شهر بلور آجین

هوشنگ سارنج

آفرینش , توان شنیدن ناله های بشری را, ندارد. و دگرگونی ی آن, به کار پیوسته و کوشش آدمیانش , بستگی دارد.

آری , تورنتو , هنوز بلور آجین است. هر درخت , با شاخ  و بال شکسته اش, چهلچراغ است و قندیل یخین بی سقف آویز. آفتاب از پشت ابر پاره ها , توان ذوب ندارد. سرمای روزهای آخر پاییز , دست در کار هنر نخلبندی در چنین سرمای گزنده ای برفگیر شدنهای پی در پی , به سختی کار , می افزاید.

هنگامه ی یخ بارش آسمان, همه چیز , درختان , و سیمهای انتقال نیروی برق, گذرگاه های پیاده و سواره, تن به شوریدگی برفپاره های یخین , می سپارند, تا , توان آدمی , چگونه , آزمون پس بدهد. زمین که از نفس گرم افتاد و   سیمها, که زیر سنگینی یخ , بریدند؛ زندگی از گذران, وا  می ماند.

پیشه و خانه و  راه  , می ماسد. آب بند می رود .خود روها , و مترو , و رفت و آمد , زمینگیر , می شود. اما… آنچه چشمگیر است, نیروی کار فرازمند , دلسوز ,و کارآمدیست که شبانه روز , می کوشند ؛ و سازمانهای پشتیبان از هر نهاد دست اندر کار, در پی ی کار بست هر چه زودتر می باشند.

تا , جان به زندگانی , و روند آن, باز گردد. هسته های ویژه  باز آفرینی , و باز سازی, در اندیشه ی رهایش گرفتاران , می باشند و به سوی ویژه یا, سفارشی جانی خاص ,نمی نگرند؛ چه در دوران آرامش, از مدرسه, تا, پادگان,اندیشه یاری رسانی ی همگانی و بی مزد نقد , آموخته می شود. و در این راستا, برای خاطر کسی, یا غزل غزل های سلیمانی, کاری سر نمی گیرد.

**********
٢٧ دسامبر ۲۰۱۳
تورنتو

شوشتر

هوشنگ سارنج

آدینه روزهای مسجد سلیمان را، جان به سر سبزی و سایه گستره های پهن درختان کنار (با ضم ک ) ، در میان زمرد جالیز های کاهو ، و بوی خوش گلهای باقلا، می سپردیم و گاه ، بر سریر بند میزان، ، در بامدادی خنک، شانه بر، آفتاب ، ناشتایی ی قلقل، آمیخته با سر شیر ، همراه خانواده های نژاده ی یدالهی و نیکخواه، جشن، می گرفتیم. ازشهر های دیدنی و زیبا، در بافتی، ویژه، شهر ایزد بانوی آب آفرین (تشتر) است.

گروهی باور دارند که شوشتر را ، شوشین دخت، همسر یزدگرد ساسانی ، آنجا، ساخته است. و فرا سوی شوش، بیشه زاران بس ، جانمند و پایدار کنار، بوده است . از دروازه ی شوش  ( شوشدر )که به شهر پای می گذاریم، چشم ، بر پهنای آرام و پر آبروی کارون و بند میزان، می گشاییم.

ایرانشناس بزرگ ، گیریشمن ، نوشته، ماندگاری انسان، در شوشتر، ده هزار ساله است. والتر هینس ، عیلام شناس هم، باورداشت؛ شاید شوشتر، همان، آدامدن عیلام ، باشد. و کاوش های باستانشناسی، در تل ابو چیزان ، هم رد پای هفت هزار ساله را، نشانگر است. کارون به شوشتر که می رسد؛ و به بند میزان، که سازه ای سنگ و ساروجی ی چند دهانه و دست ساز است؛ آب را به دو شاخه ی گرگر (دودانگه) و شطیط (چهار دانگه) بخش میکند.

