آفرین رهایی

هوشنگ سارنج

هر بامداد که من , رو سوی آفتاب, بر تو درود می دهم , آن بانگ  آشتی است و درفش سلوک.دستان من , که شیرابه ی دردند و  خواستن, گوشان , به سوی شنیدن دارند. من هر چه می کنم؛ همه کژراهه, است. گویا به ویرانگری, این دستهای فرومرده و نژند, آفریننده اند. ای آفتاب رهنما  ا بر ما بتاب, که مردن , سزای کار , نیست . بر ما بتاب ,که گریزش, یگانه راه نیست. این آسمان خانه ی ما, همواره ابریست. این خاک خسته ی ما, سربی و گل اخرایی است.

**********
٨ آگست ٢٠١٤
تورنتو

سفره ی گرنیکا, هنوز گشوده است

هوشنگ سارنج

ای کور های همه عالم گوشانتان, مگر کر است؟ آن آب شور که به دریای مرده است؛ از رودخانه ی اردن نمی رود. جاری ز چشمهای بسی مادر است. من تشنه ام و آب در سراچه , به زندان, هر بامداد, به امید آشتی, خیز می برم, تا سراب. ای بحر مرده, پیر گشته از زمان هود, دریاب من تشنه ی برادری. ای آب آتشناک, هر روزه می بری تو گلو های تشنه را, من تشنه ام و آب مانده در سراب .

بر سایه می دوم, تا نیمروز مرگ, در هر کرانه, نا برابری , باز هم می کشد. گوش شما همه کوران , مگر کر است ؟ فریاد ضجه ی انسان دردمند, با آب شور اشک شسته می شود ؛ اشکی که آب مرده ی دریاچه را, لبریز می کند.

**********
٢٠ جولای ۲۰۱۴
تورنتو

د.د.ت ٧٥ درصد

هوشنگ سارنج

آسایش و گردش فرزندان کار, رنج و کار پیوسته است. راه, بسی دور بود و گرمای تیر ماهی, در جاده ای خاکی و پر دست انداز. من ته جیپ, روی رختخواب پیچ خودم, بالا و پایین می پریدم و غبار راه را می بلعیدم . جلو , پشت فرمان, مهندس جیم , رانندگی می کرد و کنارش, مهندس میم , نشسته بود ؛ که بچه اش را درس داده بودم و ایشان بجای مزد مرا , به کار می برد .

طرح مارشال بود اصل چهار ترومن و چرخ پنجمش “ریشه کنی مالاریا”. اکیپی که مرا برایش می بردند؛ در اردستان بود. شهری از تاریخ مانده – در شمال اصفهان  – با معماری زیبای کویری , از خشت خام و کاهگل. و جاهایی هم, با آجر و گچ, زیر تاقهای بلند ضربی که, در آنروزگار , روستاهایش , با شنهای روان , بلعیده می شد.در راه, روستاهای خشکیده و مرده, تا زانو در شن نشسته, اندوه ویرانی را , فریاد می کشیدند. آنها ,آنقدر کوچک و از هم, دور افتاده بودند خیلی تند, در غبار بر آمده از گذار جیپ, پنهان می شدند.

راه بر گرده ی کویر , پیچ و خم بسیار ,بر گلیم نرم ماسه های سر گردان داشت . باز پیچی دیگر , باز دیواری درمانده و سرک کشیده از خفقان ماسه های درخشان , گرد کوهکهای ساییده و سنگپاره های سیاه. و خارستانهای تنک (با ضم تا و نون ) و خاک لیسیده ی تشنه لب. مرا , در روستای “چهارباغ  ”  جایی غریب و کم خانه , پیاده کردند. باریکه آبی نازک از مظهر قناتی پیر , ستون مهره ی روستا , بود. بچه های سمپاش, زیر سایه ی چند درخت بید پوسیده تنه, با شاخه های نزار , و برگهای باریک گرما زده , چشم به راه  ” محلول ” بودند ؛ تا , در سمپاشهای برنجین , بریزند. محلول ساز , مردی از تبار رنج پیدآر , سالمند و شاگرد فروشگاه لوازم یدکی خود رو , ریشی سپید دآشت؛ با چشمانی درشت و ابروانی پهن , سوار بر پاهایی پینه بسته که, سخت و بد راه می رفت؛ ولی مهربان که به مرخصی سالانه , برای در آمد بیشتر آمده بود.

