سنندج و مریوان

هوشنگ سارنج

…از سر شب ، بر یال راه می رفتیم؛ چون شهابی تند. ماه ،  خاک آلوده ، می تراوید؛ بی آبتنی در برکه های آب.  تمام راه تا ساوه و تا بالاتر ،  نرسیده ، به همدان، زمین تفته، با درختان پر ریخته اش، هرم تب می پراکند. بامداد، خنکای پگاهی، از آسمان بر پیکر زمین می نشست. و دورنمای شهر ، در روشنایی روز، آرام آرام، هویدا می گشت.

پیر شهر، بر صدها تپه ، نشسته و بالیده است؛ در پوششی از سنگ و سیمان بهم مالیده در استخوانبندی پولاد و خشت پخته. بی خطی راست ، همه شکسته ، بر سینه و پشت و رخسار هر سر پناه و دکه و بازار و رهگذر ، که، پیش رفته و ساخته است. پیش از رسیدن، درختان زبان گنجشگ و سنجد و اقاقیا ، به صف، در دو کران راه ، به سلام ایستاده بودند.

سایه سازان، درختان نسل تازه ی بی اشتها از آبند.  کم آبی ی قرن، چهره پردازی نوین شده است.  آب چندان نیست که به سیراب سازی تشنگان سبز گیاه ، هزینه شود. سنه شهر،  یا سنندج ، حاکم نشین کردستان، گلنشان پر یادگاران ایرانست. سنندج خود موزه ایست ارزنده، بزرگ، رودر روی موزه ی مردمشناسی میهنمان، کاشانه ی گرانبار و عایله مند. ترمه ای زربفت، یادگار مادر بزرگ، از روزگاری دور و شیرین. در خیابان امام ، پیش  مسجد جامع ، پای از رفتن می ماند.

دریایی از گلبوته های آبی ، روییده در بطن خشت های هفت رنگ کاشی ی پخته ، از نقشهای تقلیدی شاه عباسی ، کار هنرمندان محلی و اصفهانی ی دوران قاجاری.  حیران در خلسه ی سبکجانی ی دیدن و غواصی در آنهمه یادمانهای گذشته; در میان رود جاری بازاری پر رفت و آمد و شنیدن موسیقی ی آوای پارسی شیرین در اعوجاج لهجه ی کردی و تن پوش های ملی در خط خط شهری شلوغ و بزرگ، همزاد بافتی کهنه از معماری یکه.

ساختی دویست ساله و مسجد ترکیبی یگانه دارد؛ بر یک کرسی ی بلند تر از کف گذرگاه عام. صحن و درون و برون یکپارچه آبی پوش کاشی ی فیروزه ایست.  شبستان و مدرس و حجره های طلاب، یکجا مدرسه مسجد اند. دو ایوان رو به خاورو جنوبی دارد منحصر به خود. همه ی سازه زیر سایه ی نه چندان بلند دو مناره ی کاشیکاری شده آمدهاست.

بیست و چهار ستون سنگی مارپیچ تراشیده، با سر ستونهای مقرنس کاری ،نگهدارنده ی آسمانه ی شبستانند و تاقبندیهای گنبدی، در کنار نقش آیه های قرآن شریف و نیز کار برد خطوط بنایی، در کلافه ی معقلکاری و آجر کاریهای هنر مندانه، همساز با نیلوفرانه های خط ثلث، آرامجایی خدایی فراهم آورده.

گره چینی در ساخت پنجره های مدرسه و سر در ها ، غوغای نساجی ی هنرمندان چوبکار است. بخشی از کاشیکاریهای قاجاری در ترکیب نقشبندی با  گلهای صد پر صورتی و بابونه و برگهای زرد بلند و تابدار ، زیبایی همراه با احساسی پاک می آفریند. خانه ی کرد (عمارت آصف  ) موزه ی مردمشناسی قوم کرد ، پر دیدنیست؛ از شبکه ی آفرینش های هنری، سازه های معماری و گچبری، حیاط سازی با ارسی های بدیع در خلال فضا سازیهای رنگین در بازی نور پشت شیشه های زرد و سبز و آبی و گلی، نشانده در قابهای گره چینی ی پاره چوبهای در هم تنیده موزه ی سنندج ، گرد آمده در خانه ای ایرانی ، سبکی دیرین و بسیار زیبا و آرامشبخش.

