسياى ميانه و كناره هاى “آمو دريا” و “سير دريا” به اين منطقه كوچ كردند و سرزمين خود را “اران” يا “ايران” به معنى سرزمين آريايى ها، ناميدند و از ۶۰۰ ق.م در اسناد يونانى به “پرسيا” يا  “پارس” اشاراتى وجود دارد. نخستين فرمانروايان ايرانى “ماد”ها بوده اند در شمال ايران فعلی و “هوخشتره” كه از سال ۵۸۵ تا ۶۲۵ ق.م حكومت كرد و “آسوريها” را شكست داد و پسرش “آزاد هاك” معروفترين آنان بوده اند.

مادها، بنياد امپراطورى وسيعى را نهادند كه مناطقى از جمله تركيه، ايران، افغانستان و پاكستان امروزى جزو آن بوده است. كوروش بزرگ در سال ۵۵۰ ق.م مادها را شكست داد و قلمرو مادها را جزو سرزمين پرسيا درآورد. هنگامى كه قبايل مادى از موطن خود كوچيدند و به شمالشرق ايران آمدند، قوم پارس نيز همراه آنان به ايران آمدند و در منطقه ى جنوبى (پارس) و “انشان” كه از كشور “ایلام” بود، ساكن شدند.

پارسها چندين گروه بودند، يكى از آنها “پاسارگادى” نام داشت. سال ۷۰۰ ق.م “هخامنش” نامى همه ى پارسها را را تحت فرمان خود درآورد. پسر هخامنش “چيش پيش” منطقه ى انشان را از ایلام جدا ساخت و به كشور خود افزود. بعد از مرگ وى سرزمينش بين دو فرزند او “كوروش” و “آريامنه” تقسيم شد. پسر كوروش “كمبوجيه” فرمانرواى انشان، نام پسر خود را به احترام جدش، كوروش ناميد. اوست كه بزرگترين شاه هخامنشى برآمد.

جانشين كوروش كمبوجيه مصر را جزو متصرفات ايران درآورد. بعد از وى “داريوش بزرگ” از ۴۸۶ تا ۵۱۲  ق.م با قدرت و شوكت تمام پادشاهى كرد و جنگ هاى “مدى” در عهد او آغاز شد كه تا پادشاهى “خشايار شاه اول” پسرش ادامه يافت و منجر به شكست ايرانيان در “ساﻻمين” و “پلاته” شد. بعد از آنها “اردشير دراز دست” و “خشايار شاه دوم” به نوبت شاه شدند تا نوبت به “داريوش دوم” رسيد و او انتقام شكست ساﻻمين را با درهم كوبيدن و آتش زدن “آتن” از يونانيان گرفت، پسرش “اردشير دوم، تمام آسياى صغير (تركيه) و جزيره ى قبرس را به زير فرمان ايران درآورد. سرانجام در پى جنگ هاى طوﻻنى و ضعف ايران سال ۳۳۱ ق.م سلسله ى شاهان هخامنشى به دست اسكندر مقدونى منقرض شد.

اسكندر با انديشه ى اختلاط دو فرهنگ زنده ى زمان، ايران – يونان، میخواست بنياد امپراطورى قدرتمندى را بريزد كه اجل مهلتش نداد. سرزمين پهناور اسكندر بين سردارانش تقسيم و ايران سهم ژنرال سلوكوس شد. آنان تا سال ۲۵۰ ق.م با تاثيرپذيرى فرهنگى و تاثيرگذارى بر ايران حكومت كردند تا اقوام پارتى از جنوب خزرى برآنها چيره شدند. از ميان دشمنان و مخالفان “سلوكى”ها، قومى از پارتها كه ساكن خراسان و گرگان بودند با فرماندهى “اشك” يا “ارشك” بر سلوكيان تاختند و حكومتى با نام “اشكانيان” را در تاريخ ايران بنياد نهادند. تاريخ اشكانيان چندان روشن نيست. ولی مى توان آن را به سه دوره مشخص تقسيم كرد. ۱- حمله اشك و برادرش تيرداد در سال ۲۵۰ ق.م به سلوكيها، تاسيس دولت اشكانى، تا دوران “مهرداد دوم” ۲- قدرت گرفتن دولت اشكانى و آغاز رقابت با روم از پادشاهى “مهرداد دوم تا پايان پادشاهى “بلاش اول” ۳- پس رفت و ناتوانى و زوال اشكانيان.