همه برای دریافت مزد بهتر از عمو سام , به نوشیدن سم  د.د.ت , خود را مهمان کرده بودند. شب که خورشید می خفت, تنور بیابان ,که شنهایش ,پخته بود تا پگاه بیابانی گرما, پس می داد. و شغالان گرسنه, موسیقی کویر را ساز می کردند.و کارگران خسته , شب نشینی درتفرجگاه را … جشن, با سق زدن نانپاره های صدقاتی , که از شکم روستازادگان گرسنه , بریده و همراه دوغی آمده بود ؛ آغاز می شد. و در پایان غروبی ,غم  انگیز, بر پتو  هایی گر گرفته , دراز می کشیدند, تا , شبی بیداد گر از گرما و گزش پشه و …را به بامداد خنک کویری برسانند.

من یکی از دو سر کارگر گروهمان بودم و خط نویس .  قلم مویی داشتم و یک قوطی دسته دار , در آن, گل آخرای آبزده, پشت دیوار هر خانه , یا , آغل ….سمپاشی شده می نوشتم؛ د.د.ت ٧٥% . با وسواس یک نقاش . چنان , آرام, قلم را در خم دال , می گرداندم ؛گویا استاد غفاری بر پرده ی کاخ گلستان, می نگآرد؛ یا غزل سرایی, نگاهش, در پرگار زلفی , می گردد. پس می رفتم و چرخش دال را با کشیدگی  تا  می سنجیدم؛ و با شادمانی در ژرفای دل تپنده ام, به دیدنهای بسیار , می اندیشیدم….اینبار در خیرگی به پایداری چهار چوب دری ستبر با گلمیخها و کوبه های زیباتش فرو می رفتم و چون به خود می آمدم ؛ و از فضای خیال انگیز هماهنگی آهن و چوب و خاک زرین کاهگل بیرون می جستم؛ درد دوری از خانواده بر دل پانزده ساله ام چنگ می انداخت.

بامدادی دیگر , راه ما, به سوی روستای  ” جهان آباد ” بود . آفتاب کویری همه جا, گسترده بود؛ بی سایه ای , حتی باریک. باارکش جمس ارتشی , بچه ها , با ر و سم د.د.ت را با خود می کشید. و غبار , همچنان در مهابانگی دیگر, کهکشان راه شیری می آفرید. در خط دید ,حلقه های هر چاه از زنجیر کاریز , تا سیاهی روستا  یی در افق , می رفت؛ و تن  خشک و بیرمق را در تنهایی سالیان, به آفتاب سوزنده , سپرده بود. آب مکیده از  زمین در جوف خاک سترون, آرام و دور از هر نگاه , به سوی زندگانی می رفت. به نا گاه جمس از نفس کشیدن و زوزه فرو افتاد. و همه در چنبره ی کمند کویر گرفتار آمدیم. سقف قنات زیر سنگینی حجم بار ,  فروریخته بود. در دوزخ آفتاب و هرم شن , در اوج ناچاری , به خود می تابیدیم. چه , جنبنده ای دیده نمی شد. در پیچه ای از ترس تنهایی و بیابان هراسناک و غربت درماندگی, باد هم زوزه می کشید و جریان فرو رفتن در شن , هر دم نیرو می گرفت. شن روان ,چون  رودی با پیچ و تاب , می غلتید. راه نفس بند آمده بود ؛ اگر قد هایمان بلند تر بود می شد به ستاره ا  ی درخشان , دست آویخت.

باد سرمه بیز , سخت تر شد ؛ برای رهایی از یورش شن, درون کیسه های خالی د.د.ت خزیدیم. و تا بامداد, در آن جای تنگ و خفه کننده , جان کندیم. فردا روز , که روستاییان , بی آب ماندند,؛ برای آب آمدند و هنگام, فرو رفتن خورشید در اقیانوس شنهای روان, ما هم رهیدیم… شب در جهان آباد, زیر شمد تاریکی , در گرسنگی پر مدت,جل های خود را گستردیم. روستاییان که به از شهر آمدگان دولتی اعتمادی ,داشتند, به مهمانان نا خوانده ی ریشه کنی مالاریا, کنار فاضلاب , زمین کود ورز  را جای خسبیدن دادند.

