تاج محل و زائران معبد عشق

هوشنگ سارنج – تورنتو

به مناسبت روز جهانی‌ جهانگردی انگیزه ی جهانگردی، بر پایه ی شناخت و نزدیکی و تفاهم بیشتر بین ملت ها، است که به جهانبینی راستین و داوری درست، درباره ی دیگر آدمیان می رسد. داد و ستد فرهنگی در راهِ ایجاد صلح و آشتی دامنه دار و زدودن انگها و رنگها از دامنِ بشریت تا رسیدن به برادری و برابری و حق همزیستی آرامش بخش، دست آورد برترین آن خواهد شد. نخستین جهانگردان، همانا جویندگان زیستگاههای نو در پی ی چراگاه های سبز و پر آب بوده اند که رد راهنوردی آنان بر خرسنگ

Taj Mahal - تاج محل

ها و غارهای دورانِ سنگ، از نوک خامه های خلنده ی استخوانی ی انسانِ شکارگر در چهره ی هنرِ خام، به جا مانده است و در دوران پختگی ی هنری و اندیشه وری، در، برج و بارو، دژ، یا، پرستشگاه و قربانگاه و تندیس و شهرسازی زیبا، همراه، با نگارگری ی پر آب و رنگِ معنی دار درخشیده است. هر سنگِ تراشیده بر دیگر استوار شده، هر زیگورات یا هرمی را که برپا داشته اند، نشانگر آرزوی جاودانه سازی انسان میرنده است که خمیر مایه اش در دستان و اندیشه ی هنروری ورزیده و آفریده شده. آن رفتن ها، در بادِ کوچ، بذر تمدن و فرهنگی را از کانونی به دیگر کانون کشانده است.

از ریشه ی فکر بازاریابی و بازرگانی که در خیال دریانوردان گرداگرد زمین ـ از آسیای خاوری، میانی، باختری، کرانه های مدیترانه، تا آمریکای لاتین ـ وجود داشت، درختِ تناور تمدن انسانی سترگ و سازنده بالید.

گهواره های تمدن در چین و هند و ایران، میان رودان، یونان و روم و مصر و مکزیک باستان … کودک نوپای جستجوگر را با نیروی خستگی ناپذیر و بی پایان و هوشمندی برآورد، توانایی ای که به یاری خرد، هستی خویش را در نمادهای دیداری در جای جای کره زمین ـ زیر سیطره اش بر جای نهاد که برای دریافت و نقب زدن و رسیدن به فهمِ زبان احساس نهفته در آنها، روشمند باید به کاوش پرداخت چه گردشگری بر بستر کارشناسی ی علمی ـ اقتصادی پیش می رود. کشورهایی که زمینه ساز کار و ساز گسترش گردشگری و جهانگردی هستند، به یمن گزینش راه سودآور درآمدشان از نفتگران بیشتر است و درآمدش یکراست در پیکر اقتصاد جامعه می نشیند.

ایران که جلوه گاهِ خیالپردازیهای هنرمندانه در راستای نمایش تمام عیار “هنرهای تجسمی” است، برای جهانگردان می تواند گزینه ی ارزنده و مفیدی باشد. و هندِ یگانه، در مجموعه ی ساختهای دیدنی، نمونه ی دیگریست که بر هر پاره از پیکر پهناورش، اثری ماندگار در بیان باورمندی بر آفرینش و مرگ و جاودانگی دارد. “آگرا” بزرگترین شهر استان “اوتارپرادش” نه چندان دور، جنوبِ دهلی ـ حدود سال 1566 که “آگرادژ” (Agra Forte) به خواستِ اکبرشاه بابری، امپراتوری مغولی هند ساخته شد ـ گرداگرد دژ گسترش یافت.

