کمانکش بزم استاد غلامرضا خان سارنج

از هفت دستگاه پراکنده و باز مانده موسیقی دوران ساسانی، درآمد ها و پیش درآمدها و رنگ و نواها ی آوازی آن، از زمان معزالدوله دیلمی که عزاداری مذهبی رسمیت یافت؛ در اجراهای آوازی، نوحه سرایی و تعزیه گردانی و شبیه خوانیهای آیینی، در جای جای ایران بزرگ، که ادامه ی زندگی می داد و در عصر صفوی نیرو گرفت؛ کار برد اجرایی داشت در دوران زندیه هم تعزیه خوانی آغازید و به دوران قاجاریه، به اوج خودرسید.

اصفهان یکی از پایگاه های بر جسته ی استفاده از موسیقی ی آوازی در راستای عزاداریهای سالانه ی ماه های محرم و صفرو رمضان بود. استادانی بزرگ ،معین البکاهای آگاه بر موسیقی و شعرو صحنه آرایی; تعزیه گردانی ها و شبیه خوانی ها ی خاص و عام را اداره می کردند. دستگاه ظل سلطانی، توان راه اندازی بهترین کارناوالهای عزاداری را داشت؛ از آنروی،بسیاری خوش آوازان و نوازندگان سازهای مجاز سنتی هم، در آنجای گرد آمده بودند.

… حیدر مردی زراعت پیشه بر خرده زمینی در روستای دستگرد خیار، دور از شهر گنبدهای فیروزه ای، به کار کشاورزی بود. شبیه خوانیها و نمایش های سالانه عزاداریهای عاشورایی و نیز مراسم پر هیجان، آن روستایی ساده دل و باورمند را، به سوی تعزیه خانه ظل السلطان کشانید . او در دسته نقاره چیان تبیره می نواخت. فرزندان حیدر، علی اکبر، شعبان و حسینعلی، از کودکی، جدای از پیشه ی کشاورزی، گوش و ذهنشان، با ریتم های موسیقایی و زیر و بم آواهای آوازی و سازها و ضرب آهنگهای دستگاهی آشنا گردید.

چون بر آمدند و زمین اندک نیایی، کفاف هزینه های زندگانی را نداد؛ به شهر اصفهان کوچیدند. به کوی جی باره (جوباره ) کناره ی شمالین شهر – سایه پرورد دیوارهای گلین، با کوچه های تنگ، پشت دروازه ها و مناره های بلند و در همسایگی یهودیان پناهیده،  باز مانده ی نسلهای جزیه پرداز گذشته. چسبیده به ادامه ی تنگناهای  ” دردشت” و” سنبلستان ” باستانی، که دور از چشم انداز های خشک اندیشی و سختگیریهای پیشه وران در پناه مساجد شکوهمند حاشیه ای زندگی می کردند، جان خسته شان را با خواندن و نواختن آهنگها و نغمه های شور آفرین آرامش میدادند. یهودیان هنرمند گوشه ها و دستگاه های مانده از موسیقی ملی را می نواختند و گوش های گیرنده ی  نوادگان حیدر نواهای تراویده از درهای پر درز و شکاف کوی رندان و نهفتگان زندان ترس و پنهانکاری موسیقایی را شکار می کردند.

پسران علی اکبر ، هر یک در رشته ی موسیقی در کاری شدند. نظرعلی، تنبک سازی چیره دست و ظربنوازی کم همتا شد. عباسعلی جوانمرگ ، عزیزالله ،در پرده ای از حیا در بین خانواده، ماهرانه و بسیار زیبا ،دف می نواخت. و اما سر آمد برادران، غلامرضا بود که ردیف و گوشه شناس، دستگاه دان و کمانچه نوازی بی همتا شد؛ تا آنجا که در اوج بزرگسالی و کمال استادی ،به ستارگان موسیقی ایرانی، استادان، جلیل شهناز، تار نواز بی بدیل و حسن کسایی نی نواز بی نظیر، دانش موسیقی سنتی و ملی را آموخت .

