تندیسها هم راه می افتند

ما تلفن نداشتیم و تلفنخانه ی شهری ؛ نا چیز و دور از ما ؛ در ” برج خانی ” فراز, تپه ای بلند با راهی مارپیچی و آراسته به لوله های آب و گاز و نفت ؛ بر لبه ی دره های دهان گشوده از رگبارهای اقیانوسی بر گرده ی گچتپه های مار لانه ای و کژدمسارهای نهفته زیر, سایه های لگژیهای سبز برگ, خزنده بود. گرمای تابفرسای از زمین و آسمان ستم می کرد و ما تمام, پولمان را به پای فولکسی ۱۳۰۰ دست دوم ریخته بودیم. که در میان, غربالش ؛ آرمی در اگیم , دژی بلند دیوار , سنگی و سیمگون نشسته بود. با رنگ,زیتونی نرم.
ما برای تلفن, راه, دور ؛ سه نفری به برج, خانی که ما می گفتیم ” برج, پیامی ” می رفتیم و بچه در گرما دست و پای جاندادنی می زد. تالار, تلفنخانه زیر, آسمانه ای برگ, آهن, گسترده و گل وگچ بر شانه ی ریلهای بجا مانده ی روزگار ” ترن ” که به سیاهچال, زمان؛ چال شد؛ دراز کشیده بود. از پنجره های شیشه لرزان, خانه ی سازمانی ما؛ ” بنگله ” ها “جی تیپ “ها و ” نه فوتی “های شرکت , نفت؛ نشسته بر ته سفره ی ” ریل وی ” دیده می شد و از فراسوی آنها ؛ راهی علفگیر ؛ بی آرواره ها ی آهنی ریل؛ خفته بر چاکدره های بریده از پیکر, دره ها ؛ تا در خزینه می رفت. راهرگی دست ساخت با بیل و کلنگ و تنهای خسته و خیس, تراوش, پوست, آدمی برای امپراتوری ستم.
از کابینها؛ سخنان, پراکنده و در هم می تراوید . پس از چرخش, دوری عقربکها نشسته بر صندلیهای ” ارج “, آهنی ؛ داو به ما می رسید. سه نفری به کابین می شدیم و گوشی را به لپها می چسباندیم. مادر از آن سوی جدایی می زارید و اشکهای او از پیشانی و ستون گردنهایمان تا زیر, چانه ها می لغزید.
دیشب با او می رفتم؛ از ماندگی رنگ به چهره نداشت. رو سری سیاه ؛ زیر, چادر, سپید با گلریزه های آبی و برگچه های سبز , پیوسته به دمبرگهای شکننده؛ بی شادابی بهاری ؛ همراه با بوی نمناک گرمای سمج؛ او را در خود گرفته بود. با دست, چپش پشت, پیراهنم را در چنگ, استخوانی سخت نگه می داشت. نیمروزش ؛ به سوگباشگویی رفته بودیم. تمام راه, هفتاد کیلومتری را ابر های سیاه گریستند.و اکنون مهی ستبر همه جا را در آغوش گرفته است. در آن نشست, سوگوارانه ؛ سخنان گرد, چگونگی گذار با ناخنهای لاک زده از تنگه های ” باب المندب “و ” سویز ” و ” جبل الطارق ” تا ” راه پل “و , پر ریا و بزهکاری و گم رفتن, ” ملک المتکلمین ” برنزی و سوختن, کلاه فرنگی های آهنی و در ماندگی نگارگر, تندیسه ساز و دو چرخه سواری زنانه و …می چرخید و سوگواران همه چای با خرمای اسراییلی نوشیدند.