خانه ی سالارسعید ،  مالامال از نشانه های کهنسالی.  سفالینه های گورخانه ای. زهدانهای خاکی پیش از تاریخ… شب شیدای از آنهمه دیدن، جاذبه های ساختی،  مسجد جامع – عمارت خسرو آباد و آصف و حبیبی ، وکیل الملک ،مشیر دیوان ،احمدزاده ،ملک التجار ، سالار سعید ، حسینیه ی امجد ، ……حمام شیشه  ، پل قشلاق  و  پل شیخ  ، به شستشوی چشمان ، تا الموت آبیدر ،دژبلند سنندج ، باید ، بالا رفتن و بر نشیم عقاب، نشستن و بر سبد پر ستاره ی شهر نگریستن و غزل بلند ناب را در ستایش رهایی و بیوزنی در خلا لحظه های اشراقی ، سرداد. به سوی مریوان، راهی یکصد و سی کیلو متری ، آغوش می گشاید.

راه پر پیچ، پر دره، پر بلندی، از کوه تا تپه ساران است. گویا یکباره ، به گودال شگفتیهای آلیس، می لغزی. تا پایان راه و رسیدن؛ در یک نگاره ی سبز و طلایی،  راه می سپری. از کوهپایه تا کله ی هر بلندی ، چادر شبهای زربفت گندمزارها را به آفتاب گسترده اند. بافه های گندم، در سایه ساربلوط های ستبر ساقه لم داده اند. و خوشه های پا کوتاه هنوز ندرویده در نسیم ، کاکل ، می جنباند.  راه چون پیکان جانشکار ، بر چپ می پیچد و راست، بر تپه های بریده ، سینه می مالد و پیش می رود؛ تا در ژرفای آبرفتی، چنگ ، می اندازد.  آنی فرصت غفلت از دیدن ، نداری؛ باید پیاده بر رد پای چوپانان، رفت و در هیمنه ی زنگ تکه ها، تپه به تپه، دره به دره و بوته به بوته را آزمود و حس کرد.

نفس راه در روستای  ” نگل ” می برد؛ در پیشگاه گنجینه پر بهایش. قرآنی یگانه ، بر کاغذی پوست آهویی ،  به شفافی ی نور و درخشانی آذرخش. به خط کوفی نوشته ، که هزار سال است در اختیار مردم روستای نوگل بوده است.  اکنون در حریم پولاد نگهداری می شود ؛کران تالار نماز. مکانی ، گلبو و مطهر .  هنگام جدایی، از پله ، بیفتی، نمی شکنی؛ پیکرت با جان، همسنگ، شده است.

راه از میانه ی ارم می گذرد. در مریوانی. شهری همگون سنندج.  پیکان  بر گردو بن کرانه ی دریاچه ی زریوار نشسته است.  تالاب نهصد هکتاری زریوار، آرایه خال شهر مرزی ماست.  دریغ از وا نهادن آن آب پاک و طراوت بخشش و به بازار مرکز خرید اجناس خارجی رفتن. زریوار، سر چشمه ی زاینده ی رود مریوان و آبگیر تمامی برفابهای بلندیهای مریوانست.

آن تالاب  بزرگ ، با  ژرفای سه  متر ،  هم گردشگاه است هم ، پرورشگاه ماهیان سپید و عروس. برای دیدار از گستره ی ۲۸۲۰۳ کیلومتر مربعی ی پاره ای از کشورمان، کردستان، و ده ها شهر بزرگ و روستاهای آبادان و زیبا وحاصلخیز ، پر کشاورزان و دامداران کارآمد، فرزندان مادهای شاهنامه ای ، چندین کرت باید به دیدن رهسپار شد ؛ برای دیدار با زیباییهای طبیعت و مردمان راستکردارش، با شریفان و با  ‎ ” کریمی ” از کریمان.

**********
اصفهان
۸/۴/ ۱۳۸۹

دشت لاله

هوشنگ سارنج

با گشودن دویست کیلومتر ابریشم راه ،  از اصفهان و پیمودن بسیاری تخته کشتزارهای سبز و دارستانهای پر میوه و دیدار گذرای شهر کرد آرام و بی برجهای سایه انداز ، یکسره ، زیر پرنیان آبی آسمان و آرامش کوهساری  <<  چلگرد  شوراب >> رها می شوی.

