لیبی

هوشنگ سارنج

شب آبستن است تا چه زاید سحر

با پایان گرفتن نخستین جنگ جهانی ، به سال ۱۹۱۴ . م و در هم پاشیدن امپراتوری عثمانی، کرکسان مرده ریگ خوار اروپایی ، روی به سازماندهی کشورهای عربی سر جنبان امروزی آوردند.

از میان سرزمینهای خشک و بیابانهای جانور سوز و سبزه بر انداز ، یکشبه قارچ آسا، شیخ نشین های بی بته ، بین پرچمداران سازمان ملل نشین ، سر بر آوردند و به یمن دلار های باد آورده ی نفتی، با جامه های زربفت مطرز، صدر نشین شدند و سر از کازینو های اروپایی بر آوردند – شاهزادگان سعودی سالانه سی میلیارد دلارهای زیارتی رابه شکمهای سیری ناپذیر قمارخانه داران غرب میریزند و نیز درآمد بیحساب فروش نفت حوزه ی عربی خلیج فارس هم به جیب جنگ افزار فروشان آدمی خوار ریخته می شود.

لیبی بین مدیترانه ، مصر و سودان، چاد و نیجر ، الجزایر و تونس، با گستره ی ۱,۷۵۹,۵۴۰  کیلومتر مربع، و جمعیت ۶,۴۲۰,۰۰۰ نفر آدمیان بر شنزارهای بیابانی بالیده یکی از همان پرچمدارانیست که از قواره ی  عثمانی بریده آمده است.

یونانیها، همه ی شمال آفریقا -بجز مصر – را لیبی می نامیدند؛ به نام قبیله ای، سپید پوست که در هزاره ی دوم پیش از میلاد، در پاره ای از کرانه های مدیترانه ای شمال لیبی امروزی، جای خوش کرده بودند و همچنین ، رد اسکان دریانوردان بازرگان پیشه ی فنیقی هم، شناسایی، شده است. در سده ی چهارم پ . م . لیبی – بجز ترابلس غرب – بخشی از متصرفات مصر باستان شد و در سده ی دوم پ . م . لیبیا ،  یک استان رومیانی بود. تا آنکه در ۹۶ پ . م   ، همه ی سر زمین پهناور استراتژیکی لیبی به امپراتوری روم افزوده شد.

سده ی پنجم میلادی، واندل ، ها ، تریپولی را اشغال کردند و دولت چپاولگر روم، به سال ۵۳۴ میلادی، باز آنجا را تحت تصرف خود در آورد. اکنون نیروهای مشترک دریایی و هوایی پیمان آتلانییک شمالی (ناتو) یکی از دستپروردگان میراث فرهنگ استعماری تاریخی خود را سخت می کوبد. که جهانخواران همواره به یارمندی دست نشاندگان خود در حاکمیتهای محلی به غارت دست آوردهای انسانی و منابع سر زمینهای ناتوان و نیازمندان اندیشه ای می پردازند و پرداخته اند.

اینکه چرا جهان عرب ، امروزه و بویژه لیبی در چنین چرخشتی افتاده اند ، پیوند با سازماندهی نا درست مدیریتی دارد. در یک تصویر دلخراش از سایت پدافند هوایی، دیده می شود ، در پای موشکی زنگ زده ی روسی ، چند بز نجدی بر علفهای تنک می چرند . در دوران خلیفه عمر- اول هجری – سیرناییک و ترابلس غرب و نیز دوران اموی ، لیبی یکسره به قلمرو  اسلام ، پیوست. و آن آغاز مستعرب شدن لیبی بود.

سال ۱۵۵۱ جزو امپراتوری عثمانی و در سال ۱۸۳۵ میلادی ، استانی از عثمانی بود.  اروپاییان هیچگاه از اندیشه ی دست اندازی بر لیبی بیرون نرفتند ، چه پس از شکست عثمانی در جنگ با ایتالیا ، سال ۱۹۱۲ و کمی بعد تر، پس از جنگ جهانی اول، ایتالیا همه ی خاک لیبی را فراچنگ آورد و از همان زمان چالشهای آزادیخواهی میهن پرستان لیبیایی با نیروهای سر کوبگر بیگانه آغاز گردید.

