آلاسکا (سرزمین, بزرگ ) برگی از یک سفرنامه

هوشنگ, سارنج

پتر کبیر ویتوس برینگ؛دریا نورد,دانمارکی را به سال,۱۷۴۱م ؛به شناسایی کرانه های شمال,خاوری روسیه؛برگزید.ویتوس در دومین سفر,پژ وهشی خود؛به آلاسکا رسید و روسها ,پر چم,خود را بر این سر زمین,پهناور بر افراشتند.سالها پس از آن ؛شکارگران,نهنگ و بازرگانان,پوست؛در آبخست(جزیره )کودیاک؛۱۷۸۴م بازاری بر پا کردند.با پیدایش,زر ( داستانهای جک لندن )سیل, کوچندگان, زر یاب بدان سو سرازیر شد و نگاه, آمریکاییان به آن سرزمین ربوده شد. و سر انجام؛ ۱۸۶۷ م ” ویلیام سیوآرد ” وزیر امور, خارجه ی ” لینکلن ” و ” اندرو جانسون ” آلاسکا را به بهای ۷۲۰۰۰۰۰دلار از روسها خرید. و آنجا سال, ۱۹۵۹م چهل و نهمین استان, امریکا شد. در شمال, آلاسکا ؛ جلگه های توندرا که به اقیانوس منجمد, شمالی می پیوندد؛ خاکش یخزده و بی درخت است. چه سه بخش, آن سر زمین ؛ نزدیک, شمالگان است. و سرما تا منهای ۶۲ درجه هم می رسد. پایینتر ؛ آب و هوا به کشاورزی و پرورش, دام ؛ راه می دهد. یک سوم, الاسکاییان زاده ی همانجایند و کوچیدگان بیشتر سپا هیگرانی هستند که پایگاه های نگهبانی و گزارشگری آمریکا را پاس می دارند.