شولای آفتابی درخشان ، بر دوش کوهرنگ ، افتاده است و روستا هم. دلبخواه راه می روی ؛ بی ترس از سنگینی ی ازدحام ، یا، یورش نابهنگام هر باید شهر های بزرگ. آب چشمه ی  ” کرند ” پر خشم و کف بر دهان ، نعره کش، بر سر کوبان از دهانه ی تونل کوهرنگ، آن زخم آرمانی هزاران ساله، می تراود؛  تا با زهاب چشمه مروارید و دیگر چشمه ساران، زنده رود را بسازد. برای رسیدن به  ” چشمه دیمه ی تنگ گزی ” چندان راهی نیست.  چشمه در میانه ی خرمدره ی کم بلندای چند بیشه ای، از سپیدارهای نقره ای و بیدستانهای تنک بوته ای، با زلال آبی کم همتا و پاکی ناب می جوشد و می جوشد. سنگ بر سر آب قرار ندارد. شکوه سلطنت برفاب است و آبروی چشمه ساران و یکدستی و پیوند؛ در رقص گیاهان آبی با حرکتی نرم و ملایم بر سیلان حیات، همراه نبض سرد تپش طراوت زیبایی. دیدن کم می آورد؛ در شنیدن ترانه ای که از حلقوم طبیعت، همنوایی می شود.

آن آب آهنگین و نجیب ، آن سرود سرور، در هر گام نواختش، بزرگتر می شود و نیرومندتر.  آب آرمیده، آینه ی آبی آسمانست و سبزه و گیاه.  بید زلف می شوید، آفتاب تن و آلاله های زرد آبی، پای. برگتسمه های پهن لویی ( روخ ) فرخندگی زایش آب و جریانش را به شادباش، کف می زنند و بی دهان فریادی، آواز می خوانند. به سختی، باید؛ جام درک زیبایی را فرو نهاد و پای کشید و رفت؛  چه راه ، کشدار است و دیگر تابلوهای نگارگر طبیعت فراوان.

دشت لاله، بازمانده ایست از لاله زارهایی که با دست آدمیان، بر همه جای جهان، خفه شد. از جایی که از روزگاری که ، چنگال تیز را بر گلوگاه زمین خوب خدا ، فرو برد. دشت سبز است از بوته های ترشک، خوشبو از شیرابه ی گونزار های کتیرا و گز.  سایه ور از چهلچراغهای بلند پایه ی لاله های واژگون ، رشته رشته از خاکشیر های سر بهم و رنگین از خون گل. گلایولهای وحشی ی نازک ساقه ی گلور، قد بر افراشته، تا زانوان گز بوته ها سرک میکشند.

در شیارهای لیسیده از باران ، جنتیاناهای آبی گل دست در دامن پنیرکها و گاوزبانهای برگ تیغاله ای ، چشم به راه بذرند. خاک و سنگپاره ها ، در کمند گیاه، ضجه می زنند. کاکلی چکامه می سراید و تغزل بهار، درقصیده ی فصل، رو به مقطع  دارد. مارپیچ راه، فراز دره ی زنده و رنگی، تا آسمنکرانه می خرامد. دید تا پای دیواره های کوهین دژدره ی قلمرو گلهای خونرنگ، پیش می تازد.

خطه، خطه ی سکوت است و خلوت آدمی.  صحرای آرامش است و تفکر و نگریستن.  تختگاه خلوص است و تنهایی. گرداگرد آدمی را با اندیشه های نارسایش، یگانگی و عظمت آفرینش، می گیرد. پرندگان، که شاد می خوانند. زنده رود، گاه آهسته و گاه شتابنده، پیش می رود. با دست مهر، بر کرانه ها می کشد. همه را سیراب می کند. می خرامد و بیریا، داد و ستد می کند؛ اشگ ناب می دهد و زهره می ستاند.در شهر از پای می افتد؛ نفسگیر، می شود؛  به پهنای هر پل می گسترد.

پیشتر که می رود؛ چرکابه ای بویناک و عفن می شود. پس از  چهار صد کیلومتر، به سختی پای کشیدن، بر شنهای صیقلی و تحلیل رفتن، با نفرت از گند ناکی خویش، بیمار گونه، لابلای گیاهان نیممرده،  همراه با چاووش مرغان تشنه ی آبی و بدرقه ی لاشه های گندیده، در تالاب گاوخونی، به گلابی تیره فرو می رود.

**********
اصفهان
دهم اردیبهشت ۸۹

نیویورک کوتوله

هوشنگ سارنج

تاریخ گذشته ی بومیان کرانه های نیمروزی خلیج فارس به ۵۵۰۰ ق.م می رسد و پیوسته به تاریخ دریانوردی، صید مروارید و بازرگانی ی تافته های چینی از راه های آبی دریای هند، عمان، خلیج فارس و دریای سرخ، بین سرزمینهای خاوری آسیا و رومیان است. نشانه های کشف و استخراج مس، در کوه های هاجر و در راس الخیمه، هنوز بجاست.

