آغاز, سال, ۲۰۲۲

روزها ؛ با درخشش, کلان ستارگان و چرخش کهکشانی هست می شوند و با خرد, اندیشه وران, خاندان, انسانها؛ به نماد, آشتی ی پایدار و شاد زیستی نامگذاری می شوند و هراز گاه در دورانهای زیست, آدمیان ؛ با جابجایی پرده ی باورمندیها یا زیستگاهی ؛ نامجشنها ؛ زاد روزها ؛ آ فریدگاران ؛در پی شیوه های زندگانی نوین ؛ دگر گونیها می یابند. زاد روز, خورشید ؛ به دیگری می رسد. همچنان تا آدمی بر زمین می زید. هر روز,تاریخی ؛ در دستان, کسانی می گردد. روزی به نام, مهر ؛ روزی دیگر ؛جایی دیگر خدای آفتاب . گاه آفرینش از فراز, المپ سر می گیرد گاه بالاتر یا میشی و مشیانه. گاهی فرشیمها (فصول )دو گانه گاه چهار . …این آسیای پسایی ؛ زیر, پوشه ی نامها _ بهانه ها – نمادیست بر بهروز زیستن بی دلهره ی نابودیهای ناگهانی از جنگها و ستیزه گریها . پیامرسا نیهای دانشورانه ؛ به ریسمان, پر تاب می ماند. پیچیدگیها دارد نمادین (سمبلیک ).در برابر ؛ اشوبزدگیها ؛ از زیر ساختهای ندانمکاری ؛ سبکسری و فریبندگیها ؛بر می آیند . جنگ و ستیز شتاب می گیرد و درخت,نا بارور, من خود همه هستم و دیگری هیچ؛ می بالد . این شب اندیشی که چرا از کوچه ی سایه سار, ما بانگ, دیگر جشنی بر خاست – بی پروانچه ی ما -روز های شاد, زندگانی را تیره بی هوده و ناسور می سازد. آیین بندگی ی زیستن در تاریکخانه ؛ بهر نامی را بایستی از اندیشه فرو نهاد. این پوسته ی من اینم تو آنی را بشکرید و روزگارانی تابنده و بشکوه در خواهری و برادری گیهانی بسازید .
آغازین ؛ روزسال, هر کجای گیتی را جشن بگیرید. به امید, آشتی پایدار و رهایی از چنگال, مرزبندیها. هوشنگ, سارنج یکم ژانویه ی ۲۰۲۲ تورنتو