آزادیخواهانی همچون عمر مختار که خواستار جمهوری بودند. اما ، فریبکاران غربی درپی استقرار حکومتی دست نشانده ی خود بودند. سر انجام ، نه بر خواست آزادیخواهان  ” ادریس السنوسی “از بزرگان طایفه ی  “سنوسیه ” را با نام  ” ادریس اول “به سلطنت بر کشیدند. پنج سال بعد، ترابلس غرب ، سیرناییک و فزان و در نهایت پایان جنگ جهانی دوم، که لیبی مهمترین جبهه ی شمالی آفریقا بود  ؛یکسره مستعمره ی ایتالیا شد.

شش سال هم تا سال ۱۹۳۹ فرانسه و بریتانیا آنجا را ، اداره می کردند. به دنبال پیکار های پیوسته ی بین آزادیخواهان و اشغالگران ، با پیشنهاد سازمان ملل، در سال ۱۹۵۱، لیبی استقلال یافت . سال ۱۹۶۹ . م  گروهی از افسران جوان آموزش دیده ی نظام شاه ادریسی و ناصریست های احساساتی ناسیونالیست عربی، بر ، ملک ۷۹ ساله شوریدند . رهبر کودتای بدون خونریزی، سرهنگ هوایی، معمر قذافی بود. وی از سوی شورای انقلاب ،کشور را جمهوری سوسیالیستی ، اعلان کرد .

نخست وزیر، محمود سلیمان مغربی، از زبان شورای انقلاب ، سخن از ملی شدن بانکهای خارجی راند. قذافی هم گفت : همه ی منابع کشور در اختیار مبارزات فلسطینی قرار می گیرد. شورای انقلاب، ستیز با غرب را آغازید. تکیه بر گسترش زبان و آموزش و فرهنگ عربی برنامه ی آموزش همگانی شد. ممنوعیت فراگیری زبانهای خارجی، و دشمنایگی با غرب به روز شد.

پایگاه های نظامی انگلیس و امریکا که از سالهای ۱۹۵۳ و ۱۹۵۹ با کشف نفت، زیر نام مستشاری اقتصادی- فنی  به مردم لیبی تحمیل شده بود؛ بر چیده و نیروهای مستشاری بیگانه ، پاکسازی شدند. به دنبال هفدهم ژانویه ی همانسال قذافی ، پستهای نخست وزیری و دفاع را خود بعهده گرفت و شرکت های صادر کننده ی نفت را هم ملی کرد. هرچه بر عمر حکمت نوین لیبی افزوده گشت، دیو خود شیفتگی درونی قذافی بیشتر نمایان گشت. او که دریک دست منشور رهایی بخش اسلامی و در دستی دیگر، کاپیتال را داشت، نتوانست پیروان ساده ی زود باور و امیدوا ر خود را به خوشبختی و سعادتمندی دانایی رهنمون شود. زیرا وی در تضاد تربیت فرهنگ ایلیاتی و چادر نشینی با مدرنیسم قرار داشت. او با آنهمه قدرت یابی ناگهانی و دارایی باد آورده نفتی ، توان درک و فهم رهبریت ملی و پیشوایی را نداشت. نتوانست سخن گران ارز گاندی بزرگ را در یابد، که گفت: من از امتیاز ها و انحصارات، نفرت دارم. هر آنچه نتواند با توده های مردم تقسیم شود برایم گناه آلود و حرام است.

یا ماندلا را در یابد که پیش از آلودگی به پلشتی قدرت، در وقت کناره گیری کرد. قذافی نتوانست آزادی اندیشه به ملت لیبی هدیه کند. او پایه های قدرت خود را بر دوش ریزه خوران کم مایه و نادان نهاد و نمی توانست بداندجهل همگانی ، شکست آزادگی و آزادیست. او با بر انگیختن احساسات ملی مذهبی , مردم کشورش را گول زد. وی بدنبال حاکمیت زور و زرمدار خود بود، نه در پی خردمند سازی توده های مردم . در پی رای دهندگان و فریاد کشان بیشتر رفت. نمیدانست جیره خواران عددی ، عامی تر و عادی تر ، از نخبگان اندیشه ورند. شیطان توان گرفته ی فکر قذافی، فرمانروایی خرد را در چرخه ی خرافه گرایی، از میدان بدر کرد . وی خود میاندار و صحنه گردان اوباشان و سیاست بازان انگل بود. ندانست که با پول فراوان نفت، بایستی، بن پایه های دانشی و زیر ساختهای تولیدات کشاورزی – صنعتی را ، مایه ور ساخت یا بجای پخش کردن در آمد های ملی ، بین ارتشیان و نیرو های امنیتی ی نگهبانان خویش، به گسترش نهادهای دبیرستانی، هنرستانی, دانشگاهی و کانونهای پژوهشی در راستای رفاه زندگانی مردمان لیبی باید، بپردازد.