روزگارانی، جلفار( راس الخیمه )زیر نفوذ ایرانیان بود تا اینکه، پی دزدان دریایی پرتغالی، در سده ی شانزدهم، به سر کردگی  < واسگادوگاما > به خلیج فارس باز شد و جنگجویان بومی جلفاری از نیروهای مهاجم و اشغالگر، شکست خوردند و راس الخیمه به چنگ بیگانگان افتاد و بعد هم نوبت عثمانی و فرانسه و انگلیس رسید؛ تا سر انجام با پایان یافتن جنگ جهانی نخست و تلاشی عثمانی، بیشتر سر زمینهای عربی عثمانی، تحت الحمایه ی راهزن سوم و حاضر در منطقه – انگلیس – قرار گرفت.

انگلستان، برای حفظ منافع خود در هندوستان، نیازمند قرارگاه های سوخت رسانی به ناوگان مستعمراتی خود بود؛ بدان منظور در سرتاسر راه آبی به هند، دست به ایجاد پایگاه های نظامی و اشغال – سرزمینهای دیگران زد.

سال ۱۹۶۹ نه شیخ نشین، تشکیل اتحادیه ای را اعلام کردند که در همان آغاز، شیخ نشینهای قطر و بحرین، انصراف دادند. انگلستان ، سرانجام ، با زیر بنای اندیشه ی استعماری، با شرط پا بر جایی پایگاه های نظامی و حفظ حق اکتشاف نفت، به هفت شیخ نشین ، سال ۱۹۷۱ ، استقلال داد و امارات عربی ، زاده شد.

امارات عربی  ( هفت شیخ نشین )۸۳۶۰۰ کیلومتر مربع وست دارد؛ سرزمینیست کم ارتفاع ،بیابانی و شوره زار .بلندیهایش از شمالشرق تا جنوب، ۶۵۰ کیلومتر، کشیده، که بلندترین قله ی آن ۲۴۳۸ متر است و در بخش غربی  < کویر نمک > حدود ۱۱۲ کیلومتر به سوی جنوب پیش می رود و به بیابان ربع الخالی عربستان می پیوندد. در کناره های شمالی ۱۲۲ جزیره ی مرجانی و تعدادی بنداب و سکوها و تپه های زیر آبی وجود دارد.

ابوظبی مرکز امارات با ۷۲۴۵۰ کیلومتر مربع، شهبندری نفتیست که جهان آزمند و گرسنه ی طلای سیاه را تغذیه می کند. ابوظبی برای باز نماندن از دبی، آسمانخراشهایش جوف ۲۳ طرح فوق مدرن فضایی فرا ،خاکی -آبی ، در راهند. آب در چنبره ی تکنولژی جزیره سازیست. کشتی کشتی، سنگ می آید و همراه با ماسه افشانی قدرتی دریا بلعیده می شود و سازه های افلاکی به چشم آسمان فرو می روند. المپیاد معماران جهان و المپیک جهانخواران در ابوظبی در راهست. یگانه چشم درخشان ابوظبی، مسجد شیخ زاید بن سلطان آل نهیان است، با عظمتی در خور ستایش. چهارمین مسجد سترگ روی زمین ، بر آمده چون خورشیدی پهناور، با هشتاد گنبد مرمرین سپید.  گنبد اصلی که بزرگترین است در جهان ۳۲/۷ متر قطر دارد و از درون تا سقف هفتاد متر و از بیرون تا فراز، هشتاد و پنج متر بلندا. چهار مناره ی ۱۱۷ متری بر چهار گوشه ی صحنی ۱۷۰۰۰، متری. یکهزار و نود و شش ستون زیبای معرق سنگ و صدف، بامها و گنبد ها را بر شانه هایشان می کشند.

در یاچه های ساختگی ۷۸۷۰ متری آن مکان، آینه ی باز تابنده ی رخسار معجزه ی معماری جهانی ایتالیا، آلمان، مراکش، هند، ترکیه، چین، یونان، امارات، سوریه, اردن و ایران می باشند. دیوار رو به قبله، بیست و سه متر در پنجاه متر، پهنا  دارد و با نود و نه، نام خداوند، بخط تزیینی کوفی درخشان هنرمندان سوریه و اردن ازین شده است.  فرش گسترده بر کف نماز خانه ی بزرگ ، – ۷۱۱۹ متر مربع – بافت ایران، به استادی آقای خلیلی است. باران نور از چندین لوستر می تراود که بزرگترینش زیر گنبد اصلی، ده مترقطر و پانزده متر ارتفاع دارد. با ترکیبی از کریستالهای سووارفسکی، چینی و پاره های مس که حدود ۱۷ کیلو طلا در آبکاری آنها به کار رفته است. و در آن گستره ی زیبا چهل و یکهزار نماز گزار ، می توانند؛ خدای را یکجا بستایند.