آگرا دژ - Agra Forte

دژ، کاخ، و جایگاه فرمانروایی امپراتوری بابری ها از اکبرشاه تا همایون بوده است. مجموعه کاخ ها، شاهکاریست از زیبایی و تناسب بین معماری ایرانی و مغولی. حجم های سنگی و تراش های مینیاتوری و بیرون کشیدن بسیار و بیشمار شاخه و برگ و گل و جانور از درون سنگ، کاریست آفرینشی.استحکامات پدافندی سه لایه از خندق پیرامون دژ و پل های متحرک و دروازه های نیرومند و راهروهای شیبدار، بین دیوارهای بس بلند سنگی سرخرنگ و کنگره و مزغل و قرارگاههای پیاده نظام تا استقرار آتشبارهای توپخانه بر فراز بلندیها خبر از قلعه ای نظامی می دهد. و پشت دیوارها، باغها و کاخ های امیران و فرماندهان، جنگلی از خلاقیتهای هنرمندانه است. آب رودخانه  جمنا که از پای دژ می گذرد، خود نگهبانی سخت، بر مقر فرمانروایی یک امپراتوری بوده است.

در دوردست و میان دشتِ سبز، گوهر یکدانه ی نماد هند، “تاج محل” در افق روییده است. آن پرآوازه ی جهان  بر ساحل راست  Jumna در تیررس نگاه بیننده ایستاده. کاری بزرگ از “استاد عیسای شیرازی” بنایی بیرون از توصیف واژگانی. معماری ی “ایرانی ـ هندی” بیست هزار نفر ـ بیست و دو سال 1652-1630 ـ پر هزینه به سفارش و تامین مالی “شاهجهان” امپراتور، به یادبود همسرش “ممتاز محل” که هنگام زایمان چهاردهمین فرزندش جان باخت، ساخته شد.

تاج محل، دور از “آگرادژ” در باغی خرم که طراحی آن از “علی مکدارخان” یک نجیب زاده مغولی است، بر سکویی پهن همه از مرمر سپید، بین چهار مناره سنگی برآمده است. پیش پای آن، آب نماهای پی در پی گسترده است تا تصویر ساخت در آن بازتاب یابد. آرامگاه زیر گنبدی تخم مرغی که هیچ روزنی بر گلوگاهش نیست، خوابیده. کتیبه ی سر در ورودی با سوره 89 قرآن (الفجر) و گلبوته های قرمز و سبز آذین گشته. ساقه های خزیده ی پر گل از سنگهای رنگین گرانقیمت معرقکاری شده اند. گنبد مرمرین نوری کمرنگ را به داخل می پاشد. گور ممتاز محل و شاهجهان در سردابه و زیر سقفی که بر فرازش گورواره های نمادین را ساخته اند، در خاک سرد و محیطی تاریک آرمیده اند. زائران واله ی دیدار، برهنه پا بر چهار ایوان گرداگرد آرامگاه، کف بر زمین شوریدگی می سایند و در هیمنه ی سترگی ی سنگ و وقار هنری یکسره رها می شوند و در پروازی به ارتفاع بی وزنی و تنفس بوی سبک آرامشی ملکوتی بال می زنند، از رگ رگِ هر ردیف سنگ و ستون و محجره ها و دیوارهای گوهرنشان، سرود آدم فانی به گوش می رسد.

رودخانه جومنا - Jumna River

کل ساخت راز هستی را در پایداری تداوم می بخشد، دیدن کم است، باید آنجا بود و پیام تناسب و زیبایی را بلعید ـ که گواردن زیبایی، فهمی در حد احساس نرم گل می خواهد و شیدایی ی شرمگین ژاله های سرما دیده شب ـ باید سنگ را در آغوش گرفت و دید که آسمانه ی بی ستاره چسان، بر استخوانپاره های دو دلداده، گرد تاریکی  و سردی می پاشد.

“جمنا” هزاران بار در مهتاب نجیب، سایه های جنبان و اشک ریز فرمانروای زندانی اگرادژ را از پشت پرده های حریم حرم، به وفاداری، شسته و در بی منتهای دریا ـ به گناه لذت ـ به دست آبهای بی کران سپرده است. اکنون “جمنا”ی سیاه آب عفن، سخت پیش می رود. بر آینه اش اشباح تنهایی می رقصند. “تاج محل” در آبتنی ی تابش ماه و در سایه های شب و در آبشار زرین هور، زندگی می کند. هر برگ و گل و ساقه های گوهرینش که در استخوانبندی سنگ آرمیده است، تا آدمی هست با وی خواهد بود. در باغ دلگشای تاج محل زیبایی است و سیل زائران معبد عشق و سپاه دریوزگان رها، در التجای مهربانی و نثار عطوفت رهگذران.

