به یاد, زنده یاد فریدون, مختاریان

هوشنگ, سارنج

فریدون ؛معلمی بزرگ ؛ تاریخدانی کم مانند و مفسر,رویدادهای تاریخی کارشناسانه بود. ایشان آرامترین جوان, کلاس, ما در دبیرستان ادب , اصفهان ؛ دانش اندوزی می نمود. به پاکی آب, چشمه ی دیمه. ذهنی پرورش یافته ی مکتبی داشت. با خوانشی گسترده و ژرف در زمینه های تاریخی و تاریخچه ی احزاب بویژه بر بنمایه های آنالیز, مادی . او نجیبترین جانبدر برده ی دوران, تشکیلاتی جوانان, میهنخواه و آرزومندان, رسیدن به آزادیهای ا ندیشه وری و دادگری اجتماعی شمرده می شد. تحصیلات, عالی ایشان در راستای تاریخ وآ مزشگری آن بمدت, سی سال پیشه ی دبیری هزینه گشت. در نقد و بررسی از سوسیالیزم, علمی جانبداری می کرد. دوستان و شاگردان, هواخواه ؛ بسیار داشت. من هم با او بسیار دوست و آشنا بودم. در جوانی و دوران دبیرستان هر زمان فرصت می یافتیم؛ در خانه ی پدریش در کوچه ی حمام, شیخ , بهایی ؛ پای خمهای سرکه – در سرکه دانی آن خانه – به بلندای دیوارچه ای نردبان نیاز ؛ می نشستیم و کتاب می خواندیم و پرس و جو می کردیم. یادم نمی رود که هر بار من محو, گلها و پرندگان, گچبری شده ی اتاق مهمانخانه ی بزرگشان می شدم. بویژه طوطی های سبز , نوک قرمز , کلاف دورچین, زبرین. چه روزا ن و شبان, تورق, نوشته ها که چون باد, صرصر گذشت . سالهای خدمت , خوزستان, من ؛ ما را از هم جدا ساخت. وی از دلدادگان,و بنیان, ” جنگ, اصفهان ” بود. محمد, حقوقی ؛ سراینده ی سرشناس و روانشاد؛ یکی از کتابهای شعرش را به نام, وی آزین داد.

مهتابگیر,خانه ی من؛
باریکه ایست؛
نازکتر از پرده ی پندار, پشه ای .
دیشب که ماه بر سر, ایوانکم؛
خیمه می فرآشت.
هوش از دو گوش , من
ربود.
لبریز گشتم از تهی شدن.
بنیاد, ما ؛ در گرو, یک دمست؛
ترسیده؛ رنگ, ماه, شب.
شبهای پر هراس .
ه.س
۲۲ سپتا مبر, ۲۰۲۲
تورنتو

در تاریکی

هوشنگ, سارنج

……همه در تاریکی فتنه می کردند. گویا ؛ برای خبرچینی ساخته شده اند. بر بنیاد, نشناختن. می بایست کشته می شد. با هرزه گفتاری نسنجیده و بی پایه. سوژه که چکشکاری می شد ؛ نر یا ماده بودنش آشکار نبود . کار بر کشتن و خالی کردن , پوسته از مغزه ی آدمی و انداختنش بی جان بر کف, زمینی تاریک از نور ؛ برای ندیدن و نشناختن , هر قربانی بود.همه ی بازارها بسته بود در وازه های شهر هم.
راه ها همه پر گودال ؛ گودالها ؛لجه ی خون. آنچه به قوزکها می مالید ؛ موشهای خرگوش اندام بود ؛ پیکها ی آدمکشان. همه چیز خواران. با دندانهای جونده و همچون سوهان ریز ریز کننده. هر هرایی ؛ که بر می خواست؛ دوستاقبان ؛ قلاب می انداخت. بر هر کجا که می نشست. روشنایی که نباشد؛ هیچ چیز به جای خود نیست. بیداد که به جای داد نشست ؛ ارزیابی و پاسخگویی هم نیست. خواست بر نابود سازی یک مرزبندی کهن است. . با نابودیست که بودی نو ؛ پا می گیرد. کوچک یا بزرگ ؛ پیر یا جوان هم سر زنش نمی شوند ؛ که ابزار های ماشین , نابودگریند. آواز, شر و شر, فواره زدن, رگها هم شنیده نمی شود که سیلاب از دیوارهای دهانهای بسته و در جنجال , چنگکها فرو می لغزید. در تاریکی کسی مچم را مشت کرد .با دستی از جنس, پولاد. نفسی کشیدم که کجکدار ؛ به دونیمش کرد. بدنم را لرزشی فرا گرفت؛ سردتر از سنگهای شبدیده ی زمستانی ؛ هراسنده ؛ به گوشه ای پرتاب شدم ؛ چونان پاره ژله ای لزج و بویناک . پلکهای چشمانم سر, جایشان نبودند دیوار ها بوی سنگ می داد. انگار از زیر, آب چیز ها را می دیدم. زودتر از زمان به رستاخیز؛ خود را می دیدم . زیر, سایه های بلند . با چشمان, ماهی ؛ مادینه ای را می دیدم که خرخر می کرد . او هم از راه و روش , شهر, غریب بی خبر بود.