راستی در چنان  شرایطی، در ابر مسجد فوق زیبای شیخ زاید چگونه می توان نماز ناب و با حضور ذهن خواند؟ آیا راه گریزی برای غوطه وران در چشمه ی زیبایی و هنر خیره کننده، باز است؟ و نه که، نماز بیریای راستین، همان فرو رفتن به ژرفای فهم و درک شهودی است؟ احساس شکوهمندی و بیکرانگی ی جهان آفرینش و ستایش هنرمندانیست که رد و نشانه ای از آفریدگار هستی را دارند؟ شیخ زاید ،کاری نو کرده، هم مسجدی را عام آدمیان از هر باوری ساخته ، که نماد تمیزی و صلح مسلمانان باشد، هم، آرامگاهی دل انگیز از برای خویش.

درست است که با پای برهنه  بایستی، به آبریزگاهش، رفت و یا در هنرکده ای، از بافت سنگ و آب، آبدستی، جانانه و پاک گرفت اما، امارات پلید است؛ کوره ایست که پناهجویان غیر عرب، سوخت آن می باشند. هیچ عربی، هر چند نا لایق دست در کاری کوچک ندارد. چه قرار بر آن بوده است. که در چرخه ی زندگانی آدمیان، هر کس، به میزان آگاهی و شعورش، کار ساز باشد. نه بر پایه ی ناسیونالیسم نژادی و  همبستگیهای داد و ستدی.

ابوظبی دیگر چیزی ندارد جز مرمد مال که فروشگاهیست بزرگ و نفت و گاز چرکین و سیاه و بد بوی از آن شیخ و اخلاف او . ام القوین، با وست ۸۴۰ کیلومتر ، نفت دارد و کمی عرب. راس الخیمه، ۱۸۰۰ کیلومتر مربع است و نفت و بندر صادراتی. شارجه ی ۲۸۰۰، کیلومتر مربعی ،هر چه از نفت عاید شود ؛ از آن شیخ است و بس. عجمان ، با مساحت ۲۸۰ کیلومتر، جایی نیست. فجیره هم ۱۲۵۰ کیلو متر مربع وست دارد و نه چندان نفت. سر جمع، امارات، با ۳۲/۵ میلیارد بشکه ذخیره ی نفت، ششمین سر زمین نفتی زمین، سی و ششمین – ثروتمند ملی و چهارمین خریدار اسلحه ی جهانست.

و اما دبی، ۴۱۸۰ کیلومتر مربع، گستره دارد؛ با راه های بسیار خوب،مونو ریل و مترو. اتوبوسهای شهری، همطرازبا ژاپن و نمایشگاهی از انواع اتومبیلهای آسیا و اروپا و آمریکا.  دبی شهر آسمانخراش ها، بر تنگنای خاک ، در انجماد ماسه و سنگ،  و آبخست های بهم جوشداده. ، بر بستر هزینه های سنگینتر از پاره استخوانهای خرسنگ های خرواری. چشم از شنزارهای برهوتی بریدن و از بدنه ی هزار لانه های کندویی برجها ی افراخته، ستاره ای را نشانه رفتن. شهر چند لایه ، نماد شکوهمند معماری نوین است؛ که بر سر کپر نشینان بیابانی چتر زده ، باانبرک ناسیونالیزم عربی، گرسنگان کار جوی جهان فقر زده را در سازه های غول آسای برج الخلیفه، برج العرب، یا نخل بر آب خفته ،و…و…و…داغ میکند.

چهره ی دلفریب غربی، در هر خیابان و ساختمان و مال و هتل ، دل می رباید. در هتل گراندحیات، بهشتی، زیر آسمانه ای بلند، گرد آمده، نمایش سیطره بر آب و خاک را ، با به سلابه کشیدن سه لنچ عظیم، بر سقف هال بزرگ، رقم زده اند؛  دلار های نفتی لابلای صخره های آبگیر های ماهی شناورند. وافی هتل، باغ شداد دیگریست که زیباترین و گرانبها ترین اجناس لوکس برای هر هتل نشین جهانگرد پول – نفتخوار، از بهترین مزونها ی اروپا و آمریکا و برند نیمهای هالیوودی پسند، گرد آمده است. در دبی مال، که بیرونش، گرمای صحرایی، پوست را می شکافاند؛ به ضرب برق بی امان، بازیهای زمستانی فراهم است و آبشاری همسنگ نیاگارا دارد و آکواریومی چنان بزرگ که غواصان، در آن شناورند و در سایه سار هر آسمانخراش پیشه وری و دفاتر دادو ستدی اش ،  < ونیزی > ساخته اند و  آتلانتیسی  و الجمیرا  یی که با معماری آرابسک اش، شبهای بغداد خلفای غاصب را همراه رقص فواره ها و نور ، زنده کرده است.