*********

Houshang Saranj – Toronto

بمبئی در آتشِ کور

هوشنگ سارنج – تورنتو

الهه ی خون آشام انتقامجویی کی سیراب خواهد شد؟

بمبئی خیلی نزدیک به  Indusvally است که آثار تمدنِ بشری ی  Harappa وابسته به 2500 سال پیش از میلاد، و نیز، تمدن Mohenjo-Daro  در آن منطقه، حدود 1700 سال پیش از میلاد،  از میان رفته است. 1500 ق.م، آریایی ها به منطقه ی پنجاب آمدند. دیرتر، سرتاسرِ شمال هند را گرفتند.

500 ق. م. بخش عمده ی شمالی ی هند و پاکستان، جزو قلمرو امپراتوری هخامنشی بود و 326 ق. م. اسکندر مقدونی پیش از امپراتوری Maurya بر آن خطه تاخت و تازی داشت. اسلام هم در 1000 میلادی بر شمال راه یافت و محمود غزنوی در توسعه آن کوشید و شاهانِ مغولی ـ بابریان گورکانی ـ هم. . . . و اروپا در سده ی دهم میلادی هنوز در تاریکی فکری می زیست. دانش برتر از زبان کتابهای انجیل و تورات و حکمت و جهانشناسی ارسطو و  هیات بطلمیوسی بیان می شد.

هر نواندیشی دیگر، در محکمه ی انکیزاسیون، سرکوب و “تیکوبراهه”وار، در آتش می سوخت یا “گالیله” آسا، لب با توبه، برمی دوخت. زمینها ازآنِ کلیسا و بازوهای قدرتِ وابسته به آن “دوکها”، “فئودالها”، “شاهان” و “شاهزادگان” سرسپرده بود.

از آغاز سده ی دوازدهم که شهرهای پرسرمایه ی اسلامی ی خاوری، چشمان باختریان را خیره کرده بود؛ انگیزه ی جنگهای یکصد و پنجاه ساله ی صلیبی، سامان داده شد. غربیان، که با نیتِ غارتِ شهرهای آباد، نگهبانی ی دین و آیین را بهانه داشتند؛ در پایان سالهای خونریزی و زندگانی سوزی، با کتابهایی غیر ارسطویی و منطقی نو، آشنا شدند. به دنبال “رنسانس” آمد؛ انقلاب فرانسه رخ داد؛ آمریکا کشف شد؛ و سرانجام بر تمدنهای دیرینه چیره آمدند.

هندوستان هم با پشتوانه ی  سه هزار سال سابقه ی تاریخی مستند به آثار برجا مانده، مقهور پرتغالیها، انگلیسی ها، فرانسوی ها، و هلندیها گردید. بمبئی بزرگترین، شهبندر امروزین هند، با آن معماری فخیم سنتی ی هندی ـ اسلامی، با جمعیتی نزدیک به دوازده میلیون بر ساحل باختری کشور، میراثِ فرهنگِ استعماری ی دریانوردان بازرگان پیشه ی پرتغالی است، که در سال 1530 میلادی بنیان نهاده شد.

پرتغالیها با پس زمینه ی اندیشه ی توسعه طلبی جزیره را پایگاه بازرگانی ی خود ساختند، ولی سال 1661 م. چارلز دوم، شاه انگلستان که شاهزاده خانمی از کشور پرتغال را به همسری برگزید، بمبئی به رسم هدیه به وی، ارزانی شد و شاه هم سال 1668م. شهر بمبئی را که آن زمان مرکز تجارت پنبه و صنایع وابسته به آن شده بود، به کمپانی هند شرقی (بهادر) اجاره داد.