نرخا (برگی از یک سفر نامه )

هوشنگ, سارنج

دیگر شهری از کرانه های مدیترانه ای ” ما لا گا ” ؛ نرخا ؛ می باشد. پارکینگها ؛ خوراکی فروشیها و پهنه های کرانه ای ؛ همه در دستان, گردشگران, رنگارنگ پوشیده ی تابستانی در یا گرد بود. چشمگیر تر از همه ؛ همان کوچه های باریک و خانه های گلنشان و نگاره های هنرمندانه ی بر در و دیوار و پشت, پنجره ها ؛ که تا نزدیک , تارک, کوه ؛خزیده ؛ می باشد. در بازگشت از تار , تنیده ی کوچه ها بر شیبهای نا آشنا؛ چشمان از دیدن آنهمه باغ و سبزه زار و گل؛ سیر نمی آید.بوستانهایی با کرانه بندیهای سنگچین و نیمگرد در ساماندهی شیبها و آب بندی خاکریزی شده. دستورزیهای باغسازان, استاد. بریدن, راه ها و هموار سازی و آماده سازی زمینهای دامنه ای برای سازه های خانه ای و ویلایی با پنلهای خورشیدی. دلم می خواست برشیبها بدوم تا بوستانهای فرودستتر تا دریاه سبز, همه ی گیاهان تا آسمان تا آب, نیلی رنگ تا خانه های سپید کاکل تا رنگین کمان تا چشمه دیمه ی کوهرنگ. …
اسپانیا ؛ در زمینه های هنری گذشته از ادبیات و معماری و نگارگری ؛ از سر زمینهای سر آمد , موزیک , جهانی هم می باشد. پشتوانه و روایتگر , هر رویداد, تاریخی -آیینی -ورزشی ؛ میهنی ؛ شهری ؛ روستایی ؛ زبان, رسا و جهانی پیشرفته ی موسیقا ایست. از آن سر زمین بسیاری هنرمند , هنر آفرین در زمینه های ؛ اوپرا و سمفونی و نوازندگی بر خاسته اند. در سده ی شانزدهم ؛ کمپوزرها؛ گونه ای اوپرای سبک آفریدند به نام,zarzuela که آمیزه ایست از خواندن ؛ سخنوری و موزیک. سالهای ۱۹۰۰م بهترین نوازندگان ,سلیست و “آندره سه گو ویا ” را به جها ن ارزانی داشتند.
آواز خوانان, فولکلوریک و رامشگران ؛ همواره مورد, دلبستگی و بازیگران, بنیادین, زندگی بوده اند. و مردمان, هر بخش ؛ آوازهای خود و رامشگریهای ویژه ی خویشتن را داشته اند. اجرای ساز و آواز هایی با گیتار فلامینکو ؛ یا رقصهایی مانند,bolero و fandango یا flamenco آوازه ی جهانی دارند. …