یادم آمد برای همسفری با او فرم کنسولی ویزایم را در خانه ی یکی از پیوندآن ؛ جا نهاده ام . که تلفن, نماگر آویخته از بند, پلاستیکی بر دست راست, مادر؛ زنگ زد من در اوج خود اندیشی گفتم بگو فرم, جا مانده ی مرا بفرستد. و ندانستم ؛ پر ده ی گوشش؛ پشت, هزاران پرده ؛ پخته است. سرفه کنان گفت میانجیگری نکنید.او را نمی بخشم. به او گفته ام ؛ هرگز نمی خواهم دیگر او را ببینم. میان, سخنش دویدم و به او گفتم؛ در باره ی پاره ی تنت ستم مکن ؛ چیزی بالاتر از آشتی و بخشش نیست. آدمی پستای کار, بر سر دلتنگیها را ندارد. هزاران تیر, بلای نا دیدار نشانه رفته است.
پنجشنبه هشتم آگوست روزی آفتابی بود و گرم زیر, آسمان, آبی و بی لکه ی ابر ؛ ریزه های فروز , خورشیدی بر زمین و زمان می بارید. همه جا سبز ؛ همه راه ها هموار و آدمها سرشار ازشادمانی ؛ کنار, دریاچه ای گسترده در همسایگی آشتی ؛ روی چمنهای خنک وبر پله هایی نیم گرد ؛ بی خواهشی نشسته بودند. از هر گونه باوری از هر کجای گیتی ؛ با هر گون پوششی؛ در هر سنی؛ نرم و ناب زبر و چروکدار؛ با موهای سپید ؛سیاه یا سرخ؛ تراشیده یا بلند؛ با پوستهای آشکار؛ از قوزک پا فراتر از گردن, درخشان فروتر ؛ بستنی بدست ؛ نوشابه در مشت با پای افزارهای بندی؛ سندل یا نیمچکمه ؛ شلوارکهای خیلی کوتاه یا بلند وکسی با روبندکی تیغه دار؛ و کسی با کاکلهای آشفته و منگوله آویز ؛ دراز کشیده یا نشسته پشت به دریا ؛ گوش به ساز.خواننده ای نامدار اپرا می خواند و ؛ با انگشتان, خبره اش دقک می نواخت . گیتاریست بر تارها پنجه میکشید ویولونیست, سیاهپوست کمانک. مرغان,دریایی جیغ کشان؛ از اوج تا بالای چنگهای پر خوراک شیرجه می زدند و تنها ؛ قایقها بر آب می لرزیدند.

۱۸ آگوست, ۲۰۱۹
تورنتو

زندگانی آدمی چنگال خرچنگ نیست

هوشنگ, سارنج

استان, انتاریو دویست و پنجاه هزار دریاچه ی آب, شیرین و سه هزار رودخانه ی کوچک و بزرگ دارد.

به تخت, پولاد می رفتم به دنبال, عمه بیگم خانم و پدر و پدربزرگمان که هرگز او را ندیده بودم. بر جاده ای پر غبار, نرم که اگر باران می بآرید؛ همچون دسته ی کوزه ای به گل می چسبیدم. چنان در هم فشرده و نازک بودم ؛ که بقچه ای. باد مرا در هم می پیچید و مو ژ آ سا لوله می کرد. بزرگترین مرده ریگ, پدر بزرگ ما ؛ خالهای قهوه ای رنگ بود که آ رایه ی چهره های افسونزده ی فرزندانش شده بود. و عموهایم که به گناه, گیوه پوشیدن ؛ با میخچه های کف, پاهاشان ؛ می کلیدند ؛ بایستی هفتاد ساله بسوزند.