بهره وری آلاسکا از آبهای بیکران, بسیار ماهی و کانیهای زمین و جنگلهای پر درخت و نفت, خام است. که بدبختانه نفتگران, از ریشه و نهاد, چپاولگران, زر؛ زمین, آدمیان را بیش از شمار, گور, آنان؛ می سنبند. و رو به نابودی می برند. برای نمونه سال, ۱۹۸۱ م یک تانکر نفت, ” اکسون ” در یک رخداد, بگل نشینی ۲۶۰۰۰۰بشکه نفت, خام را در آبهای پرنس ویلیام ” رها ساخت و بسیاری آبزیان را بکشتن داد. آلاسکا بلندترین کوه های آمریکای شمالی را دارد. ” مک کینلی ” بیش از ۶۰۰۰متر و ” لوگان ” و ” سن الیاس ” ۲۵ آتشفشان , کارا ؛ و ۱۵ پارک, ملی و دیدنیهای چشم نواز, بسیار.
۲۱آگوست,۲۰۱۷م ساعت یک و نیم نیمروز به juneau جونو پایتخت,آلاسکا رسیدیم.بر شاخابی از بزرگدریای آرام.که سر به پی ای یخچالهای فرو ریزنده و کوه یخهای بلورین,آبی دارد.شهر شبکه ای از خشکی بر کرانه ی آبست.آبی بی پایان که راه های آبیش چون رگهای تپنده در تن,خاک تنیده است.شهر در پنجه ی بلند ی بلند,یهای سبز ؛نشسته است.و درختان,سوزنی برگ,کاجهایش ؛با گستره ی آبها ؛برابری دارد دو عنصرآب و آتش ؛ نهفته در هر شاخه ؛ بر مایه ی خاک ؛ چیره است و هوا در پاکی ؛ گوی رنگ از آبی آسمان , پنهان در یخچالها ی سالور ؛ ربوده است.
در لنگر گاه کشتی های “کروز ” چهار کشتی هر یک در اندازه ی شهرکی شناور ؛ بر آب, تا زیر, پنجره هاشان ؛ خستگی در می کنند. و گردشگران, هر یک؛ در پی دیدار, هر دیدنی ؛ از جنگل و کوه گرفته تا گوشه و کنار, شهر ؛ رفته اند.
۲۳اگست.
آفتاب از فراز, شانه ی چپ می تابد. بر آب ؛ جاده ای به پهنای خورشیدی شناور تا کرانه ی گستره ای زرین؛ گسترده است. آب, بر هم انباشته ؛ سرمه ایست. خیز آبهای زره گون؛ بر گهواره ی دستار, آب لنگر بر می دارند. کوه هایی برآ سمانکرانه ی دور دستها؛ کوتاه و بلند؛ رشته از پس, رشته از آب روییده اند؛ با کلاله های سپید, برف؛ دندانه دآر و تیره رنگ؛ بر شیبهای تند و دره های مالا مال از خر پاره های یخ و یخرودهای کندگام؛ که همه رو سوی دریا؛ خیزی کهنسال بر داشته اند. بنا گاه ؛ آب, سرمه ای سبز, مات می گردد و ابر پاره ها؛ تابش, خورشید را بر آینه ی می شکندو رنگ, بی مانند, آبی آسمان فرو می ریزد. آب از جستوخیز می ماند؛ چنان آرام می شود که مرز, در هم آمیختگی آبهای از راه رسیده نمایان می شود. کرجی های ماهیگیران ؛ نشانی از زندگانی پشت, دیواره ی درختان دارند. ابرهای کاکل شکری؛ گل پنبه های بر هم چیده ؛ غولهای از شیشه رهیده اند که به سوی کهکشانها ی روز خاموش تنوره می کشند. کوه ها پشت,دژ های بر افراخته سبز, کوتوله می زنند. از شا خا بی ؛ به گورستان, ستونهای الماسگون, سالمند در اندازه ی تاریخ می رسیم و می بینیم که گرما؛ سنگستانی دریده از هم و چاکناک ساخته است و دست در کار, از هم پاشیدن دارد. اکنون؛ پای