قذافی سر خود را چنان بالا گرفت که مردم را ندید و از شنیدن فریادشان، درمانده شد و ندانست که ناله ی ستمدیدگان، نیرومندتر و رساتر از لطیفه های شبانگاهی ی نرمتنان پاشنه بلند خونین لب دودین عینک است. از قذافی چادر نشین خود کامه جز آن نمی تراود ؛ که نمی داند ؛ دموکراسی، فرمانروایی و برنامه ریزی فرهیخته ترین مردم برای مردمان است. او دانایان هر پیشه را بخدمت نگرفت. او نه مردم را به سوی جمهوری پیش برد و نه به سوسیالیزم رنگ باخته ی روسی –  چینی رسانید ؛ همان نظام قبیله ای را رنگ آمیزی کرد و خود و و خانواده و عشیره اش را به نوا رسانید.

قذافی سرزمینی مالامال از نفت را از آن خود پنداشت ومردمرا بردگان فرزندانش . او از قماش صدام و بن علی و حسنی مبارک می باشد، گاندی هنگام مرگ، جز بزی و پیاله ای و لنگوته ای نداشت ، اما بر قلب میلیونها هندی زندگی می کرد و قذافی، با شنی تانکهای ساخت غرب ، پیکر لیبیایی ها را چرخ کرد و،  هم ، با هواپیماهای هر جهنم دره ای آشیانه ی آرزومندان حق طلب را به خاک و خون کشید. او به حفره ای می رود که صدام رفت. شب آبستن است، تا چه ، زاید…

**********
اصفهان
۶/ ۱/ ۹۰

بشاگرد

هوشنگ سارنج

سرگذشت یک سر باز  ” نام دفتریست ۲۴۴ برگی در  سوک و ستایش حاج عبد الله والی (۱۳۲۷ – ۱۳۸۴ ) جهادگر باورمند و رزمنده ی جبهه های کردستان و جنوب، که سید مهدی طباطبایی پور ،  سال ۱۳۸۶ خورشیدی نوشته است.

نویسنده، کتاب را با اندوه مرگ آن بزرگ می آغازد و به دنبال، از کارهای چشمگیر مردی خستگی ناپذیر و نستوهی کم مانند یاد می کند و آنها را به زنجیر سخن می کشاند. طباطبایی پور ، آورده :  در سفری همراه با گروهی باز دید کننده از دانشگاه اصفهان ، به بشاگرد می روند و دست آورد آن سفر، دیده ها و شنیده هایی است از  شور کار مردی پر آرزو در دوزخی جایی همچون گورستان زندگان.

از زبان والی می گوید :  شبی از شبهای جنگ تحمیلی، در راحتجایی سنگری، از یک خلبان چرخبال شنیده بوده ، که پیش از انقلاب ، در فرودی اجباری – در خاور ایران – مردمانی را دیده که علف می خورده اند و در نقشه ی همراهش ،  تنها آمده بود  ” کوهستان بشاگرد ” .

خاک خوب ، آب فراوان، نیروی کاری سازنده و کاردان ، زیر ساخت شهروندی و عدالت اجتماعی بر بن مایه های ابراز شایستگی ، انگیزه ی والایی و پیشرفت گروه های انسانی می شوند. اینکه چرا ، گروهی فراتر از مرز بندگی و بهره کشی همنوعان خویش می روند و یا ، اجتماعاتی هنوز در گوشه و کنار جهان ، در بند بهره دهی گرفتارند و در دامچاله های غلامی ی نوین ، افتاده یا می افتند؛ بیشتر وابسته به خرد گریزی و خرافه گراییست تا سر نوشتی بایدی.