جنگهای داخلی آمریکا (1865ـ1861) که موجب جلوگیری از صدور پنبه ی ایالت های جنوبی شد و نیز گشایش “کانال سوئز” و عوامل دیگر، شهر بمبئی را به بزرگترین قطب تجارت سودآور پنبه ی عصر جهانخواران استعمارگر، بدل ساخت. بمبئی در جنگ جهانی دوم (1945 ـ 1939) به ستاد پشتیبانی ی تجهیزات جنگی و تدارکاتی ی متفقین درآمد. سابقه ی ورود بیگانگان و اشغال سراسری هند به دورانِ بعد از مرگِ شاه جهان و حکمرانی ی ضعیف پسرش “اورنگ زیب” و دادن امتیازهای بازرگانی به خارجیان از سوی حاکمان ناتوان، وابسته می شود.

ناتوانی های حکومت مرکزی، سودجویی های شخصی ی فرمانروایان و وابستگان آنها، اختلاف های مذهبی، درگیری های فرقه ای، فراوانی ی مواد اولیه ی مورد نیاز صنایع رو به رشد اروپا، پای پرتغالی ها و انگلیس و فرانسه را به بهانه ی بازرگانی سودآور دو سویه به آن سرزمین باز کرد. سرانجام در نیمه ی سده نوزدهم انگلستان با بیرون راندن رقبای سلطه گر خود بر سرتاسر هند افسانه ای چیرگی یافت. این سیطره ی پرتغال و اسپانیا و نابودسازی تمدنهای باستانی و نیز دست داشتن انگلیس و فرانسه، روس و پروس و هلند  و . . . در این ویرانی در جای جای کره زمین سابقه و اثر دارد.

هنوز زخم های ـ دست کم ـ دویست و پنجاه سال گذشته ی آنان از عهد “زندیه” حتی پیشتر بر پیکر جزایر ایرانی ی “بحرین”، “خارک”، “خارکو”،  “تنب بزرگ و کوچک”، “هنگام”، “ابوموسی”، و بندرهای “گمبرون”، “ریگ”، “بوشهر”، “چارک”، “خمیر” . . . و کناره های خلیج فارس و دریای عمان باقیست. خون پاک جنگجویانِ “میرمهنای ریگی دوغابی” و “دلیران تنگستانی” بر شن های داغ و خاک های تفته ی نیمروزگان ایران نخشکیده. بمبئی، برگی از کارنامه ی درخشان زندگینامه ی “گاندی” بزرگ را بر سینه دارد.

نخستین دفتر کار و ستاد مبارزاتی او با انگلیسیان اشغالگر. گاندی روز  26 ژانویه 1931 م. هنگامی که همراه با “نهرو” از زندان انگلیسی ها، آزاد گردید، برای اهالی بمبئی در یک سخنرانی طولانی، گفته است: “. . . من مثل هر فرد خوب هندو، دعا و نماز می خوانم و باور دارم که همه می توانیم پیغمبران خدا باشیم، لیکن من هیچگونه پیامی از سوی خداوند ندارم. ایمان استوار من، این است که، به هر موجودی بشری الهام می شود ولی ما گوشهای خود را می گیریم؛ تا صدای آهسته ی درون را نشنویم. من خود را یک کارگر ناچیز، یک خدمتگزار ناچیز هند و جهان آدمیگری می دانم . . . من هیچ نمی خواهم راهنما و آیین گذار باشم . . . من حقیقت نوینی را به میان نمی آورم، بلکه می کوشم حقیقت را به صورتی که می شناسم نشان دهم و خود پیروی کنم. من نور تازه ای بر هزاران واقعیت کهن می تابانم  . . . (نقل از: رومن رولان).

