کمپتا ؛ شهریست از بذر , سنگ و گرده ی پندار و زمینه ی گلبرگهای سنگی بر در و دیوار وراه و هر جا که هست. به شهر از پس, هزار چم بر شانه های دره های بس زیبا ؛ می رسی بر بلندای هفتصد متری کوهی سترگ. دردل, رگهای باریک, کوچه ها زیر, سایه های بلند, دیوارهای تراشیده از کوه. و گلدانهای آویخته ی پرگل در همسایگی مهربانیهای بالیده . شهر از دانه افشانی خستگی نا پذیری بی نقشه ی شهر سازی هر کجا که می شده بر آن شعر سرود و بر تارهای سازی نواخت و بر پهنه ای رقصید یا بر پاره کاشی یی لعابرنگ کشید؛ ی بر سنگستانی بوستانی بر آورد ؛ سامان یافته است.
پانزدهم, آگست سالروز, برداشت, انگور از تاکستانهای کمپتا و روستاهای آنست. و این ریشه در تاریخ, بلند پایه ی آن مردمان دارد . آنان می خواهند روند, مایه گرفته از جان, نیاکانشان را زنده نگهدارند. درین راستا ؛ چند روز پیشتر به آمده سازی زمینه ی جشن, بزرگ ؛ کمر می بندند.
یکشب پیشتر؛ در جا بجای شهرسنگی زیبا ؛ برنامه های موزیک زنده همراه, رقصهای کلاسیک تا پاسی از نیمه شب گذشته کارایی داشت. از پس, روزی گرم که بیشتر, گذرگاه ها سایه بان ده شده بود ؛ شنننننیدن, موزیک و هنر نمایی هنرمندان شادیبخش بود. خواننده می خواند و می نواخت و پایکوبان می جهیدند در همراهی با نواخت, زیر و بم, گیتار های فلامینکو. پایکوبی با اندامی پرومته ای ؛ سر تاپای پرورده در جهش های پروازی و باینده ؛ با نواختهایی تندتر از ثانیه ؛ می تابید و می پرتابید؛ تیزتر از فنر , چکانده ی سلاحی. استادی وی در همراهی با دختر, هنر مندش ؛ طاووسی سرکش را می مانست چتر زن.
و سر مستیش در آزادی پرواز بود. آن نریان با تمامی توان, ماهیچه ای پر پیوند با رگها ؛ در کلیچه ای با نگاره ی دو بال؛ پرواز را می کشید. در همراهی فرشته ای احاطه شده با فرشتگانی سیاهپوش , یوغ بر گردن. پروازی از فرود به فراز ؛ در پیچ و تاب, آواز و زخمه ها ی سر پنجه هایی آشنا. غرق در مستی و سکر, میدان , سر تا پا هوش و کوبش, پاشنه ها و فغند .
و پژواک از دیوارهای بلند گرداگرد. در شگفتی دیدن و دریدن پندار, پرواز. که برای رهیدن از نیروی کشش, باز دارندگی ؛ سبکباری می خواهد و خواستی سنگوش.
ازساعت,۱۰ بامداد روز, پانزدهم؛ فستیوال آغازید. دسته ی موزیک, مردم مینواخت و کوچه ها را می نوردید. تا به پیشواز, گروه, نمایشی انگور چینان بروند. ما نیز خود را همراه, خیل, تماشا گران از کوچه های شیبدار ؛ به میدان,ساعت و ناقوس, کلیسا رساندیم.
در رهگذر ؛ بازار, روزهای کوچکی از نمادهای آیینی ؛ چیدمان شده بود. نوازندگان پذیرنده همگام با مردان انگور چین؛ سبد بر سر پشت, سر, درازگوشی انگور بر پشت ؛ از دور پیدا شدند. در جامه های رنگین و کفشهایی بافته از گیاه .در گوشه ای از میدان ؛ صحن نمایشی آب, انگور گیری با افزارهای ماندگار, کهنه تا رساندن به خمخانه ؛ نمایش داده شد. زیر, سایه ی موزیک و پایکوبی و فغند .