زنده یاد والی ،  در سفری از جبهه به تهران ، برای دیداری با همسر و دو فرزندش و پدر و مادر و برادران ، سری هم به وزارت بازرگانی می زند ؛وزیر وقت ، با دیدن وی او را می گوید : ترا به ماموریت ایجاد کمیته ی امام و یاری رسانی به گروهی شیعه ی نیازمند در “بشاگرد” برگزیده ایم. … سر زمین پهناور ایران ما ، که هر از گاهی، در سیاهسالهای یورش بیگانگان کوچک و کوچکتر شده است ؛ هیچگاه ، به تمامی ، از چنگال نظام اربابی انسانخوارش، رها ، آسوده و در آرامش نبوده ، تپشی، گاه تند و گاه کند شده است.

از دوران هخامنشی – که خوشنامترین دوران دور از دسترس  باشد – تا هر دوره ی پر جنگ و ویرانی و قدرت طلبیهای آدمی سوز و آسیب رسان به توده های زحمتکش بر خاک و نانجویان از آب و آفتاب، تا پشت گوش دیروز تاریخی، چه بسا آدمیانی که از ترس جان به کوهستانهای بی خاک زندگیبخش گریخته و با گردش روزگار ، انسانواره هایی ، پوسیده اندیشه، پلشت و خوارمایه شده اند.

در فرهنگ جغرافیایی ایران، جلد هشتم ، آمده است : ” بشاگرد… عرض جغرافیاییش از خط استوا ۲۶ درجه و طولش از نصف ا لنهارگرینو یچ ۵۸/۵ درجه است …  و به گفته ی  ” فارسنامه ی ناصری ” بشاگرد از دهستانهای بخش کهنوج شهرستان جیرفت …… محدود است از شمال به دهستان “کوه شهری مارز ” از خاور به دهستان قنوج ، از جنوب به دهستان جاسک  از باختر به دهستان  سیرک …… و عبدالله والی در گزارش سفر یکماهه ی خود به دولت چنین تصویری از منطقه نشان داده است. -درک مطلب و نثر از مقاله نویس است- … بشاگرد ، منطقه ایست ؛ بلا زده ، مهر و موم و قفل و بست شده … جزیره ایست کوهستانی ، تپه زارانی بی خاک خوب، جهنمی از گزندگان مرگ آفرین و درندگان گرسنه ی وحشی. آب آشامیدنی و کشاورزی ندارد. همه ی خاک دره هایش و هم سنگها را بارانهای سیل ساز ، شسته.

از آغاز تاریخ و زندگی بشری، آدمی، بی راهنما بوده، خوی برده سازی، در اوج فقر، ادامه یافته، اگر کسی بر دو پای رونده است و در جامه ی هستی نفس می کشد ؛ گرسنه، زجر دیده، بی سواد، تشنه ، چرکین، فرومانده و بیرون از چهار چوب قانونمندی حیات حقوقی  است. سرپناه وی کپری نا امن و مزه ی شیرین زنده بودن و زیستن و دیدن ، دست و پا زدن در چنگال مرگی زودرس می باشد. هفتاد هزار نفر در نهصد و شصت واحد روستایی یک، دو، سه ، تا پنجاه کپره، بر شانزده هزار کیلو متر مربع ، تیغه های جانشکار سنگهای در حال تلاشی و تپه های بی کلاله های سبز گیاه در شش گروه اجتماعی شیره ی جان باخته پناه گرفته بودند.

آنجا گستره ای کوهساری بوده با دره های تنگ.  که تند آبهای بارانی زمین را درنده بود  و می دراند؛ خاک را می لیسید و گرمای برخاسته از سنگ تپه ها، آب تن های خوشیده و بی رمق را می مکید.

نیاکانشان ، تا چند نسل پیش در غار های پر کژدم و مارهای ” شب ”  زندگی داشته اند. حاج عبدالله والی در گیر و دار جنگ و دفاع مقدس بامدادی با دو رزمنده ی دیگر همکارش ” اسدی ” و ” روحانی  “به سوی بندر عباس راه می افتند؛ با دو لندرور ،  به پشتیبانی کمیته ی مرکزی امام و هلال احمر.  در بندر عباس هفده نفر ، همراه آن سه شده؛ خود را به میناب شهر ساحلی عقب مانده می رسانند؛ شهری که خیابانی دارد و بازاری و دیگر مردمانی فقیر. در ساختمانی ساده ی روستایی وش ، از سوی مردمانی نجیب و مهربان ، استقبال می شوند.