جانبداری حیله گرانه ی انگلیس از مسلمانان، هند را دو پاره کرد. خط های مرزی جداسازی “وزارت مستعمرات” منافقانه بود. هزار و ششصد کیلومتر فاصله بین پاکستان خاوری و باختری، کشور پرمشکل بنگلادش را ساخت. سه جنگ بزرگ بین دو پاره ی هند خانمانهایی را بر باد داد، هر دو به بمب اتمی مسلح شدند، عدم دلبستگی به انسان، فقر اقتصادی و مالی، زمینه ساز دسیسه های انسان بر باد ده جهانخواران شده است. اختلافات مذهبی، روز به روز کاربردی تر می شوند. بمبئی در سال 1960 از سوی حکومت به  Manarashtra و  Gujarat بر پایه ی اختلاف زبانی بخش شد. بخشبندی هنوز ادامه دارد. آشوب گروگانگیری و آدمکشی از همین بخش آغاز شد. شهر زیبای بمبئی با آن همه آثار فرهنگی ماندگار را در هم آشوفتند، چشمان سرخسنگ Gateway یا دروازه ی هند را خستند. بیگناهانی چند را در قربانگاه بی عدالتی اجتماعی، انحصارطلبی عقیدتی قربانی کردند. الهه ی خون آشام انتقامجویی کی سیراب خواهد شد؟

*********

Houshang Saranj – Toronto

مرغِ جانِ “ارحام صدر” از قفسِ تن رهید

هوشنگ سارنج – تورنتو

درام، Drama گونه ای از هنر است که با سخنوری و حرکاتِ یک شخصیت از داستان تجربه شده ی زندگانی انسان، با نقش آفرینی ی بازیگر، بر صحنه ی تئاتر به نمایش درمی آید. رویدادها، با هنرمندی بالایی از توانِ بازتاب دادن حسی ی آزموده ها خلق می شود. آن بازآفرینی ها کاریست حرفه ای، آکادمیک بر بن مایه ی شایانی و استعداد ـ که آن هم از سرچشمه ی نیاز روانی بازیگران به ستایش و بزرگ بینی ی آنان، آب، می خورد. شاید نخستین بار، ارسطو، فیلسوف یونانی، درباره ی درام و تراژدی و کمدی که در یونان وجود داشته سخن رانده باشد و درام نویسانی همچون “ویرژیل” و “سوفکل”و . . . تراژدیهایی از سرنوشتِ رنجبار بشر در قالب نمایشنامه هایی که در تئاترهای روباز یونانی به نمایش درمی آمدند، نوشته اند. پس درام به  Tragedy 1-   Serious Drama 2-   3- Melodrama  Comedy 4-بخش می شوند. که غرض اکنون درباره کمدی است و درگذشتِ ارحام صدر گرانمایه.

در ایران، زمینه ی فنی اجرای نمایشنامه چندان سابقه ندارد. زنده یاد دکتر فروغ بنیانگذار تئاتر نوین ایران است. او تئاتر را، آکادمیک ساخت و بازیگرانِ امروز ایران، ثمره ی کوشش های آن بزرگمرد تئاترشناس می باشند. شهر اصفهان نیز، از دوران ظل سلطان قاجار، جدای از تهران و دربار ناصرالدین شاهی خود، هنر نمایشی، در شکل کارناوالهای مذهبی و تعزیه گردانی داشت و می توان گفت، مکتب هنری اصفهان در زمینه ی هنرهای تجسمی و نمایشی، راهی مستقل را پیمود و در انتقال و پیوند گذشته ی هنری با روزگار نو، نقشی سازنده داشته است.

زیر پرده ی مسامحه ی آیینی، گروههای نوازندگان و بازیگران تئاتر “روحوضی” که پیوندی با تعزیه گردانی داشتند، در جشن های گوناگون به اجرای حرکات نمایشی و نوازندگی می پرداختند. بازیگران، در پی پاسخ دادن به “من” پر آرزوی “خودنما” و جلبِ تشویق و احساسِ غرور باطنی، نه به صورت حرفه ای محض که در کنار پیشه ی روزمره ی خود، آن هم به صورت گاهگاهی، به اجرای نمایشنامه های بدون از پیش نوشته (نمایشنامه ـ پیس ـ) تنها برپایه ی آزمونهای پیشین و هماهنگ کردن موضوع ها با سر گروه و دیگر بازیگران می پرداختند.