هزار ستون اسطوره ی بلور های مذاب ایستاده ایم. ستونهای ” هرکولانوم ” ویرانی کاخ, ستمبری با دستان, ” سامسون ” از آستین بشر, سیری نا پذیر. فرو ریختن را می بینیم. یخپاره های هیولایی؛ سر زیر, آب می کردند و تلواری آب بر سر ؛ بر می آوردندو آرام؛ همراه, آب, تپنده با نگاره ای از تاریخ, آفرینش؛ بسوی نابودی راه می افتادند. ستونهایی که گرد, لاجورد دارند؛ واز فیروزه با هوده ترند. و از دهانه ی یخرودی به پهنای روزی بلند؛ پاره یخی ؛ سر در آب, شور, دریا داشت.
۲۴ اگست
امروز ” سیتکا ” sitka هستیم. کشتی ” msoosterdam با ۲۹۰۰پرسنل و گردشگر ؛ ۱۳ اشکوبه ؛ پهلو گرفت. پنج ساعت فرصت , دیدن و گردش داریم. یک موزه ی ارتدکس ها را دیدیم. تمام, شهر پر یادبود های دست ساز و فروشی بود . یک راستای دیدنی کارهای بر چوب و استخوان, وال و دندان, گراز و پیل, دریایی داشت؛ کارهایی از هنر مندان سرخپوست یا دیگر بومیان. …..گرد, شهر را؛ کوه های آ سمانسای سبز و شیبهای تند آراسته است. سیتکا ؛ بندری پاکیزه و پناهگاهی بر آسودن, امن, کرجیها می باشد.انگاره ی مهندسی آنجا ؛ بر الگوی گذشته های کم زیستور می باشد. خیابانهایش باریک و تابدار و پیرو خط, ساحلی و زمین, سنگ, سخت بوده است. مردمانش بسیار مهربان وفرهنگمدارند .شاید نژاد, سرخپوستی و بی آلایشی باور مندیها و دلبستگی به طبیعت ؛ زیر ساخت,کردار,شان باشد. در باز گشت, ۱۳ کیلومتری از شهر به بندر گاه ؛ زیر نیم آفتاب, روز ؛کشتی ما را آغوش گشوده بود. در رستوران, شکوهمند, کشتی غذا خوردیم بر عرشه دم زدن, والها را دیدیم. که در آبهای خنک به شکار, ” گریل ” ها در گیرند.
۲۵ اگست
دیشب تا پگاه ؛ بر بالش نرم راهپیمایی بر آب ؛ خفته بودیم. بامداد به ketchi رسیدیم. در راه دریا موژزن و بارانی بود. با فروخفت, باران, تند در نم نم, باران به دیدن, توتمهای سرخپوستی رفتیم. بسیار دلانگیز و دیدنی بود. خانه ها بر کول , یکدیگر همه؛ سنگی ؛ با لا رفته اند. ریشه ی کاجها ؛ با شست, پیگیر, باران از خاک بیرون افتاده اند. افسانه ی زندگی در تمامی ” توتم ” ها رقم خورده ؛ باز گویی طبیعت گرایانه و معنای روح هر باشنده در ویژگیهای انسان در زنجیره ی دیگر جانداران, زمین ؛ شاهین؛ باد ؛خرس؛ ماهی ؛ آب؛ و سبزه ؛ نمادین
۲۶ اگست
هوا سیزده درجه بالای صفر است. از دیشب باد می وزد. دریا پر جنبش و خیزابیست ؛ کشتی با همه؛ سترگی ؛ آرام پا به پا می شود و بر رهگذار خود می رود. سر انجام دریا آرام شد. ما در میان, پرهونی بزرگ ؛ بر بیابان, نرم, بی گیاه, پر مو ژ به آن جهش های زندگان, زیر, آب می نگریم . کشتی پشت, سر ؛ کف آگین راهی ؛ به گستره ی خود تا ژرفای نگریستن ؛ بجا می گذارد و آرامش, آبزیان را بهم می آشوبد. …ساعت, پنج و نیم به شهبندر ویکتوریا رسیدیم……….
چهارم اکتوبر ۲۰۱۸
تورنتو

