بر خط زمان قد می کشیم

هوشنگ سارنج

بر چارچوب, دری از اتاق, ما , خطی , تا سینه ام بود. من بر آن خط, کوتاه ؛ قد بر کشیده بودم تا مرز, پیری. مادر بزرگ را در هم چروکیده دیدم و پدر بزرگم را؛ اصلا ندیدم.

ما هر کدام سینه خیز ؛ از اندازه ها در گذریم در عکسهای سیاه و سپید ؛ تا انتهای رنگهای بهم آمیخته ی هفتگانه ها . نخ ؛ تا باریک و خیس و فتیله مال ؛ نشود از چشم, کورین هر سوزن درون نمی رود.

یا مارهای مضرس که به سوراخ,خویش اندر نمی شوند. پیری دروازه ی بلند, پیروزی نیست؛ که از دور دستها هم دیده شود . پیری سپیدی باریک, مویهای سر است؛ که آهسته می رود؛ تا در سپیده دمان, هر چروک ؛ آفتابی شود. پدر ؛ آهسته نمی بیند چونان که آهسته هم نمی شنود.

استکانش بر صحنه ؛ می لرزد. و نمی تواند نخ را به سوزن کند. تا روزی که در مغاکی بهم در خزد. می خواستم گریه کنم؛ چشمانم همتی نکرد ؛ فریاد, ضجه هم؛ در راه, گلو ؛ خشکیده بود. در پای دیوار, روبرو؛ مادرم بر پله های زمان می لرزید. و چشمان, باز, او ؛ به یاریش آمده ؛ می گریستند.

**********
تورنتو
۹ دسامبر ۲۰۱۶

۲۸, تمدن, خرابات

هوشنگ سارنج

هنوز از خلسه ی بیژن و منیژه ی شاهنامه بیرون نیامده بودم که آقای مهران, محقق , دوست, پژوهنده ام؛ کتابی پارسی چاپ, آمازون را با یک صفحه ی آذین شده به امضای یاران, شاهنامه ای , به من بخشید. ” بیست و هشت, تمدن, خرابات ” کتابیست نوشته ی آقای زردشت, هوشور, استاد یار و کارشناس, دانشگاه, تهران , نگارنده ی چندین اثر, پژوهشی دیگر در زمینه ی تاریخچه ی فراموش شده ها.

زردشت به نمایندگی از سوی لایه های فرسوده ی جامعه ای غارت زده با حا کمیت, هزار فامیل ؛ این زندگینامه را قلم زده است. من نیز , همراه با یادمانهای بر جان نشسته ام با وی ؛ در کوچه های آبشور و خیابان, ری ؛ تا بازارچه ی نایب السلطنه و سه راه, شکوفه و آب منگل و شهباز تا میدان, خراسان و فوزیه و خرابات و باغ فرید … بر دو چرخه ی هرکولس, دو تنه و سبز, نوم؛ رکاب کشیدم. زردشت, پر تجربه ؛ اشغال تهران و ایران و قحطی و امواج, آزار دهنده اش را به چشم دیده ؛ کودتای بیست و هشت, امرداد و انقلاب, هفتادو پنج هم آستانه ی آگاهی های اجتماعی وی را گسترش داده است و چنان نبوده که یادبودهای ویرانگریهای آن جنبش های اجتماعی از دید, موشکاف, یک کارشناس, جغرافیای انسانی پنهان مانده باشد.

آقای زردشت از سمنزار, یادها یش دسته گلی فراهم آورده بیش از سیصد و بیست برگ. زردشت از تبار,پولاده بهم بافته در زنگار, زمانه است. وی تندیس, نجابت ناب از ساختار, پاکان است که در زمزم, باورمندیهای راستین, انسانی- اخلاقی ؛ پالوده شده است ؛ او دنباله ی نسل,آبرو مند, فرزندان,بزرگوار, کار است که در کوره ی ستمگریهای بی دلسوزی غارتگران آبدیده شده است و بجای کاربریهای ضحاک خویی؛ کاوه ی رهاننده ی خود و دیگران از سیاهچاله های بیژن کشیهای افراسیا بی ؛ بر آمد. زردشت بیست و نهم, بهمن ماه, هزار و سیصد ده در خانه ی پلاک, بست و هشت, کوچه ی تمدن ,برزن, خرابات ؛ نزدیک, قنات, حاج علیرضا پشت, دیوار, خا وری خندق تهران؛ با ستاره ی اقبالی بلند و درخشان ؛ پا به پهنه ی زندگانی می نهد. پدر, ایشان -رضا هوشور – دل آگاه, دانا در ۷-۸ سالگی زردشت کار, معلمی را رها می کند و پس از یکسال کاسبی نا موفق با پیشه ی انبار داری راه آهن به ورسک می رود.