اصفهان کهنه، هر کرانه ا ش ،کشتزارها را بلعید. شهر بزرگ و بزرگتر شد و به دامان کلانشهری جهانی جهید. پدران ،به خاک خفتند و فرزندان نسل روز را ساختند. موج کوچ از روستاها نیروگرفت و تحول شهرها ،هم.  داشتن شناسنامه و نام خانوادگی، باید شد. فرزندان علی اکبر، نام خانوادگی “سارنج” گرفتند و فرزندان شعبان، “شهناز”، که هر دو نام عموزادگان، گوشه هایی از دستگاه شور هستند. در گوشه ای از شهرزیبای هنرها – سپاهان – پاره ا ی از خیابان خوش – نارون – کران مادی فدن، خانه ای پر درخت، یک بیرونی گسترده ی دو اشکوبه، با شاه نشین و بالاخانه های گوشواره دار، مهتابی پهن، فراز خرند های کشیده ی آجر فرش آراسته به سنگ ازاره های خاکستری، قهوه خانه و چاه ومنبع، آشپزخانه و بهار بند و آخور و اصطبل، دالان سنگفرش با در ورودی ستبر و کوبه های آهنین و گلمیخهای قشنگ، طاقبندی وگچبریهای حاشیه دار ،گرد ترنجهای زرین و …، کاشانه برادران سارنج شد؛ در همسایگی ی علما و پیشه وران و شهروندان نژاده و محترم.

در سایه ی فراگیر مسجد. غلامرضا خان، بسیار موقر و جدی رفتار می کرد. کم و عارفانه سخن می گفت. مرتب و خوش، لباس می پوشید. – از سرداری تا اروپایی ، با کلاه شاپو و عصای زرد – و، هم، آهسته گام بر می داشت. استاد جلال همایی در باره اش نوشته اند ‎ “…استاد سارنج مردی هنرمند و درویش مسلک بود… ” وی به همگان و نیز به خانواده اش سخت ،احترام ، می گذاشت. همسرش ،خواهر استاد جلیل شهناز بود . آنها دو فرزند داشتند ؛پسر، منوچهر سارنج ،از صاحبمنصبان دادگستری، استادانه و با سبک پنجه ریز و خاص، زیبا ،تنبک می نواخت. دوران هنر نمایی وی پیش از ورود به خدمت در دادگستری، در رادیو اصفهان بود و بس. سال ۱۳۲۵ ش، که رادیو اصفهان پا گرفت؛ استادان، غلامرضا سارنج، تاج اصفهانی، جلیل شهناز، حسن کسایی، عبد الحسین برازنده و منوچهر سارنج، اجرای زنده موسیقی ملی داشتند.

فرزند دیگر  استاد سارنج، خانم شایسته، عمرخویش را در آموزش و پرورش هزینه کرد. جوان بودم و دلباخته ی شنود آوای نواخت کمانچه ی آن نابغه. روی در روی استاد هنرمند دو زانو می نشستم؛ گاه در چشمان وی و  گاه به ساز می نگریستم. آن بزرگ می دانست چگونه به خواهش برادر زاده پاسخ بدهد. کمانچه را بر می گرفت؛ نخست گوش دستک های کوک را آهسته آهسته می مالید و تاری را با انگشت میانی می کشید و رها می کرد؛ شنیدن دنگ دنگها تا پذیرش کوک ادامه می داشت. آویختگی موهای سپید کمان را، هم با انگشتان دستی دیگر، از زیر، اندازه می کرد. گیسوان کمان برتارهای قامت ایستاده  کمانچه ،کشیده می شد. غوغای درونی هنرمند می آغازید. دیگ شور باطنی می جوشید. زلال حس ناب، در تارها جریان می یافت. انگشتان و حرکت دستان، تخیل و استادی، در هم می تنید. جابجایی انگشتان بر تارها و پرده ها، ناله ی گدازنده ساز را بر می آورد.قصه ی شیدایی از دهانه ی کاسه ی  چوبین، چون آبشاری غمگنانه بیرون می ریخت.  ساز بر تک پایه ی فلزی خود می رقصید، سر می پیچید و زار می نالید. مویه کنان ،شکایت هزاران ساله، ناسازواریهای زمانه را سر می داد. فریاد سو ختگان تباری پر رویداد دیده را، بیرون می ریخت. آن ساز بیجان، در اتصال با جان هنر مندو یکی شدن، زنده می شد و تمام رمق حسی ی نوازنده ی خاموش و غرق در حالت اشراقی، را می مکید.

