شب, چله

هوشنگ, سارنج

ایرانیان ؛ از دیرباز ؛ بر پایه ی باور آموخته ی ستاره شناسانشآن ؛ هر ماهه و همواره ؛ جشنهایی داشتند و هر کس؛ برابر با توانش رسته ای جشن می گرفت و در درازنای گذر, زمان؛ خاستگاه, باوری هر جشن یا سوکواری با قهرمانان نوینی ؛ تازه می گشت. از آن گروه یکی هم شب, چله است.
شبهای چله نمادی بود از زندگانی ساده ی گذشتگان, در چنبره ی ستمهای باوری آیینی . در شهرهایی کوچک بر سر, سفره هایی کوچک , کم چیز.
از در و دیوار های کاهگلی هر کاشانه ؛ بوی آسایشی دور از کار, بآیدی ؛ بر سر, کاسه و کوزه های سفالینشان می تراوید.
هر شهری پرهونی بود بی آزمندی ؛ بر آمده از کارهای کوچک ؛ بی نمایش, این منمهای دشمنی ساز. روز با بر آمدن, آفتاب می آغازید و در تاریک شب می غنود.
موسیقی ؛ بی گناه, آلایندگی در هر کاشانه ی کف خاکی ؛ زنجموره ی شیشه های لرزنده در قابهای نم کشیده بود و زوزه ی باد, دمنده از تراک, در های چوبی نا مرغوب که با زخمه ی سوز های خلنده ی زمستانی پیش, تا خچه ها و رف ها می چرخید؛ رفهای چراغ نشین که یکی از آن رفچه ها ویژه ی دسمالک, گلدوزی شده ی جا نماز بود.
بامدادان و شامگاهان , تب در تن, سماور جا کرده بود و بوی گرمای آتشدآن ؛ خیز بر می داشت. و بچه ها هم آب, زرد رنگی از استکان ؛ هورت می کشیدند. قند کیمیا بود و جانانگیر,بچه ها, آجیل, شب , چله ی بیشتر مردمان را سنجد و گندم و شاهدانه ی برشته می ساخت. میوه هم اشرافیتی گریخته به پنجه های فرزندان, کار و پیشه بود. رخ, هر شهر با خال, چند میوه فروشی آذین می شد و دکه دار ؛ با تختگاه بستن, پلکانی ؛ هر چه در چنته داشت بر دف, زیبا سازی می ریخت. آسمانه ی بنگاهش را با چیت , سرخرنگ خو ا زه می بست و مردنگی های بلورین را با زنجیر و چنبره های خوش ریخت؛ می آویخت. هر سبد, آجیل, شیرین به یک سینی برنجین, گل انداخته تکیه می داشت. رشته ی بلند, خرما خارک های زرینرنگ ؛ سر بر گلوله های شیشه ای یا نارگیلهای نوبرانه ی سالی یکبار ؛ وا می نهادند. هندوانه های انباری بر سبد های لمیده به سینیهای برنجین درخشان ؛ بالای پله تخت ؛ می نشستند. و خربوزه ها و ” به ” های خشبو ی پنبه آجینن ؛ نزدیک , هم چمباتمه می زدند. سیب وسیبرو لابلای پسته و بادام و گردو و برگه ی زردآلو و هلو و جوز,قند؛ خودی می نمودند. انار ها جا به جا ؛ لای لنتر های مسین یا برنجن, تور آسا ی روشن؛ همراه, چتری باژگون از خرمالو های دمگره ی نخ بسته آونگ می شدند. به هر روی, میوه و آجیل فروشی در شبهای نزدیک به چله یک تابلوی رنگ آمیغ نگارگری را بر تم, طبیعت بیجان ؛ در همنوازی رنگهای زنده و جانمند می نمود.
پدرم برای کاری ؛ چند روزه به یزد رفته بود . سه برادر ؛ زیر, کرسی کز کرده بودیم. سینی چنبره ی بزرگ, کنگره دار , مسین با یک کاسه آب, فیروزه ای سرما دیده بر آن نشسته می خندید. از لای پرده ی کاشانه ی کناری ؛ بوی خوشی از شام, شب, چله می چکیدو چشمان ودهانهای ما؛ آن بو را معنی می کردند. مادر یکریز ؛ در جنبش و رفت و آمد بود. و آنی زیر, کرسی گرم نمی نشست. روی کرسی هم از شبچره آن شب, ویژه خالی بود.
هنگامیکه سایه ی مادر و پدری بر در و دیوار و با شندگان, هر خانه ای نشسته باشد؛ آن خانه با چیز یا بی چیز هموآره گرم و پر جنب و جوش است. پدر در کنار, مادری پر مهر ؛ روزهای جهنمی تابستان را زمهریر می سازد. پاره یخی از گود, یخچالی خنکی می آفریند و یک کرسی با آتشدانی گلین پای پنجره های بادبیز و آن کوچه های برفناک همه زمستانها را ؛ در آن کویر, بی پایان ؛ بس بود.
آن شب هم ؛ خاموشی خانه را آوای دست آ ورنجن های زرین, مادر و سایه ی بلندش بر دیوار , کاشانه می شکست. جای سایه و مادر را هوا گرفت. لبه ی برنده ی آونگ, زمان ؛ روز و شب را می برید. مادر به رنگرزی چله سوران با پرتقالهای زر پوست؛ مایه آمد.
من سالها پس از آن شب, چله ؛ آگاه شدم ؛ آواز, آن النگو های زرین ؛ چه شد.
بیستم دسامبر ۲۰۱۸
تورنتو