دوران اقتدار اشكانى محدوده ى فرمانروايى بين، هندوكش و پنجاب و از شمال جيحون و درياى خزر تا كوه هاى قفقاز و خليج فارس و كرانه هاى فرات بود. اياﻻتى را كه مورخان جزو قلمرو اشكانى ثبت كرده اند عبارتند از: بين النهرين (ميان رودان) عراق فعلی، بابل (آشور و كلده)، كامبادنه (كرمانشاه) ماد غربى، ماد عليا، اكباتان (همدان) ماد شرقى (رى)، خوآرنه (خوار)، كوميسنه (دامغان)، هيركانيا (كرگان)، مارگيانا (مرو)، آريا(هرات)، زارانگيان (سيستان).

چنين برمى آيد نحوه ى حكومت اشكانى استبدادى بوده است. دين آنها معلوم نيست، سپاه منظم نداشتند. هر بزرگ طايفه سپاه خاص خود داشته. شاه را مجلس “مهستان” برمى گزيد. مهستان خود دو مجلس بود يكى از اشراف و ديگرى از دانايان و بزرگان مذهبى. پايتخت آنها گاه “نسا” (عشق آباد)، گاهى اساك (قوچان) و زمانى تيسفون (صد دروازه) ذكر شده است. آثار مانده از دوران اشكانى بسيار اندك است، تنديس هاى مفرغى از آن دوره در “مال مير” يا “ايذه” بدست آمده و نيز نقش هاى برجسته اى از مهرداد و گودرز در بيستون و تنگ سروك.

سال ۲۲۴ میلادى اشكانيان با قدرت خاندان ديگر پارسى برافتادند و پادشاهى ساسانى از زمان اردشير تا مرگ آخرين فرد خاندان شاهى آنان يزدگرد سوم به دست اعراب، حدود چهارصد سال بر ايران فرمانروايى كردند. در دوران ساسانى هنر ترقى كرد، جامعه شهرى رشد يافت. راه ها توسعه يافت، سيستم آبيارى اصلاح و نوسازى گشت.

اما جنگ هاى مداوم با روميان كشور را ضعيف و آماده ى پذيرش هر گونه شكست و تن دادگى را به وجود آورد. اعراب سال ۲۱ هجرى در يورشى براندازنده در جنگ هاى قادسيه و سرانجام نهاوند بر ايران تسلط يافتند و موجب تغيير عمده ى عقيدتى – باورمندى اجتماعى شدند. اعراب دويست سال بر ايران حكومت كردند. در نهايت سختگيرى اجتماعى و تفاخر قومى و سركوب شخصيت ملی ايرانيان كه بازتاب آن در مقاومت برابر فرهنگ عربى و انعكاس در مبارزات رهايى بخش و ادبيات پايدارى و در نهايت ايجاد حكومت هاى غيرعربى و ملوك الطوايفى و پاره پاره شدن حكمرانى مركزى …. سر بر آورد.

طاهريان، صفاريان، سلجوقيان، خوارزمشاهيان سرنوشت مردمان را رقم زدند، تا سال ۶۱۶ با هجوم گسترده، ويرانگر مغوﻻن و بعد هلاكوييان و تا سالها، حكومت هاى سمتگر مغولی و تيمورى به خشكاندن ريشه انديشيدن و نابودن كردن مراكز فرهنگى، دوران سترونى و بى خبرى و خوارمايگى ملتى را براى ورود به سده ى دوازدهم آماده ساختند.

صفويان كه خاندانى ترك زبان بودند بانى و باعث كشت بذر نفاق ملی بر پايه ى تكيه بر بنيادهاى باورى مردم و جنگ هاى طوﻻنى با ازبكان و عثمانى ها، آب به آسياى غربى هاى فرصت طلب ريختند، افشاريان و زنديه كارى جز لشگركشى پيوسته و نابود كردن نيروهاى فعال جامعه در راه توسعه طلبى هاى بى فرجام نداشتند و جاده صاف كن خاندان تركمن قاجار براى تاراج بازمانده ى كشورى فرتوت، ناتوان، بيمار و فقرزده شدند. آنچه از دوران قاجارها براى ايرانيان بجا ماند، ذلت، بيچارگى، بدهكارى ملی بود. قراردادهاى ننگين “گلستان” و “تركمن چاى” افسوس پيوسته و سرافكندگى ايجاد كرد.