هنرمند خسته از جدالی باطنی، باز می گشت. دستگاه به سر می رسید؛ ساز خاموش می شدو باز جای خویش ،به کنج دیوار می خزید.  پلکهای بر هم خوابیده، می شکفت و برق زندانی درچشمان استاد، در کاشانه رها میگردید. استاد غلامرضا خان سارنج، بی لغزش کمان و فرار تارها از زیر انگشتان، بی جیغ کشیدن سیمها، نرم و دلنواز می نواخت. او سر سلسله ی  کمانچه کشان ایران پس از دوران محاق نوازندگی بود. سر انجام سال ۱۳۳۵ شمسی کهنسالی و بیماری ، مرغ جان هنرمند را به مینوسرای نظم موسیقایی جهان هستی پرواز داد. پیکرش، در جوار میر فندرسکی، زیر پرده ی خاک تخت پولاد اصفهان خفت و ساز بی نوازنده اش، همراه با تنبک نظر علی، که چندی میهمان استاد حسین تهرانی بود؛ اکنون، در موزه لوور پاریس جاودانه شده است.

**********
هوشنگ سارنج – اصفهان
۲۸ اسپند ۱۳۸۸

سه چرخه

…جمشیدی آدمی برشته بود و لهیده، سیاه از آفتاب و شوره بسته ی تن.
خاموتی پولادین، در هم پیچیده و سفت. همه ی تن ،دستانی بود قوی و گردنی نیرو ور.  سر پا راه نمی رفت ؛می خزید،با پنجه های ببر. بیشتر یک سنگپشت غول آسای دریایی را می مانست .
راه مانده تا دبیرستان را بچه ها ، با دوچرخه هاشان ،او را می بردند. یکسال ، او را دیدم؛ و دیگر هرگز نه. راه از لبه ی پرتگاهی بلند می گذشت، بر کمرکش تپه ای که نوکش ، چسبیده بود به ابر ها. از جنس گچ، پر سوراخ کژدمهای زرد و سیاه، زیر سایه ی بوته های لگژی، که مار آسا همه جا دویده بود؛ با میوه های دهان دریده ی سرخ اناری و بذرهای سیاهدانه ای تخمه هندوانه ای.

مدرسه سنگی بود. با سقفهای نه بلند و آهنپوش. پخته از هرم گرمای روزان و شبان تبدار جنوب. خنکای بامدادی ، بازدم دیو بود با بوی گاز و نفیر نفرت زمین. سایه ،لنگوته ی خاکستری داغ و آب باریک مانده در رگهای سیاه آهن، از تاب خورشید، جوشان. نبض زندگی شیرین ، میان بنگله های خوش ساخت سنگی – آهنی ی شرکت نفت ، زیر سایه ی نخلهای بلند و آغوش پرچین های مکعبی ی مورد های سبز ، می زد؛ در واحه های پراکنده و هم سر پناه های دیگر زیستمندان ، میان گچتپه های پخته ، زیر آفتاب پنجاه درجه ی تابستانهای خشک.