امروز که زردشت, هشتاد و پنج ساله ؛ مردی برجسته ؛ نویسنده ی پژوهشگر و نظریه پرداز بر آمده ؛ بجای نوشتن, زندگینامه ی سی و سه بخشی آموزه نامه ی ره یابی به یک زندگانی شرفمند بر بنیاد, آسیب شناسی اجتماعی نگاشته است. آن باور, بی غش از سیزده سالگی که لگام زندگانی پدر مرده ی خود را بدست می گیرد تا هنگام, آرام گرفتن در آرامجای پر آبروی پیشه ی دانشگاهی بیش از سی کار ورزی نا پایدار ؛ لرزان؛ مرگ آفرین و کم در آمد را می آزماید. پوست و گوشت و استخوان, زردشت, جوان از رشته های زرین, امید, به آینده و باورمندی به پیروزی ؛ در هم تنیده بود. راست پنداری وی هیچگاه ؛ در تمامی رساله ی زندگینامه اش ؛ سخنی بر پایه ی نقد, کوبنده و خوار کننده یا نیشدار ؛ پیش نیاورده است. او با توان, یک استاد, خبره ی رشته ی خود با مهارت ؛ کاستیهای نبایستی را نشان داده است و خواننده ی آن نوشتار آموزشی – فنی را به فکر, حق جویی وامی دارد.

بی رو در بایستی بایستی گفت : جامعه ی ندار که بیشتر, مردمانش در پلشتی اندیشه و رفتار ؛ زیر, آسمانه های نمور و بد بهداشتی و فقر گسترده و گرسنگی پیوسته از پایتخت تا هر نا کجا آبادش دست و پا می زنند ؛ زحمتکشانش بی گناهانند . نخستین بآر ؛ امیر کبیر به آن درد ها و ریشه هایش اشاره کرد و در آن راه هم جان باخت. زردشت یکپارچه حس و درک موسیقا یی است. او یک ملودی آسمانیست تمام , سخنش از کودکی تا اکنون همه شعر است؛ غمنامه ی اسفندیار است ؛ اسفندیاری که برای گریستن چشمی ندارد او سهرابیست همسر نوشت, دیگر همسالان, خود …زردشت در مکتب پدر طبیعت گرا بار آمده است؛ در رگ رگ , هر برگ از نوشته اش اندوه بر گذشته پدیده ای پر نگار است. او خلوت, با طبیعت را دوست می دارد. همواره به رمز و راز, پنهان در هستی می اندیشد؛ و به اندازه ی توان دوست دارد پرده از آن پوشیده ها بر کشد. کوه پیمایی هایش روح, سر کش و بلند پرواز, وی را نشان می دهد.

سخنان زردشت بوی گلهای وحشی دارد. جمعه گردیهایش با خانواده در روستاهای سرخ اباد و گدوک را زیر, پوست, خود حس می کند و آنرا در غزل خدا حافظی با پدر در ورسک زیبا نشآنه رفته است. بوی و جای پای خندق تهران که در شرق ؛ خانه ی زردشت را از روستاها ی خاوری جدا می کند هیچگاه در یادمانش او را رها نمی کند. دبستان ترقی ؛ در سیصد متری خانه شان با پهنه ی دو هزار متر و کلاسهای دور تا دورش یا شبانه ی خزایلی یا دار الفنون یا بانک شاهی یا دانشگاه, تهران هم. من در چهار سالگیش با او به سفر , ورسک رفتم ؛ در آن گردش خیالی زردشت را دیدم برای دیدار, پدر بال در آورده بود و به سویش پرواز می کرد.او بر یادمانهای چهار سالگیش قصاید, بلندی از تپه ساران, ورسک سروده است.