از کوچه های شمس آباد که یک تکیه دآشت برای سوگواری و پیوند دادن, چهار باریکه راه ؛ برای رسیدن به گورستان, شهر ؛ بایستی راه, درازی کوبید ه می شد؛ تا چشمان به باغی پر سایه و اتاخهایی ماسیده در شکوه سنگ و چار دیواریهای پیر و چروکهایی از یادمانهای فسرده برسیم و هیچگاهسنگینی
خلنده ی حسینیه ی آباد با آن دیوارهای بهشتی و شمایلها ی زیبا و دو دهه سوگواری و سینه زنی و آشپزی پر رنگ و بوی ویژه ی دارا یان و بره کشان, خوش آوایان شال سبز ؛ همسایگان را رها نمی کرد.
در همسایگی کوچه ی گشاد تر ؛ چسبیده به تکیه؛ حاج آقایی داشتیم با کلاه, لگنی همرنگ, خالهای خانواده ی ما ؛ پیمانکار, نخود و لوبیای شله ی سربازکانه بود. یک ” د سه توی ” سبز داشت و یک گاراژ , دو کاره ؛ که روز ها بوجار ها در آن بنشن بو جاری می کردند . راستی ؛ یک راننده ی چشم سبز هم ؛ داشت. با ته ریشی سپید بر سر زنخدان و جای مهری زیبا بر پیشانی. از همه والاتر ” مادی فدن ” مالامال از چرکابی بیماری زا که سر انجام به کوزه ی کشاورزان, خا وری شهر می ریخت. که همه در برابر باغ “تکیه میر ” نا چیز بود. تکیه ای سبز در سایه ریز, درختان, بلند بر گورهای فراوان. موزه ای با نگاره های اندامی در آگیمهای پایدار . فرمانروایانی مانده در جبه های پوسیده ی والاتباری . از رنگ و کشش, خامه بر کرباسهای خشکیده ی بی رگ. پیچیده بر سنگهای مرمرین, سرد و برگ و گلهایی سخت تر از چدن. پشت, پرده های مخملین, تبرخونرنگ, گرد آگین و در آ غو ش, تاریکی ریزنده از چلچراغ های شاخدار در گره ی زنجیر های بی جان. به گردشگاه, سر نوشتیمان رسیدیم. شنا کرده در خاک , راه. از روی قلوه سنگهای سنگفرش گرد, گورها و دروازه ی چوبین و سایه ی تاکدارها و چند کاج, برتر از دیوارهای گل و گچی گذشتیم و جایی دستگاه, نشستن گستردیم. و به دیر خنده های شب مانده ی لاله عباسی های سرخ و زرد و سپید , رگه دار خیره شدم. از جا بر جستم و بهمراه, چند سایه ؛,به سوی برهوت, خالی از گورها دویدم. آفتاب, سوزا ن بر سرمان می تابید. سخت نفس می زدم. با دیدن, آب انباری نشسته در دل خاک ؛ تشنگی رو آورد . و هیچیک ؛ دل, فرو رفتن به دهان سیاه ترسناکش را نیافت. و گذشتیم. به دیدن , طیاره ؛ می رفتیم. و بر دشت, گرما می دویدیم.
پیش, پرده ی دو درویش میخکوب شدیم. ازرق چشمان, دروغزن دست و پی هر رونده را می بستند. آنان مار افسایان , ترساننده ای بودند. با کلاه, چند ترک, مولوی وار. افشره ی نابودی در گوشها می چکاندند .با پرده ی گدایی ؛ شهر فرنگی فریبکارانه را می گرداندند. روی پرده چهره ی اشقیا با ریشهای هنایی و پوستهای خالدار بی رانین کشیده بود و از روی شانه و نیمرخ با یک چشم دریده می نگریستند. فراز, ناخنهای بهم پیچیدشان ؛ از دهانها ؛چونان گرده ی شکافته ی کژدمهای ماده ؛عقربچه های نو نیش بیرون می ریخت. و سخنهاشان ؛ تلختر از بادام, انگم؛ که بوی نفرتی به رنگ, آسمان, شامگاهان, کشتارهای آیینی را ؛ می پراکند. و فریشتگانش با آن بالهای کشیده تا قوزک , پا های بی شکل ؛ و نگاه های یک سویه با نجابت, هزاران رخش, گلگون ؛ به سرخی خون, رام, آ تشرنگ بر بالهای پروانه ای نشسته به آبنوشی . و تمامی پرده بامدادی کبود و کذاب را می مانست از روشنی آتشی سوزنده بر آینده از ژرفای گودالی به بزرگی تمامی دلزدگی از چهل سال ؛ نا راستی ونا باوری.
در کنار پرده می لرزیدم. در باغ تنهایی . بوی سبزی تازه سرخ کرده در جوشش, روغنی از پیکر, اشقیا بر می خاست و ترسی که جوهره ی مانده از غارتگری ها؛ بود . از همه دور شدم . در بازگشت ؛ گورستان بزرگتر و زیباتر شده بود در جلوخان تکیه ؛ خانه ی درویش عبدالمجید, طالقانی را دیدم. آبگیر, کنار گورخانه ی میر ؛ پر آب, سبز رنگ ؛ . تکیه بان پیر و شکسته شده ؛و درختان مو نابود؛ کاج بلند هم خشکیده سایه انداخته ؛ از شکوه, مانده بر خانه ی پیرجانها؛ سرابی مانده بود. همه چیز تاراج رفته؛ همه چیز ؛ تراشیده شده بود.