دیدار

هوشنگ, سارنج

خیابان آب, ۲۵۰ روبروی ” فرایبورک “بسیار زیباست . با د رختان, توت, هر دو کرآنش و سیلوی بلند انبار و معماری چندین مناره ی مسجد مصلی ؛ تکیه داده بر دیار, خاموشآن, ” تخت, پولاد ” و تکیه های ارزنده ی میراث فرهنگی آن.
دیماه, گذشته؛ روزی از آنجای بشکوه؛ در اصفهان ؛ می گذشتم ؛ روبروی فروشگاه, ” هایپر می ” چسبیده به مسجد مصلی زمینی را دیدم پارکینگ, خود روهای پیشه وران و همسایگان شده است. بر پلاک, شهرداری ” بن بست, عبدالحسین,سپنتا ” خوانده می شود. _ وی پدر, سینمای ناطق ؛کارگردان ؛ بازیکن؛سناریست ؛مترجم؛ روزنامه نگار؛ ….بوده است. زادروزش ۴ خرداد, ۱۲۷۶ تهران و مرگ روزش ۸ فروردین , ۱۳۴۸ در اصفهان رخ داد؛ وی را در آرامگاه, خانوادگی ؛ در تخت, پولاد بخاک سپردند . پهنه ی زمین چهار ,سد متری آنرا بلدوزر کشیده بودند ویک تابلوی آهنی نزدیک, سه کنجی باختری- جنوبی سر پا بود که رویش نوشته؛ آرامگاه, استاد عبدالحسین, سپنتا؛ و دیگر هیچ . شش آرامجای دیگر هم؛ زیر, سنگهایی ترکیده با نام و نشان در سایه ی زباله های کارگاهی نزدیک, نیم دیوار, خاوری ؛ نهفته اند که دانایی گفت؛ یکی از آنها ؛ از مادر, سپنتا ؛ می باشد.
یکباره دلم خواست باری دیگر در سالن تا بستانی ” سینمامایاک” فیلم, دختر, لر ” یا جعفر و گلنار, سپنتا را می دیدم. و بدنبال در کوچه های کودکی رها شدم. دلم خواست باری دیگر ؛ در ” مادی فدن ” یا ” فرشادی ” یا ” لت, ممدوسین بک “یا ” نیاصرم یا پای برج,گنجعلیخان یا گرداب مثقالی زاینده رود با همکلاسی های در رفته از مدرسه ؛ شنا می کردم.یا باری دیگر با ” محمد,حقوقی ” ” فریدون, مختاریان ” ” هوشنگ, گلشیری ” ” سیف الله قیصری ”
” احمد گلشیری ” و..عباس, سارنج کنار, آسیاب خرابه ی ” پل, زمانخان ” پشه بند مادر دوزم را بر پا می کردیم و تا بامداد, خا کستری در آن رود کنار پردیسی ؛ به آواز, کله زدن, آب که از دو دهانه اش فریاد می کشید ؛ گوش می دادم.
دلم خواست دوباره ؛پای پیاده از “تکیه ی میر ” تا دور دستها؛ی رسیدن به ” میدان,طیاره ” روی زمینهای گر گرفته ی بی سایه می دویدم تا شاید طیاره ؛ ببینم. و باز ؛ در سرکه دانی خانه ی پدری فریدون؛ پای خمره های بلندتر از قد, آدمی می نشستم و همراه, او کتاب می خواندم و گپ می زدم.
دلم خواست؛ با موتور چوپا _ هنگام, جنگ و بی بنزینی _ دخترم را ؛ باری دیگر؛ به کلاس, زبان, ” پویش ” می بردم و دورتر از چشم, همکلاسیها؛ پیاده و سوارش می کردم . دلم خواست باری دیگر فیلم, زندگانی خودم را باز بینی کنم. دلم خواست ؛ با موتور هوندا ۱۳۵ به مرغداریها می رفتم ؛ گونی خالی می خریدم و به کارخانه ی آرد, “گل ” می فروختم . و نیمروز با دانشجو خا وندان, ” مرغداری ابوذر ” ناهار می خوردم و در باره ی دور ی از پیشه ی خودم و کتاب و کارسخن می گفتم و گاه ؛ در آب, نیمه شور , استخرش شنا می کردم.
دلم خواست سری به تکیه میر می زدم و زیر , سایه سار, درخت, بلند, کاج, خشکیده آرام جای پدرم را می دیدم که چگونه همسان, زندگانی بی سخن از دید من پنهانست . و مادرم را در ” باغ, رضوان ” دورتر از پهنای یک شهر .
و باری دیگر ؛ در روز ها ی یخزده که جز تلخی ؛ مزه ای ندارند ؛ راه بروم. ناگاه در, دژ, خشکیده پا؛ بر گودال, پایه هایش ؛ جیغ زنان چرخید. وآواری از نگاه های پرسنده و آشنا _ بچه های دانشسرای پسران, چهل و شش سال, پیش _بر سر, من, میخکوب, تنهایی در خود فرو ریخت. مردانی روزگار دیده ؛ و آزموده ؛ نامه ی پر برگی از یادها را ؛ به من آوردند. همه مرا می شنا ختند و من بیگانه با خود. از روزهایی سخن رفت همه با مهربانی خام و تند خوییهای نا پختگی و نا رس. و من یاد می آوردم آنهمه پاک ا ندیشیها و پندارهای بیگناه و تاوان دادنها را. یادها و یادگارها و روزهایی که زیر, آسمان, مهربانیهای ناب به چند سفر رفتیم. ” بار ده ” ” شهر, کرد ” “جرقویه ” ” مسجد سلیمان ” مرا از رخوت, در خود بودن؛ تا اوج بردند. روز های مانده ام را معنی (چم ) بخشیدند. بیادم آوردند که هنوز آدم مداری نمرده؛ می توان با اندکها؛ سر بلند زیست. و با سرشتی الماسگون ؛ شایستگیهای پنهان در آدمیان را آشکار ساخت ؛ تا دودمانی ؛ آزاده و بدور از نا بکاری ها ؛ و نان به نرخ, روز خورها به اداره ی مردمان بپر دازند.
۳۰ اکتبر, ۲۰۱۸
تورنتو