دیدار

هوشنگ, سارنج

خیابان آب, ۲۵۰ روبروی ” فرایبورک “بسیار زیباست . با د رختان, توت, هر دو کرآنش و سیلوی بلند انبار و معماری چندین مناره ی مسجد مصلی ؛ تکیه داده بر دیار, خاموشآن, ” تخت, پولاد ” و تکیه های ارزنده ی میراث فرهنگی آن.
دیماه, گذشته؛ روزی از آنجای بشکوه؛ در اصفهان ؛ می گذشتم ؛ روبروی فروشگاه, ” هایپر می ” چسبیده به مسجد مصلی زمینی را دیدم پارکینگ, خود روهای پیشه وران و همسایگان شده است. بر پلاک, شهرداری ” بن بست, عبدالحسین,سپنتا ” خوانده می شود. _ وی پدر, سینمای ناطق ؛کارگردان ؛ بازیکن؛سناریست ؛مترجم؛ روزنامه نگار؛ ….بوده است. زادروزش ۴ خرداد, ۱۲۷۶ تهران و مرگ روزش ۸ فروردین , ۱۳۴۸ در اصفهان رخ داد؛ وی را در آرامگاه, خانوادگی ؛ در تخت, پولاد بخاک سپردند . پهنه ی زمین چهار ,سد متری آنرا بلدوزر کشیده بودند ویک تابلوی آهنی نزدیک, سه کنجی باختری- جنوبی سر پا بود که رویش نوشته؛ آرامگاه, استاد عبدالحسین, سپنتا؛ و دیگر هیچ . شش آرامجای دیگر هم؛ زیر, سنگهایی ترکیده با نام و نشان در سایه ی زباله های کارگاهی نزدیک, نیم دیوار, خاوری ؛ نهفته اند که دانایی گفت؛ یکی از آنها ؛ از مادر, سپنتا ؛ می باشد.
یکباره دلم خواست باری دیگر در سالن تا بستانی ” سینمامایاک” فیلم, دختر, لر ” یا جعفر و گلنار, سپنتا را می دیدم. و بدنبال در کوچه های کودکی رها شدم. دلم خواست باری دیگر ؛ در ” مادی فدن ” یا ” فرشادی ” یا ” لت, ممدوسین بک “یا ” نیاصرم یا پای برج,گنجعلیخان یا گرداب مثقالی زاینده رود با همکلاسی های در رفته از مدرسه ؛ شنا می کردم.یا باری دیگر با ” محمد,حقوقی ” ” فریدون, مختاریان ” ” هوشنگ, گلشیری ” ” سیف الله قیصری ”
” احمد گلشیری ” و..عباس, سارنج کنار, آسیاب خرابه ی ” پل, زمانخان ” پشه بند مادر دوزم را بر پا می کردیم و تا بامداد, خا کستری در آن رود کنار پردیسی ؛ به آواز, کله زدن, آب که از دو دهانه اش فریاد می کشید ؛ گوش می دادم.
دلم خواست دوباره ؛پای پیاده از “تکیه ی میر ” تا دور دستها؛ی رسیدن به ” میدان,طیاره ” روی زمینهای گر گرفته ی بی سایه می دویدم تا شاید طیاره ؛ ببینم. و باز ؛ در سرکه دانی خانه ی پدری فریدون؛ پای خمره های بلندتر از قد, آدمی می نشستم و همراه, او کتاب می خواندم و گپ می زدم.
دلم خواست؛ با موتور چوپا _ هنگام, جنگ و بی بنزینی _ دخترم را ؛ باری دیگر؛ به کلاس, زبان, ” پویش ” می بردم و دورتر از چشم, همکلاسیها؛ پیاده و سوارش می کردم . دلم خواست باری دیگر فیلم, زندگانی خودم را باز بینی کنم. دلم خواست ؛ با موتور هوندا ۱۳۵ به مرغداریها می رفتم ؛ گونی خالی می خریدم و به کارخانه ی آرد, “گل ” می فروختم . و نیمروز با دانشجو خا وندان, ” مرغداری ابوذر ” ناهار می خوردم و در باره ی دور ی از پیشه ی خودم و کتاب و کارسخن می گفتم و گاه ؛ در آب, نیمه شور , استخرش شنا می کردم.
دلم خواست سری به تکیه میر می زدم و زیر , سایه سار, درخت, بلند, کاج, خشکیده آرام جای پدرم را می دیدم که چگونه همسان, زندگانی بی سخن از دید من پنهانست . و مادرم را در ” باغ, رضوان ” دورتر از پهنای یک شهر .
و باری دیگر ؛ در روز ها ی یخزده که جز تلخی ؛ مزه ای ندارند ؛ راه بروم. ناگاه در, دژ, خشکیده پا؛ بر گودال, پایه هایش ؛ جیغ زنان چرخید. وآواری از نگاه های پرسنده و آشنا _ بچه های دانشسرای پسران, چهل و شش سال, پیش _بر سر, من, میخکوب, تنهایی در خود فرو ریخت. مردانی روزگار دیده ؛ و آزموده ؛ نامه ی پر برگی از یادها را ؛ به من آوردند. همه مرا می شنا ختند و من بیگانه با خود. از روزهایی سخن رفت همه با مهربانی خام و تند خوییهای نا پختگی و نا رس. و من یاد می آوردم آنهمه پاک ا ندیشیها و پندارهای بیگناه و تاوان دادنها را. یادها و یادگارها و روزهایی که زیر, آسمان, مهربانیهای ناب به چند سفر رفتیم. ” بار ده ” ” شهر, کرد ” “جرقویه ” ” مسجد سلیمان ” مرا از رخوت, در خود بودن؛ تا اوج بردند. روز های مانده ام را معنی (چم ) بخشیدند. بیادم آوردند که هنوز آدم مداری نمرده؛ می توان با اندکها؛ سر بلند زیست. و با سرشتی الماسگون ؛ شایستگیهای پنهان در آدمیان را آشکار ساخت ؛ تا دودمانی ؛ آزاده و بدور از نا بکاری ها ؛ و نان به نرخ, روز خورها به اداره ی مردمان بپر دازند.
۳۰ اکتبر, ۲۰۱۸
تورنتو