مسوول هلال احمر که برایشان در معرفی بشاگرد ،  سخن می راند؛ چنین گفته بود:  ما شناختی به بشاگرد نداریم؛ می دانیم در دویست کیلو متری شمالشرق میناب است؛ گزارشی از راهسازی بدان سامان در دست نیست؛ آب ،خوراک، بهداشت، مدرسه ، کار، کشت و کشاورزی هم ندارد. پر جانوران سهمناک است و نیز ،پناهگاه اشراری چند. تا شب فرا رسد ، همراهان بندر عباسی ، صحنه را خالی می کنند و حاجی والی را تنها رها می سازند.

والی با توان و روحیه ی یک جنگجو ، به نبردی دلیرانه با تمامی واماندگیهای تاریخی بشاگرد ،  بیش از بیست سال می پردازد. فردا روز سه نفری ،  پا به راهی نه شناخته می نهند ؛ قدم به قدم پیش می روند بر گرده ی سنگلاخ. آنچه می بینند ؛ گرسنگی ی عریان و سیال و پسودنی است. مردگانی را می بینند که برهنه پا ، بر سر تیغه های سنگ ، گام می زنند. آن نیازمندان ،  پسرانشان لخت، دخترانشان در پیراهنی بلند و تکه پاره ، زنانشان پیچیده در “ساری” های مندرس و پنهان پشت یک برقع . مردانشان ،  با دو لنگوته تن را پوشاننده. خوراکشان در شبانه روز یک وعده، اگر خرمایی خشک با نانپاره ای از آرد هسته ی خرما یافت شود و کودکان خمیر نپخته تا زود گرسنه نشوند.

شگفتا ،  نظام طبقاتی تا ژرفای پس نشینی از شهرهای جانمند، و ریشه دواندن در دوزخ یتیمی بشری در شش طبقه ی حاضر ، واماندگان تاریخ را سر پا نگه داشته بود. خانها، ریسیون، بلوچکار، نقیبیون، چوپونون و غلا مون. که مرز خانی تا غلا می ، داشتن یا نداشتن چند راس بز با چند نخل نزار و پریشیده در برهوت سنگستان است. غلا مان با داشتن لنگی بر کمر و پیکری سوخته از آفتاب ، انگ نداری را شب و روز با پای پیاده ،  همه جا، با خود می کشند. برای ریشه کن سازی نداری های تاریخی ی گروه های اجتماعی، در زمینه های فرهنگی ، اقتصادی، و اخلاقی ، فراهم آوردن نهادهای آموزشی تخصصی ، کار و تولید و رفاه در گستره ای ژرف ، یک باید است. چه، درمانگری های ناپایدار و بی پر بازده، قطره آبی، بر آتش تشنگی بسیار، ریختن است.

حاج والی در راستای باور های خود ، با یاری مردمان نیک اندیش و دولت ، به قله های فقر فرهنگی و اقتصادی ، حمله کرد. وی پس از ۲۳ سال کار شبانه روزی، بر فراز تپه های مرگزای روستای “ربیدون” شهرک کمک رسانی و ستادی امام خمینی را ساخت؛ بخشی از کاستیهای کهنسال را با چنگ و دندان از تهران و اصفهان و هر جا و هر کس که می توانست؛ با خود به بشاگرد کشید. هنگام ترک منطقه ،  اجرای نود برنامه ی زیر ساختی را در کارنامه ی خود داشت؛ از، راهسازی به ژرفای بشاگرد ، مدرسه و بهداشت کارگاه فنی و مزرعه و بهداری و برق و  …حوزه ی علمیه ،  تا ، دانشگاه . او هر آنچه را که می توانست؛ به کار بست؛ تا شاید، جامعه ای باز مانده از چرخه ی شهروندی را به سامان برساند. روانش شاد .

**********
عاشورای ۸۹
اصفهان

هالیفاکس (Halifax)

 

هوشنگ سارنج

Peggy's Cove

هالیفاکس ،  شاهرگ اقتصاد  نوا اسکو شیا (Nova Scotia – اسکاتلند نو ) بزرگترین مهبندر باراندازی و بارگیری کانادا می باشد. ژرفابی با دیواره های سنگی که آماده ی پهلو گرفتن هر گونه کشتی با هر تناژ، است.