یکم آگوست ۲۰۱۹
تورنتو

جاسک

هوشنگ, سارنج

…در کودکی آ شناوری را در چال آبهای “جگینرود ” فرا گرفتم. و بوی آدمهای سوخته را در بزرگسالی و دریانوردی و هنگامی که با لنج به هند می رفتم؛ آموختم. آن زمان که با چشمان دیده ورم؛ بر آبهای پر ماهی در کنار, دلفینها , بر لایه ی نرم, موژ آب ؛ پرواز می کردم .
” بشاگرد ” را می دانی؟ دوزخی جاییست پر مارهای زهرناک ؛ در سایه سار, کپرهای سر شار از خانوارهای برهنه و گرسنه. جگین شیرین آبی دارد از بارش , دلسوزه ی ابرهای سترون. بهاییتر از کوثر .

از بامدادی خورشید نروییده پس از سق زدن,نواله ای از خمیر,آ رد, هسته ی خرما؛ که یک روز ما بچه ها را می دارید؛ چونان چلپاسه ها ؛ تا شب ؛ در آب می غلتیدیم .
در یانورد, چشم باخته ؛ باهویی در مشت و پیچیده در لنگوته ای سپید و دستاری چرکمال خود را به کرانه ی آب رسانده بود تا به یاد, جوانی خفته اش ؛ تن به آواز, آبی دریا ؛ بشوید. بر ماسه سنگی نشسته و به کنده آ جدار, خرما بنی لم داده بود. و با نوک انگشتان و بینی خمیده و گوشهایش مزه ی آب, شور و هوای نمناک را می مزید و سخن می گفت؛ مگر باد بشنود.پوزه های پهن پر شیار, دو کف, پایش؛ با رگهای آبدار , جهنده از دامگاه, پوستی ؛ همچو کله های کفچه مارهایی ؛ بر دو شاخه ی کهور ؛ در چنگال مار افسایی استاد ؛ چانه در ماسه فرو برده بودند.
لنگ, تنپوشش؛ تا بالای رانهای گوشت ریخته اش را می پوشاند. و چشمان, پیه گرفته اش در کاسه می گردید. جادوگر آبهای پر لمبر؛ افسانه ساز, اکنون؛ جان, مرا ؛ تور کرد و همراه, دیگر مرغان خنده ؛ به آسمان پر داد. کشتیهای بسیار بر آب می سوختند. و آوای هزاران آتشبار, هستی سوز همه را کر می ساخت. از کف دریا جوش بر می خاست . در هیا هوی ترکشهای اهریمنی به سوی مو ژ های موسیقی باد و آب و رنگ و دلبستگی به زنده بودن ؛ سکندری می خوردم و بی درنگی؛ پیش از بر خورد با دیوار, آب, جنبان؛ بر ستونی نرم و بلند از باز دم,نفس, دریا تنوره می کشیدم. و جانهای رهیده از کالبد های از هم پاشیده را کوچک و کوچکتر می دیدم.
