ناقوس‌ها را بنوازید

هوشنگ سارنج

من ایستاده‌ام ؛ راست، گوش به‌‌ فرمان دیگری. چون طناب دار، یا، ریسمان بلند ‌یک ناقوس. با بوی چرب سوخته ی آدمی ، که ، از پیشخوان ا جاقش ، آمده ام. ما، آموخته ایم که، چه گون، بر دشنه‌های تیز چو الماس ، بوسه‌ها زنیم. یا، با شگردی دگر، خون گرم را، بر نطع ماسه‌های داغ، یخپاره‌های منجمد کنیم.

آی‌ اهریمنی مردان؛ با لباده‌های آبری رنگ آی‌ سیاه جامگان متوج؛ با خاج‌های مذهب ؛ زمان ، برای گًل آلودگی ، مناسب است. پای‌ها را برهنه کنید ؛ تا آسوده تر ، بر ، کرت‌های باورتان، ترکتازی کنید. این گردابهای خون ، که ، به جای آب، گودالها را گرفته است؛ از چشمه سارهای ذهن پوسیدتان، آغاز گشته اند. ناقوس‌ها را بنوازید. بیچاره آن کسان که به آزاد راه گالیله‌ها ، نرفته اند. ناقوس‌ها را بنوازید.

**********
۹۳/۱۱/۲۶

نعره های گردآفرید

هوشنگ سارنج

من جنگ خونین فسانه های خود را, می گشایم و می خوانم. چون موری پا شکسته ی پایمال . در سرایی, که از   ,فراز بی بلندایش , هزار پاره, از هستی ی اندوهگین, می ریزد. گردآفرید سیه کاکل, نهفته, خرمن گیسو را, میان, کلاه خود,حجاب . آن زخمدار, دالدر بر یال, خاک مرده ی اسپید دژ , مهمیز می کشد. جا یی که پهلوانش در بند است. و   حصارش  بی بآرو . ای شهسوار, بی اسبی تازنده  زین , بر شانه  باروهای بستان, خوشیده , نهاده  با پاهای بر آتش, متاز. داغ رکاب , بس نیست؟ چه در توان تو مانده  جز قصه های دوزخین , بر پرده ی درویشان, دوره گرد ؟ هنگام زمزمه ی اوسنانه های درد, چشمان تن , آن پنجره های نیمه باز , یادهای شیشه ای رنگین, خرد می کنند ؛ با رجم, نگاه های بی توش و حال. این کینه نیست. آنان , به سیخ, زبان و آتش تب, مثله گشته اند. تالار, کوچک, تفته , در سکوت و شکستن, نازکآن, خیال, می تپد چنان. در بهت, رجز خوانی ی آن غریبانه ها. بایستی نشست و سوختن, ققنوس را نظاره کرد. در پشت, ویرانه های دژ. در روشنان آذرخشی ی وهمناک مرگ.

**********
٢٢ بهمن ٩٣
اصفهان

بازگشت

هوشنگ سارنج

در انجماد یخین هر نگاه , وهوای سرد هر کلام زندانی , با هرم نفسهایی دزدیده , کج, پر خشم و سوزنده , سیما ب وار , بر دشت نا مهربانی ی تاریک از قهر خورشید و ماه و ابر های سترون لغزیدم . آشنایی , نه ترحمی که در اجابت دستی, غریب نوازی کند. نه با پیاله ی زنجیری از سقاخا نه ای بی سنگاب و آب. یا بهار, یا شکوفه, ویا کار. تنها آشنایم, جامه ام بود ؛ که بوی تنهایی داشت  و سایه ام که با من می دوید؛ و می نشست؛ و بیمارگونه می خزید.

**********
اصفهان
٥/١٠ /٩٣

پرواز در آب

هوشنگ سارنج

پریشب تا بامداد باران می بآرید. باد هم , دانه های ریز را , به پنجره ها, می کوبید ؛ نیمی از روز هم, ابر ها هنوز , از بارش دل , نکنده بودند و آسمان آبی را, با تکه های ابر های بارنده , چند پاره می نمودند. ابر ها رفتند و آفتاب آمد. بیشه ی نزدیک ما ؛ با آب روان بین درختان و بوته زار ها ؛ دیدنی است. هوا پس از باران سرد می شود همراه با نسیمی پیچنده و خنک. در بیشه راه؛ با برگهای پخته در آب,باران و لگدها؛ پوشیده بود. زرد و قهوه ای و سرخ, بهم پیچیده؛ لایه لایه ای ویا؛ دور از هم. برگ ریزش نبریده بود ؛ برگها؛ بر بالش هوا؛ نرم؛ فرفره آسا ؛ بر ؛ برکه های آب باران؛ می نشستند.