گوشه ای دیگر ؛ پاکو ؛ رستوراندار, پر آوازه ی شهر , خوراکی ؛ هزار نفره ی سنتی برای مردم به میهمانی ؛ می پخت . روز با نمایش و رقص و خرید و فروخت ؛ کم کم ؛ به غروب نزدیک شد. صحنه دگر گون گشت و از ساعت ده تا پنج, بامداد؛ شهر داری کمپتا میزبان , هزاران شهری و روستایی واله ی موسیقی ملی ؛ شد. از آغاز ؛ ” پله ” خواننده ی اسپانیایی ؛ پر آوازه جهانی ؛ آغاز به خوانش و پایکوبی کرد. و در برابر, آرامش هزارانی شنوندگان؛ جاودانگی سر زمینشان را بر زمینه ی سروده های شاعر ان ؛ فریاد کرد. وی در پایکوبی گاه نسیم ملایمی بود و گاه آتشفشانی دمنده. آدمها برابر با برداشتها یشان و دانش و آگاهی خود زندگی را معنی می کنند. و هنر که گونه ای فهم و درک و آفرینشاست؛ زندگانی را شکل می دهد
این شکفتن و شکافتن در سروده ها و ترانه ها زمزمه می شود و همه چیز را برای همه کس به اندیشه وری غرور آفرین بدل می سازد. زمانیکه مردم از کار نهراسند و همه چیز را آفریدند ؛ جایی برای شرمندگی نمی ماند. تبعیض خوره ی نابود کننده ی نیروهای اجتماع است.
روزی دیگر است آفتاب داغ بر کول و پشت, تپه های سبز و دره های دهانگشوده می تابد. آرامشی بر دره نشسته است چونان ؛سیاره ای دور از زمین
پرچینهای گرد, هر سرا؛ گلهای خوشرنگ, کاغذ بست.
۱۷ آگست, ۲۰۲۳ تورنتو
گودرز ما هم رفت …
….. در شاهنامه ی فردوسی گودرز از پهلوانان؛ بزرگ, ایران پسر, کشواد زرین کلاهست . در راستای رستم ؛ پر آبرو ؛ آشتی جو ؛ اندرز مدار و سپهسالاری بی همتا. ..گودرز ؛از دسته پهلوانانی بود که همراهی کیخسرو را در فرجامین سفرش به جاودانگی ؛برگزید . وی به سفارش کیخسرو ؛ با زال و رستم باز گشت تا به هنگامش.
اکنون گودرز, ما سفر بی باز گشت ؛ به جاودانگی را پیش گرفت. تمامی دره ها و تپه ها ؛کوه ها و گذرگاه ها و شهبندر های ایران با وی بدرود می کنند .ایشان ؛ مهندس, نقشه بر دار, میدانی و دانش آ موخته ی فرانسه ی شرکت, ” رصد ایران “بود که مهر, بی پایان, به سرزمین, مادری ازاو مردی خستگی نا پذیر در کارش ساخت و جانمایه ی کارکردش یادکردنیست .دریغا ازین رفتن, نه بهنگام, او دریغا که گودرز , کشواد, ما رفت.روانشاد مهندس گودرز,نصر چالشتری بالیده در چالشتر؛ زادگاه زنان و مردانی بزرگ از خاندان, دانش و هنر روز؛بود
برایت نه ما بستگان ؛
که هر تپه ای ؛
نه هر تپه ای خاک, گلور ؛
که هر دره ای .
نه هر دره ای پر ز ماران, زهری
که هر بوته ای
همه جای ره لوله های گشن
نفت و آب
دکلهای برق
نه بوسیدن, جای پایت؛
که گریند چون سیل, ویرانه سازی
چه بر سان, , تو مرد, کار ا ؛
دگر کس نباشد که زاید دوباره
ه.س. نهم ,می ۲۰۲۳ تورنتو
تمامی شب
در راهیم
با قطاری کهنه
بر ریلهایی فرسوده
و زیر بند هایی سست؛
به پشتگرمی آتشخان, جان
و سوزنبانی پیر
که هر دم
با عینک بند آویز و شیشه شکسته اش
خواب آلوده
به ساعت , یک عقربه
می نگرد.
تمامی شب در راهیم؛
چو سوزنبان بخوابد؛ چه ؟
ه.س
۱۶ مارچ ۲۰۲۳
تورنتو
سا خ — لو
تمامی شب
در راهیم
با قطاری کهنه
بر ریلهایی فرسوده
و زیر بند هایی سست؛
به پشتگرمی آتشخان, جان
و سوزنبانی پیر
که هر دم
با عینک بند آویز و شیشه شکسته اش
خواب آلوده
به ساعت , یک عقربه
می نگرد.
تمامی شب در راهیم؛
چو سوزنبان بخوابد؛ چه ؟
ه.س
۱۶ مارچ ۲۰۲۳
تورنتو