چهار باغ, شهر, دوچرخه ها

هوشنگ, سارنج

ستون, مهره ی شهر, اصفهان؛ چهار باغ است. همان چهار باغی که” مافروخی ” در کتابش آورده : ” باغ بکر ” “” باغ احمد سیاه ” ” باغ,فلاسان “و
” باغ, کاران ” که حا فظ بزرگ هم در غزلی ناب به باغ کاران نماری (اشاره ای )دارد.
سال, ساخت, چهار باغ , صفویان را ۱۰۰۵ هجری نوشته اند. از خجستگی آب , بسنده ی زنده رود اصفهان “واحه ” ی خرمی در تنگه ای میان, کویری سوزنده بود. و خاندان, شاهی ؛ خوش می گذراندند. سپس ؛ آدمیان آب را سر کشیدند و همه جا ؛ سنگستان و گورخانه ی ندانم کاریهای آنان گردید.
این مرده ریگ, صفویان با آنهمه نمادهای خدا پرستی شکوهمند که در هر گوشه اش گلدسته های فراخوانی به ستایش ؛ دست به سوی آسمان بر افراخته بودند ؛ در دوران, ستمگریهای قجرها ؛ ترا شیده شد. مایه های ساختمانی “هفت دست ” “آینه خانه ” نمکدان ” باغ,نوی ” ظل سلطانی را بر افراشت. این گوشت, قربانی همواره در درازای تاریخ؛ خانه ی داریان را آباد تر کرده است.
هفتاد سال, پیش ” چهار باغ ” گردشگاه, همه ی توده های لهیده از کار ,تو انفرسا و هم شگفتیگاه, روستاییان, خریده به شه آمده بود. سه قهوه خانه ی بزرگ , “آلمانی ” ” مشد ابوالقاسم ” و “علی انجیلی “(گلستان ) داشت و یک کافه ی ” اخوت ” در دو قهوه خانه اش که در کرانه ی خآوری بودند ؛ تریاک کشی و چای و قلیان بکار می رفت. هر قهوه خانه ” بستآنی دا شت گلکاری (شمعدانی -اطلسی-لا له عباسی )شده با خیابانبندی های ویژه ی نشستن و تریاک کشیدن. و پایگاه, بسیاری رسته های کارپیشه ای همچون بنا یان ؛ گچکاران؛ مطربان و…نقا لی هم شاهنامه می خواند. در کافه ی اخوت هم ؛ در پهنه سرباز, بی تاخی ؛ با پرده ای سر دستی ؛ نمایشنامه هایی از جنس, ” رو حوضی ” گاه همراه با دسته های ” اکربات باز, تهرانی “روی سنی دستی ؛ سر می گرفت. آرام آرام همه ی اینها جا به سینما و نمایشخانه ی نه چندان بشکوه سپردند. تاتر, اصفهان نخست اول کوچه ی جهانبانی بود و سپس به دروازه ی دولت (میدان, امام حسین ) رفت . تاتر, سپاهان هم ؛ در پاساژه, کازرونی بود.
میدانی گسترده چسبیده به سی و سه پل داشت که چهار خیابان به چهار سوی شهر از آن می تراوید. تندیسی از برنز هم بر پایه ای بلند, سنگی تخم, مرغی ؛ ایستاده بود. از آن میدان, مجسمه تا رسیدن به پایآن, خاوری خیابان, شیخ, بهایی سینما ” پا لاس ” در پاساژی ؛ سر به کار, نمایش فیلمهای هندی یا آمریکایی داشت و پس از ۲۸ / امرداد ؛ هر دو نام, ” همایون ” یافتند . در میدان, مجسمه ؛ سینما آفریقا ؛ کمی بالاتر ؛ رو به دروازه دولت دو سینمای چهار باغ و عالی قا پو ؛ رودر روی هم. روبروی شیخ بهایی سینما ایران نزدیک , تاتر, سپاهان؛ سینما مایاک در کرانه ی باختری چهار باغ سینما حافظ ؛ در خیابان, حا فظ سینما مهتاب؛ در کنار, پاساژ کازرونی سینما تاج و در بخش, جلفا؛ سینماتاتر, مهر…با گذشت, روزگار ؛ معماری زیبای شهر تن به مایه های نوین, شهر سازی سپرد. شهر خشت وگلین, خنک در گرمای کویری جان به آهن و آجر و سیمان باخت. شهر روز از پی روز کرانه های کشتزاری خود را جوید و بزرگ و بزرگتر شد. شهری که در آغوش, جالیزهای خیار و هندوانه و خربوزه و سبزی و کاهو و اسفناج و….