دبی، سر زمین مستور در حجاب پاکدامنی ی باوری عفیف، در تاریکی شب، پتیاره ای می شود با دهانی بویناک از خون تبار تاکهای  – سرتاسر گیتی. شهر دو چهره ، زیبای خفته ی روز است و رجاله ی شب. عشرتکده ای بزرگ به پهنای جهان وقیح، پناهگاه قوالان بی هنر و قوادان حیوان صفت و پای اندازان پاک و محترم نما. پناهگاه دزدان و دلالان جنگ افزارهای زندگی سوز. گذرگاه میلیاردی سرمایه های ملل غارتزده، مخفیگاه چپاولگران نفت و گاز و پولهای پلشت.

سر زمین بر خورد آزاد هر آدم به هر اندازه، انبازان  و هماندیشان، گردآمدگان بر سفره ی تناولی بی هزینه و  نذورات،  مثله شدگان فکری، عقب ماندگان ذهنی، از دانستن مرز و حد حقوق آیینی- بشری. سر زمین اتحاد تمامی هنرمندان و معماران و استادان حیله باز اقتصاد، فروشندگان، و تدارک چیان چند ملیتی، رقاصان و آوازخوانان و کنسرتچی های کاسه بدست، همه در راستای غارت پول گرد آمده از حراج نفت و گاز غصبی.

نیویورکی کوتوله، که همچون ، قارچ ، یکشبه بالید.  که تمامی ی  عرصه ی سترون آنجا ، از آن شیخ و آل اوست و تمامی اعیانی آن هم بر سرش. هزینه ساز کاخهای فراوان در چشم  – انداز گردشگران “به به” گوی در دل باغ های پر درخت و خاک و آبی وارداتی، اشک چشم ستمکشان هر جای زمین. دبی، سر زمین سوختن آدمیان امیدوار و کار جویان گریخته از چنگال ستمگرانست؛ دیار های دور، بنگلادش، هند، پاکستان، کره ،… و هزار جهنم دره ی دیگر و، چشم دریدگان زلزده به غربت انسانست.

جایی که، تاووسان خوابگاه چندین هکتاری ارم شیخ صدر اعظمش، از هر نیمسوز – آدمی ارزنده ترند؛  یا مرغان سبک وزن مینا، یا اسبان دختران چابکسوار دربار هارونی وی. کارگران میهمان، در گتوها، آب دلاری می نوشند و کنسرو لوبیا میخورند و جانشان در گرمای ۵۵ درجه با عرق تن، بر ماسه ها جاری می شود. آن نیم بسمل های قربانگاه شیوخ، ردیف ردیف، برجها را بر می کشند؛ تا شکم سیری ناپذیر صاحبان سازه های آسمانفرسا را چاق و پر پیه کنند و کمی دورتر از سلاخخانه های آدمی کش، در خنکای کولر های انرژی خوار، عصمت فریبیدگان روس و بلا روس و گرجستان و افغانستان و یا بلاد ختا و ختن، قنوج و سمرقند و بخارا، به تاراج می رود.

سالهاست که زیبا رویان گرجی یا دخترکان دیار های دیگر، بزم شبانه ی نوکران خیانت پیشه ی وطنفروشان را گرم می کنند. آری دبی زیباست ولی برای کاخ نشینان، ثروتمندان، دلالان اسلحه ، گرمابه داران پولهای کثیف، در کنار پلاژ های ساحل الجمیرا، اسکله های برگیری نفت و گاز، ویلاهای به سبک اسپانیا و جزایر باهاماس، کرانه های مدیترانه و هواپیماهای فرست کلاس ارباس ویژه.

دبی و ابوظبی و دیگر قلهای رو به زیباییش، بیمارانند. آرایشگران حرفه ای کمپانیهای نفتی، آنجا را خوب آراسته اند؛ خون کارگران مهمان غیر عرب، وفدان یا مهاجران، غازه ی گلگونساز مرده رنگ آنجاست.  امارات، قربانگاه محرومان و گرسنگان جهانست .