من همراه, او ؛ بوی شادابی دشت ها را بلعیدم و موسیقی سکوت, بیابان را نیوشیدم. آنجا او در آشپز خانه ی بی رمق, جناب, انبار دآر – کمی دور تر از ایستگاه, ورسک- حماسه ی توانمندیهای مادرش را سروده است. در سفری دیگر با او به خانه ی شماره ی بیست و هشت, کوچه ی تمدن رفته ام. پرده ی پشت, در را پس زدیم؛ از دو پله پایین رفتیم؛ به حیاط خلوت, دو در دو پا گذاشتیم و با چه وجدی از پله های پهن ساختمان بالا رفتیم او در تالار را برایم گشود و یکی یکی اتاقها را نشآنم داد چه به زیارت, خانه ی پدری زردشت رفته بودم. در باز گشت از شش پله ی کاریز, جنوبسوی حیاط خلوت پایین رفتیم و دستانمآنرا در سردی آن آب, خنک که روزگارانی برزنی را آب, پاک می نوشانید فرو بردیم.

زردشت ؛ نگارگر کنجکاو ؛ استاد, باز سازی رویداد هاست او با آوردن , نام و تاریخ, رویداد های اجتماعی ؛ در جا زدن و واماندگی تاریخی جامعه ی خود را نگاریده است. اوج, صحنه پردازی و کار بندی نگارشی او در تراژدیهای پژوهشی بهداشتی در سرتا سر شمالی فرا سوی سلسله کوه های البرز و دشتهای گسترده ی هم مرز با اترک و بجنورد و گرگان و روستاهای خالی مانده از کشا ورزان است. وی در دو تابستان کامل روستا گردی برنامه ریزی لجستیکی پژوهشگران , سازمان بهداشت جهانی در راستای سرطان, مری را پشت, سر گذاشته است . حاصل کار ؛ در اوج تنهایی و کاربری کمترین هزینه ی دولتی ؛ انبوهی از اطلا عات, روشنگرانه ؛ حتی برای کارشناسان, جهانی بوده است.

زردشت آنهمه روستا را به همراهی یک راننده و یک راهنما ؛ به تنهایی می کاود. در آن کنکاش ؛ او بیننده ی فقر, گسترده ؛ محرومیت؛ بیماری؛ دربدری ؛ درماندگی؛ و گرسنگی پایدار, روستا ییان, هم میهن خود بوده است. او بادیدن, پلهای ویران ؛ آب بردگیها؛ بی سرپناهیها؛ بی مدرسگیها و نبود, هر گونه آموزش؛ و نداری آشکار ؛ بعد از اصلاحات, فرمایشی صوری ؛خان و خانبازی و تهیدستی کشاورزان و روستاهای رها شده از زندگانی و خاک, زاینده و مکانیزه کردن تک کشت, انبوه و رماندن, کشتمندان به سوی عملگی در دور دستها و دور از خاکی که پیکر, آنها را ساخته است ؛ آزرده می نویسد.

زردشت با ظرافت, نگارنده ای چیره دست هر بخشی را که می گشاید ؛سناریویی از بد فهمیدن یا فهماندن, ملتی است. او می بیند که نزدیک به سالهای ۱۳۳۸ گدایی و تنگدستی زمینگیر کننده آدمیانی را به اجاره دادن یکساله فرزندان, دلبندشان به صد تومان ؛ وامی داشته است. او پژوهش را بر متن, بررسی ی کاستیهای اجتماعی ؛و درد های بد درمان, مردمانی ستمدیده ؛ نجیب و در حال,فروپاشیدن ؛ می کشاند. شما خود در کتابش خواهید خواند که او چگونه از پیکرش می کاهد تا با کار و کوشش بی امان وسختی و دردو اندوه ؛ملغمه ی امید رسیدن به خواسته های ارزشمدار را بسازد. چه باور, ایشان به رستاخیز در خود, هر کس می باشد.

زردشت اکنون با عنوان,ارزنده ی استاد یار, جغرافیای انسانی ؛ پژوهشگر؛ نویسنده؛ پدر, جغرافیای پزشکی؛ بنیانگذار ملی اسباببازی؛ پدر بزرگ,بازیهای قدیمی و ۵۲ سال انجام, کارهای سخت و استادی دانشگاه, تهران باز نشسته شده است و هیچ از کار, آزاد, نوشتن و جستجو دست نشسته است.