دوران مظفرالدين شاه فرمان مشروطيت صادر و در گنجينه ى تاريخ، با روى كار آمدن خاندان پهلوى بايگانى شد. در مجموع هيچگاه فرمانروايان ديكتاتور و خودمحور به مردم ايران فرصت استفاده از حقوق قانونى، اخلاقى، بشرى ندادند و جامعه ى خونخوار با حمايت از نيروهاى سركوبگر و آزاديخواه به غارت سرمايه هاى منطقه پرداختند. همه ما ايران را از لحاظ جغرافيايى و پوشش گياهى و منابع طبيعى مى شناسيم، آنچه را نمى شناسيم، خلق و خوى و آداب و مسلك هموطنان خود است. كه چرا به سعادتمندى يكديگر كمك نمى كنيم؟ چرا هر زمان كه سكان هدايت در دستان ما قرار مى گيرند در انديشه ى رهايى از بند ندانمى ها نيستيم؟ از ابزار آموزش صادقانه بهره نمى جوييم؟

آرى امروز در جهان ما را تنها گرفتار آورده اند و فريادرسى نيست تا آواى حق طلبانه را پاسخى دهد. غرور ملی و شخصيت فردى، پايمال دشمنايگى كور شده است. هر ايرانى در دسترس، گريبانش به تاوان كار ناكرده دريده مى شود. رسانه هاى يكسو نگر، چنان جوى عليه ايرانيان ساخته اند كه گويا، هر درمانده ى ايرانى پاسخگوى تمام دلسوختگى هاى سياستگران شكست خورده است. هر رويدادى ساده، بهانه ساز فشار و اختناق و تنگناى روزافزون براى هر بى ارتباط با مسايل سياسى روز جهان مى شود. از زلزله ى بم تا جنگ هاى منطقه اى، چنان بى رحمانه مى تازند كه تا به مرگ بينجامد.

آرى ايرانيان بجا مانده در باران دوده ناك شهرهايشان هم به دنبال غنى سازى اورانيوم هستند هم شفاى دردهايشان را از ديگ آشهاى نذرى مى جويند. هم با تيغه هاى ليزرى به جراحى چشم مى روند هم غبار زيارتگاه ها را سرمه ى چشمان بيمار مى كشند. هم دانش كامپيوتر و ماهواره را مى دانند و با جت سفر مى روند و سلاح مى سازند و موشك و زيردريايى و شناورهاى نفتكش هم ارابه دارند و راه هاى مالرو موبايل به دست و خر سوار اتوبان و فيلم و شاعر و نويسنده و بازيكن هاليوود را هم مى شناسند و ستارگان و به يمن همه ى اين تضادها، آنان كه توانسته اند بر حاشيه ى شهرهاى متروپوليتن غرب ايرانى له كن مى خرامند و آواز عربى مى شنوند و تدخين مى كنند و ليچار مى گويند و به ريش اصيلزادگان نژاد كار و زحمت و شرف، مى خندند و ناسزا مى گويند. كو دلی سوخته تا بيدار شود و براى آنان كه نيازمندند بتپد؟!

جنگ هاى ويرانگر همواره به زيان مردم عادى و روستاييان بوده كه قربانيان راستين بوده اند. در جنگ هاى كلاسيك، كشتزارهاى گندم و جو، عليق اسبان، رزق ساﻻنه ى زارع، خوراك سپاهيان، زن ها و فرزندان بيگناه، بغل خواب متجاوزان، و به دنبال، گرسنگى، قحطى و نابودى، رنج مداوم، نفرت بى پايان و پريشانى روانى، حاصل گذار سيل جنگجويان بود. جنگ هاى مدرن نيز جز زيان و كشتار جمعى و عقب ماندگى و از دست دادن آنچه با خون دل فراهم آمده، سودى نداشته.در جنگ هاى اول و دوم جهانى، ايران با وجود بيطرفى، مورد تهاجم قرار گرفت، راه آهنى كه بايد از خطوط مواصلاتى شهرى و روستايى مهم باشد، به دست متفقين فرسوده گشت.

جنگ عراق هزار ميليارد دﻻر – به گفته ى مسئوﻻن كشورى- زيان مالی، هزاران كشته، هزاران معلول جنگى، سرتاسر شهرهاى غربى و تيررس ويران، ميليون ها تن آوره و نسلی روانپريش بجا نهاد. اكنون، خام انديشان آرزوى باز درگيرى جنگى دارند. مبادا، كه روزى پاى سربازان بيگانه، خاك كشورى را لمس كنند. كمترين زيانش، فرزندان ناخواسته، ذلت و اسارت هميشگى است. به قيمت ذلت بيگناهان، نبايد تاج سرورى بر سر نهاد.

************

Houshang Saranj – Toronto