بر سر شاخه ی گرگر، آبشارها و زیباترین و کهنترین، سازه های آب و بند و آبگذر های زیر زمینی و اس آبگردهای هر سازه ی آبچرخ ،با دست توانمند انسان باستانی ، در آبکنار کارون، آفریده شده ، که شگفتی آفرین ترین، همان، آبگذر گرگر است که، نخستین، دگرگونسازی دست ساز بشری بر روی زمین ست. شاخه ی چهار دانگه (شطیط )هم، از بند بزرگ ، شناسیده به شادروان شاپوری (پل-بند قیصری )می گذرد تا، زمینهای غرب ششتر را آبیاری کند.

بالا دست شادروان، شاخاب دآریون ( دارا، داریوش ) هم از پیکر کارون می گسلد. هر سه، پس از چرخیدن پیرامون آبخست ( جزیره ) ی میاناب و آبیاری آن، در نیمروز (جنوب )شوشتر، جایی ، به نام  بند قیر ، بهم ، می پیوندند و رودخانه ی دز هم به آنها پیوسته، با نام کارون بزرگ، به سوی اهواز ، پیش می رود. تا پیوستن به اروند رود و سپس ، خلیج پارس. بافت کهن و زیبای شوشتر، در آغوش شاخابهای گرگر و شطیط و داریون و  رقت، بر پای  است. که در گذشته، دو بخش  ” کهواز  ” و ” مو گهی ” می نامیدند و چهارده برزن بوده است. بافت بر پایه ی نیازهای زندگانی روزمره ی بشر گذشته ، سامان یافته، کوچه های باریک با دیوارهای بلند سایه ساز و خانه های دو یا چند اشکوبه ،کنار سایه بانهای گرما شکن، و سردابه ها و شوادانهای روز خواب ، در زیر تمامی خانه ها ی به هم راه دآر هر برزن ، که راه گذر ها ، تا، کرانه های رود خانه پیش می روند.

این شبستانها، و گذرگاه ها چند کاره، هم گرمای جانکاه خوزستان را با ، هوای خنک زیر زمینی و بادگیری هواکش های خود، در هم می شکست و هم گریز گاهی ، برای روز های مبادی جنگها، بوده است. نمونه ی آجر چینی ی یکتا  “خوون چینی ” را   در دزپول می توان دید . که آجر کاران ، گلکاران ،گچکاران و استادان والادگر (بنا) از خاک چه افسانه های دیدنی به یادگار نهاده اند.

**********
تورنتو
١٦ دساامنر ٢٠١٣

ضمیر منفصل فاعلی

هوشنگ سارنج

همه چیز از شب فرود فرشتگان به زمین ، آغاز شد. و سینه ی مرا سنگینی بختک زیر خود خرد کرد. پاهایم دیگر نجنبیدند . موجی سرب آسا ، آرام، به سوی گونه ها و گردن و سرم، لغزید . به نرمی و سردی ی ماری. هر چه ، کوشیدم، که بگریزم؛ در توانم نبود. دهانم به فریاد کشیدن، یاری نمی داد و لبها ، همراه هر واج ، کش می آمدند. و آواهایی هم که از آسمان می آمدند ؛دایره ای بودند و با مفاهیم ذهنی من، سازگاری و هماهنگی نداشتند.

همه جا، در و دیوار و عکسهای پیرامونم ، مزه ی خاکستری داشتند؛ بی آنکه آنها را بچشم. فلز و چوب و دستگیره های برنجی ، غوطه وردر آوای بم ریگهای آبی و سرخ، بوی ارغوانی می دادند. بختک که رهایم ساخت ؛ از لابلای چسبندگی ی اندام من به خوابجامه، بوی قهوه ای پنبه ی سوخته با پیچ و تاب رودخانه ای ، از پنجره ی نازک رها شده از دیوار بالای سرم، می گریخت.