شهر بر شانه های شبه جزیره ی میان بندر و خور عظیم  ” نورت وست  ” گستره دارد ؛ که همگام با خواهر خوانده اش  ” دارتموت”  کلانشهری را ساخته اند. دو پلآویز پولادین، هر دو پاره را به هم ، پیوند می دهند. گذشته از سازه ی کهنسالترین ، پارلمان کانادا، از سال ۱۸۱۸ میلادی، که چون یادمانی ارزنده در پیش پای ساختمان نوین نگهداری می شود؛ چشم تیز بین عقاب تپه نشین، نگهبان آمد شد دیرینیان، از فراز تل بلند، دژ پدافندی  ” Halifax Citadel   ” فرا روی دهان گشاده ی خلیج ، یادگار ارزنده ای از روزگاران جنگهای گشایشی بین انگلیسی ها و فرانسویانست ؛ که سرتاسر نوا اسکوشیا ، نشانی از اسکاتلند را زیر پوست و درون خون و گوشت خود دارد. چون مهاجران نخستین ، با اندیشه و برنامه ی گسترش سر زمین مادری ، به آغوش گشاده ینعمتها و جنگلها و آبهای شیرین فراوان پا نهاده اند.

کسانی ، در جمع بهره وران زمین ، پای می گیرند  و نسلشان فراوان می شود که، کو له بار سفرشان ، پر توشه و مالامال باشد از نماد های پر نمود فرهنگی ی غنی و اندیشه های تابناک و رفتارهای همگان پسند. بی بزرگنمایی های تو خالی و سر کوبگرانه. با زیر ساختهای باورمندانه ی انسانی مدار ، و نقش رنگین زبانی شیرین گفتار همزاد آدابی خورشید رفتار.

با هنری فرا گیر ، و موسیقی ی کار آی جهانشمول بر متن رقصهای آیینی جانفزا. ادبیاتی پر کشش، داستانهایی پهلوانی ساز، تن جامه های زیبا، جشنهای معنی دار، فناوریهای زندگی آفرین و کشاورزی خلاق همه سامان یافته بر تار و پود . برابری و برادری. آدمها، نه برای گریز از فرهنگ نیاکانی یا خستگی و دلزدگی، راه سفر به دیگر دیار ها را بر می گزینند؛ تا زیر قبایی نو پناه بگیرند . که گزینش جانپناه های دیگر، راه  نوینی است ؛ برای نفس کشیدن و بالیدن و رسیدن به فضاهایی باز تر جهت پر دادن به پرنده ی اندیشه وری، نو آوری در تمام زمینه های رو به گسترش فرهنگ خانواده ی بشری.

وانهادن زادبوم، جانکاه است و هرگز فراموش نمی شود؛ اما، آن کسان ، که، بذر فرهنگ نیایی را ، در دیگر زمینی زنده و بارور می کارند؛ به انسان ، یاری می رسانند.  زمینهای سترون، نسلها و بذرهای اندیشه های بالندگی خواه را در خود می پوساند و نابود می کند.  ملتها، اقوام و آدمیان در آبگیرهای پاک فرهنگهای رنگارنگ، زنده می مانند؛ نه در ماندابهای کویری، کهنه و پوسیده. نوا اسکوشیا ، چیدمانیست از نمادهای گذشته  و هالیفاکس، گنجینه ای از دیدنیهای زیبا.  هر گوشه اش، یادواره ای تاریخی دارد حتا ، گورستانی یاد آور مصیبت غرق کشتی ی تایتانیک.

یا هنوز پس از سالیان دراز، واحد ۷۸ اسکاتلند در موزه دژ نظامی ی شهر، هر روزه ، به شیوه ی سر زمین مادری، مراسم سنتی ی  تعویض گارد را باورمندانه بجای می آورند ؛ چه ، می دانند؛ کجا و برای چه باید، سنت دیرین ، انجام پذیرد. در فاصله ی چهل و پنج کیلومتری شهر هالیفاکس، به سوی نیمروز (جنوب )  روستا بندر ماهیگیری  “پگیز کوو  ” بسیار دیدنیست.  راه تا روستا ، صاف و جنگلیست با چشم اندازهای دریایی.  پاساژ هایی که از میان درختان باز می شوند،  آبرنگهای استاد نگارگر طبیعت ر ا در آبی آب صاف میان شکافسنگهای مالیده و لجنگرفته، ،به نمایش می گذارد.