دریا نورد, سایه سان؛ جامی داشت ؛ برنجین و سیاه,سالمندی. تمامی هستی و دلبستگی او در این گیتی پر خواسته. همان جانمایه ی کش دادن, نگونبختی آ ویخته بر دستان, دریوز ه گرش. گاهی ” فتوتی ” بر جام ریخته می شد؛ و در نا باوریش باور می کرد که گذار, کروبیانست. دلم می خواست در تن, نخلهای گیسو باخته زیر, ابرهای نازا ؛ هم رسوخ کنم و مزه ی تلخ, جفا را هم بچشم. دیوارهای سنگی بر سینه ی تاوه های پر ماسه و هرای خیزش بادهای روبنده و بادآ سهای چوبین, بی گندم ؛ نمی گذا شت. به سوی دور, همسایگان, خرسنگ های خیس, سر از لغزندگی آب بر کشیده در برابر, زخمه های موژ و فوران, سپید آبهای پرنده از فراز, پاره کوه های از هم دریده نهادم. پرواز با هزاران, دلباخته ی رهایی از اوج, تنهایی بر تنگنای زمین , پر بیدادو ویرانی و چپاول و سیری نا پذیری ؛ کشش, کمانه ها بر تارهای نازک حس می باشد.
از آسمان آشکار بود آدمیانی در جامه های سوزن دوزی شده ی هزار رنگ. پایکوبی می کردند. هیچیک چهره نداشتند. و نه دستی یا ساقی. در جایی که نه بر خاک گل روییده بود و نه بر سنگ. چاره ؛ با سوزن و نخهای به خون رنگ شد ه ؛ بر باغ, جامه گل نشاندن است. بر ستیغ های گرسنگی بیدار؛ بر پیچه های سیاه؛ و سا ریها ؛ هم. می دیدم ؛ هر آدمی ستاره بود ؛ در روشنی خویش . رنگین با شرابه های بسدی (مرجانی ) و منگوله های گوش ماهی . یادم می آید پیر مرد, کور, دریانورد, گدا ؛ گفت : روبش خاک کم بود ؛ اکنون به غارت, روزی ما از آب, دریا هم آمده اند.

۱۵ جولای ۲۰۱۹
تورنتو

باغ بداق

هوشنگ, سارنج

کسی گفته بود از راه, بیابانی ” جرقویه ” و دامنه های سیاهکوه ؛ می شود به ” بمدژ ” رسید. کهنه شهری ؛ از خشت,خام با بادگیر های بلند ؛ بر خاکساری در همسایگی ” گندم برشته ” و سیاهسنگهای دم آتشین, ” تفتان ” اجاقی خاموش و بی رنگ, سبز, تراویده از گیاه . و آبسارهای میزبان, درنا های دیهیمدار. و بازارهای باریک , هراسناک که از تاخهای فرو ریخته اش ؛ پژواک فریاد و ناله های یاریخواهی ؛ موژ بر می دارد . و کاشانه ها ی بی تپش , زندگانی و خریداران و فروشندگان,راستکار, مرده اش. پشت, دیوارهای فروریخته ی ” شارستان ” و “ربض ” ” کهندژ ” ی با سایه سار, پرویزنی و بهار خوابی چهار در رو سوی ینجه زارهای نزار و بادبیزن نخلهای تشنه ی بیمار ؛ لانه ی باد است . ما رفتیم . و به ” دره خرسان ” رسیدیم ؛ پشت به دره ی ” علی خراط ” نشسته بر کوچه های بی اندام. که در تاریکی ی دزدیده از روشنان روز و سنگهای آهکی و ملاط گچ پخته های شکار شده از چنگالهای کژ دمهای همسایه ی آبراهه های گندابی نفت بر زمینهای خدا ؛ بر آمده اند.