کفش

هوشنگ, سارنج

کفش واژه ایست پارسی . در زبان, پهلوی ؛ kafsh در شاهنامه ی فردوسی بارها آن را با درفش قافیه ساخته و کفشدوز را کفشگر آورده. استاد روانشاد بهرام, فره وشی در ” فرهنگ, پهلوی ” kafsh و استاد جاودانه ؛ دهخدای بزرگ ؛ در لغتنامه ص ۱۶۲۴ آورده ……کفش معروف است که پای افزار باشد و …. عربها آنرا معرب کرده قفش گویند…. پای افزار ؛پایپوش؛ چشماک ؛ چمناک و چیدار هم …چموش ؛ چاموش چمنک ؛ چمنک ؛ شمک ؛ پاچیله ؛تسخان ؛ چار ق ؛ موزه هم ….
هیچکس نمی داند نخستین بار چه کسانی کفش به پا کردند ولیک ایرانیان ؛مصریان ؛یونانیان و رومیان درین راه پیشگامانند.و باتستی ایستی گونه ای صندل بوده باشد.؛؛؛چنانکه نمودارش حیثی ها تش یش ؛در تندیسها ی مانده در ستا ییشگاه ها یا سنگ کنده کاریها یا موزه هایکفش دیده می شود.مردمان,چین نیز کفشهای چوبی سخت می پوشیدند و همچنین کفشهایی از ابریشم هزاران سال به کار می بردند که در راستای نگهداری از پا نبود بلکه آذینی و آرایه ای بوده است.
نگاره ی آنها در تندیسهای گلین, از هزاره های گذشته بجاست. کفش های پیشین پاشنه نداشت و پاشنه ی بلند نزدیک به ۱۶۰۰ م گمانه زنی شده است. گفتنیست که پژوهشگران کانادایی بر پایه ی برهان؛ بر آن باورند که ایرانیان نخستین بار پاشنه ی بلند برای کفش های مردانه را ساخته اند. با گذشت, زمان بر بنیاد, نیاز ؛ریخت و انگاره ی کفش های زنانه و مردانه دستخوش, دگر گونی شده است.
پیشینه ی کفش را می توان آشکارا ؛ بر پای پاره ای آفریقاییان, وامانده از تاریخ نگریست. آنان برای آسودگی بیشتر ؛ چیزی مانند, تنگ,پلاستیکی خالی آب ؛ بجا مانده ازگردشگران , شکارگر از سر زمینهای آباد را با بندی به کف پا می بندند. …انسان, آغازین نیز , برای نگهداری پا از گزند, سرما و گرما یا پیشگیری از ریش شدن یا گزش, خار یا مار از پوست , درختان یا جانوران چونان ” چا ر ق ” یا “چا موش ” بهره می جست. همچنان که سرخپوستان, آمریکایی پا افزاری با نام, moccasin موکازین -تکه پوستی با بند های نگهدارنده – به کار می بردند. پیش از ۱۸۰۰ م و پیدایی ابزارهای کفشدوزی و پینه گری بیشتر, مردمان؛ کفش های دست دوز, نا مرغوب, خا نگی یا دستکار, کفشگران, دوره گرد را می پوشیدند. در سال,۱۸۸۲م که ” جان ارنست ماتزلیگر “یک کارگر , ماسا چوست نشین ؛ shoe lasting machin (چرخ پر کارآمد ) را ساخت ؛ کفشگری پا به دوران, ساخت, انبوه نهاد. آغاز , انبوه سازی کفش ؛ پایین آوردن, بهای آنرا همراه شد. و پا ی افزار و بهره وری از آن همگانی تر گردید. تا جایی که امروزه در ساخت, کفش , به روز ؛ لیزر و گر ده کشی (طراحی ) ؛ دانشمندانه ؛ کاربری پیشرفته دارد. گفتنیست ؛ پوست پیرایی (دباغی )و رنگرزی (صباغی ) با دانش روز چرمهای زیبا رخ و پر دوام و آسان ساز تر از گذشته می سازد.
امروزه کفشگری کاری دانشی است. با دیگر رشته هایی در اندازه ی هواپیما سازی بستگی دارد از هنر تا فن آوری روز را زیر بال خودگرفته تنها کشور های بازنده اند که بدنبال کفش ارزان به بهای ساعت,کیلویی ؛ کفشگران, سنتی خود را دست به دهان و خانه نشین ساخته اند.
نخستین بار در آبخست, کیش نگرشم به کفش های رهگذران افتاد. همه کفشهای نو به پا داشتند؛ چون همه به یک بازار خرید جهانی آمده بودند. و همه ی کفشها؛ از گونه ی ورزشی . سالهاست که الگوهای رفتاری به سوی کارایی بیشتر در آسایش, بیشتر پیش می رود. در تورنتو هم در مال ها ی پر رفت و آمد به دیدن, کفشها نشستم. جهانی دیدنیست . بیشتر کفشها ورزشی بود پاره ای کوچک از بسیار یادداشها را برایتان می آورم .

آقا ؛ نا یک, خا کستری نو – خانم آفریقایی تبار ورزشی سیاه –آقا با کفش, زمستانی در تابستان –دو بانو؛ کتانی و کفش, رسمی پاشنه بلند , صورتی –آقا ورزشی خانم کتانی صورتی–مادر دمپایی لا انگشتی ؛ دختر کفش صورتی–خانم تابستانی بندی با لژ, چوب پنبه ای آقا چرم, مصنوعی سیاه –خانم مسن ورزشی سپید–و بیشتر, بند, کفشها باز. ………..