**********
١٠ مارچ ٢٠١٤
تورنتو

گلبرگها می پژمرند

هوشنگ سارنج

دور از هیاهوی خیابان بزرگ، ته کوچه ای ، که خانه های سد ساله دارد و درختان بلند کهنسال.  کلیسایی کوچک ، با کلاه کشیده ی برج ناقوس ، زیبا و گلبهی رنگ  – از کاتولیکهای اوکراینی  – پشت به گورستانی سالمند ، بر فراز بیشه ای نشسته است. با پایین رفتن از پنجاه پله ی سیمانی و دستگیره دار جانپناهش، به درختان بید دیوانه و صنوبرهای پنبه ای و سرخ سیبهای آرایه ای و…میرسیم ؛ که سایه سارپهن شده بر سریر نی های افراشته اش، به دنبال جویبار پیچنده ، می رود تا پیش پای  خستگی.

بایستی در اصفهان بوده باشی، نیمروزی بهاری و آب هم، در مادی ی نیاسرم، خیز بردارد ؛ تا بوی خوش شکوفه های انگور، در پرنیان نرم گرمای خیس، شیدایت کند.  چمیدن آب بر  بستر خاک، در همسایگی بلند درختان کبوده و چنار و توت ،به همراهی کف زدن پهن برگها، ترانه خوان شود. سنگ گورهای خارایی ی سیاه یا اخرایی، با گلهای پلاستیکی ی رنگ باخته از کنار گورگاه ها ، می گفتند؛ هر کس ، از کاروان زمانه اش، واپس بماند ؛ مرده است و در آرامجای خاموشان،رسوب خواهد کرد.

بی کسی ی گورستان بیشه ای ، بوی آشنای آب و سبزه و فریاد یک قرقی ی گرسنه ، مرا تا مرز مرگروز مادر پیش راند. نیمروزی در بهار ، با بچه ها گرم کار بودیم .  انگشتی ، آهسته، در کلاس را، کوبید.  ناظم بود. نه   با چهره ی همیشگی . موهای سپید کناره های گوشش، نجابت و پیری ی زودرس و خسته را می نمود. مرا ، با چشمان پر غم ، نگاه می کرد. آرام، دستش را پیش آورد و کتاب را از دستم گرفت و شرمناک پرسید : ” شما کسی را در بیمارستان علی اصغر بستری داشتی ؟ ”

تا رسیدن ، می دویدم  و به یاد آوردم  که ناظم ، گفته بود “داشتی ” ،  پس ، دیگر، نداشتم . پاره ای، در راهرو ها می دویدم؛ جایی ایستادم و دستگیره ی در ی بسته را چر خآندم . مادر، میان تخت ،به پشت و چشمانی باز، بی حس دیدن . نه انگار که، شست و چهارسال سخت زندگانی همسنگ با زمین را با خود، جابجا، کرده بود. تندیسی نرم و بی توان چیدن گلهای کمرنگ ملافه اش، دراز کشیده و آماده ی بدرقه به جهان فراموشی بود. یکباره ، دلم گرفت ؛ که آن دستان بی توش، دیگر نمی توانست لقمه ای  بگیرد؛ یا پیاله ای آب را. آن هیبت مهربانی، با توشه ی تنهایی به سفر می رفت.

ثانیه شمار تلاشی ی او آغاز شده بود. و من در پی آن نبودم  که او دیگرنیست ، تا از مساله گو با ایما ، بپرسد، من که زبان باخته ام چگونه نماز بگزارم ؟یا ، سهم آش های نذری او چه خواهد شد ؟ یا کارهای نکرده به تن، یا سر زنش های مغیلانه ی بشری، یا مشهد های نرفته، و ، یا، دستواره های به امامزاده نریخته……..دلم می سوخت که او دیگر نبود ؛ تا، پرواز پروانگان رنگی و کبوتران بیگناه سپید را ببیند؛ یا، رقص آب را در بستر رود ، یا، آبی آسمان را.

دلم می سوخت که او دیگر نیست تا رشد گیاه و شکفتن گل و خنده ی بهار و خشم طبیعت را ببیند . نرمش نسیم و سردی ژاله را بر سر علف ، حس کند. مزه ی خوش آب و تراوش دانه های عرق ، بر گونه های کار را بچشد. و تاریکی هولناک زیر آسمان پر ستاره و کهکشان راه شیری و باری دیگر، بازگشت دنباله دا ر هالی و…..تمامی مهتاب شبهای چهاردهم را، ببیند. کسی به شانه ام زد. و گفت ؛کمک کن تا او را بپیچیم.  گفتم: نمی توانم، او مادرم، بود.

*********
تورنتو
١٢ آگست ۲۰۱۴