بدون, سد, شاه عباسی و در اندازه ی کوچک خود زندگی می کرد و بیش از سی کارخانه ی ریسندگی- بافندگی و سد ها؛ کار گاه, کش بافی و شعر بافی دآشت و چهار صد هزار دوچرخه به مردمانش سواری می داد شهر بانی با همکاری شهر داری چهار صد هزار دوچرخه را گرفتند و بر دامنه ی کوه, ” صفه ” تلنبار کردند تا آنهمه پوسیدند و نا بود شدند. هر بامداد کارگران ؛ افسران ؛ درجه داران ؛ و دانش آموزان ؛ با دو چرخه به کارخانه و کارگاه و پادگان و کلانتری و دبیرستانها می رفتند. دو چرخه ؛ هویت داشت؛ نمره و سند و گواهینامه و عو ارض سالیانه دآشت. زنگ و چراغ و دینام و گلگیرو قاب و ترکبند داشت. اندازه ی هر دو چرخه برای آدمها گونه گون بود. ۱۸-۲۲-۲۴ و خیلی کم ۲۶ و بیشتر اروپایی بود. از انگلیس؛ رالی و هرکولس ؛ از هلند؛ فیلیپس؛ از آمریکا؛ سه تفنگه (ب.س.ا )..بقالان که هنوز سوپر نشده بودند؛ از بنگاهها میوه های دستچین را در خورجینهای بزرگ بر ترکبند, دستکاری شده به دکانها می کشیدند. ماستبند ها ؛
طبقکشها ؛و چلو کبابها و بریانیها….همه ابزار, باربریشان دو چرخه بود .یاد دارم؛ خنچه های عقد و عروسیها ؛ ؛ کاسه نباتهای چشم روشنی و چراغهای زنبوری (تریک )شبهای جشن ؛ با دو چرخه آورد و برد می شد. طبق های پر از تاره (کاسه ی سفالی – ذرتی هم می گفتند )ماست ؛در سه رج ؛ روی هم از کارگاه, ماستبندی ؛ بر سر, دو چرخه سوار به بقا لیها می رسید. ..دوران, دبیرستان بچه های راه, دور پروانه ی آمدن بمدرسه با دو چرخه را داشتند. از روستاهای کرانه های شهر. زمستانها , دستانشان به فرمان می چسبید. گونه هایشان می خشکید؛ و می ترکید.
آدینه روزی ؛ پانزده دوچر خه سوار , کلاس, سومی همراه یک سر پرست ؛ راهی پل, شهرستان شدیم. هر کس ناهار خود را آورده بود و بنا بود از روستای شهرستان هم؛ نان, خانگی با ماست, میش بخریم. آفتاب, پاییزی لای شاخه های برگ باخته یا زرد؛ غربال می شد. پس از جایگیری ؛ بچه ها ؛ با اجازه رهسپار, کوچه باغ های غبار انگیز شدیم. کشت, بهاره ی آن زمینهارا بر داشت کرده بودند. ساقه های سبزقهوه ای بجا مانده از خشخا ش ها ؛ سر در آفتاب, کمرنگ, پاییزی می جنبانیدند. بر آن خاکها ؛ خشخاش خوب می رویید . در وقت؛ بذ رش را بر آن شخمزار , ” باز کشیده ” غنی از “کود , حیوانی ” می پاشیدند. و پس از رویش بوته ها ؛ از آنها میانکش می کردند و مردم آن بوته های میانکش را در سبزی فروشی ها می توانستند بخرند و با سرکه بخورند. و بخوابی کوکناری و خلسه آور بروند. آنروز از کوچه های تا مچ, پا در خاک, غباری و آمیخته به سرگین, چهار پایان ؛ میان, دیوارکهای چینه ای گلین رفتیم. چسبیده به دیواری کوتاه ؛ یک ردیف درخت, کویج (زالزالک )سرخ؛ روییده بود. بر شاخه های نیم خاردارش دانه های یاقوتی رنگ, کویج ؛ می درخشیدند. بچه ها از دو چرخه ها فرو ریختند و از درختان ؛ بالا کشیدند..
“آذری ” دوچرخه ی زنانه ی سبز, روشن نوی داشت. با آن مهربان و با گذشت رفتار می کرد. ” اربابی “که نزدیکیهای ” لنبان ” پدرش دوچرخه باز سازی می کرد ؛ از همه ی ی ما بلندتر و ترسوتر با رخی کشیده همچهره ی ” فرناندل ” می نمود. دندانهای زرد, دردگرفته اش؛ درشت و زنگارگرفته هم بود. و کمتر درسخوان. هنگام, بدرود با آن درختان, بخشنده ؛ او بود که خبر داد, دو چرخه ی آذری را برده اند. همگان ؛ دلسرد و یخزده می خواستیم به ناهار هم نرویم. و رفتیم؛با دوچرخه های دستکش . آنروز مزه ی نان , خانگی و ماست, میش بر ما تلخ شد یعنی که نخوردیم؛ و تمام, زیباییهای پاییزی و چرخاب, ” پل چون ” و تیر اندازی پسر سرهنگ و فرود غمبار,قره غاز “زیبا ی شکار, او را ندیدیم و روزی ماندگار در یاد ها را از دست دادیم .