ایران,ما

هوشنگ, سارنج

سیزدهم مهر برابر با پنجم, نوامبر ۲۰۱۸ ؛ شب. گروه, ” نوای دل ” همراه, گروه, همسرایان, ” نورت یورک ” به سر گروهی ” جواد, بطحایی “نوازنده ی سنتور ؛ کنسرتی در دو بخش در تالار, “مرکز, هنرهای ریچموند هیل “با نام , ” ایران, ما ” د ر شهر, تورنتوی کانادا؛ برگزار کرد.
نوزده هنر مند, همسرا؛ در پیش, تندیسه ای از ایران بر زمینه ی یکپارچه ی گلهای چاپ, باتیک؛ با گردن آویز های سبز و سپیدو سرخ ایستاده پشت, سر, دوازده نوازنده و خواننده ؛ نشسته زیر, باران, نور ؛ یادآور, روزان و شبان,روشن, سرزمین, ” مهر ” چیدمان, نمایشگه (سن ) بود.
چلتکه ی بهم پیوسته ی نماد, یکپارچگی ایران ؛ در تمام , درازنای شب, هنر موسیقایی ؛ فریادهای سبک, اسطوره ای ملتی بر سر, هر تازنده بود. سرودها همه ؛ در زمانه ی تنگنایی؛ نیکو و بس بجا گزینش شده بود. کاربری بیشترین واژه از گلوگاه, فرزندان,سر زمینی مقدس؛ ” ایران, ما ” بود. آنان با تمام, توان به باز سازی پایداری و جانمندی سرزمین, مادری کوشیدند.
سازهای نرم نواز ایرانی بخوبی سازهای “کوبشی ” و ” نفیری ” توان, آفریدن و گمان افکنی ی خشم و توفندگی و جنگندگی را ندارند ؛ با اینهمه ” ایران, من” و نعره ی ساز های ایرانی و حلقومها ؛ لرزه بر پیکر آدمیان و تالار, سترگ انداخت.
” سحر مروستی ” خواننده ی زن ؛ در لباسی بشکوه و نرمش, رفتاری سنگین؛ سنگ و هنگ, زن, ایرانی را نمود. وی آوازها و ترانه هایی را با نوایی پر و نیرو ور ؛ بی کاستی یا لغزش یا ” کم آوردن “بسیار دلنشین خواند. گفتنیست که استفاده کردن از چنین آوایی رسا و پرداخته و آموخته ؛ در اجراهای همسرایی و بلند نوای سرودواره ؛ بی بهره ماندن, شنوندگان و دوستداران,چنین آوای آسمانی توانمند ؛ خوا هد شد.