روستای یگانه ، یکسره بر سنگ خارا نشسته است و کرانه، خر سنگهای بزرگیست که از قلب زمین ، جوشیده ،   بی دامن گسترده ی ماسه ای.  تازیانه های کوبنده ی باد و کشندهای بلند آب و آبخیزهای هیولایی اقیانوسی، گرده ی گرانسنگهای گرانیتی ی پر ترک و پیر ، را ساییده.  پنداری، زیر سایه ی کشیده ی فانوس دریایی، به دیدار نهنگهای کنار هم لمیده ، ایستاده ای.

تا برد دیدن، ، آب سرمه ایست که بر سنگهای ابلق، خیز بر می دارد. پوشش تنک گیاهی بر نازک خاک، از آبگاه اقیانوس خیزنده  ، می آغازد و بر کمرگاه تپه های بلند دور از آب،  سوزنی برگهای پراکنده ، رویید ه اند. تا شهر دیدگاه ها ، شگفت انگیز، آب، آبروی زمین و آدمی، بیننده و پیماینده ی راه است. بایست، حس مذاب در اندیشه را ، وانهاد ،  با شهر درختان سبز و بیشه زاران گسترده و خیابانهای پر نشیب و میدانها و موتور سواران و دوستداران جدی هنر تتو وداع کرد و به کارگاه زیستن ، باز گشت.

ساعت از نیمه شب گذشته است  باران تورنتوی بزرگ را شسته ، راه ها روشن و شب آغوش بر مسافران ، گشوده است.

**********
تورنتو
۲۳ دسامبر 2010

جشن عروسی در گالری

هوشنگ سارنج

نبض تپنده ی کلانشهر تورنتو ، پای دریاچه ی انتاریو، در کهنه محله ی Distillery می زند؛ با کوچه ها و خیابانهای سنگفرش و هزاران نماد قدیمی دیگر. چهل سازه ی زیبای سبک ویکتوریایی ، مجموعه ی آبجوسازی و تقطیر و عرقکشی ی گذشته است که روزگاری بزرگترین در سرتاسر امپراتوری بریتانیا ، بوده است.

ساختمانی پنج اشکوبه ، از آن میان ، تاریخ بنای ۱۸۵۹ میلادی را بر پیشانی ، دارد. آن محله ، امروزه ، در برنامه های گسترش شهری، بین خیابانهای “چرچ “، “میل “، ” پارلمان ” و  ” لیک شور کهنه ” زندگی می کند و  پس از گذراندن دوران پناهدهی به بی سر پناهان، در سر انجامی نیک ، به کانون گالریهای نقاشی و آتلیه های عکاسی و نگارگری و دیگر فراورده های هنری و هم، بوتیکها و رستورانهای گرانقیمت، بدل گشت. یکشنبه، یکم آگوست ۲۰۱۰ ، در محله ی دیسیلری، عاری از ضجه ی خود رو ،یا ، هراس از تنه خوردن ، و لغزیدن ، بازار روز ، چون یکشنبه های دیگر، زیر آسمان آبی بندری، هردم، شکفته تر می شد.

بساط خرده فروشان ، زیر چتر خیمه ها می گسترد و دود کبابهای محلی ، جواهرات بدلی را خوشبو ، می ساخت. گردشگران، لابلای خیمه ها و زیر سایه بانها، می گشتند به خرید یا خوردن.  سه عروس هم، عکس یادبود می گرفتند؛ همه مردم، شاد و همیار جشنیان . ساعت پنج بعد از ظهر، گالری Thomson ، برای بر گزاری جشن عروسی نوه ام – گلنار – تحویل ما شد.

سه تالار بهم پیوسته ی ساختمانی یکصد و چهل ساله ؛ با سقفی عریان از پوشش و استخوانبندی الوارهای نمایان. بام را ، دیوارهای آجری جانبی و ستونپایه های فلزی ی تقویتی ، استوار ،می دارند. دیوارهای پایه ای و جرزها ، با آجر سرخ و ملاط سخت و بندکشی ، تا چسبیده به خرپا  و باربرها ی چوبین، شش متری ، بالا رفته اند. روکشهای کهنه ی هر دیوار، نیمی بر کار، مانده ؛ که، زیبایی ی ویژه ای از رنگهای سوخته آن ، بیرون می ریزد.