پشت, بار, ” درازگوش سپید ” ایستادیم. کوچه را آب, باران شسته بود . ساعت, ۷/۵ گیتاریست, فلامینکو ؛ آغاز به نواختن کرد با توان, یک خلبان .گوشنواز و زیبا و پرکننده ی گنجایی سکوتی بلند و پر معنا . صحنه ؛ یاد آور, زورخانه های ایرانی بود ؛ بی رنگی از ریا ی دشمنی یا رشک ورزی یا رنگی از حس, آزیانه ی ددمنشی . چهار سویه نشسته بو دند و در میان , نوازنده بر سیمها با انگشتان ؛ زخمه می پاشید و از آسمانه ی گنبدین ؛ بازتابش فرو می ریخت. بارآن , حس و حال ؛ مردی باریک و سراپا ؛ مالامال از استادی خفته در ماهیچه ها و اندیشه ای پرورش یافته پشتیبان, کار بست, جنبش های دستها و انگشتان و بازوان در چپ و راست که به پاسخگویی زخمه های نالشگرانه می پرداخت. آرام آرام پاشنه ها کوبه های افسانه گویی را افزود و شوری که در ژرفای اندامهای بهم پیوسته نشسته بود را درهوای آن زورخانه ی سپنتایی و گیج و مات و کرخت شده بیخت .
سایه وار ؛ دختر, مرد, آفریننده ی ستیز, تا وو س ها ؛ به صحنه افزوده شد. و سپستر ؛ سه مرغ بهشتی بیرون از فضای من و مایی ؛ با زخمه های پاشنه پاسخگر, پنجه گر بودند تا به رسیدن, اوج, خلسه ی دریافت؛ و فریاد, فراخوان از ژرفای خاکی خاک تا بلندای هوشیاری و شنیدن, پیام؛ برابری و برادری جهانی .
فلامینکو سبکیست که از بهم پیوستن, فرهنگهای گونه گون پدید آمده است. گونه ای از موزیک و پایکوبی وفغند که سر چشمه ی بنیادش ؛ کولیان, اسپانیایی می باشد. و ؛ نیز آشکارا رگه های نموداری از موسیقی عربی مور های شمال, آفریقا که نزدیک به ۸۰۰ سال بر بخشی از این سر زمین فرمانروایی داشتند دیده می شود. بویژه در گردش دستها و پاها و خمش های اندامی که یاد آور, نرمش, مارگونه ی پایکوبیهای رقصندگان , عرب است. این نرمشها ی آرام عربی در فغند اسپانیایی , از فراز تا فرود شمشیری ؛ تندری ؛ چکشی نماد, یورش پلنگانه و نیزه پرانی بومیان آفریقایی و زخمه های پاشنه ای می تواند یاد آور, خشم, فرو خورده ی بر رگ, جان نشسته ای باشد که در موسیقی سیاهپوستان و سر زمینهای آمریکای جنوبی هم دیده می شود. …

یادمان, کلمبوس (برگی از یک سفر نامه )