چند خانه ی خشت و گلی با آسمانه های هلالی ی ضربی را ستونپایه های ستبر، بر سر دست نگه داشته بودند؛ بسی کهنه و نزار. در همسایگی، خانه های بیقواره با دیوارهای سنگچین ، چشم انداز ”  مال کریم ” گره ای بر کوره راه ” تمبی ” از فراز تپه ها بود. عفن آبی اسیدی ،همراه بوی نفسگیر گوگرد  و لجنهای آهکی ی لیز، بر سر گلوله سنگهای مالیده و نرم، از ژرفای دره ای پهن ،میان مدرسه و خانه ها ی دور دست می گذشت.

از دروازه نفتک تا دروازه هفتگل رو در روی واحه های سبز ، هزاران خانه ی بی شکل و بی نقشه ،لابلای رگلوله های آب و گاز و نفت بر تن زمین سترون ، روییده است. پی های آهنین ،که از شکاف کوهکی سر می کنند؛ در سجاف دره ای ،پیش می روند. شهر ، در گوشه ای دیگر ،بالیده و باد کرده است ؛ با مسجد و بازار و میدان. مسیل, آبهای معدنی، با نفت سیاه چشمه های فورانی و پسماندهای شهری را کف آلود و سفت و بویناک ،زشت و چرب و بی زندگانی ،به سوی پایینتر ها می برد.

حیدر ،مرد زمینگیر ،سه چرخه ای داشت بی مصرف که به کار جمشیدی می خورد. به یاری مصطفی -دوستم- پولی از دوستان گرد کردیم، به قصد خرید در پی حیدر گشتیم. سر انجام کنام حیدر را یافتیم. کوچکتر از یک گوسپند دانی. کنده ای بود بر دیواره ی آن آب دوزخی. دری داشت از پاره پیت های بهم دوخته و تیرکی بی پاشنه که بر گل سخت می چرخید. حیدر با فریاد از پشت در و درون  تاریکی اذن ورود داد.

گور دهان گشود ،روز به درون دخمه خیمه زد.  مرد یک مرده بود با تنی گرم و نفس که چشمانی در چشمخانه اش ،  می لولید. بوی رودخانه شیطان ،از درون حفره ی مرگ خوشتر بود. زنی ژولیده موی و چرکین به جان کندن آن دریوزگیخوار چسبیده بود. گفتیم به خرید آن سه چرخه ی حیدر آمده ایم. هر دو شادمانه خندیدند. زن گفت : ما, درآرزوی خوردن آبگوشتی هستیم.

بر سر قیمت ، سخنی نراندیم ؛ هر آنچه را داشتیم ؛ در میان گودال چنگالهای آن آرزوهای در هم گوریده ریختیم. آن انگاره ی زن با سه چرخه گریختیم؛ در آستانه ی مغاک ، شنیدیم حیدر فریاد می زد: می خواهم پشت پایتان بر خیزم . اما به زمین چسبیده ام. او بر پلاسهای بهم انباشته با سریشم خونابه و چرک نیمه خشک ، گره خورده و میخکوب شده بود. با سختی، سه چرخه را از روی لوله های نفت جاری به سوی آبهای دریاهای دور ، گذراندیم از سالهای دهه ی چهل.

**********
هوشنگ سارنج – اصفهان

بهمن ماه ۱۳۸۸

مسجد و گرمابه علیقلی آقا

هوشنگ سارنج

مادی  ” فدن ” که سر لت  ” محمد حسین بیک ” دو شاخه می شود؛ رو به سوی شمالش،از گذرگاهی تنگ آمده و کم ژرفا ،اکنون بی آب ،از پیش پای مسجد و گرمابه ی  علیقلی آقا می گذرد. علیقلی آقا،از خواجه سرایان شاه سلیمان و سلطان حسین صفوی بود. وی بخشی از دارایی خود را در ساخت مسجد و گرمابه ،سرای و بازارچه ای و زورخانه ، نزدیک به برزنهای بسیار باستانی ی در دشت و سنبلستان هزینه کرد.