**********
پانزدهم اکتبر ۲۰۱۶
تورنتو

من و عباس

هوشنگ, سارنج

دو روز است گرما و شرجی , خود را نشان می دهند. آدمهای تنها و چسبیده به سایه ها را تا دور دستهای یادشان می برد. تا آنجاها که برای آوردن, کوزه ای آب , چهل پله ی آب انباری را بایستی پایین میرفت تا اگر بیداد, زمانه یاری می داد ؛ نفس بریده یا کوزه شکسته باز می آمد . همه ی شب, در وهمناکی خاموش, سر می شد. آسمان زیر, لکه های ابر, سیاه پنهان بود و دیوارها بی آوایی ؛ سیاهی را رقم می زدند. گاهی آذرخشی خفه , پشت, ابرها را روشن می کرد و بی کوبش, تندری کوبنده , می خفت.

آرام چشم از دیدن, سیاه قلم های شب, نمدار بستم و به آغوش,گرم, سرپناه بر گشتم. هر چه پیشتر رفتم؛ خارهای خلیده ی از بدنه ی احساس, کرختی ذهنم, گریختند. سر انگشتانم , مرا به میهمانی دنیای کوچک شده ی امواج فرو بردند. صفحه ی فیس بوک, عباس را گشودم . تصویر, مردی زیر, سایه ی گسترده ی کلاهی لبه دار , بر دلم چنگ انداخت؛ در بلوزی آسمانی رنگ با دو چشم, رنگ گرفته از نجابت تنهایی. و دهانی نهفته زیر, انبوهی از ریش و سبیل که ضرب, سکه ی سکوت خورده است. همه ی سخنانش , در برگ برگ, تصویرها و نگاره های این دفتر, شیشه ای نشسته است.

هر برگ موزه ایست از دنیای پر اندیشه و هنر, از بریده های زمانهای بالیده. با او در کوچه های کودکی می گردیم هر نگرش همراه, دید, او ؛ بهری از بودن در گذشته ی ماندگار است. هزارتوی رنگین, وی , پر آواهای بهم تنیده ی ترمه ی باغهای ذهنهای هنر آفرینست . تا آنجا که تصویر, یک دهانه از پلی در زاینده رود , زایش زندگانی را در روانی آب بی پایان, تراویده از اندیشیدن و پیوند, دیدن و لمس, بوی زیبایی می نمایاند او می خواهد ؛ همگان زنده رود را همواره جانمند باور کنند. اما؛ گاهی هم, عزا داری کلاغان سیاهپوش را , گواه, مرگ, آب و خاک , بر سفره ی نگاهها می نشاند.

گذار با چشمان, دل ؛ و فرو روش در ژرفای لحظه های تفکر بر سر تاسر زاینده رود, زنده و معماری معنی دار, کار ایی و زیبایی را او , در شبکه ی شریانهای آبروی مادیها , پلها , نمازگاه ها و در ها ؛ کوبه ها و دالانها و سقفهای ضربی و دیوارهای خشت و گلی و کف سنگ چینهای پر نگار و کاشیکاریهای آسمانی و بافت, زرین سر زمینی شگفتی زا از کنده خانه های کندوان تا آثار, بزرگ, بجا مانده از نیاکان, هنر مندمان ؛ کار هایی دیگر از پیمان, او در پیام رسانی است.

او زیباییهای کویر های کم زندگانی میهنمان را هم در رنگهای سوزان, خورشیدی و نقشهای سر سبزی و احساس, خنکای زندگی ساز را نیز در قامت, افراشته ی دماوند اسطوره ای نشان داده است. گلباران, بهاران, خنک و فرش, سپید, برف بر چکاد, کوهساران , از الموت تا کردان هم صحنه های شور انگیزی است که, یاد آور, به فراموشی سپردن, افسردگی حیاتمندان است. رنگهای جادو کننده در بافت,طبیعت, جاندار یا بی جان و موسیقی در هم تنیدگی آنها , دور از دستان,بهم مالیده ی سودا زدگی , متن, زندگانی را نشان می دهند. هر کادر باز تابی از بیان, هنر مندانه است.