بیست و ششم, اکتبر ۲۰۱۸
تورنتو

آبشار,تیفانی و…

هوشنگ, سارنج

روزهای پاییزی همدست با نسیمهای خنک , آتش به بال و پر, درختان سبز اندر زده است. همیلتون شهر, پولاد سازی , میانه ی راه, آبشار, نیا گا را به تورنتو بر کرانه ی در یاچه ای که فرو رفت, پی جنگلهای دورادور, آنست ؛ اندام بر افراخته . آرامش , زیبایی و پاکی هوا در میان, درختان, جنگلهایی که آب هم , به در یاچه می ریزند ؛ دیدنی است. جاده ی ویلسون, ای ؛ بخش, آنکاستر را به بلندیها و دره های ژرف با بدنه های تند شیب و درختان, تنآوری که آبشار, تیفانی را در آغوش دارد می رساند. آبشار پشت, پرده ی درختان و بر دوش, ۲۲ متر بلندا ؛ بر سنگهای رسوبی بر هم نشسته ی برگ برگ ؛ جا خوش کرده است. تا مرز, دیدن باریکه راهی خاک ماسه ای لای درختان, بلند پیش می رود و ریشه هایی چونان پنجه ی جادوگران, افسانه ها؛ از خاک بیرون جسته و شیبهای لغزنده را پلکانی ساخته. آبگذر, بیخ ,دره؛ با خرسنگهای آبکند و تنه های سنگواره ای درختان ؛ فرش شده است و اکنون آبی نازک و پاک؛ از لابلای ریگها و شاخه پاره های باد شکست ؛ می گذرد. در همان نزدیکی آبشار, ribbon همسان, روبانی سخنگو یا تسمه ای جانمند یا تراشه ای از سنگ شسته ی آ براهی ؛ را هم می توان دید. دو هفته پس از شناوری در آن دریای زیبایی؛ باز به همان کرانه ها به “شکر گزاری ” رفتیم. پاییز ؛ دست رنگین بر کاکل و بال, هر درخت کشیده؛ راهی خآوری _باختری از پیش, پای دریاچه ی “کریستی ” بیننده را به ” هاروست رد “وی برد و بایستی تا آبشار, tew را میان, سنگهای رسوبی لایه لایه ؛ همراه با گیجی در اوج, زیبایی پیمود. و ار روی کف, دستان, پیش آ خته ی دیدگاه های جانپناهور نگریست . آبی که چون چله ی فرشبافان از آبگذری پهن افتاده ؛ بر دل, گودالی به بزرگی همه ی میدانهای شهر , ما از فراز به فرود می ریزد. دیواره ی این آبکند, کلان دهانه که با دست, سنگتراش, آب و زمان آفریده شده است. سر شآر از در هم تنیدگی رنگهای سیاه و خاکستری در طیف, رنگهای تراویده از خور شید در سنگ و گیاه است. سیرایی از دیدن نمی باشد. بایستی راه مانده بر زمین را پیمود. راهی به پهنای دو متر از دالان, خلسه ی نور, ریزنده از پنجه های هر برگ و علف و پاسخ به درود هر برگ, سر بر زمین نهاده ی زرد یا قهوه ای یا برگچه های سرخآبی افرا یا ماز (بلوط ) و گاه جاهایی پا بلندی کرد تا خوشه های سیاهرنگ, انگور های جنگلی را دست مالید و چشید. آن تاک هایی که خود را بالا کشیده اند تا مزه ی نور, داغ, خورشید را بمزند.
پس از پیمایش, راهی دیدنی بر کمر گاه, دیواره ای سبز و سیطره ی شا خه های رنگین؛ به کوهپاره ای بلند تر از قد, درختان, کهکشانسای می رسیم که بخشی از همیلتون دیده می شود. در همان چرخه ی زیباییها ؛ آبشار, وبستر هم دیدنی و گفتنیست.

هجدهم اکتبر ۲۰۱۸
تورنتو