گذشت زمانی نزدیک به چهار صد سال، بسا، بناهای کهن خشت و گلین بیدوام را فرو بلعید. گوهر هایی ارزنده چون کا خهای هفت دست ،نمکدان، سعادت آباد، گرمابه خسرو آقا… قربانی ی گسترش شهرسازی ،شده اند. هر روزه اثری قدیمی به کام نابودی  و فراموشی کشانده می شود .

کم هستند، یادمانهایی، که از دم تیغ مرگ، رهیده و باز در خود می رویند. مسجد ساختی پیر و نزار، مانده از ۱۱۲۲ هجری با گلدسته و صحنی دلباز در پناه دیوارهای کاشیکاری و شبستان و محراب و تالار سخن،نفس می کشد. دیوارهای خشت و گل پشت به آفتاب زندگی داده بازسازی می خواهند. پوشش دیوارهای درونی مسجد، گلستانیست از کاشیهای هفترنگ درخشان، در پاره موزاییک های بهم تنیده و گستره ای از بازی رنگها و تبلوری از ذهنیت آیینی – هنری کاشیکاران استاد، در جامه ی آرزومندی های آرمانی.

ریزه کاریهای هنرمندانه در نقشهای هندسی و معقلکاریهای خطی ، ترکیبی ،چشم نواز، پدید  آورده؛ که هنوز، کهنگی، بازی رنگها و تابندگی را نکاسته است. در ورودی مسجد و شبستان، زیر لایه ای رنگ قهوه ای سوخته ی ستبر، رد پایی از کنده کاری منبت را نشان می دهد. رو در روی مسجد…..گنبد چهار سو باز سازی و آجر کاری تازه اش نمایان است. سرا و زورخانه هم ،در خاک خفته اند. گرمابه در کنار مسجد و تاریخ همزمان با آن را دارد.

سردر ورودی کاشیکاری نقش هندسی والایی دارد . دری چوبین و آراسته به بیست ، گلمیخ آهنین و یک کوبه، بیننده را از دالانی پیوسته به پا گردی گرم و کوتاه سقف، به فضای سر بینه می رساند. جایگاهی، هشت بر، آمیزه ای از سنگ تراشدار و کاشیکاری، تا نیم بدنه ی ساخت. همراه با نیم گنبد های گرد بر گرد گنبد بزرگ میانی  و  آبشاری از نور شکسته، که آرام ، بر سر هر چیز می ریزد.

پیوند آبگیر و سنگاب و سکو های هشتگانه، با آبگیرکهای پایشوی چهارگانه در همآهنگی، با گستره ی خطوط منظم کاشیها ی سبز زمینه و حاشیه بندی قابهای دیواره، فضایی رویایی ، زیبا و آرامشبخش ،ساخته است. هر برش پس نشینی، فراز بدنه ها، یا ایجاد گنج های سقفی ، یا، رسمی بندیها و گردش خمیدگیهای بدنه به سوی سقف، تا رسیدن به تاقی و نور افشانی ی خیال انگیز، زاده ی توان بالای معماری است که، در هم آمیختن زیبایی و کاربرداری را معنی می کند. کاشیکاری تمام سازه ،کاشی پخته نقشدار است, با لعاب شیشه ای ترکدار. دیوارها همه از کمر تا اوج گنبد سقف ،پوششی از خمیرآهک دارد .

خوشبختانه، رنگهای زرد و آبی، سفید و سرمه ا ی، تنیده در تن کاشی ها، هنوز جاندار و درخشانند و کمی از آنها، رنگباخته و گاه افتاده و بی پیوند و تداوم در خط امتداد نقش هایند.  چند پاره گچبری ،از دوران صفوی را هم در متن باز سازی ی دیواره ها ی سر بینه، از درون زمان، بیرون، آورده اند؛ و، نیز، چند نقاشی خام، بیانگر پیشه هایی از دوران قاجار یا تازه تر، کمرنگ، بر دیوارها نشسته اند. گرمابه ،ساختی دو تایی است؛ دو گرمخانه و دو سر بینه ی بهم چسبیده.  قرینه سازی که یکی از بنیاد های معماری ی سنتی ایرانی و بر آمده از ابزارهای سازه ای و در راستای تاقزنی ی ضربی است؛ در اینجا هم، کاربرد، داشته؛  ستونپایه های سنگی ی چهار و هشت و … که انگیزه ی اصلی، گرد کردن گلوگاه و بر آوردن گنبد های فرازین سازه بوده؛ در هر دو گرمابه کاربست داشته است.