* * * * *
هوشنگ سارنج
۸۹/۲/۱   اصفهان

غار چال نخجير

هوشنگ سارنج

بيش از چهار هزار و پانصد ميليون سال از عمرسياره ي زمين مي گذرد. با پيدايش آب و پر شدن گودالهاي هيولايي ، سه بخش از پهنه ي آنرا، آبها فرا گرفت. خشکيهاي نخستين، بيکديگر پيوسته بودند. در دو هزار و پانصد ميليون سال پيش هم، ميان دو ابر قاره ي “لايوراسيا” و “گونداوانا” اقيانوس “تتيس” وجود داشت که با گذشت شصت ميليون سال، درياي تتيس هست شد.

آرام آرام، زمينهاي رسوبي ي پاره هاي کم ژرفاي غربي زمين از زير آب بر آمدند. ايران نيز بخشي از آنست و درياهاي مديترانه، سياه، مازندران، آرال و درياچه هاي داخلي ايران و نمکزارهايش باز مانده هاي آن دريايند. کرتاسه” سومين دوران “مزوزوييک” نزديک به يکصد وچهل و پنج و نيم تا شصت و پنج ميليون سال پيش بوده است که بگفته ي دانشمندان زمين شناس، زمين در آن دوران، دويست هزار سال دوباره ، گرم بوده است.

ميليونها سال، فرسايش مکانيکي، و راهيابي ي دانه هاي شن و خاک به آبهاي اقيانوسها، افزون بر لاشه ي جانوران دريايي، زير فشار نيروي عظيم آبهاي انباشته در کف اقيانوسها، سنگهاي رسوبي ي ماسه سنگ و رس  و گچ و آهک، را بوجود آورد.

شايد،يکصد ميليون سال نياز بوده تا خليج فارس، کفي از لايه هاي رسوبي به کلفتي يازده کيلو متر سنگ آهک، نمک و  گل رس،پيداکند. مايه ي اصلي لايه هاي رسوبي فرسايش کوه هاست و بيشتر خشکيهاي امروزين زمين، زير آبهاي کم ژرفا بوده اند. ايران نيز که روزگاراني به تمامي، زير آبهاي درياي تتيس يا مزوژه بوده، هشتاد و هشت غار آهکي ي شناخته  و نامگذاري  شده و ديدني دارد. يکي از آنها،  غار “چال نخجير” واقع در شمال دليجان و شمالغرب نراق است. آن غار آهکي، هفتاد ميليون سال پيش، در دوران سوم زمين شناسي، در اثر نفوذ آب بارانهاي اسيدي بر توده سنگهاي آهکي شکل گرفته، آسمانه و ديوارهاي غار پوشيده از منشورهاي بلورين  کلسيت و آهکي سنگهاي اسفنجي ي بسيار زيبا مي باشد.

از دهانه ي گشايش يافته و ساخته شده نزديک به هفتاد پله بايد پايين رفت و تا يکهزارو پانصد متر از آن غار بزرگ، راهگشايي، نور پردازي و جانپناهسازي شده است. ديوارهاي کريستالي و آسمانه ي بلند – گاه بيست متري – و تالارهاي سنگي، همه جا، با پرده هاي بلور آهک، گلفشهنگ (استلاکميت ) هاي ستوني و قنديلهاي آويخته تا رسيدن به  شفشاهنگ (استلاکتيت ) هاي کفي، آذين بسته. دو ساعتي همچون يک طوطي ماهي درياهاي گرم، لابلاي تشکيلات مرجاني، در آن شکافهاي آهکي ي اسفنجي نما، ميرفتم. همراه با دسته هاي ماهيان کنجکاو. به هر بريدگي سر مي کشيدم  و با خيال، به هر پرتگاه پر ژرفا غوص. و با تير نگاه، تا بلنداي آسمانه ي تالارهاي سنگي، پر مي کشيدم.

منشور هاي بلورآسا، فراز حوضچه هاي آب نازک و گسترده بر چالسنگها، يا دالانچه هاي ته بسته، در پرتو نورهاي رنگين، فضايي رويا انگيز و خوابي سحر آميز، در دل کوهي خاموش و پير ، در بيداري راستين، مي آفريد. آن دست ساز هنري آفرينش، در ميان هزاران، غار آهکي، يک ديدني استثنايي است.  هنوز قطره هاي آب حاوي کربنات کلسيم، بي آزرمي، در طي هزاره هاي مانده از عمر زمين، به کار ساخت ستونهاي خويش است و در آن نيست که براي بر آوردن يک سانتي متر از آن سازه،ميانگين عمر سه انسان ، به کار خواهد رفت.