تراوش رنگین کمان فانوسی ، در فضای خیالانگیز نیمه تاریک، هماهنگ با رنگ خاکستری ی لایه های سیمانی و سبزی ی در و پنجره ها در بافت ساروج آسیب دیده و متخلخل کف بندی،همنشین  تنگه های خالی شده ازدر های پوسیده ؛ باز دم سردابه های شرابسازیهای کهنسال را ، به مشام می رساند. در امتداد سه دیوار نو ساخت ، با رنگ ارغوانی ، تابلوهای نگارگران ، دیوارهای مانده و ستونهای آجر نما را تا انتهای تالار های دیگر، پوشانده اند.

نقشها همه  آبستره، ولی نه در یک سطح و هم مایه، بلکه، پاره ای ،تنها، ترکیبی از رنگها و نمایش توان رنگ آمیزی است؛ چند تایی هم، کلا ژعکس نقاشی و چهره پردازیهای ترکیبی با قلمهای تند و سریع. بیشتر سوژه ها آدمیست ؛ مانند عروج ، از میان آتش تا بلندای رهایی. پنج دقیقه پس از بیرون رفتن بازدید کنندگان ، چیدمان تالار برای جشن عروسی آغاز شد.

میزها ، با شمعدانهای روشن  و گلهای ارکیده ، تند، ، آذین شد. در تالار کناری – که آشپزخانه است و روزهای عادی نمایشگاه و فروشگاه یک گونه پنیر معروف کبکی –  ردیف صندلیها رو در روی جایگاه مراسم عقد چیده شده بود میهمانان نشسته به نوای آرام موزیک آسمانی ی برامس گوش می دادند. همنوایی ساز چلو با ویولن ، در ، تراوش بوی موسیقایی ترکیب های معنی دارمراسم با حجم های آزاد از قید قابها ، پیام سعادتمندی را فریاد می زدند. عقد که جاری شد و دفتر ها قانونمندی پیوند زناشویی دو جوان را اعلام کردند؛ میهمانان سر میز های خود رفتند. دیدم شگفت ، نشستی شد .

همگان پوسته ی خلق و خوی روزانه ی زندگی خود را شکافتند و به جهان پاک کودکی باز گشتند ؛ بیریا ،ایثار گرمهربانی بودند ؛ بی تنگنظری ، فراسوی تیره اندیشی، چرخ می زدند ؛ چه آنکه ، جانش در سایه است ؛ تاب ماندن ، در گرداب ساده دلی را ندارد و می گریزد.  آن جمع پر جلوه، بار سنگین تخیلات رنگین و جهیدن به دنیای خلقت نخستین را، ، از تنگنای زهدان همبستگی ی بشری می تراوانید  عروس و داماد پروانه آسا ، در بوستان حس و حال نقش ها ، بی هیچ ، غروری ، جانمایه ی ساده باوری را ، برپهنای رنگدانه های اندیشه بر انگیز ، منگنه می کردند.

عروس ، مرغ بهشتی شده بود ؛ سبک در پرواز و پرهای کاکلش در رقص.  ساعتی پس از نیمه شب ، سایه ی دکلها بر کرانه ی آرام دریاچه ی خفته، می لرزید ؛ گاهی ، سکسکه ی قطارو هوهوی آبشاری اتومبیلها ، بر رودخانه ی شاهراه بزرگ، سکوت را می شکست.

لیموزین، بر سنگفرش خلوت شب، چشم براه عروس بود و داماد. راه پر چراغ بود و روشن، زنجیر روشنایی ، تا دور دست دیدن ، به سوی شمال و تپه ها پیش می رفت. سوار بر سمند خیال برگذشته سفر کردم؛ دار آباد را پیمودم و کاشانک را ، به کوچه ی عسکری رسیدم؛ عروسی دختر کوچکم بود که حالا ، موهای سپیدی ، بر شقیقه هایش نشسته است. به گناه اجرای یک سنت اجتماعی، جشن ما بهم ریخت . پاسی از نیمه شب که از کمیته باز گشتیم؛ همه ی محرمان فامیل رفته بودند. نشستیم و به هم نگاه می کردیم. بیست و چهارم اسپندماه بود.  نسیم نوروزی ، کوچه های پر پیچ و چم محله را جارو می کشید .

**********
دوم آگوست دوهزار و ده
تورنتو