هفتم, دسامبر ۲۰۱۸
تورنتو

آلاسکا (سرزمین, بزرگ ) برگی از یک سفرنامه

هوشنگ, سارنج

پتر کبیر ویتوس برینگ؛دریا نورد,دانمارکی را به سال,۱۷۴۱م ؛به شناسایی کرانه های شمال,خاوری روسیه؛برگزید.ویتوس در دومین سفر,پژ وهشی خود؛به آلاسکا رسید و روسها ,پر چم,خود را بر این سر زمین,پهناور بر افراشتند.سالها پس از آن ؛شکارگران,نهنگ و بازرگانان,پوست؛در آبخست(جزیره )کودیاک؛۱۷۸۴م بازاری بر پا کردند.با پیدایش,زر ( داستانهای جک لندن )سیل, کوچندگان, زر یاب بدان سو سرازیر شد و نگاه, آمریکاییان به آن سرزمین ربوده شد. و سر انجام؛ ۱۸۶۷ م ” ویلیام سیوآرد ” وزیر امور, خارجه ی ” لینکلن ” و ” اندرو جانسون ” آلاسکا را به بهای ۷۲۰۰۰۰۰دلار از روسها خرید. و آنجا سال, ۱۹۵۹م چهل و نهمین استان, امریکا شد. در شمال, آلاسکا ؛ جلگه های توندرا که به اقیانوس منجمد, شمالی می پیوندد؛ خاکش یخزده و بی درخت است. چه سه بخش, آن سر زمین ؛ نزدیک, شمالگان است. و سرما تا منهای ۶۲ درجه هم می رسد. پایینتر ؛ آب و هوا به کشاورزی و پرورش, دام ؛ راه می دهد. یک سوم, الاسکاییان زاده ی همانجایند و کوچیدگان بیشتر سپا هیگرانی هستند که پایگاه های نگهبانی و گزارشگری آمریکا را پاس می دارند.