آموزش و شناساندن, مکتبهای نقا شی و ویشگامان, هنر ساز, آن ؛ کار, چشمگیر, دیگری از عباس می باشد. او در صفحه اش از کلاسیستهای توانمند تا مدرنیستهای خلاق ؛ گزینه های بس دیدنی را آورده است که چشمان, تشنه ی دیدن را در می نوردد. گلچینی هم از فیلسوفان – بنیانگذاران کاخ, اندیشه و حق جویی – از سده های تاریخ ساز و دگر گونیهای اجتماعی همراه, یادآوریها آورده است و همچنین , سر انگشت, اشاره , رو سوی اندیشمندان, ایرانی با نمونه هایی از کارهایشان , دارد. او آرام و بی ریا , کلکسیون, پرتره های نامداران, سخن و هنر و فلسفه را که بخشی از کار های خود است را , از گنجینه ی دیدنیها , به دریای دید, می کشاند. و در دو سه مورد , نگرنده را به میهمانی تابلوهای سبک , نوین نقا شی های خود می خواند تا بشولیدگی امیدوارنی که آرزوی بیرون شد از تیرگیهای جا ماندگی را دارند از قلم درک, درست با رنگ, اندیشه و مهر, نشان دهد.

رنگ, سیاه و خاکستری با لبه های سپید یا رگه هایی از امید, به رهایی و به جهان, نورانی که بر بوم جاودانه ساخته است و همگام و همراه با دیگر دسته از اندیشه های رنگین و لب بسته یعنی صدها تابلوی سخنور , خاموش , تا بودن با خود می کشاند. آن رودها و آبها و کوه ها و دشتهای بر هم انباشته , همه سخن از آبرومندی و صلح, پایدار و همبستگی بشری را , آموزش می دهند.

**********
دهم سپتامبر ۲۰۱۶
تورنتو

سیاهی سبز

هوشنگ سارنج

نیم, روز است و کوره ی خورشید می تابد. یک رج, پنج نفری را به زانو دور از سایه سار, درختان, بلند در کفن, نارنجی نشانده اند و پنج دژخیم,خردسال با جنگ افزار, کمری آماده ی کشتن, آنهایند.

آوایی نیست و فریادرسی بر مظلومیت,یتیم. بوی سبز, شکوفه ی انگور مستی می آورد و با خود مرا تا کوچه های کودکی می کشاند. در سکوت, گرمای نیمروزی در جستار, نهری آب, خنک که در تن, شهر می دود ؛ از کنار, دیوارهای درختی و زلفهای آویخته بر آینه ی آب ؛ از تا ک های با لیده ؛ می روم. فرزندی از خورشید , ریسمانی سرخ از میان, خیال تا دور دستها ی بی سنگینی پیوند , آغازی به پایانی , بر شانه می کشد. داستانی را , بی واژگان می بینم ؛ پر از نگاره ها . سر های آشنا, پرداختکاران, ره گمگشتگان. روی سنگهایی دراز , سبکتر از پرهای رنگین, کلاه خود های روز های تعزیه . یا زاغچه های باغ, خیال . چرخان و رنگباز و چهره گردان ؛ با ناوکهایی به سیاهی ی عمر , و خلندگی تیر های تابش, سرد. یا , شبتابهای جهنده بر زمینه ی سیاهی چسبناک, شب. کسانی از کوهسار, یخین, سفیداب مالیده از ژرفای سرخناک, چشمخانه ها, می خندند و فرا می خوانند. اکنون دیگر بر ریسمانی پیش می روم که پایانش در تاریکی سرد , نالان است .

دستهایی می جنبند ؛ آوایی می آید ؛ نه دستها و نه آوا, را در می یابم. من نیز اثیری شده ام. در سیاهی سیال , که بوی ارغوانی درد و آوای وهمناک و شکننده ی بهمن در سرا شیبی دشت, زمستان را دآشت , پنجه افکندم. جوانی گل بهی پلاسیده , که رایحه ی لیمویی سردابه های خنک, رودکنار, کارون را داشت , چنگمال بوییدم و در گامی دیگر کف بر دیوار, ستبر, سیاهی سبز کوبیدم. آنگاه , نوای خیزرانهای تاسیده , از لابلای هوای شرجی دمکرده ی برنجزارها ی گرمازده , بر خاست . آذرخشی از چشمهای گنگ, خسته جهید. خود را در تنگستان, سر گردانی , پیچیده در بوی خوش , شکوفه های تاک , که بوی خسته ی اندوهبارکودکی می داد یافتم.

**********
تورنتو
۲۹ آگوست ۲۰۱۶