چیر گی نوازندگان بر ساز ؛ در نواخت, سنتور و کمانچه و ضرب و دف دیده می شد که نشانگر, رد, پای استادیهای پیشینیان است و همینکه نسل, نو پای پیشتاز, سبک ساز در راهست. نواخت های چکشی و ریز و تند سنتور نواز ؛ تحریرهای آواز خوانان مرد ؛ ضربه های دلنشین ضرب نواز ؛ یاد, استادان ؛ پایور ؛ شجریان . حسین, تهرانی را در یادها زنده می ساخت. کمانکشی نوازنده ی کمانچه هم آرشه کشی کردی را می نمود. چه در چرخش های نمایشی چه درایستهای ناگهانی کمان بالای کاسه.
سربر هم؛ از سر زمینی که پایکوبی و چغانه پردازی و آوا بر انگیزی از چوب, خشک و بر پوست کوفتن دهل در جشن و سوک در جانشان ریشه دارد؛ کاری یادماندنی و زیبا بود.
هنر ؛ زبان, گیتایی آدمیان است. از هنر, هر دورانی می توان دوره ی بستوهی یا نستوهی هر مردمانی را شناخت. بذر هنر چون پری تاب, مستوری ندارد در هر جا که آدمی می زید؛ در هر سر زمینی با رنگ و بویی خوش و تازه می روید . روزگارانی ؛ در سر زمین ما؛ نیاکان, هنرمندان, امروزین دور از چشم , گزمگان؛ و دور از گوش, مفتیان؛ بایستی هنر را در خود می ریختند یا خفه می کردند ؛ و امروزه ؛ به فرخندگی بینش, والاتر, آدمیان؛ شمار, هنر مندان رو به فزونی دارد.

ششم نوامبر ۲۰۱۸ تورنتو.

خانه ی کوچک ممد خان

هوشنگ, سارنج

از کرانه ی نیمروزی درون, خانه ی پدری ما؛ نهر,” فدن ” می گذشت . پیش از رسیدن, به ما ؛ پیچی می خورد و از آ بدستگاه, مسجد, محله و پای باغ, انگوری “مش کریم ” نیمدوری دیگر می زد و به زمین, خالی “ابرام جوده ” و دو سید, بزرگوار و پشت, خانه ی ” ممد خان ” می گذشت تا به خانه ی ما برسد. از خانه ی ما؛ تا رسیدن ؛ به “لت, ممدوسین بک ” و یخچال ؛ تا خها و پلهای بسیاری را بالای سر, خود می دید.

فدن نهر یا ” مادی ” پر ماهی کاریزی و خرچنگهای پهن, سیاه ؛ با چشمانی از کاسه ی تن بیرون زده و مارهای آبی و موشهای شناگر ؛ هم بود. هر ساله سد ها کشاورز ؛ از روستاهای خآوری اصفهان ؛ به مادی روبی می آمدند. و یک روز ؛ در هر برزن؛ بر مادی روبی ؛ غوغایی بودو همهمه ی گلاندازان, مادی روب. لجن های بالا ریخته از نهر ؛ پر خرده شیشه و دیگر زباله های فرو نشین بود. گل انداز ؛ باریکه زمینی پشت, خانه ها؛ یا زیر, درختان , کران, مادی بود.

پشت به نهر, فدن و باریکه گلاندازش ؛ یک خانه ی کوچک, دو اتاقه ؛ از آن, ممدخان؛ جا خوش کرده بود. کاشانه ای به کوچکی ؛ یک دل, تنگ؛ زیر, سایه سار, درختی غریب افتاده که با آب, کف آگین, تشت, رختشویی ؛ آبیاری می شد. یک دو دری نیمه آفتابگیر ؛ یک قدم دور تر از انجیردار؛ در اجاره ی کارمندی از بانک, سپه بود . کارمند موهای فری و جوگندمی و همسری بلند قدتر از خودش داشت. هنگام, رفتن, با دو چرخه اش به بانک ؛ پاچه های شلوارش را ؛ در جورابها یش می کرد که به زنجیر دو چرخه نمالد.

چیز, چشمگیر در آن خانه ؛ همان درخت, انجیر بود. که شاخه هایش همه ی آن فضای غربالی را؛ تاریک و بی آفتاب می کرد. انجیر های سبز رنگ؛ از بیخ, هر برگ جوانه می زد تا آن دگمه ها آرام آرام پر شیر و شیر ین شوند. تنه ی آن سایه ساز ؛ اسکلتی در هم تابیده را به یاد می آورد.