بيرون غار آفتاب گسترده است و راه به سوي نراق ، پيش رو. نراق، ييلاقيست کوهستاني فراز کاشان، با هوايي پاک، که پر بوده است از چشمه سارها و کاريزها. آبشار بي آب مانده ي  ‎”گيسو” يادگاريست از دوران شکوه سبزه و آباداني و بهاران شکوفه زارهاي باغ زندگاني. شهريست کهنسال، ريشه در ايران باستان دارد. گره اي بوده بر ريسمان جاده ي ابريشم. در بازرگاني ي گسترده ي گذشته و شهري اسلامي با مردماني خداباور. و دلبسته ي آيين. به دنبال دگرگوني ي چرخه ي زندگي، از کشاورزي به صنعتي، مردمان جوانش، رخت سوي شهر هاي ديگر کشيدند و زمينها، بي کشتمند ماند ونراق تنها و خالي. رواج بازرگاني، جاي عوض کرد و معماري ي وقيح، خود را به حصار نجيب اصالت سنتي ي ديرين، تحميل کرد.

يادگار هاي گذشتگان دور در شکم تلخاکها، نهفته و بجاست و آنچه ساخت و بنا، بر پاهاي لرزان، خود مي نمايند؛ دورتر از عهد قاجار، نمي روند. اما آنچه هست؛ زيباست و پا جاي پاي گذشته دارد.  مسجد و جامع، امامزاده و حسينيه ، تيمچه و بازار و بازارچه، سراي و کاروانسراي، مدرسه و آب انبار و هر چه سازه ي بر آمده از خشت و خاک و آجر است؛ جوشيده از احساس معني دارمعماران خدا انديش آن شهر بوده است. مصالح گل و گچ، آهک و ساروج، همراه با خشت پخته، در پنجه هاي بنايان خوش قريحه  – همچون مخملبافان کاشاني يا بافندگان پارچه و قاليچه هاي نراقي – زربفتهاي دل انگيز شده اند.

گلبوته هاي گچين، نيلوفرانه، بر ديوارها خزيده و ترکبنديهاي سپيد، زهواره ي مرزبندي کاهگل و آجرند. هر گنبد طاق ضربي، در بافت خاک و آجر نقشبندي يکتا دارند و سايه ساز. پرده ي معقلکاري شده از پاره کاشي هاي هفت رنگارنگ و آجر، تور بافته ي استادانه ايست که بر پيشاني هر سازه، برابر چشمان خيره ي بيننده کشيده است.  پنجدريها ي کشابي ارسي، در هيمنه ي بازي شيشه هاي رنگين خورشيديها و سردرها، اوج مهارت و در هم آميختگي ي چفت و بست پاره چوبهاي زاويه دار است. و

قت مي خواهد و شکيبايي و تعهد، تا روي پله اي پير  و واداده بنشيني و با شگفتي، عظمت از هم پاشنده ي اشکال هندسي گرد آمده در چوب و حس و فضاسازي و کارايي انگشتان چوبکاران هنرمند خفته در خاک را، با کام جان، ببلعي، که، درک زيبايي، چيزي بيش از ، ديدن مي خواهد. هر خانه نمايشگاهيست، از ، جمع هنرهاي بصري در معني دادن به مفهوم زيستگاه و زيستن.  کاريز کنان نيز، خانه هاي شهر را، با ابريشم آب جاري از دل سنگهاي شکافته، چونان، دانه هاي مرواريد، به رشته، کشانده اند.

سيلان آب و آواي موسيقايي آن بر سر سنگ و ريختن ها و چرخش، در حوضخانه ها ي زير بهار خوابهاي سايه ور، ميهماني ي طبيعت گرم پر تابش کوهساران، در خنکاي دست ساخته ي هر سرا، است. آبگير هاي سنگتراشيده ، جويهاي  آبدوان هر گذر ، ياد آور بهشت آرزومندانه ي هر پيشه ور يا کشتورز گرما چشيده است.  نراق، ديدنيست. در همه ي ابعادش و از هر گوشه اش. ديدن شهر و  خانه ها و  بافت معماري سنتي ي کهنه و بجا مانده ي آنجا را بدهکار دانشجويان نراقي، که بي چشمداشت مزدي، در شناساندن شهرشان، کوشايند؛ مي باشم.

********
اصفهان
چهاردهم  فروردينماه  ۱۳۸۹