سطح های چهار گوشه ی گرمخانه ها و همچنین چال حوض با شاه نشین های دو سر و سکوی تماشاگران،همه و همه بر ستونپایه های چهار یا هشتگانه ،مستقرند و پایه ها بار نیم گنبدها و دو گنبد بزرگ را هم بر دوش میکشند. پژوهش و گردش در اثر های بجا مانده از فرهنگ پیشینیان ، گذشته از بالا بردن میزان آگاهی در باره جلوه های گونه گون فرهنگی ی جامعه ی بشری ،لحظه هایی ، شیرین و شادی آفرین ، برای بیننده به ارمغان می آورد. خستگی ی زندگی روزانه را ، می توان ،چنین ،پیمانه و از جان و تن بیرون کرد.

اصفهان
**********
Houshang Saranj

تو گلی

هوشنگ سارنج

درختان پنجه زرین چنار، از دو سوی گذرگاه تنگ، بر خانه های دیوار کاهگلی با هره های آجرین، سایه می انداخت. در خم چهار راه، سقا خانه، قدبرافراشته، آبی خنک رابه پیاله زنجیری، سرازیر می کرد؛ از شیری برنجین و آسانتاب. زمینه ی  آبی  کاشیکاری، آب را می گفت و تشنگی ی ستمکاری و غریبی و سوزش هرم شنزارهای بیکرانه، تا دیدنگاه چشمان عقابگون. زردی پیچیده در کلاف آبی و سرمه ای با شیر و شکار و نخل همه نگاره های لحظه ی سرمستی و سرور دویدن خنکای سیال آب زندگیبخش در رگهای تفتیده بود و یاد درودی ناب و باور مندانه بر نماد مروت و تشنگی.

اسب و شال سبز، هم،آزادگی مجسم در طلسم خمیر خاک، و، ورزیدن باور و ایمان به رهایی و پختن در تنور سینه های داغ به یارمندی زیباییهای مذاب خفته در متن  هر  کاشی کنار بر کنار. راه به مدرسه می پیوست، با درختان به های خوشبوی حسرتی ی پنهان، پشت چشمان نگهبانی ترسناک و دور از کلاسها. و هم ترس از ناظم و چوب و فلک و نشستن ترکه های سفت و خیس ستاکهای به بر ان سوی پنجه های نزار. آبگیر چهار گوشه ،همیشه پر آب بود؛ با تلمبه زدن بچه ها، بیهوده و آرام. کلاسها و دوچرخه ی رالی ناظم، همواره آماده تمیز شدن با دستمال جیب بچه ها.

کلاس پنجم، ردیف دیگر کلاسهای پر دانش آموز، با چشمان تراخمی و اغلب سر های کچل در جامه های پشمی خاکستری رنگ و برگردان سپید یقه های چرکمرده، قرار گرفته بود. پای سقا خانه، برق نگاه تصویر مرد سوار سبزینه شال، مرا میخکوب زمین آبخیس می کرد. بعد، شر شر زنجیر پیاله بود؛ بر لبه ی دیواره تا رسیدن به لبهای دور من از شیر آب در بلندا. هنوز جام خالی بود تا رسیدن مددی. شعر را از یاد می بردم؛ که تکلیف مدرسه بود و معلم همیشه مالامال از خشم در برابرم؛ قد بر می افراشت و که باید دو چرخه را با چشم پاک کن خویش امروز هم تمیز کنم. شعر  ‎” سیر و پیاز ” بود و از بر کردن.  شیر آب و شیر یالمند زرد و نخلستان دور تر از کرانه های آب و آهوان گردن بلند و سوزندگی کویر؛ که همه بر سینه ی انباره آب سقا خانه، نشسته بودند. به پای ابزار که می نگریستم، فضولی بود و گستاخی