شادروان، رضا ارحام صدر، زاده ی 1302 شمسی که سالها بعد از دیپلم، در رشته فلسفه، از دانشگاه نوبنیاد اصفهان لیسانس فلسفه، دریافت کرد؛ حلقه ی پیوند، بین گروههای تأترال “روحوضی” و به اصطلاح “سیاه بازی” مکتب هنر تئاتر قدیم اصفهان با تئاتر نوین، که هم سالن بازی داشتند و هم  سواد هنری و هم کتابهایی درباره هنرپیشگی خوانده بودند، قرار گرفت. با توجه به آنکه هیچیک از آن نسل، آموزش تخصصی و آکادمیک تئاتری نداشتند، نگارنده از زبان آقای ارحام صدر در جلسه ی بزرگداشتِ روز معلم در دبیرستان ادب اصفهان شنیدم؛ گرایش آن هنرمند گرامی به تئاتر ریشه در کارهای فوق برنامه ی دبیرستانی و راهنمایی دبیری دانا، به نام آقای جهانشاه ـ که بعدتر پدر زن هنرمند شدـ داشته است.

ارحام صدر سالها با آقای ناصر فرهمند، صاحب تئاتر اصفهان و نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر اصفهان همکاری داشت، تا اینکه “تئاتر سپاهان” به پایمردی آقای صدری، خویش ارحام صدر و تئاترآگاهی دیگر، پا گرفت. “ارحام صدر” که دیگر هنرمندی سرشناس و مورد دلبستگی همشهریان و دیگر شهروندان ایرانی بود در تئاتر سپاهان، به هنرمندی پرداخت تا سرانجام در “تالار اندیشه” سینما تئاتر ارحام، آغاز به کار کرد. “رضا ارحام صدر” مدت سی و پنج سال به پشتوانه ی استعداد شخصی، لهجه ی شیرین اصفهانی و پشتیبانی دوستداران تئاتر روحوضی که با چشم اغماض به تکنیک هنرآفرینی نمایش می نگریستند در تئاتر و سینما هنرآفرینی کرد. ارحام صدر، بیشتر به گروه بازیگران گذشته وابسته بود تا، هنرآموختگان آکادمی های نوین تئاتر، هر چند در صحنه ی تئاتر با بازیگران تحصیل کرده (بسی از آنان بعدها، از پزشکان سرشناس اصفهان شدند) و نمایشنامه های نوشته (اغلب به قلم آقای ممیزان ) و میزانسن و کار کارگردانی، سر و کار و همکاری داشت، اما به دنبال همان، سنت دیرین و پسند و سلیقه ی شخصی، کارهای کمیک می کرد و بذله های عامه پسند می گفت و خارج از نمایشنامه و میزانسن، کار را پیش می برد و هر اجرایش برابر با اقتضای پایگاه اجتماعی بینندگان بود.

ارحام صدر، یکی از برجسته ترین پایه های کمدی درام که انتقاد سازنده است را با شجاعت و توان بالا، بی خودسانسوری و یا ترس از “گزمه” به اجرا می گذاشت. او آنقدر نام آور شده بود و هواخواه داشت که با سر نترس، هم در برابر نمایشنامه، هم قواعد بازیگری و صحنه ی “تاریک خانه” ی دولتی، سر تسلیم فرود نیاورد. او کارمند بیمه ی ایران بود و ترس نان شب را از بستن تئاتر در دل نداشت. نحله ی فکری و مرامی وی در چهارچوب پوسیده حزبی، به چهار میخ کشیده نبود.

او خودجوش متعهد  به نقد معایب اجتماعی و دادخواهی بود. بعد از بازنشستگی از بیمه دفتر نمایندگی فروش بلیت های هواپیمایی “پرستیژ” را داشت که بعد از انقلاب به “پرستو” تغییر نام یافت. ارحام صدر با بازی در فیلم “شب نشینی در جهنم” وارد سینما شد. اما می اندیشم نبود پرکاری وی در سینما همان دست و پاگیری مسئله نمایشنامه و کارگردانی و میزانسن بود. او مرغ آزادِ صحنه ی تئاتر و بازیگر “بداهه” بود. نفسش در قید و بند قانونمندی صحنه می گرفت. مانند ارحام صدر آزاد در کار هنری یکبار پیش می آید.