بهره وری آلاسکا از آبهای بیکران, بسیار ماهی و کانیهای زمین و جنگلهای پر درخت و نفت, خام است. که بدبختانه نفتگران, از ریشه و نهاد, چپاولگران, زر؛ زمین, آدمیان را بیش از شمار, گور, آنان؛ می سنبند. و رو به نابودی می برند. برای نمونه سال, ۱۹۸۱ م یک تانکر نفت, ” اکسون ” در یک رخداد, بگل نشینی ۲۶۰۰۰۰بشکه نفت, خام را در آبهای پرنس ویلیام ” رها ساخت و بسیاری آبزیان را بکشتن داد. آلاسکا بلندترین کوه های آمریکای شمالی را دارد. ” مک کینلی ” بیش از ۶۰۰۰متر و ” لوگان ” و ” سن الیاس ” ۲۵ آتشفشان , کارا ؛ و ۱۵ پارک, ملی و دیدنیهای چشم نواز, بسیار.
۲۱آگوست,۲۰۱۷م ساعت یک و نیم نیمروز به juneau جونو پایتخت,آلاسکا رسیدیم.بر شاخابی از بزرگدریای آرام.که سر به پی ای یخچالهای فرو ریزنده و کوه یخهای بلورین,آبی دارد.شهر شبکه ای از خشکی بر کرانه ی آبست.آبی بی پایان که راه های آبیش چون رگهای تپنده در تن,خاک تنیده است.شهر در پنجه ی بلند ی بلند,یهای سبز ؛نشسته است.و درختان,سوزنی برگ,کاجهایش ؛با گستره ی آبها ؛برابری دارد دو عنصرآب و آتش ؛ نهفته در هر شاخه ؛ بر مایه ی خاک ؛ چیره است و هوا در پاکی ؛ گوی رنگ از آبی آسمان , پنهان در یخچالها ی سالور ؛ ربوده است.
در لنگر گاه کشتی های “کروز ” چهار کشتی هر یک در اندازه ی شهرکی شناور ؛ بر آب, تا زیر, پنجره هاشان ؛ خستگی در می کنند. و گردشگران, هر یک؛ در پی دیدار, هر دیدنی ؛ از جنگل و کوه گرفته تا گوشه و کنار, شهر ؛ رفته اند.
۲۳اگست.
آفتاب از فراز, شانه ی چپ می تابد. بر آب ؛ جاده ای به پهنای خورشیدی شناور تا کرانه ی گستره ای زرین؛ گسترده است. آب, بر هم انباشته ؛ سرمه ایست. خیز آبهای زره گون؛ بر گهواره ی دستار, آب لنگر بر می دارند. کوه هایی برآ سمانکرانه ی دور دستها؛ کوتاه و بلند؛ رشته از پس, رشته از آب روییده اند؛ با کلاله های سپید, برف؛ دندانه دآر و تیره رنگ؛ بر شیبهای تند و دره های مالا مال از خر پاره های یخ و یخرودهای کندگام؛ که همه رو سوی دریا؛ خیزی کهنسال بر داشته اند. بنا گاه ؛ آب, سرمه ای سبز, مات می گردد و ابر پاره ها؛ تابش, خورشید را بر آینه ی می شکندو رنگ, بی مانند, آبی آسمان فرو می ریزد. آب از جستوخیز می ماند؛ چنان آرام می شود که مرز, در هم آمیختگی آبهای از راه رسیده نمایان می شود. کرجی های ماهیگیران ؛ نشانی از زندگانی پشت, دیواره ی درختان دارند. ابرهای کاکل شکری؛ گل پنبه های بر هم چیده ؛ غولهای از شیشه رهیده اند که به سوی کهکشانها ی روز خاموش تنوره می کشند. کوه ها پشت,دژ های بر افراخته سبز, کوتوله می زنند. از شا خا بی ؛ به گورستان, ستونهای الماسگون, سالمند در اندازه ی تاریخ می رسیم و می بینیم که گرما؛ سنگستانی دریده از هم و چاکناک ساخته است و دست در کار, از هم پاشیدن دارد. اکنون؛ پای