“عشرت ” خانم با سه دختر و یگانه پسرش ” حسین ” زیر پرو بال, ممد خان می بالید. این مادر ؛ زنی از گرداب, فقر بر آمده ؛ با چشمانی به رنگ, شهد و بسیار مهربان؛ دلداده ی حسین؛ دوردانه ی رنگین چشم ؛ یادش نمی رفت که دستک های چارقدش را زیر, چادر, ریز گل, قهوه ای رنگش ؛ گره بزند.
ممدخان, خانه نشین؛ کاری نداشت که در پی آن برود. اندک نزولی از پول, فروش, سر قفلی دکه ی سلمانیش می گرفت و کرایه ای از اتاق, دودر, با شیشه های زندانی در شش قاب, پنجره . که از درون ؛ با چفتی زنجیر شده ؛ بسته می شد.
اتاق, یکدری ؛ آشپز خانه سر خود و یک پستویی باریک در ته, آن ؛ روبروی چاه, آب و آبریزگاه؛ را ممد خان و خانواده اش در دست داشتند. آنجایی که تمامی سایه ی درخت, انجیر به آن می ریخت.
ممد خان ازپای درخت, انجیر ؛ تکان نمی خورد مبادا ؛ گنجشکهای جوجه دآر ؛ یا همسایه ها ؛ یا زاغچه های سحر خیز ؛ چیزی از آنها را تاراج کنند. او شمار , دانه دانه ی هر شاخه را از بر بود .
” نارون” را ؛ به شیخ بهایی؛ کوچه ای به درازی دو هزار متر ؛ خاکی ؛ با دو پیچ و خم, سخت ؛ نزدیک, خانه ی مکرم, شاعر ؛ می پیونداند . همه ی خانه های روییده بر دو کناره ی این کوچه ؛ خشت و گلی زیر, آسمانی آبیرنگ دراز کشیده بودند و چاهک های آب باران بمانند, دگمه های بسته ی جامه ای بلند می نمود. در هایی کوتاه ؛ آدمی را در بیخ, دالانی تنگ و تاریک به دهان, گشوده ی اتاخی که بر سر کاشانه ای گلین فریاد می کشید ؛ می رسانید.
هر چه ممد خان می فرسود ؛ بچه هایش قد می کشیدند. و حسین خیلی زود در سایه ی بیسوادی و مهر, مادری ساده و پدری بد اخم و کم سخن؛ از راه, شاگرد شوفری اتوبوسی بیابان رو؛ نان آور, خانواده ی سایه پرورده ی ممد خان شد.
آن کوچه ی بلندو باریک و خاکی که زیور, هر خانه اش ؛دریچه ی تهی کردن, آبریزگاهش بود؛ بمانند, رودخانه ای در چهار راه, ” تکیه ” که میدانگاه, چندان پهنی هم نداشت؛ چرخی می زد و به سقط فروشی میرزا محمود, تریاک فروش و مش میرزا – رضا شاه – و علافی میرزا زاغول و بقالی مشد عبدول و قصابی شیرانی و نجاری ” اوس ممد “و عطاری وزرایی ؛ درودی می فرستاد. راستی ؛ نانوایی شاطر حسن ؛ چه نانی داشت و چه بویی؟از پگاه, روز تا شامگاه, آن ؛ بهترین بوی تازگی و رمق, زندگانی را در محله می پراکند.
برترینو بزرگترین خانه در جلو خان, ممد خانی ؛” حسینیه ی زرگران “بود که سالی دو دهه زیر, پوشی بلند و سه دیرکه ؛ روضه خوانی داشت. همه ی اهل محله در برپایی و آراستن و پیرایه بستن, خیمه ی حسینی می کوشیدند.
عزاداری آن سال که حسین, ممد خان پانزده سال داشت؛ براستی بر خانه ی ممد خان سرا پرده گشود تا عشرت خانم را نا بود و سه دخترش را تارک دنیا ؛ ساخت.
حسین در راه, تهران به اصفهان؛ لای دیوار, آهنین, یک کامیون با اتو بوس, مسافر بری ؛ له شد و بهمراه, خود خانواده ای بی آزار و ستمکش را زنده کش ؛ ساخت . امروزه روز همه آنان را فراموش کرده اند ؛ نه کسی اشقیای ستمگر را می شناسد و نه ستمدیده ی راستین را ؛ تا بر آنها بگرید.

۲۵ سپتامبر ۲۰۱۸
تورنتو