باورمندی عمومی و پشتیبانی تام، شاهین بختی است که بیرون از روند “رابطه” ها بر شانه های شایسته ای چون ارحام صدر می نشیند. وقارش بیرون از صحنه ی تئاتر و در زندگانی دیدنی بود، هیچگاه در مجالس دوستانه گرایشی به هزل و سبکسری نیافت. شکوهمند زیست و در سن 85 سالگی درگذشت.

********

Houshang Saranj – Toronto

پرواز شورانگیز «مستان» درون دژ هوشربا

هوشنگ سارنج – تورنتو

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که پایان کار چیست

حافظ

موسیقی که از ارتعاشات پیوسته و قانونمند، آفریده می شود، به کهنسال ترین گروه هنرهای نمایشی وابسته و زبان بیان جهانی ی احساسات گوناگون انسان می باشد. آفریننده، آن را به منظورهایی ویژه، به کار می گیرد و در عام ساختن و انتقالِ شور و ارتباط حسی ـ برخلافِ شعر و نقاشی ـ به گروهِ نوازندگانِ چیره دست و کارشناسان نیازمند است و برای هر چه بهتر ساختن و  پرداختن و پذیرش یک “اجرا”، “ملودیهای” خوشاهنگ را، همگام با “ریتم” (وزن) و ضرباهنگ های متناسب، بر یالِ “آرمونی” یا هماهنگی نتهای گوناگون  پیش می راند. همانگونه که موسیقی ی غربی در دو شاخه ی “کلاسیک” (سمفونی، باله و اپرا) و “عامی” (کانتری میوزیک، فولک میوزیک، جاز، راک) گسترش داشته، موسیقی ی ایرانی که ریشه در دوران شکارگری ی اقوام نخستین دارد؛ آرام بر بسترِ زمان، در دو شاخه ی “روستایی” و “درباری ـ مجلسی” بالیده است.

ابزارِ نواختِ موسیقی ی روستایی ساده، با سرنا و دهل و همراهی ِ آوازِ سروده هایی ساده، از آرزوهای کوچک، لطیف و شاعرانه ی کشتگران یا ایلهای کوچنده است. موسیقی ی مجلسی با گسترش زندگی شهری و پا گرفتن فرمانروایی و زندگی ی درباری و سالاری و بزرگ منشی ی نژادگان برتر و رفاه روزافزون و نیاز به رامش و رامشگران، گسترش یافت و به دنبال، ابزارهای نواختن و کارشناسی دانشِ موسیقایی و چامه سرایی استادانه همراه با رامشگری هست شدند.

آن موسیقی ی فخیم با پشتیبانی زر و آزادی بیان و اجرا، نیکو بالید و کاربردِ مجلسی ی خود را، داشت تا پایانِ دورانِ ساسانی، که محدودیت اجرایی ی موسیقی آن را از پا در انداخت. آن افتاده در تاریکسرای تنهایی و بی مهری خود را تا دوران صفوی کشانید و از آن زمان بود که ویژگی ی موسیقی ی بشر ـ که از آغاز پیدایی، در خدمتِ مذهب و یاری رساندن به شکوهمندی مراسمِ ستایش آفریدگار، و اجرای آیینی ی آن بود. ـ در ایران هم آشکار گردید و با همتِ سوگ سرایان و نوحه پردازان، موسیقی ی مقامی و بازمانده های دستگاه های تاریخی سینه به سینه و بی خط نوشتاری، به آن دوران رسیده، ماندگار شد و کارآمد گردید.