سبکی ، در من تا اندازه ی پر روی رانهای کبوتری، رسیده بود. آنگونه ، که چند بار ، تا سقف اتاق ، با لا رفتم و در بازگشت، تا انگشتان پا، لوله شدم . و درونم، در شناسه ی گسسته ی کار واژه ای، وارونه شد. تا اینکه ، از چشمانم، نت فا، بیرون می جست. خانه ی آب و سنگ هم در نت پنجم بود. بی فشار، انگار در حریر بی آوایی، بر تخت روانی بی گرما، بی سرما، لای طاقه ای، ململ هفت رنگ، از جنس پژ واک ، پیچیده می شدم.

سوار بر گردونه ی گرد، گل قاصدک را با خود می کشآندم .رویایی و بیرون از قانون کشش ریزه های خاک به خاک. سرمای برف ، جامه ی خاکستری ، بر همه جا ، گسترده بود. حتی ، سوزنی برگها ، هم خاکستری می نواختند. زخمی بر زمین،دهان  گشوده بود و گروهی، از آن می چشیدند تا مزه ی خاک تازه را ، در تنهایی کلاغ های رقصنده و بازیگران چرخه ی دروغ نماییها، چهچهه بزنند.

قالب ضمیر  منفصل فاعلی را در جعبه ای چسبنده و پر یادمانده های پاتیل همه ی رنگها، فرو بردند و با پشت دستهای ناشی، به دهان فحاش  و خونین تاریخی ی زخم، خاک سیاهرنگ و خشن را پاشیدند تا با تکه تکه کردن  زمان مانده ، به سوی چینوت پل ، شنا کنند.

در خانه کسی گفت : این هم از این. با آن گنجینه ی بیماریها، که، سر مایه اش بود.

*********
تورنتو
٢ نوامبر ٢٠١٣

شعر و شاعر (٢)

هوشنگ سارنج

شعر ، ترکیبی هنرمندانه، از واژگان کاربردی ی گروهی، همزبان است. حرکتی موجی و فراگیر است از ذهن خیال انگیز ناب شاعری تا، شعور دریافت کننده ی شنونده یا خواننده ای قابل. که در راستای معنی بخشیدن، به سوی آرمانی بلند پایه، پیش می رود. هر، نمای ساده ، از دید سراینده، پاره گلی از رس ، می باشد که بی آمیزه ی رنگ یا چیزی دیگر ،زیر پبجه های استاد کوزه گر، بر چرخ گردان ، در شکلی گیرا، و هدفمند، آشکار می شود.

هر پیوند واژگانی هدفمند، سرازیر شده ازذهن شاعر ، چون ، قطره ی روغنی ی نفتی، چکیده بر آبست ؛ که از نقطه ی فرود، چرخان بر لایه ی رویین آب، پهن می شودو افسانه ی رنگ، تبلور می یابد. تمام نمایه های ذهنی (ایما ژ ها )آرام، از پیوستگی ی ساده ی دیداری و شنیداری، می تراود و تا پایانه ی گستره دید و بینش گیرندگان خیز بر می دارد. دیدن و برداشت، یگانه، بند پیوند ، بین سراینده و خواننده ی اثر ، است. چه، هر شعر ، خواننده می خواهد تا از، مالکیت سراینده بیرون شود. و سروده ای که، برتار و پود اندیشه ی نا تنیده و بی پیش زمینه ی آشنا، و توان فرا فکنی ی احساس های پروریده ، بر آمده باشد؛ از شخص سراینده است و زبانی هم انبازبا دیگران ندارد.

سرایندگانی که خواستار استفاده ی ابزاری از سروده های خود هستند؛ اغلب از جنگ ابزار ایدیولوژی و ترساندن ، بهره می گیرند. و آن کسان که جانمایه ی شعر را بیباکانه چونان سربی گداخته از، گلو می پرتابند و برهنه پا ، بر سر آتش یا تیغاله ی خلنده می روند ؛ شاعر تمامی ی جهانیانند.

**********
تورنتو
٢٨ نوامبر ٢٠١٣