هوشنگ, سارنج

…سر راه, مالاگا _ شهبندری پر شهروند و چشمگیر, اروپایی ؛ زاد گاه, پیکاسو نگار گر نامی ؛ کهنه سرایی با پشتوانه ی ۲۸۰۰ سال زیستمندی انسان ؛ که فنیقیها ؛ با نام, ” مالا کا ” بنیادش نهادند و از شش سده پیش از میلاد کارتاژیها بر آن بندر دستیابی داشتند؛ و از ۲۱۸ ق-م جمهوری روم بر آنجا چیره شد و نزدیک به ۸۰۰ سال هم با فرمانروایی عربها سرکرد تا شاه, کاستیل رهبری آن را به دست گرفت.
شهری نه چندان بزرگ ولیک زیبا و دیدنی benal madena بر شانه ی مدیترانه ؛ تا بلندای تارک, کوهی ازخاور تا باختر کشیده است. تمام سبزه و پر گل با خیابانهای باریک زیر, سایه ی درختان و پیدایی در یا از سینه کش, رو به بلندی ؛ از هر کجا.
سازه ای یادمانی و بی مانند بر زمینی تخت و هموار شده به هزینه ی “استفن مارتین ” پزشک, کارشناس زنان ؛ پس از پنجاه سال کار در آمریکا و بازنشستگی و باز گشت, به میهن ؛ ساخته است. از دور شکوه, یادمان, کریستف کلمب؛ دیده می شود که سر از دیوارهای آن دژ , هنری ؛ سر افراخته است. از دروازه که پا به درون می گذاریم؛ بیننده ی همکاری سرایندگان, سمفونی سنگ و سیمان و آجر ؛ در کاربست, یک مهازی شگفت انگیزو جانبخشی به انجماد,آرمانی ؛ هستیم. داستان ؛ در رج رج, دیوار چینی و تندیسها ؛ چنان گسترش یافته ؛ که دیوارکهای زندگانی زندانی در ترس و بیم, و گام بر داشتن و رفتن و دیدن را درهم فرو ریزاننده و باز گویی راستیها را به نمایشی جانمند و آموزنده ؛ گذاشته اند. دکتر استفن بازگو (راوی )و گرده پرداز (نقشه کش )و دو استاد, والاد گر (بنا )با خمیر مایه ی دلبستگی و استادی ؛نامه ی سفری اسطوره ای را ؛ نوشته اند. بر ایوانی از زیر انداز, آفتاب , کرانه ای و مهتاب شبهایی در همسایگی “پگاسوس “در بازه ای دورتر از عمر , آدمیان. (پگاسوس کهکشان اسب, بالدار که بیش از دو میلیون سال نوری از زمین بازه دارد. ) نگرش بر هر پاره از آنجا ؛ خوانش, یک ترانه از ترانه های فرزانی (حکمت آموز ) خیام است. که بر سر, “دلیری “و گربزه کار کرده اند. و هر کجا که رد, ماله و تیشه آشکار گردیده ؛ بنمایه اش؛ دلبندی بر زیبایی و خرمیست; و از سفر بیباکی می گویند. گیاهان, دریایی ؛مرجانها و مار های غول آسای دریایی؛ پابستهای نیرومند, نگهدارنده ی تاخهای کمانی ؛کنگره های نمادین و ستونهای گوتیکی با نوکهای سر نیزه ای خلنده ؛ به سوی کهکشانها ؛ برجهای ستبر پایه ی نگهبان, سترگی ؛ سر در های سختی یاب ؛ کشتیهای بادبانی بر سر موژ ها با لنگر, نمایان (نماد, جنبش و رفتن )همه و همه یاد آور, سفری یگانه و بر جسته از فراسوی انگاره های شاعرانه در جامه های فاخر, رویدادی رو در رو می باشد. چنانکه بینندگان همراه, داستانسرآیان به ژرفای سختی رخداد می غلتند. .
” کاستیلو دو کو س مارس ” با ۱۵۰۰ متر بوستان و سازه ی یاد واره ؛چشم اندازی دریایی و سبزه زارانی بس زیبا ؛ از ۱۹۸۸-۱۹۹۴ م هفت ساله ؛ با پشتکار,جانانه ی دواستاد, بنا و هزینه ی یک پزشک, میهن خواه بر پا شد؛با شناسنامه ی بزرگترین یادواره ی جهانی که؛ کوچکترین کلیسای (۱/۹۴ متر, چهار بر )روی زمین را هم در بر دارد.
کریستف کلمب؛ در, خانه ی هر دارایی را زد ؛ مگر او را در را ه, یافتن راهی به هندوستان یاری دهند و نشد. سر انجام شاه فردیناند و شهبانو ایزا بلا ؛ او را یاری دادند. کلمبوس با سه کشتی با نامهای nina ؛pita وسا نتاماریا ؛ از جزایر, قناری ؛ رهسپار شد و پس از ۳۳روز از کژراهه ای به جزایر ایگوانا بسیار دور از هندوستان ؛ سرزمین نو یا آمریکا را ؛ یافت. پس از آن ؛ اسپانیایی ها نخستین راه,مال, خودم مال دیگران هم از من را به باخترانیها ؛ آموختند.