پرداختِ ملودی و آهنگسازی از حوزه ی آفرینش های هنری و خلاقیتهای حسی و حالی ی شخصِ موسیقیدان و ساختِ ابزار ایجاد صوتِ موسیقیایی و نواخت آن، فنی ـ صنعتی است. چون هر دو “کار”ند؛ به مهارت، استادی، آموختن و صرف ِ عمر، نیاز دارند و برای “عام سازی” اندیشه های پنهانِ آهنگساز متفکر، به “پهنه ی اجرا”، شنونده ی خواهان و پشتیبانی ی جدی بستگی می باشد؛ نه کاربستِ پنهانسازی سازوکار و پذیرش و کاربردِ نفرت برانگیخته ی نخواسته. چه در راستای علمی سازی زبانِ موسیقایی، آزادی عملِ سازنده، شرط نخست و حمایت از هنرمندان، هستی ی بنیادین است.

موسیقی ی روستایی که لادبن موسیقی درباری و پیشرفته در همنوازی ی هنری ـ فنی است؛ در اوجِ سادگی، اندوه یا آرزوهای دست نیافتنی ی سازنده ـ نوازنده را فریاد می کشد. به کندی از پله ی فردی پایین می آید و پس از گذشتِ نسلی یا نسلهایی به زنجیره ی موسیقی ی فاخر راه می یابد. موسیقی ی ایرانی ـ سنتی ی مورد پسندِ خاص و عام، بخش عمده ای از آن “بداهه” نوازی است که به حساسیت و چگونگی ی اجرای نوازنده پیوند دارد. نوازنده که بیشتر، آهنگساز هم می باشد، در نواختن با سازهای محدودیت دار خویش، با ریش ریش کردنِ تارهای حسی اش بر جانِ شنوندگان می نشیند و درین راه یابی، او را با خود، در پیچ و تابِ نیلوفری ی خزنده ی خیال و سیلانِ سرودِ رنگهای نابِ آبی  و سرخ و ارغوانی و طلایی نقش های مینیاتوری چرخانده، در شفافیت تابنده ی شناختِ ذره ای بودنِ انسان رها می سازد.

این رهایی در فضای  بی وزنی (سبکی) ی شعر و موسیقی ی عارفانه، پناهگاه و گریزگاه عمده ای بر تنها شدگانِ تمام سده های گریختن، بوده است، که از آغاز موسیقی ی سنتی ایرانی، پای افزار شعر و شاعر نوازنده بوده و با دو زبان در یک دهان سخنوری کرده اند. سازها نیز نمایانگر حلقوم های بسته اند، کمانچه، می نالد، زخمه ی تار بر رگ جان می زند، نی با هفت بند گدازانِ تن، شاکی می سُراید؛ تنبور همه تن زاری است، بربط (عود) از پس پرده ی حیا، خجولانه، آه می کشد، دف سیلی می خورد و شکیبایی می کند. ساعت 5/8 شب چهاردهم نوامبر 2008 در  Roy Thomson Hall تورنتو کنسرت گروه هشت نفره ی “مستان”،  با جانمایه ی موسیقی ی سنتی ایرانی سیراب از چشمه های رخشانِ موسیقی ی معنی دار “روستایی” و همراهی ی سروده های “پرنگار مکتب صوفی” اجرا شد.

گروه فروتن و جوان، شعر صوفی را که همه، سخن، گلایه از هجران است در کمندِ سوزناکی ی نای و کمانچه و زنجموره ی سنتور و تلنگرهای شیرین “ضرب” در قالب های “چهارگاه”، “اصفهان” و “نوا” آتش به پا کردند. آن ذره ذره وجود بود که درون “دژ هوشربای” (1) بلند آسمانه ی شبی ماندگار، در ذهن شنوندگان نشست.

آوازگر، از زبانِ صوفی، خاموشی رمزآمیز را فریاد می کرد و سخت بر دهانِ سفالینه ها می کوبید. در غوغای ساز و سرود”ای وطن ایران من” همای در  پرواز شورانگیز، پر فشاند و ایستادگان، بلورِ مذابِ واژگان را نوشیدند. کسی هم گفت: چه غنیمت است این شب که دیگر برای ما تکراری نیست.

توضیح: دژ هوشربای، آخرین قصه از مثنوی مولوی است که روانشاد، استاد همایی آن را شرح کرده و درین نوشته حال و هوا و مکان اجرای کنسرت به دژ هوشربا مانند شده است.

*********

Houshang Saranj – Toronto