” ناصر خسرو ” هنگام, بازگشت از بصره به اهواز و ایذه سپاهان رفت و یهودیه را از راه, ” مشکنان ” یا به سخن, خودش ” مسکینان ” گره ای بر راه, “کوپا ” (کوهپایه )به نایین رفت و از “کاخاک ” و ” طبس ” هم گذشت زیر سایه دارهای “تاغ ” و ” گز ” تا به ” سرخس ” و سر انجام ” دره ی یمگان ” و مرگگاه خویش رسید.

تازه ؛ سه شنبه روزی یاد گرفتم؛ که ستارگان و آدمها و روزها ؛ همه از یک قماشند. با جامه ای ستبر پا از دهلیزی در دار ؛ بیرون نهادم. باد , سرد چشمانم را می سوزانید.به خاکساری رسیدم که مزه ی گلبهی داشت و به رنگ, بهرام (مارس ) . هر شش برش ؛ مزه ای ویژه ؛ که آرام به سوی نارنجی گس می رفت. و سر انجام زرد, تلخ و بنفش,شیرین گرایید؛ و سیاهی پر رنگ و جانگیر در کمین نشسته بود. چشمانم که به غبار , سفت خو گرفت؛ شهری از خاک, بر هم انباشته از تاخهای فرو افتاده بر ستونپایه ها؛ برابرم جان می کند.
هر خانه می نالید و هرم داغی از درختان سنگواره ایش می تابید. نه آدمی و نه راهی به جایی می پیوست. راه میانبر ؛ کویری بود و آدمسوز . گاهی آدمیانی به نظر نا شنوا ولی لجن مالیده , در جامه هایی پاره بر هم دوخته ؛ و گل ماسیده بر پوست؛ همراه با منگوله هایی از لای و کاه و لجن ؛ بی پای افزار در پی هم روان ؛ دیده می شدند.
در پایانه ی چهار راهی ؛ از دالانی تنگ و باریک و دروازه هایی فرو نیفتاده ی خشت و گلی ؛ درگاهی تاریک و پر سوراخ؛ دهاندره می کرد. سر در تاریکی فرو بردم ؛ کسانی دم گرفته بودند و می خواندند؛ …زین ده ویرانه دهمت صد هزار …فریاد زدم؛ ” نیکبخت ” اینجاست ؟ آوا ها برید و پس از درنگی کسی گفت اینجایم. آهسته به تاریکی سریدم. گروهی در سایه ی نیمرنگ, روزی پخته از جوشیدگی دیگ, بدبختی روان ؛ بیاد, نظامی سرود می خواندند. گرد, بسته ای شلغم مانده . با نیکبخت دستکش بالا آمدم. از وی نام, شهر را پرسیدم؛ گفت: ” باغ بداق ” بسختی از نیکبخت و تلنبار, آدمیان دور شدم . سر بر گرداندم ؛ پلاک مانده بر دیوار ۷۲ بود. دری و پنجره ای هم نداشت. همه جا مانند, درون برج کبوتران لانه لانه ای می زد در رنگ, شب بر راهی تنگ و خپه و نفسگیر ؛ میان, خاک مرده های نرم, فرو ریخته ؛ دمی تازه گرفتم ؛ بویی باروتی به سنگینی سرب به ششهایم نشست . ناگهان به یاد, ساکم افتادم که درتا ریکخانه ای ؛ و ا نهاده ام. بر بال هوا ؛ چونان موژ ؛ تازان می جهیدم؛ و در آن دمای خاکستری پرواز؛ گرمایی تا اندازه ی چدن گدازان ؛ سرا پایم را گرفت و پوست, برشته گونه هایم بر جمجمه ام پس افتاد.
سازه های مانده بر جا دست به نفرین داشتند. و در دور تر از من؛ کسانی کودکانی ؛ شکم به ستون, مهره ها چسبیده را روی دستها می کشیدند.

۱۰ جون ۲۰۱۹
تورنتو