…نه بخود ؛ که ؛ ندانسته؛ به گذشته می روم. به دوران مدرسه ؛ به کلاسها و بچه ها؛ همکلاسیها و آموزشگران ؛ مهربانیها و ستیزه ها ؛ همواره در همه ی نا  رساییها؛ خودم را گناهکارو سزاوار آنچه هستم؛ می دانم. پس از باز گشت بخانه؛ دخترم آمد و ما را به آکواریوم بزرگ شهر برد. جایش؛ پایین شهر میان, خیابانهای بزرگ  ؛ اتوبان ؛و پلهای هوایی فراوان در همسایگی ی برج بلند,  تمامی ی دنیا؛ در روزگار گذشته. سازه ها؛ هم همانند, آدمیان ؛ دوره ی مفید دارند و شکوه و جوانی؛ فرازی و فرودی.  هزینه ی بر پا نگهداشتن, چنین ماهیخانه هایی؛ آموزشی -دیدنی ؛ بسیار است و بجایش؛ دست آوردی آگاه کننده و سودمند دارد.

…زیر, آسمانه های شیشه ای یا؛ دالانهای دیداری ی سه سویه ایستادن و شناگری ی ماهیان, سبک رو ؛ را؛ در آب دیدن و از پشت, آن دیواره  دست بر سینه و باله و دم, کوسه یا سفره ماهیی کشیدن؛ حس, یگانگی و یکتایی به بیننده دست می دهد. که دریافتی ناب از فراگیری و دور شدن از آستانه ی ترسی ریشه دآر ؛ در ناشناسی و دوری از گونه های هستی می باشد. رسیدن به بیباکی ای که ؛ ویژه ی غواصان, بسیجیده ؛ در آبهای ژرف, دریاهاست. در خیمه ی زیباییها؛ آدمی ؛ پاره ای ؛ تا؛ کف, یادمانهای دوران بالندگی ؛ فرو می رود. رهرو ؛ تا کوچه پس کوچه های باز گشت به کودکی پیش می رود ؛ تا جایی که, چون زرد آلویی ؛ در آفتاب تیر ماهی بهم می پژمرد و پلاسیده و پیر شده ؛ رهامی شود. سفره ماهیان سینه به شیشه چسبانده ؛ درست؛ همرخ, آدمیانند . انگاره ی چشم و ابرو و بینی و دهان دارند و خنده ای بر لبها؛ بی آزارندگی ویا زبانی تلخ یا کینه ای یا مرده ریگی.

چسبیده به شیشه  در آب ؛ راست می ایستند و بال می زنند و پرواز می کنند. همزمان ؛ کوسه ای کشیده اندام می رسد ؛ یا؛ اره ماهیی ؛ با پوزه ای دراز ؛ که ؛ برگهای موج را سبک؛ پرگار می کند. سفره ماهی دیگری ؛ چونان کبوتری سپید و دلباخته ی پرواز؛ به نرمی ی یک هرییر انگلیسی ی پیمان ناتو؛ به نرمی ؛ سقف پروازش را کم می کند برای فرو نشستن؛ تا زمین. و برای آن ؛ هر دو بال را در آب می گستراند و با بالزدنی هماهنگ؛ آب را زیر باله هایش ؛ چنگ می کندو  از کناره ها ی پهلو ها ؛ می فشرد؛ تا سنگینی ی خود را به کول آب بیندازد. باله ها؛ قانونمندی ی هستی ی آب و هوا و شنا و پرواز را ؛ یک کاسه می کنند. هنگام, بیرون شد؛ گونه ای گیجی ؛ فراگیر می شود. از دیدن هزار لایه ی زیبایی ی بهم تنیده و چه  دردناک است این بافت آفرینش را در هم ریختن و نابودیش را نگریستن .

بیرون پرنده ها ؛ دانه می چینند . سر سوی آسمان کنیم؛ چشمانمان ؛ به دروغ می بینند؛ برج برزمینه ی  آسمان آبی و ابر ها ؛ می دود. این چشمها؛ بربنیاد,  داده های نادرست ؛ دروغ ؛ می بینند و گوشها؛ نادرست می شنوند؛ مگر سالها؛ نیست که با از دست دادن, توان, شنیدن ؛ دروغ به باور های ما افزوده می شود.

**********
٦ اکتبر ٢٠١٤
تورنتو