هزار ستون اسطوره ی بلور های مذاب ایستاده ایم. ستونهای ” هرکولانوم ” ویرانی کاخ, ستمبری با دستان, ” سامسون ” از آستین بشر, سیری نا پذیر. فرو ریختن را می بینیم. یخپاره های هیولایی؛ سر زیر, آب می کردند و تلواری آب بر سر ؛ بر می آوردندو آرام؛ همراه, آب, تپنده با نگاره ای از تاریخ, آفرینش؛ بسوی نابودی راه می افتادند. ستونهایی که گرد, لاجورد دارند؛ واز فیروزه با هوده ترند. و از دهانه ی یخرودی به پهنای روزی بلند؛ پاره یخی ؛ سر در آب, شور, دریا داشت.
۲۴ اگست
امروز ” سیتکا ” sitka هستیم. کشتی ” msoosterdam با ۲۹۰۰پرسنل و گردشگر ؛ ۱۳ اشکوبه ؛ پهلو گرفت. پنج ساعت فرصت , دیدن و گردش داریم. یک موزه ی ارتدکس ها را دیدیم. تمام, شهر پر یادبود های دست ساز و فروشی بود . یک راستای دیدنی کارهای بر چوب و استخوان, وال و دندان, گراز و پیل, دریایی داشت؛ کارهایی از هنر مندان سرخپوست یا دیگر بومیان. …..گرد, شهر را؛ کوه های آ سمانسای سبز و شیبهای تند آراسته است. سیتکا ؛ بندری پاکیزه و پناهگاهی بر آسودن, امن, کرجیها می باشد.انگاره ی مهندسی آنجا ؛ بر الگوی گذشته های کم زیستور می باشد. خیابانهایش باریک و تابدار و پیرو خط, ساحلی و زمین, سنگ, سخت بوده است. مردمانش بسیار مهربان وفرهنگمدارند .شاید نژاد, سرخپوستی و بی آلایشی باور مندیها و دلبستگی به طبیعت ؛ زیر ساخت,کردار,شان باشد. در باز گشت, ۱۳ کیلومتری از شهر به بندر گاه ؛ زیر نیم آفتاب, روز ؛کشتی ما را آغوش گشوده بود. در رستوران, شکوهمند, کشتی غذا خوردیم بر عرشه دم زدن, والها را دیدیم. که در آبهای خنک به شکار, ” گریل ” ها در گیرند.
۲۵ اگست
دیشب تا پگاه ؛ بر بالش نرم راهپیمایی بر آب ؛ خفته بودیم. بامداد به ketchi رسیدیم. در راه دریا موژزن و بارانی بود. با فروخفت, باران, تند در نم نم, باران به دیدن, توتمهای سرخپوستی رفتیم. بسیار دلانگیز و دیدنی بود. خانه ها بر کول , یکدیگر همه؛ سنگی ؛ با لا رفته اند. ریشه ی کاجها ؛ با شست, پیگیر, باران از خاک بیرون افتاده اند. افسانه ی زندگی در تمامی ” توتم ” ها رقم خورده ؛ باز گویی طبیعت گرایانه و معنای روح هر باشنده در ویژگیهای انسان در زنجیره ی دیگر جانداران, زمین ؛ شاهین؛ باد ؛خرس؛ ماهی ؛ آب؛ و سبزه ؛ نمادین
۲۶ اگست
هوا سیزده درجه بالای صفر است. از دیشب باد می وزد. دریا پر جنبش و خیزابیست ؛ کشتی با همه؛ سترگی ؛ آرام پا به پا می شود و بر رهگذار خود می رود. سر انجام دریا آرام شد. ما در میان, پرهونی بزرگ ؛ بر بیابان, نرم, بی گیاه, پر مو ژ به آن جهش های زندگان, زیر, آب می نگریم . کشتی پشت, سر ؛ کف آگین راهی ؛ به گستره ی خود تا ژرفای نگریستن ؛ بجا می گذارد و آرامش, آبزیان را بهم می آشوبد. …ساعت, پنج و نیم به شهبندر ویکتوریا رسیدیم……….
چهارم اکتوبر ۲۰۱۸
تورنتو