ی شست پا. شعر را از یاد برده بودم. سر گردان در هزار پیشه ی نگاره ها، که سخن می گفتند، از مظلومیت چشمان درخشنده و جاذبه ی ابروان سیاه و حمایل و هلال شمشیر و آبی که به زنجیر بسته بود.  پیاله با لبهای گشوده و تشنه ی راه نشین لب بسته، چشم به راه کسی، تا آب را سبیل کند.  شعر را از یاد برده بودم، سیر بود و پیاز، نماد توانایی و شایندگی، در برابر کوتاه دستی، به رسیدن.  آن نگاره های شجاعت و دادگری.

در کلاس بودم؛ میان بچه ها و از سرم پریده بود که شعر را از بر نیستم؛ تکلیف روز را و معلم با  همیانی از خشم یکرویه و معنیدار، همراه بافه ای ترکه های آبچکان ،زلفها را به سوی خالی سر از مو، سرانده، و نظم داده، بچه  ها را صدا می زد. کودکان _ که باید، انتقامجویی را پس از دیدن دیواره های پر نگار کویر تنفر و بیداد در کلاس می آموختند، با دو دست گشوده  چون شاهین شکارگر پای تخته سیاه  می رفتند و اشکریز و خونین پنجه باز می گشتند.

من به چشمان پر فروغ سوار بالای شیر و زنجیر و آب زندانی فکر می کردم. که، فریاد تندیس خشم انباشته مرا از جا پرانید. در خود می لرزیدم؛ ماسیده از سردی نامهربانی ی جاری درنبض کلاسی، فراسوی هزار ساله، انجماد قهری و غربت غریبانه ی ناتوانی .دست و پایم، مرده بود. بهروزی، با رنگ پریده و دو دست گشوده، برای مسخ شدن پای تخته و دیوار سیاهی بود. و تن بیمار همیشه نزارش، آماج شکستن. بهروزی الکن بود و سهم ریشخند بزرگان. شعر تکلیفی را میان دو سنگ آسیای آرواره ها، بلغور می کرد؛ می سایید و می جوید و تکه تکه، گاه، ذره ذره، بیرون می ریخت .

الماس دانه های شرم یک تن شریف، در تشنه زار برهوت خفت بیماری، بر پیشانیش نشسته بود. او، بر خود می تابید؛ چون شبتابی لهیده.  آخرین رمق را گرد می کرد و خویش را تاب می داد و به جلو می کشانید. شعر گره خورده  در میان دو لبش، جان می کند. نفیر نفسی خونین، پره های بینی عرق اجینش را می لرزاند. پشت واژگان بیت شعر پیچ و مهره شده بود و منجمد.

کلاس در سکوت و دلهره ی انفجار، بهروزی را همراهی می کرد. در و دیوار و خشم مجسم، نفس بریده های همه چشم و دهان مرده های بهت، نگاره های نجیب دیواره ی آبی و زرد و سبز سقا خانه شدند. چوب در دست بد خلقی آخته بود.

بهروزی جنبید؛ یخ وجودش در هم ریخت؛ خم شد؛ از پای تخته سیاه، پاره گچی بر داشت؛ درشت، سنگین، رها، بر تخته نوشت : ” تو گمان می کنی که شاخه گلی “.

کلاس از هم درید، بهروزی گریخت، کتاب و کلاه و دفتر به هوا پرتابید. خشم در هم لولیده، سر بر مشت، مشت بر میز، می گریست.

اصفهان
**********
Houshang Saranj