دیدار

هوشنگ, سارنج

خیابان آب, ۲۵۰ روبروی ” فرایبورک “بسیار زیباست . با د رختان, توت, هر دو کرآنش و سیلوی بلند انبار و معماری چندین مناره ی مسجد مصلی ؛ تکیه داده بر دیار, خاموشآن, ” تخت, پولاد ” و تکیه های ارزنده ی میراث فرهنگی آن.
دیماه, گذشته؛ روزی از آنجای بشکوه؛ در اصفهان ؛ می گذشتم ؛ روبروی فروشگاه, ” هایپر می ” چسبیده به مسجد مصلی زمینی را دیدم پارکینگ, خود روهای پیشه وران و همسایگان شده است. بر پلاک, شهرداری ” بن بست, عبدالحسین,سپنتا ” خوانده می شود. _ وی پدر, سینمای ناطق ؛کارگردان ؛ بازیکن؛سناریست ؛مترجم؛ روزنامه نگار؛ ….بوده است. زادروزش ۴ خرداد, ۱۲۷۶ تهران و مرگ روزش ۸ فروردین , ۱۳۴۸ در اصفهان رخ داد؛ وی را در آرامگاه, خانوادگی ؛ در تخت, پولاد بخاک سپردند . پهنه ی زمین چهار ,سد متری آنرا بلدوزر کشیده بودند ویک تابلوی آهنی نزدیک, سه کنجی باختری- جنوبی سر پا بود که رویش نوشته؛ آرامگاه, استاد عبدالحسین, سپنتا؛ و دیگر هیچ . شش آرامجای دیگر هم؛ زیر, سنگهایی ترکیده با نام و نشان در سایه ی زباله های کارگاهی نزدیک, نیم دیوار, خاوری ؛ نهفته اند که دانایی گفت؛ یکی از آنها ؛ از مادر, سپنتا ؛ می باشد.
یکباره دلم خواست باری دیگر در سالن تا بستانی ” سینمامایاک” فیلم, دختر, لر ” یا جعفر و گلنار, سپنتا را می دیدم. و بدنبال در کوچه های کودکی رها شدم. دلم خواست باری دیگر ؛ در ” مادی فدن ” یا ” فرشادی ” یا ” لت, ممدوسین بک “یا ” نیاصرم یا پای برج,گنجعلیخان یا گرداب مثقالی زاینده رود با همکلاسی های در رفته از مدرسه ؛ شنا می کردم.یا باری دیگر با ” محمد,حقوقی ” ” فریدون, مختاریان ” ” هوشنگ, گلشیری ” ” سیف الله قیصری ”
” احمد گلشیری ” و..عباس, سارنج کنار, آسیاب خرابه ی ” پل, زمانخان ” پشه بند مادر دوزم را بر پا می کردیم و تا بامداد, خا کستری در آن رود کنار پردیسی ؛ به آواز, کله زدن, آب که از دو دهانه اش فریاد می کشید ؛ گوش می دادم.
دلم خواست دوباره ؛پای پیاده از “تکیه ی میر ” تا دور دستها؛ی رسیدن به ” میدان,طیاره ” روی زمینهای گر گرفته ی بی سایه می دویدم تا شاید طیاره ؛ ببینم. و باز ؛ در سرکه دانی خانه ی پدری فریدون؛ پای خمره های بلندتر از قد, آدمی می نشستم و همراه, او کتاب می خواندم و گپ می زدم.
دلم خواست؛ با موتور چوپا _ هنگام, جنگ و بی بنزینی _ دخترم را ؛ باری دیگر؛ به کلاس, زبان, ” پویش ” می بردم و دورتر از چشم, همکلاسیها؛ پیاده و سوارش می کردم . دلم خواست باری دیگر فیلم, زندگانی خودم را باز بینی کنم. دلم خواست ؛ با موتور هوندا ۱۳۵ به مرغداریها می رفتم ؛ گونی خالی می خریدم و به کارخانه ی آرد, “گل ” می فروختم . و نیمروز با دانشجو خا وندان, ” مرغداری ابوذر ” ناهار می خوردم و در باره ی دور ی از پیشه ی خودم و کتاب و کارسخن می گفتم و گاه ؛ در آب, نیمه شور , استخرش شنا می کردم.
دلم خواست سری به تکیه میر می زدم و زیر , سایه سار, درخت, بلند, کاج, خشکیده آرام جای پدرم را می دیدم که چگونه همسان, زندگانی بی سخن از دید من پنهانست . و مادرم را در ” باغ, رضوان ” دورتر از پهنای یک شهر .
و باری دیگر ؛ در روز ها ی یخزده که جز تلخی ؛ مزه ای ندارند ؛ راه بروم. ناگاه در, دژ, خشکیده پا؛ بر گودال, پایه هایش ؛ جیغ زنان چرخید. وآواری از نگاه های پرسنده و آشنا _ بچه های دانشسرای پسران, چهل و شش سال, پیش _بر سر, من, میخکوب, تنهایی در خود فرو ریخت. مردانی روزگار دیده ؛ و آزموده ؛ نامه ی پر برگی از یادها را ؛ به من آوردند. همه مرا می شنا ختند و من بیگانه با خود. از روزهایی سخن رفت همه با مهربانی خام و تند خوییهای نا پختگی و نا رس. و من یاد می آوردم آنهمه پاک ا ندیشیها و پندارهای بیگناه و تاوان دادنها را. یادها و یادگارها و روزهایی که زیر, آسمان, مهربانیهای ناب به چند سفر رفتیم. ” بار ده ” ” شهر, کرد ” “جرقویه ” ” مسجد سلیمان ” مرا از رخوت, در خود بودن؛ تا اوج بردند. روز های مانده ام را معنی (چم ) بخشیدند. بیادم آوردند که هنوز آدم مداری نمرده؛ می توان با اندکها؛ سر بلند زیست. و با سرشتی الماسگون ؛ شایستگیهای پنهان در آدمیان را آشکار ساخت ؛ تا دودمانی ؛ آزاده و بدور از نا بکاری ها ؛ و نان به نرخ, روز خورها به اداره ی مردمان بپر دازند.
۳۰ اکتبر, ۲۰۱۸
تورنتو